حالا دیگر چه فرقی می‌کند؟

 

ساعت قدیمی‌ِ رومیزی که با میترا از یک سمساری حوالی میدان تجریش خریده بودیم شروع کرد به زنگ زدن که یعنی ساعت دو نیمه‌شب است. آخرین سیگار باقی مانده در پاکت را بیرون کشیدم و ماهرانه با کبریت آتشش کردم! خیالم راحت است؛ حالا دیگر نه تو سوار ماشین‌های غریبه می‌شوی و نه من غریبه‌ها را سوار ماشینم می‌کنم. بگذار همه چیز همین‌طور که هست باشد. دیگر چه فرقی می‌کند؟ بگذار روزنامه‌ها همه چیز را بنویسند؛ بگذار روی چشم من در عکس، یک نوار باریک سیاه بیندازند، بگذار مادرم دق کند...

 

تو هر روز سوار ماشین‌های غریبه می‌شدی و من هر روز غریبه‌ها را سوار ماشینم می‌کردم. حالا دیگر چه فرقی می‌کند؟

دوشنبه شب راحله زنگ زد. همین‌طور بی‌مقدمه شروع کرد به نصیحت. حالم به هم می‌خورد از این اَداها که یعنی "من بیشتر از شما می‌فهمم".

فهمیدم با تو حرف زده، در واقع تو با راحله حرف زده بودی. می‌گفت که بهتر است هردومان سرِ عقل بیاییم. خندیدم، بلند بلند. پَرت شد، جا خورد. گفت که شوخی ندارد. گفت که دارد جدیِ جدی حرف می‌زند. راست می‌گفت، هیچ وقت آن‌قدر جدی حرف نزده بود. دوباره تاکید کرد که بهتر است هر دومان سرِ عقل بیاییم. این‌بار من هم جدی گفتم: «کدام عقل؟ من اگر عقل داشتم همان بار اول میترا را می‌کُشتم، وقتی داشت سوار یک گُلف نقره‌ای می‌شد. میترا هم اگر عقل داشت بارِ اولی که دید یک هرزه‌ی بلوند به جای او، کنار من، اما تویِ تختخوابِ "ما" خوابیده داد و قال راه می‌انداخت، اما عوضِ این کار خندید و پرسید که سوئیچ ماشین را کجا گذاشته‌‌ام!»

راحله اینها را که شنید تقریبن خفه شد.

ساعت قدیمی‌ِ رومیزی که با میترا از یک سمساری حوالی میدان تجریش خریده بودیم شروع کرد به زنگ زدن که یعنی ساعت دو نیمه‌شب است. آخرین سیگار باقی مانده را از پاکت بیرون کشیدم و ماهرانه با کبریت آتشش کردم! خیالم راحت است؛ حالا دیگر نه تو سوار ماشین‌های غریبه می‌شوی و نه من غریبه‌ها را سوار ماشینم می‌کنم. بگذار همه چیز همین‌طور که هست باشد. دیگر چه فرقی می‌کند؟ بگذار روزنامه‌ها همه چیز را بنویسند؛ بگذار روی چشم من در عکس، یک نوار باریک سیاه بیندازند، بگذار مادرم دق کند...

/ 2 نظر / 4 بازدید
آیلین

[ناراحت] چه یِر به یِر غمگینی رضا....

آمي

سلام وااااي مو به تنم سيخ شد