این عادت، عادتِ امروز و حالا نیست. عادتِ سال‌هاست؛ اولِ کتابْ چیز نوشتن. نوشتنِ این‌که کِی، کجا و احتمالن با چه کسی پا به کتاب‌فروشی گذاشته‌ای. این‌طوری بعدها که کتاب را باز می‌کنی، چیزی - مثل سر بیرون آوردن گیاهی از دل خاک - از تهِ ذهن‌ات بالا می‌آید؛ خاطره‌ای که جایی از خاطره‌دانِ ذهن، همین‌طور به حال خودش رها شده بوده و حالا آرام، دوباره جان می‌گیرد و انگار می‌کنی که در آن، در همان لحظه، توی کتاب‌فروشی هستی و داری در قفسه‌های پُر کتابْ چشم می‌چرخانی.

کتاب را باید با خاطره همراه کرد. خاطره‌ای که با هر بار باز شدن جلد، خودش را به تو یادآوری کند. اول کتاب نوشته‌ام: «غروب یک روز سرد از بهمن؛ گمانم نوزدهم. بعد از دیدن فیلمی مزخرف در سینما صحرا. روزهای جشنواره‌است و غافل‌گیر شدن با فیلم‌هایی که هنوز کسی چیزی از آنها نمی‌داند. این روزها سینما بهانه شده برای قدم زدن، برای حرف زدن، برای خزیدن به کُنج کافه‌ای دنج، و بعد سیگار از پشت سیگار گیراندن. با دوستی نازنین / کتاب‌فروشی نشر ثالث.»

/ 3 نظر / 3 بازدید
اکبر

این میز مرتب حسادت منو قلقلک میده مدتهاست میز کار من توی خونه این شکلی نبوده! آقا میشه رمز موفقیت خودتونو در مرتب نگه داشتن میز کار و مطالعه برای ما بنویسید؟[خواب]

سمانه

پس رسوب می کنم با جیب هایی پر از سنگ به ته رودخانه ی اوس همراه با ویرجینیا وولف تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد