چه‌قدر خوب است که نگرانمی

 

بخشی از یک نامه

چه‌قدر خوب است که نگرانمی، چه‌قدر خوب است که نگرانمی، چه‌قدر خوب است که نگرانمی...

من، منِ لوس که مدام دنبال یکی هستم که نازم کند، که نوازشم کند، که وقت آخ گفتن از نهادش یک "جانم" اساسی برآید، چه‌قدر خوشحالم و می‌بالم به خودم که یکی هست که نگرانم باشد. یکی که جنسش با جنس من جور است. چه‌قدر خوشحالم (و حالا که می‌نویسم نمی‌دانی چه‌قدر سرشار از انرژی و شادابی‌ام) که یکی هست که دوستی را می‌فهمد. دوستی را باید مثل قند، زیر زبان مزمزه کرد تا شیرینی‌اش، تحمل بعضی تلخی‌ها را آسان کند.

چه‌قدر خوشحالم که می‌توانم داد بزنم: دوست من، دوست من، دوست من... الان اگر صد صفحه هم همین ترکیب را تکرار کنم و بنویسم "دوست من" خسته نخواهم شد و ایمان دارم که هربار یک چیز جدید نوشته‌ام.

چه‌قدر خوب است و چه‌قدر آرام می‌شوم که می‌نویسی؛ «می‌فهممت و در کنارت هستم در پستی و بلندی‌های ماجراهای عاشقانه‌ت.» شاید اگر کسی از دور نظاره‌گر این ماجرا باشد و یا اگر آن‌چه میان من و تو رد و بدل می‌شود را بخواند، خیال کند ما در ابراز عشق به هم تعارف می‌کنیم و هیچ‌کدام جرات پیش‌قدم شدن را نداریم. (هرچند قیاس بزرگی‌ست ولی) مگر درباره شمس و مولانا حرف‌ها نزدند و نسبت‌های ناروا ندادند؟

کمتر کسی می‌فهمد که «قرار نیست برای بودن و ای جانم (گفتن) عاشق باشی، گاهی عظمت دوست داشتن با ابهت‌تر و قشنگ‌تر از هر عشقی است.»

ممنونم، ممنونم که هستی و دوستی و در این دوستی همراهی و با این همراهی‌ات امیدوارم می‌کنی... امیدوار به دنیایی که گاهی احساس می‌کنم دوست داشتن در آن در حال اضمحلال است. باورش سخت است اما برای هیچ کسی نمی‌شود از این دوستی‌ها گفت. تعابیر دیگران سخیف‌تر از آنی هستند که بشود به زبان آورد...

از اینکه به خودم امیدوارم می‌کنی ممنونم. از اینکه هستی و می‌دانم که بودن‌ات نه یک حضور ساده‌ست، دلم قرص می‌شود.

... سرشار از انرژی می‌روم سراغ احمدرضا احمدی نازنین. این قطعه را به یاد تو و با تمام احساسم، جوری می‌خوانم که انگار روبه‌روم نشسته‌ای؛ با آن لبخند سردت، وَ طُره مویی که یله شده به یک سمت، وَ چشمانی که نگرانند انگار، و صورتی که جوری سرد است که من دوستش دارم، و شاید دستی که زیر چانه ستون شده...

«من هنگامِ آمدنِ تو به خانه صندلی را آماده می‌کنم تا تو مجبور نباشی از خستگی به من سلام گویی. من به تو سلام می‌گویم. فقط تو در روزهایِ تعطیل به من سلام بگو. می‌دانم هوایِ بیرون از خانه آن‌قدر سرد نیست ولی تو را دوست دارم. من از انتهایِ آتشفشان آتش را حدس می‌زنم و اگر به تو شما بگویم مبدل به آتش می‌شوم. پس تو نزدیکِ من هستی. پس تو پله‌ها را آمده‌ای. پس تو نامِ مرا می‌دانی ـ چرا در سرما بمانیم ـ چرا در زمهریرِ اسفندماه فقط گل‌هایِ زنبق را عاشق باشیم. چرا از همسایه‌ها بترسیم که ما هنوز زنده هستیم و پرتقال‌ها را دوست داریم. ما هنوز می‌توانیم در کنارِ پاییز در حومه‌یِ اسفندماه درِ خانه‌ها را سراسیمه بزنیم ما هنوز فراموش نکرده ایم که روزها کوتاه است؛ هنگامی که پرندگان پرواز کنند روز تمام است»

 

یکم اردی‌بهشتِ نود و دو

 

/ 4 نظر / 36 بازدید
یه مامان

عالیه! اما اگر همیشه دوستی ها با تمام دوست داشتنهاشون فقط در همین مکان دوستی بمونه!بعضی مواقع وقتی تبدیل به عشق میشه، بیمزه و سردرگم میشه!!!

زینب

این عاشقانه ها خیلی قشنگن باریکه ی نوره توی ظلمات امیده واسه ادامه دادن خیلی قشنگ بود خیلی ، احساسات ناب انسانی بدور از ...

پرچونه

چقدر قشنگ بود خصوصا این تیکه «قرار نیست برای بودن و ای جانم (گفتن) عاشق باشی، گاهی عظمت دوست داشتن با ابهت‌تر و قشنگ‌تر از هر عشقی است.» ...چقدر حرف دله ...ممنونم این پست خیلی خیلی خاص بود حرفاش

مينو فرشچى

پسر عزيز ومحبوب و با احساسم سلام فقط بدان كه مدتهاست مشترى نوشته هاى تو شده ام و از خواندن آنها عميقا لذت مى برم و احساس غرور مى كنم چه كنم من به ثروت هاى اردبيل حساسم! براى خودت و خانواده و هر كسى كه تو را دوست دارد و تو دوستش دارى آرزوى سلامت و شادمانى دارم با بهترين آرزوها مينو فرشچى