شربت آبلیمو

 

 

نامه‌ای نیامد

و یا پیغامی...

هوا که گرم بود

خواب به خیالی دور می‌ماند

و دختران همسایه

در سوگ پدر

شیون می‌کردند.

مردادِ رو به پایان

گرمای آزارنده

درک عمیق یک خلاء

نبود رنگ

روزهای بلند صامت

کافه‌ی کهن

که زمان در آن

سال‌ها از حرکت باز ایستاده بود

و صندلی خالی تو

تو که فرسنگ‌ها آن‌سوتر

به چیز غیر از من می‌اندیشیدی؛

مرگ را

به شربیت آبلیموی خانم جان

شبیه می‌کرد

 

برف هنوز روی زمین بود

که رفتی.

وقت پختن شعله‌زرد

شکوفه‌ها روی درخت بودند

و سهم تو را

خانم جان

کنار گذاشت

برف باز باریدن گرفت

بهار شد

مردادِ نفس‌گیر گذشت

برگ‌ها زرد شدند

و یا نارنجی

تو فرسنگ‌ها دورتر

سر کشیدن شربت آبلیمو را

در بعدازظهر یک روز گرم

هرگز ندیدی

 

عکس: ویکی کریستینا بارسلونا / ساخته‌ی وودی آلن

 

/ 1 نظر / 20 بازدید
زینب

بسیار زیباست [گل][گل][گل]