قرارمان این نبود

 

غرفه‌های فرودگاه از جایی که پریشاد نشسته بود خوب دیده می‌شدند. بیشتر از همه، بازار صنایع دستی گرم بود و تنقلات. کسانی که از بیرون وارد سالن فرودگاه می‌شدند، برف را از روی سر و لباس‌شان می تکاندند. پریشاد گفت: «این سفر در واقع تنها راهِ فرار از زندگی وحشتناکیه که سال‌هاست دارم تحمل‌اش می‌کنم.»

سینا سرش را بلند نکرد. به فنجان که قهوه‌یِ تُرکِ توی آن، سرد که نه، داشت یخ می‌شد نگاه کرد. پریشاد ادامه داد: «حرف نزدن تو چیزی رو عوض نمی‌کنه، خودت بهتر می‌دونی که من چاره‌ای جز دور شدن از این فضا ندارم.»

سینا دست کرد توی کیف و کتابی با جلدی وارفته بیرون آورد. عصبانی نبود، عصبی هم. انگار چیزی در درون‌اش فرو ریخته باشد؛ شبیه آدم‌هایی بود که همه چیزشان را از دست داده باشند و زندگی محکوم‌شان کرده باشد به تنفس اجباری. هر چه زمان به غروب نزدیک‌تر، سالن فرودگاه هم شلوغ‌تر می‌شد. پریشاد طوری که انگار با خودش حرف بزند، زمزمه کرد: «من همیشه از ارتفاع می‌ترسیدم. حالا نمی‌دونم چه‌طور باید این همه ساعت توی آسمون از ترس نلرزم!»

سینا بی‌تفاوت صفحات کتاب را پس و پیش می‌کرد. پریشاد صندلی لهستانی را عقب زد و به ساعت‌اش نگاه کرد: «نیم‌ساعت دیگه همه‌چیز تموم می‌شه، نمی‌خوای چیزی بگی؟!»

دوست داشت سینا مثل وقت‌هایی که شعر تازه‌ای گفته بود یا داستان جدیدی نوشته بود، سرحال باشد و از سر ذوق، مدام حرف بزند. سینا روی صفحه‌ای مکث کرد. کتاب را نزدیک‌تر گرفت و بعد برگرداند سمت پریشاد. با صدایی که همه بتوانند بشنوند شروع کرد به خواندن شعری که پریشاد در حاشیه‌ی کتاب نوشته بود:

«ریشه در این خاک داشتن را / حتی فراموشی / کتمان نخواهد کرد

قرارمان این نیست / که خورشید بتابد / و تو / تنها / در ایستگاهِ اتوبوس / مرگ را انتظار بکشی»

پریشاد به ساعت‌اش نگاه کرد. هواپیمای رُم پرید.

 

پ.ن: این داستان کوتاه در مجله آسمان ایران منتشر شده است.

 

/ 6 نظر / 38 بازدید
پاپيون

سلام خوندمش خوب بود امّا نه مثل نوشته هاي پيشين موفق باشي

samane

Be hamin rahati:-)

تو بگو

اینو توی آسمان ایران خوندم. امیدوار بودم "رم" رو بخاطر من یکی توش نوشته باشی! نمایشنامه ی "نسرین خانم!" چی شد؟ نوشتیش؟

تو بگو

بگذر...

آیلین

آمدم رضا جان. ننوشته بودی. دست خطی گذاشتم و ..رفتم...