سرما / حجره / بخاری چوبی / کرسی و...

 

 شب‌ها هم توی اتاقش که همیشه‌یِ زمستان کرسی داشت، با چای و میوه و آجیل از مهمانانش / ما پذیرایی می‌کرد. می‌چپیدیم زیر کرسی و با هم بازی می‌کردیم وَ چه خاطره‌هایی...

 

هوا که سرد می‌شود، از ترس سوز سرما که مغز استخوان را نشانه نرود، می‌خزی کنج دفتر قدیمی‌ات که بخاری‌اش از اول مِهر مثل چی، راسخ و استوار می‌سوزد. یاد دفتر پدربزرگم می‌افتم. فرش‌فروش بود و پشت مغازه‌اش، حجره مانندی درست کرده بود که روی میزش، همیشه چرتکه‌ای چوبی بود و تقویم رومیزی و چند تا دفتر بزرگ که حساب‌های مردم را توی آنها می‌نوشت. زمستان‌ها گوشه‌ی حجره / دفتر "آقام" یک بخاری بزرگ چوبی بود که هر چند ساعت یک بار شکمش را پر می‌کرد با هیزم. هیزم را توی انبار نگه می‌داشت.

شب‌ها هم توی اتاقش که همیشه‌یِ زمستان کرسی داشت، با چای و میوه و آجیل از مهمانانش / ما پذیرایی می‌کرد. می‌چپیدیم زیر کرسی و با هم بازی می‌کردیم وَ چه خاطره‌هایی...

حالا اما، نه از بخاری چوبی خبری هست و نه از هیزم و نه کرسی. دیگر فرصتی / فضایی نیست که بازی‌ها و شوخ و شنگی‌های آن زمان را تکرار کنیم.

حالا همین‌طور تکیه می‌زنم به صندلی نه چندان راحتی که با هر حرکتی صدای قِژقِژش مجبورم می‌کند تلاش کنم تا بی‌حرکت بمانم، چه خیال بیهوده‌ای، بالاخره که تکان خواهم خورد، بالاخره که صدای قِژقِژ این صندلی زهوار در رفته بلند خواهد شد...

/ 4 نظر / 112 بازدید
سمانه

سلام اینکه به این متن برچسب داستانک خورده کمی عجیب است.؟؟؟این یک داستان مینیمال نیست ...

متین

حالا یا سن من قد نمی دهد یا سرمای جنوب به حد و اندازه ی راه انداختن کرسی نیست. هر چه هست کرسی برای من یک نوستالژی تجربه نشده است.

آیلین

چه عکس محشری گذاشتی رضا.... فیس بوکمونم که زدن ناکار کردن.. وی پی ان ها رو از کار انداختن.. تو م نیستی مدتیه. هر جا هستی راهت و روزگارت روشن برادر.

اکبر

چه تصویر هیجان انگیزی... همه سالهای کودکی من حتی تا حوالی نوجوانی با زمستانهای کرسی دار(!) گره خورده. اما اعتراف می کنم که از آجیل و این بچه پول دار بازیا عاری بود! زیر کرسی هم به برکت لامپ بزرگی که با تکنیک های خیلی ویژه پدر گرامی کل یوم روشن و گرم بود، جون می داد برای خوندن کیهان بچه ها از غروب سه شنبه تا کله سحر روز بعد. یادمه اونقدر موقع خوندن این مجله زیر کرسی گرمم می شد که گاهی از هوش می رفتم اما هیجان انگیز بود. چون تا صبح کسی کاری به کارم نداشت. یادش بخیر [ این مثلا کامنت بود نه پست]