ترس از تنهایی

 

گاهی می‌ترسم؛ ترس از تنهایی. تنهاییِ حاصل از شناخته نشدن، تنهاییِ حاصل از لجاجت، تنهاییِ حاصل از ناچاری، تنهاییِ حاصل از فقدان. فقدان، چیز عجیبی‌ست. اولش خیلی معلوم نیست. حواس‌مان نیست. اما همین‌که ترس بر وجودمان چیره می‌شود، فقدان را می‌فهمیم. فقدانِ یک دوست خوب، فقدانِ کسی که حرفمان را بفهمد. فقدان یک روح لطیف. فقدان یک همراه. فقدان یک آشنا. فقدانِ همه‌ی اینها ما را وادار می‌کند به برگزیدن تنهایی.

تنهایی مثل تاریکی‌ست: می‌شود از آن ترسید، می‌شود از آن لذت برد. تجربه‌ی تاریکی در بیایان و کویر، تجربه‌ی پیچیده‌ای‌ست. وقت غروب آفتاب، چیزی شبیه به ترس، آرام‌آرام در وجودت رخنه می‌کند. بعد می‌فهمی که تنهایی. و اینجاست که می‌فهمی «تنهایی» یک موقعیت ممتاز است. یک ویژه‌گی که هر کسی قادر به درک آن نیست. تازه دستگیرت می‌شود که تمام اتفاقات خوب در خلال تنهایی‌ها رخ داده و اساسن آنهایی که تنها نبوده‌اند چیزی نشده‌اند. به جایی نرسیده‌اند. تنهایی و تاریکی در کویر، کشف ستاره‌ها را به ارمغان می‌آورد؛ فهم صداهای شب را، لذت سفر به خود را. به درونی که تا پیش از این ناشناخته بوده. در تنهایی و تاریکی چاره‌ای نیست جز رجوع به خود. کشف درون. شناخت زیر و بم‌ها، پستی‌ها و بلندی‌ها. کشف و شهودی عجیب که ما را به درک قابلیت‌ها و شناخت ضعف‌هامان رهنمود می‌کند.

 

بعد از تحریر: یاد "صد سال تنهایی" افتادم. یاد سرهنگ آئورلیانو بوئندیا، یاد مارکز که گفتند دچار فراموشی شده. یاد فراموشی. یاد مرگ...

«انسان وقتی که بتواند می‌میرد، نه زمانی که باید!»

 

/ 6 نظر / 4 بازدید
زینب

تنهایی یعنی بی اویی بیشتر از هر چیزی از تنهایی می ترسم زندگی ما هم مثل همون خانواده ی بوئندیاست، آخر کتاب خیلی خیلی برام جالب بود

بابکامینی

رضای عزیزم تورا به خاطر اینکه خودت روزندگی می کنی دوست دارم این خصلت گوهر شب چراغی که من می فهممش این درد بزرگی هست که به غول مارکز انسان تنها اومده و تنها هم می ره.این حال و روز این روزای منه به من بگو واگیر داره یااقتضای سن ماست؟

اولدوز

تنهایی برای مدت کوتاه و در جوانی شاید لذت بخش همراه با کشف شهود باشد،اما در بلند مدت و مطمئنا در پیری زجر آور است... تنهایی برای من اسارت در زندان است و ترس... بدتر تنهایی در میان آشنایان غریب است و آن دردی دارد به بلندای تنهایی...

بانو

من هم سرشارم از این ترس ها...

صدیقه

تنهایی وقتی درد آور است که در جمع هستی و فکرت جای دیگه است. اونجا خیلی تنهایی