طعم مرگ ...

 

لبو خواهم خورد و باقالی با گل‌پَر، نمک و فلفل حواسم هست سرکه را زیاد خواهم ریخت و ها خواهم کرد تا بخار از دهانم بیرون بزند...

 

بوی پیراشکی

بوی پیراشکی داغ

تمام شهر را پُر کرده

و برف

از باریدن دریغ می‌کند

مثل تو که از آمدن...

من

تمام این زمستان را

با پیراهنی یک لا

بی تو

رفتم

و در نبودت

نشانه‌ها را دیدم

و یک بغل هیزم را

مثل وقتی که در لواسان تنها بودیم

آتش زدم؛

زمین گرم شد

تنم اما نه...

من این حرف‌ها را

نه با دیوارهای کاخ اجاره‌ای

که با تو باید بگویم:

هنگام که یخبندان

وادارم کند

دست‌کِش به دست

کلاه به سر

و شال‌گردن پیچ

به خیابان‌ها تن دهم؛

تو را یاد خواهم کرد

و مُدام

لبو خواهم خورد

و باقالی

با گل‌پَر، نمک و فلفل

حواسم هست

سرکه را زیاد خواهم ریخت

و ها خواهم کرد

تا بخار از دهانم بیرون بزند...

خسته‌ام

برگرد!

زمین به برف محتاج است

و من به تو

 

ر.ف / زمستان 91  / مثل همیشه با یک بهانه ساده!

 

/ 3 نظر / 26 بازدید
Mehdi

سلام,وبلاگ قشنگی داری خوشم اومد. اگه به بازی علاقه داری به من هم سر بزن

پریسا

بازم سلام,خواهش میکنم شما بیاید منم هم سر می زنم به تون. راستی وبلاگت هم خیلی قشنگه

آمي

سلام وااااااااااااااااااااااااي شعرات معركه س من عاشقشون شدم مي شه با ذكر منبع از شعرهات استفاده كنم؟