باید دوباره پرواز می‌‌کردم...

 

دیگر حوصله‌ام سر رفته بود. از ‌این مهمانی‌هایِ همین طوریِ کسالت‌آوری بود که اِنسی و شوهر همیشه گیج‌اَش، شفق، راه می‌انداختند و همه دوستان نزدیک را دعوت می‌کردند که یعنی خاطرات خوب سال‌های گذشته زنده شود و یک جور حس نوستالژیک در درون تک‌تکمان قلیان کند و هیچ‌وقت فراموش نکنیم که یک روزی با هم دوستان صمیمی ‌‌و نزدیک و راحتی بودیم. واقعیت‌ این بود که حالم از ‌این‌جور جلسات به‌هم می‌خورد، اما بر خلاف من، فخری اصرار عجیبی برای رفتن به مهمانی‌های اِنسی داشت. همه داشتند همه‌ی خاطراتی را که همه‌مان از حفظ بودیم دوباره تکرار می‌کردند و عجیب ‌این‌که مثل کسی که تازه و برای بار اول باشد که آن خاطره را می‌شنود، طوری می‌خندیدند که گاهی اشک از گوشه‌ی چشم بعضی‌هاشان جاری می‌‌شد.

فخری هم مثل همیشه قاطیِ آنها بود و با ‌اینکه آن وقت‌ها تاریخ می‌‌خواند و توی دانشکده ما نبود و فقط برای دیدن من می‌‌آمد به دانشکده فنی، اما با همه دوستان من صمیمی‌‌ بود و مثل خود آنها خاطره‌باز و سرشار از حس نوستالژیک و اهل جلسات ‌این جوری. تنها انگیزه من برای رفتن به مهمانی اِنسی و شفق، دیدن زری بود که او هم دیگر مثل سابق نبود. برقِ چشمانش رفته بود و از تَک و تا افتاده بود. مثل یک مجسمه نشسته بود و داشت حرف‌هایی را که همین‌طوری رد و بدل می‌‌شدند را گوش می‌‌کرد و بعضی وقت‌ها کمی‌‌ گوشه لبانش را بالا می‌‌بُرد که یعنی دارم لبخند می‌‌زنم، اما معلوم بود که توی باغ نبود و معلوم نبود که کجاست...

... بخشی از یک داستان بلند / نوشته شده در پاییز 90

 

/ 1 نظر / 41 بازدید
پاپیون

باز هم می گویم خوش قلمید کاش یه کم از همین چند خط بیشتر در وبلاگ گذاشته بودی . . .. موفق باشی سری به ما بزن[گل]