خواب آشفته

 

ابرها را

برای تولدم

تو گفتی

که باران شوند

و فرشته‌ها را

بی‌صدا

به جشن کوچک‌مان خواندی

 

شمع‌ها که خاموش شدند

کسی خندید

و من

در تاریکی بی‌دلیل اتاق

برای ارواح مهربان

شعر خواندم

 

در سرمای نگاه‌های بی‌رمق

به برگ زردی

چشم دوخته بودی

که با نوای اندوهناک سازی غمگین

می‌رقصید

 

کلمات

خبر از جدایی می‌دادند

و آفتاب، بی‌جان

ماه را به تماشا نشسته بود

که غیابت

خوابی آشفته را

رقم ‌زد

 

روستای خونی (پیمان) از توابع ساوه / پایان شهریور1392

.

/ 4 نظر / 60 بازدید
سمانه

سلام اقای فضل اله نژاد.با یه Flash Fiction به روزم .منتظر نظر شما.ممنون.با رمز قبلی .متشکر

حمید

کلمات خبر از جدایی می دادند...

zahra

استاد میدونم دوست ندارید بگم خوب بود ولی با این حال میگم خوووووووووووب بود.