اشتباه عاطفی

 

 

سالن انتظار فرودگاه شلوغ بود و مرد، بی‌تفاوت به همه داشت کتاب می‌خواند. زن جوان، همان‌طور که با موبایل حرف می‌زد با فاصله یک صندلی، کنار مرد که سرش همچنان توی نوشته‌ها بود نشست.

کتاب را که بست، عطر شالیمار را با تمام وجود حس کرد.

صد سال پیش، شاه‌زاده‌ی هندی برای اثبات عشق‌اش به دختر فقیر، باغی از گل‌های مورد علاقه‌اش را به او هدیه کرد و همین عطر، شالیمار را، برای جاودانگی عشق نافرجامشان ساخت.

«آره... اینجا هوا خیلی سرده!» هوا خیلی سرد نبود. تازه ماه میانی پاییز بود.

«نمی‌دونم، شاید هم به خاطر ترس باشه ... تو که می‌دونی من همیشه از پرواز می‌ترسم... باشه، خداحافظ.»

مرد گفت: «مطمئنم از ترس نیست... هوا خیلی سرد شده» زن بعد از مکثی کوتاه، سری تکان داد و لبخندی زد. مرد از این‌که تایید حرف زن جوان، لبخند را بر لبان او نشانده بود احساس خوبی پیدا کرد. صدایی صاف و آهنگین توی بلندگو گفت: «مسافرین محترم پرواز 531 قشم، لطفا به خروجی دوم مراجعه کنید.»

مرد کتاب را در کیف دستی‌اش گذاشت و با اشاره به بلندگو ادامه داد: «عجیبه اما این صدا من رو یاد همسرم می‌ندازه» زن از توی کیف دستی‌اش، جعبه‌ی آدامس را بیرون آورد و تکان داد. «اوووه... متاسفم؛ تازه از دنیا رفتن؟!» مرد انگار که جمله‌ای را برای چندمین‌بار تکرار کرده باشد زیر لب گفت: «همه‌ش به‌خاطر یه اشتباه عاطفی بود» زن که معلوم بود کنجکاو شده، سرش را نزدیک‌تر کرد «اشتباه عاطفی؟»

صدای صاف و آهنگین دوباره در فضا طنین‌انداز شد: «پرواز شماره‌ی 832 هواپیمایی باران، از شیراز هم‌اکنون به زمین نشست... پرواز شماره 832 ...» مرد سرش را به نشان تایید تکان داد «بله، اشتباه عاطفی... آدم‌ها ممکنه در طول زندگی گاهی دچار اشتباه عاطفی بشن... در واقع این یک‌جور محاسبه نادرسته که بالاخره یه جایی خودش رو نشون می‌ده!»

ورود به باغ شاه‌زاده، لکه‌ی ننگی بود بر اعتبار و آبروی خانواده‌. پدر به مرگ تنها دخترش رضا داده بود. طناب کمی تنگ بود. صندلی که کنار رفت شیشه‌ی عطر شالیمار از دست دختر به زمین افتاد. عطر شالیمار همه‌جا را پُر کرد.

صدای صاف و آهنگین این‌بار نه در بلندگو که پشت سر مرد گفت: «کار من تمومه... بریم عزیزم؟!»

هوا خیلی سرد شده بود.

 

/ 6 نظر / 12 بازدید
پاپیون

سلام خیلی خوشحالم که این وبلاگ رو یافتم بسیار خوش قلم هستید دو داستانک آخر شما(اشتباه عاطفی و انگار زمستان شده) چیزهایی مانند:فرودگاه، سرمای هوا و اصرار کاراکترها بر آن، گفتگوی یک زن و مرد ویک شوک عاطفی را با هم مشترکند امّا بطن داستان خوب پردازش شده و دو چیز متفاوت را متبادر می کنند. دوست عزیز خوب می نویسید لینک وبلاگتون رو کنار لینک دوستان در وبلاگم میگذارم......پایدار باشید

آزادمهر

من مدیرشبکه اشتراک لینک آزادمهر هستم. بهتون تبریک میگم بخاطر وبلاگ خوبی که دارید. آزادمهر یک شبکه ی اشتراک لینک وبلاگ است که سعی دارد وبلاگ های را دور هم جمع کند تا راحتتر بتوانند باهم در ارتباط باشند ،مطالب همدیگر را بخوانند ،نظر بدهند و از ایده های همدیگر استفاده کنند. لطفا بعد از دریافت این پیام با ما تماس بگیرید. منتظر حضور گرمتان هستیم. www.azadmehr.com راه های ارتباطی ما: Email: azad.mehr@chmail.ir عضویت در آزادمهر و ارسال پیام به admin از طریق اکانت آزادمهر خود ارسال پیامک به شماره ی: 30005720000031 "آزادمهر را به دوستان خود معرفی کنید"

پاپیون

سلام خوشحال میشم پست جدیدرو بخونی و نظر بدی[گل]

سمانه فرهادی

سلام با یه داستان به روزم و منتظر نظر شما.ممنون

فریبا

سلام داستان دلنشینی بود .قلمتان مانا[گل]

مریم س

سلام متن زیبایی بود... خوشحال میشم به کلبه ی کوچک من سری بزنید و با نگاه بهاریتون عطرآگینش کنید... www.hejran.persianblog.ir