همین چند خط

روزنامه نگاری مُرد؛ زنده باد روزنامه نگاری

بارها اتفاق افتاده که از من سئوال شده آیا از راه روزنامه‌نگاری "پول" هم در می‌آورید؟ و معمولن پاسخ من این بوده که: "خدا را شکر". این اواخر اما خیلی رُک و صریح و بی‌هیچ دوراندیشیِ رندانه‌ای جواب می‌دهم: "نه!". این یک واقعیت است که مثل تمام مشاغل دیگر، روزنامه‌نگاری هم این روزها دچار رکود شده و به سختی می‌شود با "نوشتن" روزگار گذراند. روزنامه‌ها و مجلات و هفته‌نامه و ماهنامه‌ها و ... کسی را استخدام نمی‌کنند و آنهایی هم که هستند حق‌التحریری‌اند و آگاهان می‌دانند که کلمه‌ای نوشتن و کلمه‌ای پول گرفتن چه دشوار است!

بیرون از تحریریه و دفتر نشریات اوضاع نمود دیگری دارد. روزنامه‌نگاری و خبرنگاری برای خیلی از مردم چیزی است هم ردیف صخره‌نوردی یا پَرش از ارتفاعات یا چتربازی و خلاصه هر حرکت هیجان‌انگیز دیگری که بشود تصور کرد. مردم خیال می‌کنند که ما (روزنامه‌نگاران و خبرنگاران) یک مُشت آدم‌های بی‌کار و البته دوست‌دار هیجانیم که جیبمان پُر از پول است واز صبح تا شب به دنبال کارهای خارق‌العاده و لذت بردن از اعمال و افعال‌مان هستیم و شبرها می‌رویم توی خانه‌های شیک و گران قیمت‌مان و قهوه می‌خوریم و با لپ تاپ‌مان وَر می‌رویم! آنها خیال می‌کنند که ما معمولن با سر و وضعی تَر و تمیز و اتو کشیده، یک دفترچه در دست داریم و مدام در حال یادداشت کردن هستیم. خیلی از مردم بر این باورند که ما از همه چیز اطلاع داریم؛ مثلن با رییس جمهور نشست وبرخاست داریم و با وزرا فالوده می‌خوریم و آخر هفته‌ها با نمایندگان مجلس، قرار استخر می‌گذاریم. تصور بعضی‌ها بر این است که ما از پیش می‌دانیم نتایج فلان مذاکرات چه خواهد بود و چه اتفاقی در پهنه سیاست رخ خواهد داد. گاهی حتا به ماها به چشم کارآگاهان جنایی هم نگاه می‌کنند و می‌پرسند که حکم فلان متهم چه خواهد بود؟ یا اینکه به نظرت قاتلِ مقتولِ خیابانِ شکوفه چه کسی است؟! ورزش و بالاخص فوتبال هم که جای خود دارند؛ عده‌ای تصور می‌کنند که ما مدام با موبایلمان مشغول صحبت با علی دایی هستیم یا به کریم باقری می‌گوییم که چه‌طور بازی کند! بعضی‌ها یارانه‌های نقدی را هم به روزنامه‌نگاران ربط می‌دهند؛ برای خود من پیش آمده که توی اتوبوس مورد تقدیر قرار گرفته‌ام که: "خدا می‌داند اگر شما نبودید تا به حال این یارانه‌ها را قطع می‌کردند!!!" آری ما روزنامه‌نگاران و خبرنگاران گاهی نقش اقتصاددانان، سیاست‌مداران، دانشمندان، نویسندگان، ورزشکاران، کارآگاهان پلیس، حافظان محیط زیست، و ... را ایفا می‌کنیم. وَ همه‌ی این‌ها باعث شده تا شغل ما یک شغل هوس برانگیز به چشم بیاید.

اما واقعیتِ اَمر با این تصویر رویایی و فانتزی -کمی‌که نه- خیلی تفاوت دارد؛ ما هم مثل صاحبان همه‌ی مشاغل دیگر و شاید بیشتر از دیگر حرفه‌ها، با واقعیات روزمره‌ی زندگیِ عادی درگیر هستیم. باورش خیلی سخت نیست، کافی است کمی ‌مداقه کنیم تا دریابیم که یک روزنامه‌نگار اگر بخواهد سالم زندگی کند بیشترِ اوقات به نانِ شب هم محتاج خواهد بود. مگر کم بوده‌اند اساتید این رشته که تا آخر عمر، در خانه‌ی اجاره‌ای زندگی کرده‌اند و روزگار محقرانه‌ای گذرانده‌اند؟ با این حال مشی حرفه‌ای و رسالت خطیرشان را از یاد نبرده‌اند و برای اصلاح امور از طریق آگاه‌سازی مردم و دولت‌مردان ذره‌ای قصور نکرده‌اند.

واقعیت این است کهبه لحاظ معیشتی و گذران امور، روزنامه‌نگاران روزهای خوبی را تجربه نمی‌کنند. اکثر آنها قطعن متمول نیستند و این امر به خاطر زیست شرافتمندانه‌شان است. بارها این فرصت پیش آمده تا با استفاده از موقعیت ویژه و امتیازی که معمولن روزنامه‌نگاران از آن بهره‌مندند بشود رانت‌خواری کرد اما عموم دوستان، بَر این موقعیت‌ها چشم بسته‌اند.

***

یکی – دو سال گذشته را شاید بتوان از بدترین سال‌های مطبوعات دانست. گرانی‌ها و افزایش نرخ خدمات چاپ و نشر از یک سو و عدم همکاری صاحبان آگهی و رپرتاژ از دیگر سو باعث شده تا حیات مطبوعات با مخاطره‌ی جدی مواجه شود. بارها اتفاق افتاده که نگارنده همین سطور از شرایط موجود به تنگ آمده و مصمم شده تا عرصه را وا برَهَد و به کاری دیگر مشغول شود [چه می‌دانم؛ مثلن شاگردی در سوپرمارکت!!!] اما دغدغه‌های نهادینه شده در اعماق وجود، موجب شده تا از این تصمیم فرار کنم.

به سختی نفس می‌کشیم ولی هستیم. نمی‌شود که نبود! نمی‌شود که نماند! حتا اگر روزنامه‌نگاری به آخرِ خط برسد نباید فراموش کرد که یکی هست که آن را به ثبت برساند. آن یک نفر روزنامه نگار است؛ خبرنگار. پس این راه با تمام دشواری‌ها ادامه خواهد یافت. پس: زنده باد روزنامه نگاری!

 

[منتشر شده در روزنامه "ملت ما"]

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

روایتی نامعتبر درباره یک اتفاق محتمل!

این روزها بیش از هروقت دیگری به خودکُشی، به عنوان یک "امکان"، فکر می‌کنم. این "امکان" یک وجه دوست‌داشتنی دارد و آن این‌که از فکر کردن به موضوع مشمئز کننده‌ی "آینده" بی‌نیازم می‌کند!خب مطمئنن نیازی نیست تا بعد از انتخابِ "خودکشی" به عنوان یک راه، به چیزی غیر از نحوه‌ی اجرای آن فکر کنی!

دیروز فرصتی پیش آمد تا با چند نفر از دوستانِ نازنینم در این‌باره صحبت کنم و به این واقعیت پِی ببرم که در اندیشیدن به این اَمر ظاهرن مذموم تنها نیستم. تقریبن همه‌ی ما در آن جمع دوستانه، حداقل یک‌بار به خودکُشی فکر کرده بودیم و حتا در ذهن‌هامان برای اجرای آن، راه‌های مختلفی را هم در نظر گرفته بودیم. قبل از این فکر می‌کردم دچار بحران سی‌سالگی یا چیزی شبیه به این شده‌ام. البته فشارهای متداول زندگی و... هم سهم مهمی در فکر کردن به خودکشی داشته‌اند و بعضی وقت‌ها هم نوعی یأسِ شبیه به یأسِ فلسفی. اما حالا می‌بینم که انگار موضوع کمی اپیدمی شده؛ مرد و زن، متاهل و مجرد، بچه‌دار و بی‌بچه، پول‌دار و بی‌پول، باسواد و بی‌سواد، خلاصه هر کسی از هر طبقه‌ای با هر سطحی از دانش یا بضاعت فکری به این "امکان" فکر کرده و در ذهن، زوایای مختلف‌اش را هم مورد بررسی قرار داده.

روایت‌های متعددی از انواع خودکُشی هم وجود دارد. روایت‌هایی که گاهی مشمئز کننده، گاهی مضحک، گاهی دردآور، گاهی محقرانه، گاهی غیرقابلِ باور، گاهی شجاعانه و گاهی اقناع کننده‌اند.

روایتِ من از خودکُشی مُحتملم، شبیه داستان رومن گاری است. منتها دوست ندارم از اسلحه استفاده کنم، قطعن پاک کردنِ خونِ پاشیده شده روی در و دیوار، هم ناراحت کننده و زجرآور خواهد بود و هم تهوع‌آور! دوست دارم یادداشتی بنویسم و بعد از آن محتویات لیوانی که شامل یک نوشیدنیِ آغشته به سَم است را جرعه جرعه بنوشم و مرگ را درک کنم. یعنی ذره ذره احساس کنم که در حال تجربه "اَمرِ مُردن" هستم.

این روایت معلوم نیست که اعتباری داشته باشد یا نه. چون شخصیت اصلی آن هنوز زنده‌ست و اعتبار این روایت، به مرگ نویسنده وابسته است! لذا فعلن روایتی است نامعتبر از اتفاقی محتمل. اما اگر روزی این روایت به یک روایتِ معتبر بَدل شَوَد و من مُرده باشم، دوست دارم که راویانِ روایتِ مرگ من به شیرینی آن را نقل کنند، همان‌طور که من به شیرینیِ تمام از مرگ رومن گاری حرف می‌‌زنم یا از نحوه‌ی خودکُشیِ همینگویِ عزیز.

دوست دارم بگویند نوشیدنیِ مسموم را آرام آرام سر کشید و یادداشتی نوشت و همه چیز را تمام کرد؛ همین!

+ رضا فضل اله نژاد ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

به حرمتِ شرفِ مردانگی

یادم هست که 20 سال پیش و قبل‌تر از آن، زنِ شوهردار یا دخترِ عقد کرده و نامزد شده بین جماعت مردان حرمت داشتند. حتا الوات محل، وقتی زنی از این دست، از خیابانی، کوچه‌ای، جایی گذر می‌کرد سَر پایین می‌انداختند تا طرف بگذرد و برود. اگر یکی ناخواسته یا نادانسته متلکی می‌انداخت و حرفی می‌زد شماتت‌اش می‌کردند و گاهی شاید کار به زد و خورد هم می‌کشید.

رسم امروز اما عوض شده. دیروز توی میدان ونک حدود 40 دقیقه‌ای انتظار کشیدم تا بالاخره سوار تاکسی شدم. کنار من یک خانم جوان ایستاده بود که پسربچه‌ی 5 – 6 ساله‌ای همراه داشت. 10 دقیقه‌ای گذشت و دیدم که حداقل بیست ماشین – که اکثرن از این مدل بالاها بودند! – پیش پای خانم جوان ترمز کردند و با الفاظ رکیک و پیشنهادهای زننده موجبات سرخ و سفید شدنش را فراهم کردند. انصافن نه لباس بدی به تن کرده بود و نه رفتار ناشایستی داشت. برگشت و به من نگاهی کرد و به طرفم آمد. پرسید می‌تواند کنار من بایستد؟! گفت 20 دقیقه‌ای است که می‌خواهد سوار ماشین شود اما هر کسی از راه رسیده پیشنهادِ... ادامه داد پسرش هم از این شرایط به تنگ آمده. بغض گلویش را گرفت که آخر این چه وضعی است؟

به هرحال بعد از چند دقیقه‌ای سوار ماشین شدیم. مقصدمان یکی بود. ماشین که راه افتاد با خودم فکر کردم واقعن داریم به کجا می‌رویم؟ باید نعش این مردانگی را که حالا بوی تعفن آن همه‌جا را گرفته به دوش بکشیم و بلند داد بزنیم: "به حرمتِ شرفِ مردانگی!!!"

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

یک سالگی

"همین چند خط" یک ساله شد. شاید در طول این یک سال به هزار و یک دلیلِ باخود و بی‌خود نتوانسته باشم چیزی که تویِ ذهنم بوده را در این‌جا منتشر کنم اما با این حال "همین چند خط" را همیشه دوست داشتم و دارم. امیدوارم در سال پیشِ رو با یک "همین چند خطِ" بهتر با هم  باشیم.

 

[.] 

"دل‌نوشته‌هایت یک‌ساله شد... همین چند خط‌ها روزی هزاران خط و فکر خواهد شد و بی‌شمار انسان آن‌را خواهد خواند... نوشته‌هایی با جان و دل... این است یادگار چند خطِ رضای عزیز برای آیندگان... چند خط‌هایت روان باد... همین"

ا.نادری

"تولد وبلاگتون مبارک. من با همین چند خط‌ها کلی خاطره دارم. با همین چند خط‌ها آروم شدم وقتی عصبی بودم، شاد شدم وقتی ناراحت بودم، حتی به فکر فرو رفتم وقتی زیادی سرخوش بودم و ...! سال جدید هم همینطور خواهد بود. حتمن..."

هاجر

"همین چند خط، همه ی دارایی ما از هیاهوی بی انتهای دنیایی که آخر هم نفهمیدیم کی به کیه. همین چند خط، حاصل شب های نخوابیدن و روزهای گس و بی حوصله ی چهارفصلی که می گذره و تنها توی ثانیه شماری های آخر سال میشینیم و حساب می کنیم و از ته دل آه می کشیم و می گیم «یک سال دیگه هم رفت». همین چند خط، شاید بتونه تلخی اینهمه تکرار رو بگیره و گاهی هم کام  ناکام مارو شیرین کنه. برای اینکه همیشه چراغ این خونه روشن باشه و شیرین مزاجی اون موندگار، دعا می کنم."

اکبر کریمی / روزنامه نگار

"این خط وُ پاره خط وُ همین چند خط ها بود که بخش کوچیکی از زندگی شمارو به روایت قلم توصیف می کرد .... من که از خوندن این خط ها لذت بردم تولدش مبارک تولد 100 سالگی وِبِتون ایشاالله"

مهسا

"اینها  فقط همین چند خط نیست؛ سرخطه"

متین

+ رضا فضل اله نژاد ; ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

یک فیلم دو نیم دقیقه‌ای!

آقا یداله دوستِ پدرم بود.دوستِ دوست؛ عین دو تا برادر. طوری که ما آقا یداله را عمو صدا می‌زدیم و بچه‌های او هم بابای ما را.

زن‌اش که عینِ زن‌عمومان بود همیشه کلی قربان صدقه‌ی ما می‌رفت. اسم‌اش افسانه بود و عمو یداله را همیشه "آقا یدی" صدا می‌زد. عمو یدی هم هیچ وقت به جز "افسانه‌جان" به زن‌اش نمی‌گفت، یا لااقل ما نشنیده بودیم. بابای ما اما مامان را "رضا بزرگه" صدا می‌زد!

عمو یدی یکی از این دوربین‌های 8 میلی‌متری داشت و سه تا دختر که وسطیِ آنها تقریبن با من هم سن بود. من، هم دوربین عمو یدی و هم شیما، دختر وسطی او را خیلی دوست داشتم. یک بار برای سیزده به‌در رفته بودیم "کن". عمو یدی با دوربین‌اش از ما فیلم گرفت. بعد به قول خودش فیلم را داد "لاباراتوار" تا ظاهرش کنند. فیلم که آماده شد برای شام آمدند خانه‌ی ما. پارچه‌ی سفیدی را زدیم به دیوار و بابا که یک آپارت 8 میلی‌متری داشت آن را به راه کرد و ما برای 2 دقیقه و نیم خودمان را توی پرده‌ی سفید دیدیم. من از هیجان نفسم بند آمده بود.

یک روز بی‌صدا، یک‌هو و بدون این‌که کسی خبردار شود عمو یدی از محل رفت، با زن و بچه. دختر بزرگش با یک پسر، فراری شده بودند و عمو یدی از این بابت نمی‌توانست سرش را توی محل بلند کند.

من دیگر نه شیما و نه آن فیلم و نه دوربین عمو یدی را ندیدم. سال‌ها بعد و وقتی نوجوان بودم، یکی از آن دوربین‌ها را توی بساط یک دست فروش دیدم و برای خریدنش درنگ نکردم. این همان دوربین است.

کاش آن فیلم 2 و نیم دقیقه‌ای و شیما را یک‌بار دیگر می‌دیدم.

+ رضا فضل اله نژاد ; ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

سال نو

"آسمان" می‌خوانم

"تجربه" می‌خوانم

"اعتماد" [ویژه‌ی نوروز] می‌خوانم

کتاب می‌خوانم [زیاد!!!]

موسیقی گوش می‌کنم

تلویزیون نمی‌بینم!

"مهرنامه" ورق می‌زنم

عید دیدنی می‌روم

سیگار نمی‌کشم

غُر می‌زنم

حرص می‌خورم

می‌خوابم

حوصله‌ام سر می‌رود...

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

این سالِ...

این آخرین یادداشت سال 90 خواهد بود. قول می‌دهم در ساعاتِ باقی مانده‌ی آخر سال چیزی ننویسم. حتا یک کلمه... 

این سال 90ِ، این سالِ پرُاسترس و آزاردهنده، این سالِ... بالاخره این سال هم تمام می‌شود.

حالا که می‌نویسم تازه از خواب بیدار شده‌ام. چند شب نخوابیده بودم. اخلاقم [به قول یکی از دوستان] سگی است. اخبار را مرور می‌کردم؛ جلال ذولفنون هم رفت! اسفند نود برای موسیقی و ادبیات، اسفند مرگ بود. مرگ؟! آن از سیمین و این از جلال!

حالا چرا می‌نویسم؟ که مثلن خودم را خالی کنم؟ که مثلن اگر قرار است غُر بزنم، این کیبورد لعنتی که دکمه اینترش هم هر از گاهی گیر می‌کند، حرف‌هام را بشنود؟ که مثلن ادای آدم‌های متفکرِ دائمن عاصی و معترض را در بیاورم؟ که مثلن...

شاید هم می‌نویسم که یادم برود. که یادم برود امسال چقدر مایوس بودم و چقدر خُلقم تنگ بود و چقدر بی‌حوصله بودم و چقدر حالم [بی‌خود و بی‌جهت] از همه چیز به هم می‌خورد و شده بودم مثل سرهنگ‌های بازنشسته‌ی ارتش که مُدام غر می‌زنند و ایراد می‌گیرند و ...

راستی این یأس از کجا آمده بود؟ منی که عادت نداشتم از هیچ چیز، منفی‌هایش را ببینم چرا توی این سالِ گذشته این‌قدر منفی‌بین و مایوس بودم. انگار امیدی نبود که به‌اش اتکا کنم!

بگذریم. حالا هم خیلی حالم خوب نیست. نمی‌نویسم تا لحظه‌ی تحویل سال، که شاید آن ورِ سال حالم بهتر شد! شاید امشب که خوابم نبرد، بنشینم و به خودم به باورانم که باید خوب‌تر بود... باز هم دارم غُر می‌زنم!!!

+ رضا فضل اله نژاد ; ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

پارک‌وی؛ پرده پنجم

پرده یکم: گاهی انتظار نداری از کسی که یک لقب دانشگاهی را به یدک می‌کشد و ژستی روشنفکرانه دارد و حرف‌های دگراندیشانه می‌زند رفتاری ببینی که عوام‌ترین افراد هم از آن دوری می‌کنند. اما خب! گاهی این طوریست و باید انتظار داشت! 

از جایی که چنین آدم‌هایی در آنجا هستند می‌زنم بیرون و همین طور پیاده تا پارک وی قدم می‌زنم. زیر پل شلوغ است. از این شب عید متنفرم؛ شلوغی و بوق و همهمه و وُول خوردن بی‌جهت آدم‌ها توی هم و ... 

دو نفر لباس حاجی فیروز به تن کرده‌اند و دارند تنبک می‌زنند و می‌رقصند و پول می گیرند از راننده‌هایی که سوار ماشین‌های آن‌چنانی هستند. هوا سرد شده، سوز عجیبی استخوان را می‌سوزاند! دست‌هام را به هم می‌سایم...

پرده دوم: گرسنه‌ام شده. همین حوالیِ پارک‌وی یک جای خوب هست که مرغ سوخاری درجه یک دارد و فضایی آرام. می‌خواهم وارد شوم، کارگر لباس قرمز می‌گوید که تعطیل است. یک جوری که دلش بسوزد می‌گویم: "بدجور گرسنه‌ام!!!". انگار دلش می‌سوزد. در را باز می‌کند.

پرده سوم: هنوز زیر پل پارک‌وی شلوغ است. با فندکِ قشنگِ تمام استیلم سیگارم را می‌گیرانم و جلوی دکه روزنامه‌فروشی شروع می‌کنم به چشم‌چرانی نشریات. قبل از همه "تجربه" را بر می‌دارم. استثنائا 6 هزار تومان می‌پردازم! با خودم فکر می‌کنم: "سیگارم گران‌قیمت نیست، ولی طعم خوبی دارد." فندک تمام استیلم را توی دستم نوازش می‌کنم.

پرده چهارم: از زیر پل پارک‌وی تا خودِ چهار راه ولی‌ عصر را یک‌بار با یکی از دوستان پیاده رفتیم. آن وقت‌ها جوان‌تر بودیم. اما حالا زانوی پای راستم اجازه نمی‌دهد تا سرکوچه بروم. یکی که خیلی آشناست، یعنی سال‌ها با هم دوست بودیم، پشت فرمان و توی ترافیک معطل است. نمی‌دانم متوجه من شده یا نه، من اما به روی خودم نمی آورم.

پرده پنجم: لعنت به این پُل. سه ساعت است که بی‌خود و بی‌جهت اطرافش پرسه می‌زنم!

+ رضا فضل اله نژاد ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

تاسف

برای برگزاری دومین همایش ملی "آسیب‌های اجتماعی ایران" نزدیک به یک سال زحمت کشیده شده بود!
برای برگزاری دومین همایش ملی "آسیب‌های اجتماعی ایران" بیش از 700 مقاله علمی از سوی بزرگان و اساتید و دانشجویان جامعه‌شناسی، به دبیرخانه همایش ارسال شده بود!
برای برگزاری دومین همایش ملی "آسیب‌های اجتماعی ایران" بسیاری از دل‌سوزان علوم انسانی و به‌ویژه جامعه‌شناسان، پیش قدم شده و به انحاء مختلف کمک‌رسانی کرده بودند!
برای برگزاری دومین همایش ملی "آسیب های اجتماعی ایران" قریب به یک ماه بود که در کنار اساتید بزرگی نفس می‌کشیدم که هم‌نشینی با آنها برایم افتخاری است، و تمام تلاشم این بود که در برابر استادم، جناب دکتر محمدی، سرافکنده نشوم!
برای برگزاری دومین همایش ملی "آسیب‌های اجتماعی ایران" خیلی از کسانی که حالا با اکثر آنها رابطه‌ی دوستانه‌ای دارم، زحمت کشیدند و از جان مایه گذاشتند!
من به این دوستی‌ها و به این تلاش‌ها می‌نازم...
حالا، و در آغاز یک شب سوزناک زمستانی، خبر می‌رسد که مقامات بالا تصمیم گرفته‌اند این همایش برگزار نشود! همه چیز هوا می‌رود...
بند بند وجودم درد می‌کند!!!
قطعن این اتفاق نادر در کشوری مثل کشور ما ممکن است که رخ بدهد. شبِ همایش، وقتی نزدیک به 800 نفر به طور رسمی به یک نشست علمی، با چنین سطحی، دعوت شده‌اند، به یک‌باره خبر می‌رسد که...
متاسفم!

 
 
 
+ رضا فضل اله نژاد ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

صورت پیر

بارانی‌اَم را پوشیدم / باران نبارید اما / آفتابِ یخ / آفتابِ مثلِ مترسک / همین‌طور تویِ آسمان کشیک می‌کشید / تو آمدی / من کفش‌هام را تازه خریده بودم / هوا سرد بود / یقه‌ی بارانی را بالا زدم / آفتاب بود / و ابری نه / تو کفش‌هام را دیدی / صورتم / صورتم را نگاه نکردی / صورتم پیر شده بود / صورتم چروکیده بود / چشم‌هام اما هنوز برق داشت / تو دلت را جا گذاشته بودی کنار شومینه‌یِ گرم خانه‌ی لواسان‌تان / من می‌لرزیدم / از سرما نبود / از عشق بود...

+ رضا فضل اله نژاد ; ٤:٢٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بنویسم که چه؟!!

حال و روز این روزهای من بی شباهت به این عکس نیستچند وقتی است که یادداشت جدی و قرصی که خودم از خواندنش لذت ببرم ننوشته‌ام. نه این‌که سوژه نباشد، هست، اما آن‌قدر سطحی و دمِ دستی که  انگیزه‌ای برای پرداختن به‌شان نیست. از چی بنویسم مثلن؛ خانه‌ی سینما؟ وضعیت نشر و کتاب؟ قصه‌ی ارز و دلار؟ یارانه‌ها؟ انتخابات مجلس؟ دعواهای سیاسی؟ یا فیلم‌های ندیده و کتاب‌های نخوانده و جاهای نرفته‌ام؟ اصلن برای چی باید نوشت؟

این همه نوشته‌ایم، همه‌مان، چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ جز این بوده که هِی گفتیم و هِی درد خودمان را تازه کردیم؟!

یکی از رفقا می‌پرسید "چرا چند وقتی است توی فیس‌بوک یا وبلاگت داری مطالب دیگران را انتخاب می‌کنی و منتشر، مثلن شعر و مصاحبه و گُزین گویه و اینها؟ چرا نمی نویسی؟"

ماندم، چی باید جواب می‌دادم؟

بگذریم...

+ رضا فضل اله نژاد ; ٥:٠٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

پرستاری که نویسنده شد

کریستی واتسن پرستاری که به نویسندگی روی آورده برنده جایزه پنج هزار دلاری «کتاب کوستا» برای رمان اول شد.کریستی واتسن پرستاری که به نویسندگی روی آورده برنده جایزه پنج هزار دلاری «کتاب کوستا» برای رمان اول شد.

به گزارش خبرآنلاین، واتسن 35 ساله جایزه رمان اول را با کتاب «Tiny Sunbirds Far Away» به خانه برد، این رمان داستان مشقت‌های یک خانواده در نیجریه است.

این پرستار چند سال پیش در دوره مرخصی زایمان خود نوشتن این رمان را شروع کرد. او با این رمان موفق شد در مقطع کارشناسی ارشد نویسندگی خلاق در دانشگاه ایست آنگلیا پذیرش بگیرد، این درحالی است که واتسن در سن 16 سالگی با نمره‌های معمولی مدرسه را ترک کرد.

داوران این جایزه رمان واتسن را «جواهر درخشان» توصیف کردند، این نویسنده با گرفتن چک پنج هزار دلاری جایزه «کتاب کوستا» یکی از شانس‌های جایزه 30 هزار دلاری «کتاب کوستا» است که اواخر ماه معرفی می‌شود. جایزه «کتاب کوستا» در پنج بخش جوایز پنج هزار دلاری اهدا می‌کند و در نهایت یکی از این پنج برنده جایزه اصلی را که 30 هزار دلار است می‌گیرد.

واتسن با وجود بردن این جایزه گفته است هیچ نقشه‌ای برای ترک کار خود در لندن ندارد و به شدت روی رمان بعدی خود کار می‌کند؛ «تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که در حال حاضر دو شغل دارم، پرستاری و نویسندگی. نمی‌توانم تصور کنم از پرستاری جدا شوم، از 17 سالگی تا حالا به این کار مشغول هستم.»

این نویسنده افزود: «هنوز برنده شدن را هضم نکرده‌ام. من خیلی دیر نوشتن را شروع کردم و حتی هنوز خوشحالی نامزد جایزه شدن را فراموش نکرده‌ام.»

[منبع: خبر آنلاین]
+ رضا فضل اله نژاد ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مصائب کله‌پاچه

در طول عمرِ (با کمی اغماض) سی ساله‌ام تنها دوبار و البته هر بار به اجبار، به خوردن کله‌پاچه تن داده‌ام. یک‌بار در 9 سالگی که به لطف هواس‌پرتی یک موتورسوار از ناحیه ساق پا دچار شکستگی که نه متلاشی شدن استخوانم شدم و پدر محترمْ برای بهبودی هر چه سریع‌ترم، مبادرت ورزید به تهیه کله‌پاچه که عواقب آن وعده‌ی غذایی نفرت‌انگیز نه برای خودم خوشایند بود و نه برای ایشان.

بارِ دومی که تن دادم به خوردن کله‌پاچه، همین امروز صبح بود که بر سرِ یک شرط و البته باختن در آن، مجبور شدم همراه یک عده از دوستان سر از "کله پزی" در آورم.

واقعیت امر این است که خوردن کله‌پاچه همان‌قدر موجب تهوع‌ام می‌شود که مثلن خواندن "فهیمه رحیمی" توی یک مینی‌بوس قراضه‌ی عهد بوق! که بوی گازوییل‌اش همه جا را گرفته باشد و راننده‌ی دلسوز برای این‌که دچار حالت تهوع نشوی یک حبه قند آغشته به بنزین را به زور فرو کند توی حلقت. واقعن از خوردن که نه، حتا از نشستن پای بساط کله‌پاچه دچار چنین حالتی می‌شوم.

با تمام این اوصاف امروز مجبور شدم برای دقایقی در یک کله‌پزی شاهد شکم‌چرانی دوستانی باشم که با ولعِ وصف‌ناپذیری حمله برده بودند به مغز و زبان و پاچه و بناگوش حیوانی که جمجمه‌اش در دستان کله‌پز محترم و سیبیلو*، داشت خودنمایی می‌کرد. بدتر از این صحنه، لطفی بود که جناب کله‌پز نسبت به من داشت. ایشان که بر خلاف ظاهر کاملن مردانه‌شان، صدایی به غایت زنانه داشتند رو به من، به محتویات داخل یک سینی بزرگ اشاره کردند که یعنی بیارم خدمتتون! دیگر این نهایتِ ...

هر حال... شرط‌مان، یعنی جزای باخت بنده در شرط‌بندی کذایی، نگاه کردن نبود، خوردن بود و رفقا لطف داشتند و به هر زوری که بود قطعات مختلفی را فرو کردند توی حلقومم که حاضر بودم به جای آن صدبار توی مینی‌‌بوسِ قراضه‌ی گازوییلی، فهیمه رحیمی بخوانم اما [بماند که اصلن جای تعریف ندارد]. ‌

تمام اینها را نوشتم که بگویم واقعن حالم خوب نیست. از هر چه کله‌پاچه و شرط و فهیمه رحیمی** و کله‌پز است بدم می‌آید. یعنی بدجورها!!!

 

*سبیل مویی است که بر بالای لب فوقانی می‌روید. در طول تاریخ سبیل نشان بارز مردانگی بوده‌است!

**البته قصدم جسارت به شخص خاصی نیست. منظورم نمادی از جریان ادبیات این تیپی است!

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

حالا که مرده‌ام

برای کسی که نمی‌شناسمش نامه می‌نویسم. نامه می‌نویسم که بخواند، نمی‌خوانَد، همین‌طور نخوانده پرت می‌کند توی جوب [جوی؟!] آب و یک کشیده‌ی آب‌دار می‌خواباند زیر گوشم که گوشم یک‌دفعه از ضربِ کشیده‌اش زنگ می‌زند! نمی‌دانم، باید همین‌طور بگویم؟ از کشیده خوردن گوش آدم زنگ می‌خورد؟ چه فرقی می‌کند، مهم دردی است که کشیدم، درد جسم مهم نیست‌ها، مهم درد روح است...

چند وقت پیش دوباره دیدمش. داشت سوار ماشین یک غریبه می‌شد؛ حالا دیگر چه فرقی می‌کند، من که 23 روز است مُرده ام.

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

نبرد من

مردم یک نژاد باید در یک رایش [قلمرو - امپراطوری] باشند. آلمانی ها حق ندارند به دنبال استعمارگری باشند تا وقتی که همه فرزندان خود را در یک کشور گرد هم آورند. وقتی قلمرو رایش همه آلمانی‌ها را در آغوش بگیرد و نتواند معاش آنان را تامین کند، آن‌گاه به علت نیاز افراد، به لحاظ اخلاقی این حق را دارد که در فکر تملک قلمروهای خارجی باشد.

نمی‌دانم آیا متنفر بودن از هیتلر و بدگویی درباره او به نوعی نماد روشن‌فکری محسوب می‌شود یا نه. اما اگر این‌چنین باشد من قطعن آدم روشن‌فکری نبوده و نخواهم بود.

آخر چطور می‌شود از آدمی که همواره تمام همّ و غم‌اش تلاش برای اعتلای همه جانبه سرزمین و نژاد خودش بوده متنفر بود؟ حداقل من نمی‌توانم.

"نبرد من" که به قلم خود آدولف هیتلر نوشته شده، کتابی است که بعد از خواندنش در سال‌های گذشته، علاقه‌ام را به این دیکتاتور دوست داشتنی بیشتر کرد. حالا ترجمه‌ی بهتری از "نبرد من" به بازار آمده که خواندنش لذت بخش است.

پیش از آوردن بخشی از کتاب در اینجا، به این نکته اشاره کنم که هیتلر از همان دوران کودکی تمایل داشته که اتریش را به خاک آلمان ملحق کند. اصولن جنگ افروزی هیتلر به خاطر آلام و دردهایی بوده که از ناحیه اجحاف در حق سرزمین مادری‌اش به او روا داشته می‌شده [!] او برای الحاق اتریش به آلمان دلایل خاص خود را دارد که در خلال خواندن "نبرد من" متوجه آن می‌شویم.

"آلمان - اتریش باید به سرزمین مادری آلمان بزرگ بازگردد و در واقع نه به خاطر هرگونه ملاحظات اقتصادی. نه، نه. حتا اگر اتحاد از نظر اقتصادی تفاوتی ایجاد نکند و حتا اگر از نقطه نظر اقتصادی زیان‌بار هم باشد، باز هم باید اتفاق بیافتد. مردم یک نژاد باید در یک رایش [قلمرو - امپراطوری] باشند. آلمانی ها حق ندارند به دنبال استعمارگری باشند تا وقتی که همه فرزندان خود را در یک کشور گرد هم آورند. وقتی قلمرو رایش همه آلمانی‌ها را در آغوش بگیرد و نتواند معاش آنان را تامین کند، آن‌گاه به علت نیاز افراد، به لحاظ اخلاقی این حق را دارد که در فکر تملک قلمروهای خارجی باشد. در آن هنگام شمشیر مثل گاوآهن است و ضجه‌های جنگ، نانِ روزانه‌ی ِنسل آینده را تامین خواهد کرد."

[نبرد من / آدولف هیتلر / ترجمه‌ی شهرزاد حکیم مختار / مهرداد مهاجر / نشر معیار اندیشه]

+ رضا فضل اله نژاد ; ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

سرما / حجره / بخاری چوبی / کرسی و...

حالا بیرون هوا سرد است و تو از ترس سوز سرما که مغز استخوانت را نشانه نرود، می‌خزی کنج دفتر قدیمی‌ات که بخاری‌اش از اول مِهر مثل چی، راسخ و استوار می‌سوزد. یاد دفتر پدربزرگم می‌افتم. فرش‌فروش بود و پشت مغازه‌اش، حجره مانندی درست کرده بود که روی میزش، همیشه چرتکه‌ای چوبی بود و تقویم رومیزی و چند تا دفتر بزرگ که حساب‌های مردم را توی آنها می‌نوشت. زمستان‌ها گوشه‌ی حجره / دفتر "آقام" یک بخاری بزرگ چوبی بود که هر چند ساعت یک بار شکمش را پر می‌کرد با هیزم. هیزم! هیزم را توی انبار نگه می‌داشت.
شب‌ها هم توی اتاقش که همیشه‌یِ زمستان کرسی داشت، با چای و میوه و آجیل از مهمانانش / ما پذیرایی می‌کرد. می‌چپیدیم زیر کرسی و با هم بازی می‌کردیم وَ چه خاطره‌هایی...
حالا اما، نه از بخاری چوبی خبری هست و نه از هیزم و نه کرسی. دیگر فرصتی / فضایی نیست که بازی‌ها و شوخ و شنگی‌های آن زمان را تکرار کنیم.
حالا همین‌طور تکیه می‌زنم به صندلی نه چندان راحتی که با هر حرکتی صدای قِژقِژش مجبورم می‌کند تلاش کنم تا بی‌حرکت بمانم، چه خیال بیهوده‌ای، بالاخره که تکان خواهم خورد، بالاخره که صدای قِژقِژ این صندلی زهوار در رفته بلند خواهد شد...
+ رضا فضل اله نژاد ; ٥:٠٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مسابقه

صبح برای بازدید از پروژه‌ی مسکن مهر، همراه وزیر راه و شهرسازی رفته بودیم شهر پرند.

در یکی از مجموعه‌هایی که از آنجا بازدید به عمل آمد، روی تابلو اعلانات خواندم: "برادر [...] برنده‌ی مسابقه‌ی نماز".

هنوز هم در فکرم که ایشان دقیقن در چه چیز برنده شده: تندخوانی، صحیح‌خوانی، زیباخوانی، کامل‌خوانی، یا بالاخره چی خوانی؟!!

+ رضا فضل اله نژاد ; ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

آرامگاه

وقتِ سفر، به غیر از دیدن جاهای دیدنی و آثار باستانی و سر زدن به اماکن مشهور، پیدا کردن رستوران‌های خوب و خوردن غذاهای محلی هم از اهم کارهام به حساب می‌آیند. البته در کنار این‌ها رفتن به قبرستان‌ها را هم باید اضافه کنم. همین حالا که در تبریز هستم هم این سیاق را پیش گرفته‌ام. علی‌رغم سرمای هوا "اِل گلی" را برای بار چندم دیدم و همین‌طور چند تا از موزه‌ها و مسجد کبود و خانه‌ی مشروطه. قبرستان "بقاییه" هم از جاهایی بود که سر زدم. یکی از اقوام [که مرد بسیار نازنینی بود] در این قبرستان به خاک سپرده شده و همین بهانه‌ای بود برای رفتن به "بقاییه".

چیزی که پیش از هر چیزی نظرم را به خود جلب کرد سنگ قبرهایی بود که سراسر خاطره بودند. قدمت را از نقطه نقطه‌شان می‌شد حس کرد.

بعد از تحریر: عکس ها مربوط به قبرهایی از قبرستان بقاییه هستند.

 

 

+ رضا فضل اله نژاد ; ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خوابِ مرگ

کمتر پیش می‌آید خواب ببینم، به ندرت و گاهی. البته درست‌اش این است که بگویم کمتر پیش می‌آید که خوب بخوابم تا خواب ببینم. همین حالا که این یادداشت را می‌نویسم (تایپ می‌کنم) دقیقا 28 ساعت است که بیدارم. شب‌ها 4 ساعت و یا گاهی که کمی طولانی بشود 5 ساعت می‌خوابم. علی‌القاعده در این فاصله کوتاه نمی‌شود خواب دید و یا این‌که انتظار خوابِ خوب داشت.

بعضی وقت‌ها تصاویری را می‌بینم که بیش از آن‌که آرام‌بخش و نوازش‌گر باشند، استرس‌زا و آزار دهنده‌اند. معمولن می‌بینم که در هواپیمایی نشسته‌ام که در شرف سقوط است یا با جمعی ایستاده‌ایم و به صحبت مشغولیم که بُمبی در نزدیکیِ‌مان به زمین می‌خورد و من می‌میرم (فقط من و نه دیگران).

خواب‌هایی که می‌بینم مینی‌مال‌اند و شبیه هایکوهای ژاپنی!

آخرین خوابی که دیدم خوابِ مرگ بود. دیم ایستاده‌ام کنار باغچه حیاط خانه‌ی قدیمی‌مان [که به همت پدر فروخته شد] و دارم به جماعتی نگاه می‌کنم که دارند شیون و زاری می‌کنند. در این حِین چند کارگر هم مشغول خراب کردن خانه بودند. یکی هم که ظاهرا معمار بود ایستاده بود گوشه‌ای و داشت کارِ کارگران را نظاره می‌کرد. یک‌دفعه یکی داد زد: "جنازه رو آوُردن... جنازه رو آوُردن". همه دویدند سمت جنازه، من هم. خوب نگاه کردم؛ جنازه خودم بودم...

+ رضا فضل اله نژاد ; ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

Love

همین چند دقیقه پیش متن نامه جناب چاوز، این پیرو مشی "ماتریالیسم دیالکتیک" را به رییس دولت خودمان خواندم و خب علی‌القاعده از این همه ابراز Love کمی هم متعجب شدم. بد نیست که شما هم بخوانید:

در متن پیام هوگوچاوز آمده است:

برادرم

محمود احمدی‌نژاد

رییس‌جمهوری اسلامی ایران

به نمایندگی از مردم ونزوئلا، سلام و درود گرم و برادرانه مرا پذیرا باش. همچنین احترامات فائقه، تحسین برانگیز و مملو از محبت ما را به ملت قهرمان و استوار ایران نثار کن و به آن‌ها بگو که دلاوری و شجاعت تاریخی، عزت و شرافت درخشان شما را ارج نهاده و گرامی می‌داریم.

بنده نخستین فردی بودم که از تعویق دیدارت از ونزوئلا که قرار بود در تاریخ 24 سپتامبر گذشته انجام گیرد، ابراز تاسف کردم. هم‌اکنون می‌خواهم از این‌که وضعیت بغرنج مربوط به روند بهبودی سلامتی‌ام را در نهایت عطوفت درک نمودی، از تو تشکر کنم و صمیمانه بگویمت که: تو را ای برادر برای همیشه می‌فهمم و درک می‌کنم.

ادامه ...
+ رضا فضل اله نژاد ; ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

سیگاری‌ها در برابر کتاب‌خوان‌ها

اگر تمام کتاب‌های چاپ‌ شده همزمان به فروش برسند، باز هم مبلغ تمام‌شده آن از هزینه سیگاری که در طول سال در ایران دود می‌شود، پایین‌تر است. این یک خبر نیست، یک واقعیتِ شِبهِ فاجعه است که مدیر انتشارات نص آن را بیان کرده.

جالب‌تر آن‌که قیمت کل کتاب‌ها ـ به‌جز کتاب‌های درسی ـ در سال به چیزی در حدود ‌٧٠٠ میلیارد تومان می‌رسد که اگر تمام این کتاب‌ها به فروش برسد، هزینه‌ آن تنها یک‌چهارم هزینه مصرفی سیگار در یک سال است.

یعنی سیگاری‌های ما خیلی بیشتر از اهل کتاب‌اند و این نباید خیلی تعجب برانگیز باشد. جامعه ما در سال حدود سه ‌هزار میلیارد تومان برای سیگار مصرف می‌کند که با توجه به توسعه کتاب در جامعه، هنوز هم سهم اقتصاد نشر در مقایسه با بخش‌های دیگر، سهم کوچکی است.

در سال حدود ‌۶٠ هزار عنوان کتاب به چاپ می‌رسد که حدود ‌٢٠هزار عنوان از این تعداد چاپ اول و بقیه تجدید چاپ هستند. در دنیا ‌١٠ بخش برای کتاب‌ها درنظر می‌گیرند که در ایران با جداسازی کودک و نوجوان، به عدد ‌١١ رسیده. ‌بیشترین درصد بین بخش‌ها مربوط به بخش دین است که ‌١۵ درصد را به خود اختصاص داده است. نکته دیگر این‌که در کشورمان تعداد ناشران بیش از کتابفروشی‌هاست.

تنها آماری که بعد از آمار تورم موجب آزارم می‌شود میزان و سرانه مطالعه در کشور است. آمارهای متفاوتی در این زمینه وجود دارد اما بر اساس آخرین آمار وزارت ارشاد، سرانه مطالعه برای هر نفر ‌١٨ دقیقه در روز است که در کشورهای پیشرفته ‌دو و نیم تا سه برابرِ این میزان رواج دارد.

حالا اگر ما کتاب‌خوان‌ها [بدون تعارف و شکسته نفسی] نبودیم که آمار خیلی خراب‌تر از این حرف‌ها بود!

 

 [.]

بگذریم. شدم مثل پیرمردهای غُرغُرو!

یک شعر از فاضل نظری:

پس شاخه‌های یاس و مریم فرق دارند

آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند

 

شادم تصور می‌کنی وقتی ندانی

لبخندهای شادی و غم فرق دارند

 

برعکس می‌گردم طواف خانه‌ات را

دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند

 

من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان

با این حساب اهل جهنم فرق دارند

 

بر من به چشم کشتة عشقت نظر کن

پروانه‌های مرده با هم فرق دارند

بعد از تحریر: خیلی پراکنده‌گو شدم. می دانم...

+ رضا فضل اله نژاد ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

درد مشترک!

با یکی از دوستان رفته بودیم دیدن تئاتر "ایوانف". موقعِ بیرون آمدن از سالن، دو نفر خانم باوقار که معلوم بود تا حدودی مستاصل‌اند ایستاده بودند گوشه‌ای. یکی از آن دو زن جوان داشت با موبایل حرف می‌زد و آن یکی آرام گریه می‌کرد. معمولن با دیدن یک چنین صحنه‌هایی متاثر می‌شوم. حتمن باید اتفاق مهمی پیش آمده باشد که یک زن، آن هم در یک فضای عمومی و در برابر انظار، بزند زیر گریه.

دوستم گفت: می‌بینی، لوازم آرایشیِ اصل استفاده کرده که یه ذره هم آرایشش به هم نخورده‌ها!!!

+ رضا فضل اله نژاد ; ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

عشق یعنی تب، یعنی ضرر

مشاهده یادداشت خصوصی

+ رضا فضل اله نژاد ; ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

جرم رسانه‌ای

همین چند روز پیش بود که مجلس محترم شورای اسلامی اعلام کرد که قرار است طرحی را مورد بررسی قرار دهد که بر اساس آن امکان نظارت بر وبلاگ‌ها، اس‌ام‌اس‌ها و خلاصه هر چیزِ نوشتنی در دنیای مجازی برای مسئولین ذیربط به شکل قانونی میسر باشد. تصویب این طرح دقیقا به این معناست که چنانچه حضراتِ مسئولین با مواردی روبه رو بشوند که مغایر قوانین – شما بخوانید مغایر با خواسته‌ها یا ناخوشایندشان – باشد می‌توانند با نویسنده به شکل کاملا قانونی! برخورد کرده و به جرم تخلف رسانه‌ای وی را محاکمه کنند.

در واقع تحقق ایده‌ی "شهروند – خبرنگار" است که موجب شده تا آقایان به فکر بیافتند تا به نوعی با این پدیده برخورد کنند. استدلال‌شان هم برای این کار این است که امروز با توجه به پیشرفت روزافزون تکنولوژی در دنیا این فرصت پیش آمده تا هر شهروند بتواند با توجه به بضاعت‌های خودش به کار خبری بپردازد؛ حال آن‌که گاهی اوقات تخلفاتی هم صورت می‌گیرد که باید با آنها برخورد شود.

به نظر می‌رسد این اقدام چیزی جز محدودسازی و ایجاد فضای امنیتی سنگین برای وبلاگ‌نویسان نخواهد داشت. اصولا پیدایی فضای مجازی برای بیان حرف‌هایی بوده که فضای رسمیِ رسانه‌ای – به هر دلیلی - پذیرای آن نیست. برای کنترل آن هم امکانات زیادی در اختیار مسئولین هست که هر از گاهی شاهد استفاده از این امکانات و ابزارها هم هستیم. حالا اما با رسمیت یافتن و قانونی شدن بهره‌گیری از این امکانات [شما بخوانید انواع اهرم زور و فشار] دیگر نمی‌شود خیلی به فضای مجازی و محیطی که قرار بود دنیایی آزاد برای اطلاع‌رسانی باشد تکیه و اعتماد کرد.

+ رضا فضل اله نژاد ; ٩:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

وقتی دست‌هام یخ می‌کنند

اگر بگویم سه‌شنبه‌ای که گذشت برای من یکی از بهترین روزهای سال نود بود اغراق نکرده‌ام. در یک روز سرد، واقعا یک روز سرد پاییزی که وقتی "ها" می‌کنی دنیایی از بخار از دهانت خارج می‌شود بهترین خبری که می‌تواند سر حالت کند این است که قرار است با یک‌سری از دوستان زمان دانشگاه دوره بنشینید و گپ بزنید. همین است که می‌چِپی توی کافه تریای فرهنگ‌سرای ارسباران که هیچ وقت خدا خاطره‌ی خوبی از آنجا نداشته‌ای، اما حالا و در یک روز خوب پاییزی که با "ها" کردن بخار از دهانت بیرون می‌زند، قرار است که از فضای این کافه برای خودت یک دنیا خاطره بسازی و از نشئگی آن مدت‌ها لذت ببری.

قرار به همت لیلا بود که برقرار شده بود. مثل همیشه با کمی تاخیر [اگر نیم ساعت را "کمی" لحاظ کنیم] رسیدم. دست‌هام معمولا یخ نمی‌کنند مگر وقتی قرار است دوستی قدیمی را ببینم. همین چند وقت پیش بود که با یکی از رفقای دوره دبستان که حالا توی یکی از شهرهای کرمان مقامی هم دارد، قرار داشتیم. بعد از 20 و اندی سال و من نه دست‌هام که تمام تنم یخ کرده بود.

حالا در یک روز سرد پاییزی این سرما و یخ زدگی دو چندان شده بود و البته چه‌قدر لذت‌بخش. نشسته بودند پشت یکی از میزهای نزدیک در خروجی سمت خیابان. لیلا و الدوز را همان اول شناختم، منیژه فلاحی را اما کلا فراموش کرده بودم. چیزی مثل یک یاد فراموش شده، یک غبار توی ذهنم بود اما در همین حد بود و نه بیشتر. الدوز هم دو نفر از دوستانش را دعوت کرده بود که هر دو هم اهل فضل و علم بودند.

ذوق‌زدگی من دقیقا مثل نگرانی‌هام که همه متوجه‌اش می‌شوند، تابلو و عیان است. از هیجان و ذوق‌زدگی توی پوست خودم نمی‌گنجیدم. با خودم گفتم اگر تمام بچه‌های دوره دانشگاه بودند چه می‌کردم. همه این حالاتم را فهمیده بودند.

دوره [گروه] ما مثل یک خانواده بود. من در تمام 4 سالی که مشغول درس [زندگی] بودم، علی‌رغم مشکلات عدیده‌ای که همواره پیش روم بود، داشتم لذت می‌بردم، و بعد از 5 - 6 سال، دوباره چند نفر از اعضا آن خانواده دور هم جمع بودند.

حرف‌ها تمامی نداشت، یعنی داشت ما نمی‌خواستیم تمام‌شان کنیم. منِژه زودتر رفت و بعدتر بابک امینی آمد؛ با همان شور و شوق و انرژی سال‌های پیش که من در خودم دیگر سراغ ندارم.

از آن لحظاتی بود که دوست نداشتم چیزی به اسم تیک تاک ساعت وجود می‌داشت، اما داشت. بیرون، هوا عزمِ باران کرده بود، و این یعنی تکمیل عیش. من به باران ایمان دارم، به اجابت خواسته‌ها در باران؛ خواستم...

تا رسیدن به خانه هم حرف زدیم. من و بابک و الدوز، وَ چه خاطره‌ای.

یاد شعر / متن شهیار قنبری افتادم:

انشای تابستانی - دوباره از مینا بنویسید...

ما شب‌ها درپشه بند می‌خوابیدیم تا مینا دختر همسایه را پیش از خواب سیر تماشا کنیم و بعد...

ادامه ...
+ رضا فضل اله نژاد ; ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

زمستان بود

زمستان بود. شاید هم هوا ابری بود. توی هوای ابری بود که سیگاری گیراندم و پیشنهاد کردم که راه برویم و حرف بزنیم. راه رفتیم و حرف زدیم. از دانشگاه برمی‌گشتیم. اتوبوس بود به گمانم که توی "سه راه افسریه" پیاده‌مان کرد. پیاده شدیم و کمی به هم نگاه کردیم که: "خب حالا چی؟" یادم هست که از سه راه افسریه تا میدان خراسان را با هم پیاده ‌آمدیم و او در تمام طولِ مسیرِ پیاده روی‌مان از این گفت که دوست دارد بتواند موجب رشد و اعتلا خودش و کسانی باشد که با آنها در ارتباط است.

بعدها که دقیق‌تر با هم گفتگو کردیم [وقتی هوا داشت سرد می‌شد و ما روی نیمکت‌هایِ سردِ پارکِ جنگلیِ عباس آباد (طالقانی) نشسته بودیم] برق چشمانش را دیدم که چطور برای این که خودش را بهتر بشناسد حاضر است تا به حلاجی شخصیت‌اش در نزد دیگران بپردازد تا شاید آنها هم در این "شناختِ خود" بتوانند موثر باشند و نکته‌ای اضافه کنند.

 

"باید از این سطحی که در آن هستیم رها بشیم و سعی کنیم در آن نمانیم! هر وقت تونستی از یک سطح جدا شده و در وسعتی بزرگ‌تر و عمیق‌تر به خودت بپردازی، مطمئن باش که می‌تونی راحت‌تر حرفات رو بزنی. اما اگه در یک سطح بمونی اول از همه سر خودت کلاه گذاشتی. ولی وقتی از خودت در اومده باشی؛ از آن سطح رها شده باشی، دیگه برای گفتن، برای ارائه خودت، برای عیان کردن چیزهایی که در حالت عادی از گفتن‌شان معذوری، هیچ محدودیتی نداری... تردید نمی‌کنی، اهمیت نمی‌دی که چه کسی قابل اطمینان هست یا نه!... من احساس می‌کنم که یه سِیری رو طی کردم و به جایی رسیدم که اگه هزار نفر دیگه به غیر از تو هم اینجا بودن باز از گفتن ابایی نداشتم. چون اون‌قدر برای خودم تکرار کردم که حالا دیگه زوایای مختلف خودم رو به خوبی می‌شناسم. حالا دیگه در ارتباطات اجتماعیم کمتر اشتباه می‌کنم و در انتخاب‌هام درست‌تر عمل می‌کنم. هدف‌های اجتماعی‌ای که در ذهنم دارم رو بهتر دنبال می‌کنم."

[1386 / گفتگو با یک آشنای قدیمی]

+ رضا فضل اله نژاد ; ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خون به جای اخلاق!

روز / داخلی / کلاس درس دانشگاه

استاد در حال درس دادن به دانشجویان سال آخر معماری است. بعضی‌ها حواس‌شان به استاد است و هر از گاهی چیزی توی دفترشان یادداشت می‌کنند. یکی - دو نفر هم به بازیگوشی مشغول‌اند که ناگهان صدای عربده‌کشی و داد و بی‌داد از توی راه‌رو به گوش می‌رسد. درِ کلاس باز می‌شود. همه ترسیده‌اند، استاد هم. جوانی با یک چاقوی بُرنده در دست فریاد می‌زند: "فاطمه می‌کشمت" و این جمله را با خشم فراوانی چندین بار تکرار می‌کند.

فاطمه که دانشجوی سال آخر معماری است ترسیده، جوان که محمد نام دارد به طرف او می‌دود، یعنی حمله‌ور می‌شود و با چاقو ضربات متعددی به کمر و پشت او می‌زند.

فاطمه غرق در خون روی زمین می‌افتد. محمد از کلاس فرار می‌کند. چند دانشجو در سالن جلوی او را می‌گیرند و تا سر رسیدن پلیس او را نگه می‌دارند.

روز / داخلی / اتاق سی سی یو بیمارستان

فاطمه در کماست. پاهای او از کار افتاده، هوشیاری‌اش درجه سه است که به آن مرگ مغزی گفته می‌شود. نخاع‌اش هیچ واکنش کلامی و چشمی از خود نشان نمی‌دهد و تنها گاهی اوقات دستش را کمی حرکت می‌دهد و به طور کل در وضعیت خیلی بدی است.

روز / خارجی / کنار پنجره فولاد امام رضا (ع)

رو به روی پنجره فولاد امام رضا (ع) مادر فاطمه دارد زار می‌زند. او دخترش را از امام رضا (ع) می‌خواهد.

 [.]

واقعا چه خبر است؟ ما داریم کجا می‌رویم؟ این‌که به یک نفر مشکوک باشیم کافی است تا در ملا‌عام با چاقو به جانش بی‌افتیم و کاری کنیم که دیگر هیچ راه بازگشتی وجود نداشته باشد؟

اخلاق، ما می‌دانیم اخلاق چیست و چه تعریفی دارد؟ بوی خون همه جا را گرفته. خون جای اخلاق را هم گرفته. حالم دارد از همه چیز و از خودم به هم می خورد...

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

من مرگ دیکتاتورها را دیر باور می‌کنم...

کسی مرگ دیکتاتورها را باور نمی‌کند. یا بهتر است بگویم کسی مرگ دیکتاتورها را زود باور نمی‌کند. دیکتاتورها همیشه زنده‌اند. سایه‌ای از آنها را می‌شود همیشه حس کرد. از هیتلر گرفته تا همین قذافی، انگار همیشه در یک جایی از تاریخ حضور دارند و این حضورشان را به همه جای تاریخ تسری می‌دهند. آنها جوری رفتار کرده‌اند که نوعی هراس از اینکه مبادا خبر مرگ‌شان واقعیت نداشته باشد، همیشه در وجود مردم‌شان هست. آنها جوری رفتار کرده‌اند که مردم باور کنند رهبرشان! هرگز نمی‌میرد. آنها جوری رفتار کرده‌اند که انگار...

چه کسی باور می‌کرد صاحب چادرهای صحراییِ شاهانه، به دست چند جوان خشمگین که روزی ملت او محسوب می‌شدند این چنین خوار و ذلیل شود. چه کسی باور می‌کرد که چند جوان احساسی، چند گلوله ناچیز را توی بدن معمر، خالی کنند و بعد با جنازه او عکس یادگاری بگیرند.

موبایل‌ها روشن می‌شوند و جنازه سوژه می‌شود!

معمر مُرد

من اما مرگ دیکتاتورها را دیر باور می‌کنم...

ادامه ...
+ رضا فضل اله نژاد ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

کلیسای مشهد و چند جای دیگر

اینجا در خیابانی از شهر مشهد که پیش از این نامش "خیابان ارگ" بوده و کمی بالاتر از تنها کلیسای شهر مشهد که حالا ساختمانی است متروک که بعد از انقلاب تعطیل شده اما هنوز گنبد مخروطی شکل‌اش و صلیب‌هایش برافراشته‌اند، یک کافی‌نت هست که برای نوشتن جای بدی نیست. دفترچه یادداشتم البته توی جیبم خوب جا خوش کرده و گاه و بی گاه در آن چیزهایی می‌نویسم، اما اینجا، توی این کافی‌نت یک حال و هوای دیگری هست.

توی این خیابان یک خانه قدیمی هم هست که "خانه ملک" نام گرفته. مرکز آفرینش‌های هنری است و نمای جذابی دارد. خیلی عجیب است که برای دیدن این آثار کمتر کسی پیش قدم می‌شود؛ مثلا گنبد خشتی، گنبد هارونیه، موزه نادرشاه، مسجد هفتاد و دو تن، وکیل آباد و...

مفصل‌ترش بماند برای موقع برگشت...

+ رضا فضل اله نژاد ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مهمان

"انگار گفته بودی لیلی" را به خاطر توصیفی که در صفحات آغازین‌اش از سفرِ امام رضا دارد دوست دارم. "هر شب تنهایی" را هم. "کیمیا" هم توی همین دایره می‌گنجد.

دوست دارم خودم هم یک سفرنامه‌ای - چیزی بنویسم از سفر به مشهد، حالا که  در مشهد، مهمان امام مهربانم... بیشتر دوست دارم با این صفت صدای‌اش کنم.

دیشب تا حالا فرصت نوشتن نبود و حالا حس‌اش نیست. باید بروم.

یادتان هستم...

+ رضا فضل اله نژاد ; ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

من آنم که من دانم

با سرد شدن هوا روح من زنده‌تر می‌شود. حالا می‌شود نفس کشید و فارغ از دغدغه‌ی گرما، توی خیابان قدم زد و شب‌ها رفت قهوه‌خانه سنتی و یک قلیان خوانسار را با اشتها دست گرفت. متنفرم از این قلیان‌های میوه‌ای که نه اصالت دارند و نه روح!

چند وقتی است که مثل چی دارم سعدی می‌خوانم. همه چیز از وقتی شروع شد که بنده‌ی خدایی آمد و کلیات سعدی‌ام را با خودش برد. گفت: همیشه دوست داشتم این کتاب را از شما هدیه بگیرم!

نتیجه این که یک کلیات جدید گرفتم و شروع کردم به دوباره خواندن.

حالم خیلی بد نیست، همین...

[.]

یک حکایت: یکى از بزرگان را به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه می کردند. سربرآورد و گفت : من آنم که من دانم.

شخصم به چشم عالمیان خوب منظر است /  وز خبث باطنم  سر خجلت فتاده پیش

طاووس را به نقش و نگارى که هست خلق /  تحسین کنند و او خجل از پاى زشت خویش 

+ رضا فضل اله نژاد ; ۳:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خداحافظ آقای اَپل!

من از هیچ‌کدام از محصولاتی که استیو جابز در طراحی و تولید آن نقش داشته استفاده نکرده‌ام اما در این که او توانسته سبک زندگی انسان امروز را دچار تحولی شگرف کند و در تغییرات فرهنگی نقشی تعیین کننده داشته باشد تردید ندارم. به زودی ما هم روی این موج سوار خواهیم شد.

استیو جابز از مرگ خود [به خاطر بیماریراش] مطلع بود. او مُرد و با مرگش، دنیای تکنولوژی یکی از نابغه‌های خود را از دست داد. مطلب زیر بخشی از سخنرانی جابز در دانشگاه استنفورد امریکاست.

"هفده ساله بودم که در جایی خواندم اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی‌تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که توی آینه نگاه می‌کنم از خودم می‌پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می‌دهم یا نه.

هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می‌فهمم در زندگی‌ام به یک سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر دانستن این که بالآخره یک روزی خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم‌های زندگی‌ام را بگیرم چون تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند.

حدود یک سال پیش دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه‌ی صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور توی لوزالمعده‌ی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجای آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی‌مانم. دکتر به من توصیه کرد به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه‌هایم بگویم در مدت سه ماه به آن‌ها یادآوری بکنم.

این به این معنی بود که برای خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روی من آزمایش اپتیک انجام دادند. آن‌ها یک آندوسکوپ را توی حلقم فرو کردند که از معده‌ام می‌گذشت و وارد لوزالمعده‌ام می‌شد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کرد، چون که او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونه‌های سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن‌هایی که می‌خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترک در زندگی همه‌ی ماست.

شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه‌ها را از میان بر می‌دارد و راه را برای تازه‌ها باز می‌کند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن به جای زندگی بقیه هدر ندهید.

هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند و از همه مهم‌تر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی‌تان و ایمانتان پیروی کنید.

موقعی که من سن شما بودم یک مجله‌ی خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر می‌شد که یکی از پرطرفدارترین مجله‌های نسل ما بود این مجله مال دهه‌ی شصت بود که موقعی که هیچ خبری از کامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست می‌شد. شاید یک چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد.

در وسط دهه‌ی هفتاد آن‌ها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شماره‌ی شان یک عکس از صبح زود یک منطقه‌ی روستایی کوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن است برای پیاده‌روی کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود:

stay hungry stay foolish

این پیغام خداحافظی آن‌ها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر می‌کردند؛

stay hungry stay foolish

این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ‌التحصیلی شما آرزویی هست که برای شما می‌کنم.

+ رضا فضل اله نژاد ; ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خُب، حالا چی؟

همه ما به کسی برتر، خردمندتر و مسنتر از خودمان نیاز داریم که به ما بگوید که دیوانه نیستیم، که کارمان درست است. درست نه، کارمان خوب است.                                                                                                              ری بردبری

من چنین کسی را دارم. کسی که بدون اغراق از او بسیار تاثیر گرفته‌ام و به واقع برای‌ام "پدر" بوده؛ دکتر محمد علی محمدی.

به بهانه انتشار یادداشتی از ایشان در روزنامه شریف اعتماد، خدمت‌شان تماس گرفتم تا جویای احوال شوم. مثل همیشه مورد لطف و عنایت قرارم دادند. در خلال گفتگوی کوتاه‌مان اشاره‌ای هم به فیلم "جدایی نادر از سیمین" شد. قرار شد یادداشتی را که در خرداد ماه برای این فیلم نوشته بودم برای حضرت استاد ارسال کنم. خواستم مقدمه‌ای به آن یادداشت اضافه کنم که خودش تبدیل شد به مطلبی دیگر، مطلبی که حالا پیش روی شماست...

[.]

مواجهه با فیلم‌های اصغر فرهادی معمولا موجب پیدایی موقعیت "هر کسی از ظن خود شد یار من" است. از اهالی سینما و منتقدین گرفته تا سیاستمداران، جامعه‌شناسان، روان‌شناسان، فیلسوفان و... همه از زاویه دید خود و رشته‌ای که در آن صاحب تخصص‌اند به ابراز عقیده در خصوص آثار فرهادی پرداخته و آنها را مورد تحلیل و کنکاش قرار می‌دهند. این روند در سه گانه اخیر فرهادی، یعنی "چهارشنبه سوری"، "درباره الی" و "جدایی نادر از سیمین" نمود ویژه‌ای داشته. انتشار انواع ویژه‌نامه‌ها، انجام گفتگوهای تخصصی در حوزه‌های مختلف، برگزاری میزگردهای تخصصی با حضور علمای علوم انسانی و حتا سرگرفتن گفتگوهای داغ و عریان‌تر در فضاهای مجازی، مصادیق بارز این مدعا هستند.

اما چرایی این ماجرا را در کجا باید جست؟ در فیلم‌های فرهادی، در خود او، یا بستر سیاسی – اجتماعی‌ای که معمولا فیلم‌های فرهادی در آنها ساخته و اکران شده‌اند؟ [فراموش نکنیم که سه‌گانه اخیر فرهادی در شرایطی تهیه و پخش شدند که فضای سیاسی - اجتماعی کشور ملتهب و یا حداقل غیرعادی می‌نمود].

منکر این امر نمی‌توان بود که اساسا اثر هنری، جدای از هنرمند و اندیشه و مرام و مسلک او نیست و به نوعی تداعی‌گر ذهنیات و باورداشت‌ها و پیام‌هایی است که هنرمند قصد انتقال و ارائه آنها را دارد. اما به همین میزان باید برای "خود" اثر هم "اصالت" قائل بود. به ویژه هنر هفتم که مجموعه‌ای است از انواع هنر که این قابلیت در آن نهفته که بیننده را با جهانی نو و حتا غیر واقع [اما در عالم مَجاز واقعی] رو به رو کند. شخصا برای سینما در درجه اول و بیش و پیش از هر چیز، تعریفِ یک داستان را رسالت و وظیفه اصلی می‌دانم و بعد از آن ارائه و القا پیام و چیزهایی از این دست را. کما اینکه بِرَدبِری نیز رسالت سینما را در وهله اول داستان‌گو بودن آن می‌داند و بعد ابزاری که می‌تواند به ارائه پیام بپردازد. شاید از این روست که مهم‌ترین آثار سینمای جهان [بالاخص سینمای کلاسیک] داستان‌گوترین آنها هستند.

با این رویکرد و با کمی اغماض باید آثار فرهادی را – از رقص در غبار تا جدایی نادر از سیمین – همه را در زمره بهترین فیلم‌های داستان‌گوی سینمای ایران دانست. دلیل اثبات این قضیه را هم باید در اقبال عمومی ‌مردم به فیلم‌های فرهادی، چه در اکران سینما و چه در شبکه نمایش خانگی دانست.

در سویه دیگر مخاطبان آثار فرهادی، مخاطبان خاص قرار می‌گیرند که عموما آنها نیز واکنش مثبتی به آثار این فیلم‌ساز داشته‌اند و باید اذعان داشت که او در جذب مخاطب خاص نیز موفق بوده. روشن‌فکران و به‌طور کل مخاطبان خاص آثار فرهادی، فیلم‌های او را پُر از استعاره‌های سیاسی، اجتماعی، فلسفی و... می‌دانند. یا حداقل می‌توان گفت که فضای این فیلم‌ها [به ویژه سه‌گانه اخیر] به گونه‌ای بوده که می‌شد در آنها به استعاره پردازی! یا استعاره‌سازی مبادرت ورزید، که معمولا ذهن روشن‌فکران مستعد چنین امری است. آنچه مسلم است کدگذاری‌هایی است که توسط فرهادی صورت گرفته و معمولا مخاطب خاص به رمزگشایی از آنها می‌پردازد. [نمای افتتاحیه فیلم "جدایی نادر از سیمین" را به یاد بیاورید؛ دستگاه کپی‌ای که پی‌در‌پی از مدارک شناسایی افراد کپی می‌گیرد. محض شوخی برای یکی از دوستان که شیفته‌ی تاویل‌های سیاسی از هر چیزی است که با آن مواجه می‌شود این نما را نشان‌گر وجود فضای پلیسی و نظارت دستگاه‌های حکومتی بر تک‌تک افراد جامعه تعبیر کردم و اینکه هیچ کس خارج از دایره نظارت "آنها" قرار نمی‌گیرد. با شنیدن این تعبیر برق را در چشمانش دیدم].

برای سینمای فرهادی می‌توان با خیالی آسوده از اصطلاح "سهل و ممتنع" استفاده کرد و مطمئن بود که حق مطلب ادا شده.

[.]

با توجه به بضاعت اندکی که در زمینه علوم اجتماعی دارم، در برخورد با فیلم‌های فرهادی متوجه دغدغه او در به تصویر کشیدن طبقه متوسط جامعه ایرانی شده‌ام.

در سه‌گانه اخیر او، شاهد "مسائلی" هستیم که طبقه متوسط جامعه ایرانی به نوعی با آن درگیرند. مثلا در همین جدایی نادر از سیمین، شاهد پرداختن فیلم‌ساز به مساله "اخلاق" هستیم. مشخصا و تعمدا از واژه "مساله" استفاده می‌کنم و نه واژه "موضوع". چراکه حقیقتا "اخلاق" در جامعه امروز ما به یک "مساله" تبدیل شده.

شرایط "اخلاق"، شرایط حادی است و نشانه‌هایی وجود دارد که ما را نسبت به وضعیت "اخلاق"در جامعه نگران می‌کند. باید تکلیف آن را مشخص کرد؛ آیا باید تعریف جدیدی از اخلاق ارائه کرد یا تاویل‌های شخصی از آن داشت یا اینکه به کل آن را بوسید و کنار گذاشت؟ آیا اخلاق امری نسبی است یا حکمی ‌است که تحت هر شرایط تعریف مشخصی دارد؟ آیا بر اساس آموزه‌های فردگرایانه [که جامعه ایرانی به تازگی با آن درگیر شده!] باید اخلاق را به پستوی خانه‌ها برد و در عرصه عمومی ‌جور دیگری رفتار کرد؟ آیا منافع شخصی را می‌توان به عنوان یک متغیر تعیین کننده در عرصه اخلاق در نظر گرفت؟ و... می‌توان چندین و چند سئوال دیگر را از دل "جدایی نادر..." بیرون کشید.

آدم‌های فیلم فرهادی، افرادی از طبقه متوسط جامعه ایرانی‌اند؛ پژو 206 سوار می‌شوند، برای دخترشان معلم خصوصی می‌گیرند، برای پدر پیرشان که دچار آلزایمر است پرستار استخدام می‌کنند، زن و شوهر، هر دو بیرون از خانه مشغول کارند، آپارتمان نسبتا بزرگی در محله‌ای خوب دارند، در مواقعی که عصبی‌اند - به تقلید از شخصیت فیلم‌های اروپایی - سیگار آتش می‌کنند، ساز می‌نوازند و... این آدم‌ها ظاهرا مولفه‌های طبقه متوسط را دارا هستند ولی بنا به شرایط موجود اجتماع، و دقیقا مثل خود جامعه، در شرایطی قرار گرفته‌اند که اصطلاحا مرحله "گذار" نامیده می‌شود.

این "گذار" را در "درباره الی" و "چهارشنبه سوری" هم می‌شود سراغ گرفت. نکته مهم در این میان آن است که فرهادی هرگز خود را در جایگاه یک دانای کل قرار نمی‌دهد و حکم قطعی صادر نمی‌کند. او راوی جریانات موجود و یا حداقل بخشی از جریانات موجود در جامعه ایرانی است. او با زیرکی هرچه تمام‌تر، مخاطب‌اش را در شرایطی قرار می‌دهد تا خود نتیجه‌گیری کند. شاید این گفته درست باشد که فیلم‌های فرهادی معمولا با یک سئوال تمام می‌شوند: خُب، حالا چی؟ این شرایطی است که فیلم‌ساز برای مخاطب ایجاد می‌کند. او به خوبی ذهن مخاطب‌اش را "درگیر" می‌کند.

فکر می‌کنم درگیری ذهنی یکی از مولفه‌های نهان دوران گذار باشد. دورانی که خواه ناخواه در آن قرار گرفته‌ایم.

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

چند وقتی است حالم خوب نیست. نمی‌دانم کِی، اما همین که کمی حواسم پرت می‌شود [یا شاید درست‌اش این باشد که بگویم وقتی حواسم جمع می‌شود] می‌بینم که اشک از چشمانم جاری شده. دلم گرفته و به هر بهانه‌ای که شده می‌زنم زیر گریه. انگار که چیزی گم کرده باشم، انگار که نه، واقعا گم کرده‌ام. شبیه گم شده‌ای که پیدا شدنی نیست، یعنی هست، می‌شود پیدایش کرد، خودم نمی‌خواهم، می‌خواهم که همین‌طور گُم بماند. نمی‌خواهم که با پیدا کردن‌اش لذت این درد را از دست بدهم؛ درد شیرین، دردی شبیه خماری، من از خماری لذت می‌برم.

به من فکر هم نمی‌کند، یعنی فکر می‌کند اما بلد است طوری وانمود کند که انگار برای‌اش مهم نیستم و همین دردم را بیشتر هم می‌کند و متعاقبا لذت درد کشیدن را. نمی‌دانم که این نوعی بیماری محسوب می‌شود یا نه، اگر بیماری است دوست دارم مریض بمانم!

استادی داشتم در دانشگاه که از همسرش می‌گفت و این‌که بعد از پنجاه سال زندگی مشترک هنوز هم و حتا برای یک بار غذای مورد علاقه‌اش را نپخته. پیرمرد می‌گفت: با خودم میگم هر کس بیشتر دوستم دارد، بیشتر می آزارَدم!

حالا من هم دلم را خوش کرده‌ام به همین. همین که شاید به من هم فکر کند. شاید در بین تمام شماره تلفن‌هایی که در دفترچه تلفن لعنتی موبایل کوفتی‌اش هست، گاهی هم روی شماره من مکثی کند [اگر شماره را delete  کرده باشد چی؟]. دلم را خوش کرده‌ام به این که شاید توی خیابان، وقتی عصرها برای قدم زدن بیرون می‌روم و چشم‌ام توی جماعت به دنبال اوست ببینم‌اش، از دور و نه از نزدیک که زبان‌ام بند بیاید و گلویم بخشکد. گاهی از خودم تعجب می‌کنم...

آن وقت‌ها هم که بود کم‌تر پیش می‌آمد که محبت‌اش را علنی کند. اما همیشه معلوم بود که یک حرارتی پشت کلمات‌اش هست که وقت بیرون آمدن‌شان از دهان‌اش، آن را حس می‌کردم.

امروز 5 ماه و 21 روز از ندیدن‌اش گذشته...

گفت: عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش / که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

 

بعد از تحریر: بعضی وقت‌ها هیچ چیز به اندازه گیراندن یک سیگار و پر کردن ریه با دود آن و سبکبالی حاصل از این امر بیهوده، لذت‌بخش نیست. بعدتر، وقتی بوی کهنگی سیگار هنوز توی دست‌ات مانده از آن متنفر می شوی. حدس می‌زنم خودکشی هم چیزی شبیه به همین باشد. لحظه و آنِ دل‌چسبی دارد، اما بعدتر که می‌فهمی مرده‌ای و بوی مرگ همه جا را گرفته از آن متنفر می‌‌شوی.

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دیدار خاتمی با آقای اشمیت

داود رشیدی در تماشاخانه ایرانشهر نمایش " آقای اشمیت کیه؟" را اجرا می‌کند که ظاهرا با استقبال خوب هنردوستان و بویژه اهالی تئاتر روبه رو شده.

البته قصد نوشتن درباره این نمایش را ندارم بلکه خبر حضور سید محمد خاتمی در خانه هنرمندان و تماشای این نمایش بود که کمی قِلقلکم داد. سید خوش سیما ضمن بازدید از خانه هنرمندان به تماشای تئاتر داود رشیدی نشسته و بعد از اتمام کار با دست‌اندرکاران‌اش گفتگو کرده. خاتمی گفته: "نمایش‌نامه این نمایش از آثار قابل توجه درام‌نویس معاصر «سباستین تیری» است که درصدد تبیین وضع انسان در عصر مدرن است و سعی دارد به بازنمایی مساله هویت و «سوژه بودن انسان» در عصر پست مدرن بپردازد، موضوعی که همواره در طول تاریخ مطالعات اجتماعی و فلسفی مورد توجه قرار گرفته". خاتمی چندی پیش هم به تماشای نمایش "درس" داریوش مهرجویی رفته بود. از استقبال و شور و هیجان مردم در موقع دیدار خاتمی نوشتن، عین توضیح واضحات است، اما اشاره به این موضوع که او احساسات مردم را به بهترین شکل ممکن پاسخ می‌دهد لازم است. 

بعضی وقت‌ها می‌شنویم که مثلا سارکوزی با کارلا برونی، یا بلر با زن‌اش و بیشتر از همه باراک اوباما با میشل اوباما، به دیدن فلان تئاتر در برادوی یا ... رفته‌اند. خبرهایی از تعطیلات آخر هفته‌ی اینها منتشر می‌شود که مثلا به فلان اُپرا سر زده‌اند و از نمایشگاه عکس و نقاشی بازدید کرده‌اند. مردان سیاست گاهی باید به فکر غذای روح هم باشند.

بعد از تحریر: بعضی وقت‌ها پیش خودم می‌گویم کاش هیچ وقت خاتمی عرصه سیاست را با حضور خودش مشعوف نمی‌کرد.

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

چند کیلو آب!

رییس دولت دهم در جمع مردم اردبیل گفته که دولت ایشان پاک‌ترین دولت در طول تاریخ است. و احتمالا منظور دقیق‌شان "پاک‌ترین دولت در طول تاریخ بشریت" بوده. دوست شوخ طبعی داشتم که هر وقت قرار بود از خودش تعریف کند می‌گفت: "ما اون‌قدر متواضعیم که از خودمون تعریف نمی‌کنیم!".

رییس دولت در واکنش به بحث معمولی و غیر مهم اختلاس میلیاردی گفته: "­­من خودم به رییس کل بانک مرکزی گفته بودم تا حساب افرادی را که اختلاس کرده‌اند مسدود کند، اما یک دفعه یک نفر [منظور وزیر سابق خودشان است] از جایی درآمد و همه چیز را خراب کرد".*

رییس دولت گاهی اهل مطایبه و شوخی‌های عجیب هم هست. مثلا شنیدم که گفته: "کشت سیب‌زمینی نیاز به صرف حجم زیادی آب دارد، یعنی باید چند کیلو بیشتر از میزانی که سیب‌زمینی به دست می‌آید، آب مصرف شود [به ما در مدرسه یاد دادند که واحد اندازه‌گیری مایعات لیتر است، اما رییس دولت از کیلو استفاده کرده‌اند!] و صرف این همه آب برای به دست آوردن این محصول مرقوم به صرفه نیست، بهتر است آب را با قیمت بیشتر و بهتری به همین کشورهای همسایه بفروشیم، این‌طوری سود بیشتری هم خواهیم داشت".

بعد از تحریر: گاهی در برابر اصطلاحِ"بدون شرح" باید سر تعظیم فرو آورد!!!

*نقل به مضمون

+ رضا فضل اله نژاد ; ٦:٠٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خانقاه تو درون توست!

"خوشبختانه مرشدی داشتم که سال‌ها با او زندگی کرده بودم. او قلندری بود با دیدگاهی بسیار وسیع که ذهنیت‌اش در هیچ ظرفی نمی‌گنجید و انگار روح مولانا در او دمیده شده بود. ایشان همیشه در کنار من بودند و همیشه به من تذکر می‌دادند که نکند با یک تشویق مغرور و با یک شکست و ناکامی مایوس شوم. می‌گفتند هنرمند اگر مغرور شود کارش تمام است. تو باید دائم کار کنی تا باور و اعتقاد هنری‌ات تقویت شود. وقتی به هنرت و به خودت ایمان داشته باشی نه یک شکست تو را از پا می‌اندازد و نه یک تشویق تو را مغرور می‌کند. این نظر ایشان در همه زندگی آویزه گوشم بود. ایشان تا سن پنجاه و دو سالگی با من همراه بودند و بعد از آن متاسفانه فوت کردند... او یک دایره‌المعارف بود، هم شاعر، هم ادیب و هم قلندر و عارف و درویش واقعی، نه از این درویش‌های ظاهری، او درویشی بود که همه چیز را به قلب و سینه می‌سپرد. من از نوجوانی عاشق عرفان بودم اما ایشان مرا حتا از رفتن به خانقاه منع کرد و گفت خانقاه، سینه توست و بعد شعر مولانا را برایم خواند: «در خانقاه سینه، غوغاست فقیران را» گفت خانقاه تو درون توست و آنجاست که باید همه این اتفاقات بیافتد."

شهرام ناظری/گفتگو با آرش نصیری/ماهنامه تجربه/شماره چهارم

بعد از تحریر:یک روز زمستانی در سال 86 یا 87 بود. برای دیدن مرجان شیرزاده به خیابان قائم مقام رفته بودم. مقابل تهران کلینیک استاد شهرام ناظری را دیدم و به رسم ادب و احترام نزدیک شدم و سلام کردم. انتظار نداشتم که ایشان هم به سمت من بیایند و در مصافحه پیش قدم شوند. حرف خاصی برای گفتن نبود، آرام گفتم: "استاد درست گفته‌اند که درخت هر چه پربارتر، افتاده‌تر" و ایشان هم با لبخندی از سر محبت، دستی به شانه‌ام زدند و گفتند: "ممنونم".

چند شب پیش به یک بزم دوستانه دعوت شده بودم. یک نفری که سه‌تار می‌زد و آواز می‌خواند هم بالای مجلس نشسته بود؛ با تکبر و نخوت و غروری که انگار هر چه صدای عالم است یکجا در حنجره ایشان جمع شده. چنان از سر کبر دیگران را نظاره می‌کرد و از احوال‌پرسی با میهمانان امتناع، که به معنای واقعی کلمه حالم داشت به هم می‌خورد. با افسوس یاد حضرات اساتید شجریان و ناظری افتادم که در مردم‌داری و محبت به مخاطبانشان نمونه‌اند. یادم نمی‌رود که استاد شجریان وقتی دید ماموران حراست کنسرت، جوانی را که به قصد ابراز ارادت به ایشان روی سن آمده بود گرفتند وخود استاد نزدیک رفت و روی جوان را بوسید و با او خوش و بش کرد. درست گفته‌اند که درخت هر چه پربارتر، افتاده‌تر!

+ رضا فضل اله نژاد ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

آلزایمر و چند مساله دیگر

رفته بودم تماشای "آلزایمر". هر چند از این فیلم هم همان‌قدر [خیلی کم] لذت بردم که از "سوت پایان" نیکی خانم کریمی، اما در مجموع بهتر از فیلم "خانم بازیگر" بود.

با اینکه چند ساعتی از تماشای "آلزایمر" گذشته اما هنوز هم نفهمیدم که عزت ضرغامی با چه استدلالی گفته "این فیلم توانسته به خوبی تفکرات فلسفه اسلامی را به مخاطبان فهیم خود منتقل کند، تفکراتی که عین اخلاق و آموزه‌های دینی و الهی هستند". کم کم دارم شک می‌کنم که نکند آدم نفهمی هستم! [رییس صدا و سیما تاکید کرده "مخاطبان فهیم"].

[.]

دیروز رفته بودم وزارت [...] برای ملاقات با یکی از اساتید دوران دانشگاه که حالا عزم‌اش را جزم کرده تا ردای نمایندگی مجلس بر تن کند. وقتی توی لابی منتظر بودم تا هماهنگی‌های لازم انجام شود، چشمِ فضول‌ام به نشریه داخلی وزارتخانه افتاد و نمی‌دانم چرا بلافاصله "خبر اردوی بانوان به قم" نظرم را به خود جلب کرد. اصل خبر را بخوانید:

"به مناسبت [...] و بنا به پیشنهاد دبیر ستاد اقامه نماز و امر به معروف و نهی از منکر و موافقت مدیر عامل محترم، بانوانی که در حوزه‌ی امر به معروف و نهی از منکر و عفاف و حجاب فعال بوده‌اند به اردوی فرهنگی و تفریحی قم و جمکران عازم شدند. لازم به ذکر است که در مسیر برگشت، از اماکن تاریخی همدان و کرمانشاه بازدید به عمل آمد".

یک خواهش: خواهش می کنم هرکس که تا به حال توانسته در مسیر بازگشت از قم، از اماکن تاریخی همدان و کرمانشاه بازدید کند به بنده هم خبر بدهد تا از نحوه این بازدید مطلع شده و از این حیرانی خارج شوم!!!

[.]

بعد از تحریر:از سینما که بیرون آمدم زن و شوهری جوان را دیدم که با هم درگیر شده بودند. چند نفر رفتند جلو که مثلا از زن جوان حمایت کنند. مرد جوان گفت: "آقایون بفرمایید، زنمه!". زن، داد که نه جیغ می‌زد: "به تواَم می‌گن مرد؟ به تواَم می‌گن مرد؟ کثافت! یه کم از امید یاد بگیر همه چیش از تو بهتره، تو نمی‌تونی شلوارتو بالا بکشی...". مرد آرام و با التماس ‌گفت: "بهناز! زشته جلوی مردم، بریم توی خونه حرف بزنیم". زن دوباره جیغ زد: "خفه شو کثافت!"

یک 206 نوک مدادی جلوی پای زن ترمز کرد. پسری مو فرفری پشت فرمان بود. زن داد زد "بریم امید، این [اشاره به مرد جوان] مرد نیست". ماشین به سرعت دور شد. همه مات و حیران بودند. مرد جوان دور و برش را نگاه کرد. سنگینی فضا را من هم حس کردم. نمی‌شد، و الاّ می‌رفتم و دلداری‌اش می‌دادم.

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

حق پارک

دوشنبه با یکی از دوستان برای دیدن "سوت پایان" مقابل سینما پارک کردیم. فیلم تمام شد و بعد از برگشتن از سینما، دوست عزیزم به هر ترتیب که بود و با کلی داد و قال، توانست پول "حق پارک" اتومبیل اش را به قول خودش بپیچاند. از این کارش حالم به معنای واقعی به هم خورد، هرچند  او با این موضوع به شکل یک تفریح برخورد می کرد.

دیشب توی خبرهای "خبرآنلاین" خواندم: "در یکی از شهرهای آلمان دستگاه هایی ساخته شده است که مثل ماشین ها از زنان خیابانی حق پارک می گیرد. زنان خیابانی و هرزه شهر بن آلمان باید از این به بعد برای ایستادن در خیابان، مثل ماشین های پارک شده، مالیات پرداخت کنند. این زنان باید برای ایستادن کنار خیابان از این دستگاه ها بلیط تهیه کنند و شهرداری با این کار خواسته برای درآمد این افراد مالیات تعیین کرده باشد!"

[.]

در انگلیس مردم برای داشتن تلویزیون مالیات می دهند و مامورانی هم هستند که بررسی می کنند که کدام خانه تلویزیون دارد و حق امتیاز پرداخت کرده است یا نه!

+ رضا فضل اله نژاد ; ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مالنا و ندانم گرایی

می‌خواستم درباره فیلم "مالنا" ساخته جوزپه تورناتوره بنویسم. درباره خاطره‌ای که از دیدن این فیلم دارم و از مونیکا بلوچی و از حس پاک و کودکانه "رناتو" که در همه احوال خود را در کنار مالنا می‌‌دید. می‌خواستم درباره جامعه کاتولیک سیسیل و همین‌طور درباره جنگ جهانی دوم حرف بزنم. همیشه بحث جنگ و بی‌خانمانی در ذهن‌ام هم‌آجین‌اند و می‌خواستم درباره سرنوشت زنان جنگ بنویسم، زنانی که مالنا هم از آنهاست و بی هیچ نیت و اراده قبلی، مجبور می‌شود برای گذران زندگی‌اش و تهیه قهوه و شکر و نان و... تن‌فروشی کند. می‌خواستم درباره رابطه "تَن" و رفتارهای عموما مردانه جامعه بنویسم و ایضا در خصوص رفتار فاشیستی مردان و زنان جزیره‌ای که مالنا در آن زندگی می‌کرد. اما یک‌دفعه یادم افتاد در جایی خوانده بودم که مونیکا بلوچی یک "ندانم‌گرا"ست و با خودم گفتم درباره همین ندانم‌گرایی می‌نویسم [یک بخشی از این تصمیم برمی‌گردد به تنبلی و بی‌حوصلگی مقطعی‌ای که دچارش شدم]. ندانم‌گرایی، نوعی باور که در فهرست بلندبالای کسانی که خود را پیرو آن می‌دانند از "پوپر" گرفته تا چارلی چاپلین و لری کینگ و... ده‌ها چهره مشهور دیگر را می‌توان سراغ گرفت.

"ندانم‌گویی، لاادری‌گری، یا مسلک لاادریه، دیدگاهی فلسفی است که دانستن درستی یا نادرستی برخی ادّعاها به‌طور ویژه ادّعاهای مربوط به امور فراطبیعی مانند الهیات و زندگی پس از مرگ و وجود خدا و موجودات روحانی و یا حتی حقیقت نهایی را نامعلوم و یا با توجّه به شکل «ندانم‌گویی» اساساً ناممکن می‌داند. لاادری گری(Agnosticism)، از گرایشات فلسفی، که در عین اذعان به عینیت و واقعیت جهان، شناخت قسمتی از آن و یا کل آن را غیرممکن می‌داند.

این اصطلاح برای اولین بار توسط توماس هنری هاکسلی به مفهوم غیر قابل شناخت بودن ماوراء طبیعت بکار رفت، اما پس از آن، در ادبیات فلسفی و بخصوص مارکسیستی، در معنای غیرقابل شناخت بودن جهان مادی بکار می‌رود.

بسیاری از فیلسوفان و متفکرها در مورد ندانم گرایی نوشته‌اند که می‌توان از توماس هنری هاکسلی، رابرت انگرزول، برتراند راسل، خیام و ابوالعلاء معری نام برد.

نظریه کانت و نظریه شکاکیت، نوعی لاادری گری بشمار می‌روند. هیوم نیز، از فلاسفه معتفد به این مکتب است". [منبع: ویکی پدیا]

+ رضا فضل اله نژاد ; ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

توالت؛ یک واحد فرهنگی!

گاهی اوقات به شوخی و مزاح از توالت به عنوان "اتاق فکر" یاد می‌کنیم. بعضی وقت‌ها هم به کسی که مدتی بیشتر از حد معمول در توالت مانده و بعد با سرخوشی و راحتی از آنجا بیرون آمده می‌گوییم: "فکرت آزاد شد!؟". شاید در نگاه اول و در میان ما این فقط یک شوخی باشد اما واقعیت این است که بعضی از کشورهای موسوم به پیشرفته! به مقوله توالت، فقط به عنوان محلی برای "رفع حاجت!" نگاه نمی‌کنند بلکه برای آن برنامه‌هایی دارند که شنیدن‌شان هم می‌تواند موجب تعجب ما شود. فکرش را بکنید؛ توالت محملی باشد برای انجام امور فرهنگی! ژاپن، همان کشور چشم بادامی‌های خوش فکر، توالت‌های عمومی شهرها را به عنوان واحدهای فرهنگی کوچکی در آورده که در آنها قفسه‌های کتاب و روزنامه نصب شده و می‌شود هم زمان هم ... و هم مطالعه کرد. توالت‌های عمومی در ژاپن قرار است تا با فراهم کردن محیطی زیبا و تمیز و دلنشین این امکان را برای کاربران [؟] فراهم کند تا از لحظاتی که در آنجا هستند بهترین بهره‌برداری را کنند. درباره همین تمیز بودن توالت‌ها آن‌قدر حساس و وسواس هستند که در میان عموم، برای وصف تمیزی چیزی یا جایی، توالت را مثال می‌زنند [ما از "گل" استفاده می‌کنیم: "تمیز مثّ دسته گل"]. در امریکا هم اوضاع شبیه به همین است. بیشتر توالت‌های عمومی دارای ایمیل و شماره پیامک هستند تا اگر مردم انتقاد و پیشنهادی دارند از طریق این ابزار آن را به گوش متولیان برسانند.

در تایلند هم در توالت‌های عمومی کسانی هستند که بعد از ... و زمانی که مشغول شستن دست‌ها هستید شما را ماساژ می‌دهند. این امر در جذب توریست هم موثر بوده، بویژه که بلافاصله بعد از شستشوی دست به شما حوله‌ای گرم هم می‌دهند و با کلی عزت و احترام از توالت بدرقه‌تان هم می‌کنند.

پی‌نوشت: چند وقت پیش ناچار از توالت عمومی بوستان مادر استفاده کردم. هنوز هم وقتی به یاد فضا و مخصوصا بوی تند آنجا می‌افتم دماغم که هیچ، مغزم هم می‌سوزد.

+ رضا فضل اله نژاد ; ٢:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

یک روز با شیطان

این‌که یک کتابی را کِی، کجا و با چه کسی خریده باشم در میزان ولع و تمایل‌ام به خواندن آن کتاب به شدت موثر است. خوب یا بد، این شکلی‌ام! به همین خاطر کتابی نمی‌خرم مگر شرایط روحی و جسمی مهیا باشد و صد البته دوستی خوب هم در کنارم تا با هم، هم گپ بزنیم و هم کتاب بخریم. کتاب‌هایی که هدیه می‌گیرم هم از این قاعده مستثنی نیستند و از آنجا که موقع گرفتن هدیه، معمولا حال آدم خوب است، لذا کتاب‌هایی را که هدیه گرفته‌ام خیلی زود خوانده‌ام و فرقی هم نداشته که تاریخ باشند یا فلسفه و یا حتا هنر آشپزی!

مثلا اسفند 89 به بهانه تولدم دو ترجمه متفاوت از "و اینک انسان" نیچه را از یک آشنای قدیمی هدیه گرفتم و با ولعی خاص هر دو را عید تمام نشده خواندم.

به گواه یادداشتی که در اولین صفحه از کتاب "شیطانِ" تولستوی نوشته‌ام 14 اردیبهشت امسال هم روز خوبی بود و حال خوبی داشتم. هرچند دوستی همراهم نبود اما بعد از ملاقات با اصغر فرهادی در سینما آزادی، از همان‌جا به سمت کتابفروشی چشمه در کریم‌خان روانه شدم و بعد از یک ساعتی دید زدن کتاب‌ها، چشمم به مجموعه‌ای از آثار تولستوی افتاد که سروش حبیبی ترجمه‌شان کرده.

مجموعه را خریدم و بی هیچ دلیلی رفتم سراغ "شیطان" و با شعفی خاص و خارج از توصیف، توی تاکسی شروع کردم به خواندن‌اش. قبل از خواب، داستان را تمام و کمال خواندم، طوری که هنوز شیرینی آن را حس می‌کنم.

داستان، روایت‌گر احوالات "یوگنی ایرتینیف" جوان است که پیش از ازدواج، با زنی شوهردار به نام "ستپانیدا" در ارتباط بوده و پس از ازدواج هرگز نمی‌تواند از فکر "ستپانیدا" رهایی پیدا کند. یوگنی از طبقه ملاکین و ثروتمندان است و ستپانیدا صرفا یک کارگر است. او بعد از ازدواج، جای جایِ زندگی‌اش را "آلوده به خاطرات ستپانیدا" می‌یابد و برای رهایی از این اوضاع آزارنده دو راه بیشتر ندارد؛ کشتن ستپانیدا، و یا از میان برداشتن خود...

از متن کتاب: "صبح روز بعد یوگنی به گاریچه‌اش سوار شد و برای سرکشی به کارهای زراعت، که از آن غافل مانده بود رفت. ماشین خرمن‌کوب جدید مشغول کار بود و یوگنی برای مشاهده طرز کار آن به میان زنان کارگر رفت، کوشان که اعتنایی به آنها نکند. اما هر قدر سعی کرد دو سه بار چشمان سیاه و روسری سرخ ستپانیدا نگاهش را به جانب خود کشید. دو سه بار از گوشه‌ی چشم به او نگریست و احساس کرد باز چیزی در دلش جنبید، اما نتوانست دریابد که چه احساسی بود. تازه از روز بعد که باز به محل خرمن‌کوبی رفت و دو ساعتی را بی‌آن‌که به حضورش نیازی باشد آنجا گذراند و پیوسته نگاهش اندام زیبای زن را نوازش کرد، دریافت که تباه شده است. پاک تباه و بی‌امید بازگشت. باز همان رنج‌های [پیشین]، باز همان وحشت و... آن‌چه انتظارش را داشت بر سرش آمد. روز بعد، نزدیک غروب، بی‌آن‌که خود بداند چگونه، پشت خانه‌ی ستپانیدا بود، همانجا که یک‌بار در فصل پاییز با او در آنجا قرار ملاقات داشته [و با هم معاشقه کرده بودند]"... (ص82)

ناشر: نشر چشمه / تعداد صفحه: ۹۳ صفحه / قیمت: ۲۲,۰۰۰ ریال / نوع اثر: ترجمه / نوع جلد: شمیز / وزن: ۱۰۰ گرم

[.]

بعد از تحریر: چند سال پیش که در یک مجموعه مطالعاتی - تحقیقاتی کار می‌کردم، استادم آقای دکتر محمدی، پروپوزالی را تهیه کرده بودند که به بحث خلا و نبود یک "جشن ملی" در ایران می‌پرداخت. تا آنجا که به یاد دارم آن طرح به سرانجام نرسید هر چند که دغدغه مهمی را مطرح کرده بود؛ اینکه اگر ظرفیتی مثل یک جشن ملی در تقویم و فرهنگ‌مان ایجاد شود آیا باز هم از فرصت‌هایی مثل شب‌های قدر یا شام غریبان، به عنوان جایگزینی برای یک کارناوال عمومی استفاده می‌کنیم؟ حالاکه این پست را می‌نویسم ساعت 4 و 10 دقیق صبح است و این یعنی این‌که تا طلوع آفتاب خیلی مانده. توی خیابان مثل سرِشبِ پنشنبه‌ها شلوغ است و...


+ رضا فضل اله نژاد ; ٤:٠۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

فمینیست تندرو یا رییس جمهور اصولگرا؟

مشکل ملت ما رنگ لباس و مدل مو نیست / حق ندارید با مردم برخورد کنید / به شما چه که این‌ها (دختر و پسرهای توی خیابان) چه نسبتی با هم دارند؟ / کسی حجاب را به خانم‌های ما دیکته نکرده / زنان ایرانی نماد آزاداندیشی‌اند / برخی‌ها طوری صحبت می‌کنند که گویی تنها راه حل مشکل، برخورد فیزیکی است / احساس مسئولیت خانم‌ها بیشتر از آقایان است / بانوان از جهات مختلف نسبت به مردها برتری دارند / اگر خدا تربیت نسل را به دست آقایان سپرده بود اصلا نسل بشر ادامه پیدا نمی‌کرد / خیال می‌کنند چون حزب‌الهی هستند دیگر خدای متعال اراده‌اش را به دُم این‌ها بسته؟ / احدی حق ندارد بدون حکم قضایی در امور شخصی مردم دخالت کند / کسی حق ندارد با عناوین مجعول آزادی‌های اساسی افراد را محدود کند / چرا برخی گمان می‌کنند که فرهنگ منحصر به نحوه‌ی پوشش چند دختر خانم در خیایبان است؟ / ایستادگی در برابر فرهنگ مهاجم با قوای نظامی امکان‌پذیر نیست...

اشتباه نکنید، این‌ها سخنان یک فعال حقوق بشر یا مدافع زنان یا یک فمینیست تندرو نیست. حتا فکر اینکه یک اپوزیسیون خارج نشین این مطالب را بیان کرده باشد، به ذهن‌تان خطور نکند. این جملاتِ تیتروار، از سخنان محمود احمدی‌نژاد، رییس دولت دهم استخراج و در مجله "خاتون" منتشر شده. "خاتونی" که این روزها صدای خیلی‌ها و از جمله یاران اصولگرای دولت را هم در آورده...

"خاتون" قرار بوده "روایتی از هفت هزار سال نجابت وشیدایی" زنان ایرانی باشد. روایتی که حالا جز دردسر و حرف و حدیث، ثمر دیگری نداشته.

[.]

... حال همه‌ی ما خوب است / ملالی نیست / جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور / که مردم به آن شادمانی بی‌سبب می‌گویند / با این همه / عمری اگر باقی بود / طوری از کنار زندگی می‌گذرم / که نه زانوی آهوی بی‌جفت بلرزد / نه این دل ناماندگار بی‌درمان...

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

قتل در پاسداران، سونامی در ژاپن

قبل از ظهر دوشنبه، ۲۴ مرداد در خیابان صاحبقرانیه مردی به سمت زنی آشنا حمله کرد و او را با مشت و لگد کتک زد. ماجرا به همین‌جا ختم نشد؛ زنِ وحشت‌زده کوتاه می‌آمد اما مرد به رفتار وحشیانه‌اش ادامه می‌داد. ناظران به یک‌باره دیدند که مرد، با خشم بسیاری از کمرش چاقویی زردرنگ را بیرون کشید و به جان زن ۴۰ ساله افتاد. دقایقی بعد، زن داشت نفس‌های آخر را می‌کشید و مرد فریاد می‌زد: "مریم‌و کشتم، مریم‌و کشتم". مرد به جماعت نگاه کرد و بعد ضربه‌ای با چاقو به شکم خودش زد و در یک قدمی پیکر خون‌آلود زن روی زمین افتاد.

در تحقیقات اولیه پلیس مشخص شده که زن بینوا برای همسر بیکارش کاری پیدا کرده بوده. برادرزاده یا خواهرزاده زن، واسطه بوده و تنها یک روز بعد از استقرار مرد در محل کار جدید با خاله‌اش تماس گرفته و از دزیده شدن صندوق صدقات و نذورات محل کار توسط شوهرخاله‌اش خبر می‌دهد. مرد از زن می‌خواهد تا به محل کار او بیاید تا او از خودش دفاع کرده و بی‌گناهی‌اش را ثابت کند. اما در بین راه درگیر می‌شوند و...

"مرد عربده می‌کشید و چندین ضربه به صورت و بدن زن زد و او را به زمین انداخت. در یک چشم به هم زدن چاقویی زردرنگ را از کمرش بیرون آورد و به سینه زن زد. فکر کنم دست‌کم ۱۵ ضربه چاقو زد و از روی زمین بلند شد و مدام می‌گفت مریم را کشتم. ضربه‌ای هم به شکم خودش زد و به زمین افتاد. صحنه بسیار دلخراشی بود. به مردم اجازه نمی‌داد که به کمک زن بیچاره بیایند". این نقل قول یکی از شاهدان عینی ماجرا بود. اما خود قاتل گفته: "۴ تا دختر و پسر دارم، تا یکی، دو سال پیش قصابی و سلاخی می‌کردم ولی فعلا بیکارم. 10 ساله که تریاک و شیشه مصرف می‌کنم. همسرم قابل اطمینان نبود، به‌اش بدبین بودم. در خیابان پاسداران دیدم سوار پراید بود وقتی پیاده شد دویدم تا راننده را بگیرم که فرار کرد. بعدش با همسرم حرفم شد و با چاقو کشتمش. این اواخر اخلاقش عوض شده بود و به من اهمیت نمی‌داد. فعلا به زندان می‌روم ولی مدارکی دارم که تبرئه می‌شوم، روز دادگاه مدارکم را می‌آورم. بچه‌ها هم خودشون نان‌شان را در می‌آورند". این در حالی است که آن روز این زن و شوهر با هم از ورامین به تهران آمده بودند.

 [.]

در ماه مارس، یک سونامی مرگبار، مردم ژاپن را غرق بهت و حیرت و مصیبت کرد. دستِ کم ۱۶ هزار نفر کشته شدند و هزاران نفر هم بی‌خانمان. اما آن‌چه در این میان جهانیان را انگشت به دهان کرد، نحوه مواجهه و برخورد ژاپنی‌ها با این واقعه بود. "نظم" واژه کوچکی است برای بیان آن‌چه که ژاپنی‌ها بر اساس آن رفتار می‌کردند. شاید عکس‌هایی را که یعد از سونامی در رسانه‌های مختلف منشر شد را دیده باشید. مجله دوست‌داشتنی "همشهری جوان" عکسی را چاپ کرده بود که خود من با دیدن‌اش به احترام چشم بادامی‌ها لحظه‌ای ایستادم؛ صف طویلی مقابل یک فروشگاه و مردمی که برای تهیه مایحتاج‌شان منتظر بودند.

در شرح عکس نوشته بود که هیچکدام از افراد بیش از نیازِ یک روزشان چیزی نمی‌گیرند که مبادا دیگران نیازمند آن باشند. حالا و بعد از گذشت چند ماه از سونامی اعلام شده: "مردم ژاپن بیش از سه میلیارد «ین» پیدا شده پس از سونامی در این کشور را به همراه گاوصندوق‌هایی که حاوی بیش از دو میلیارد ین بودند به دولت بازگرداندند". و همین طور سخنگوی پلیس ژاپن گفته: "مردم و داوطلبان، کیف پول‌های پیدا شده را تحویل می‌دهند و تا‌کنون ۹۶ درصد مبالغ پیدا شده، به صاحبان‌شان بازگردانده شده است".

[.]

حوصله هیچ چیزی را ندارم. موبایلم را خاموش می‌کنم و یک - دو روزی فقط کتاب می‌خوانم.

+ رضا فضل اله نژاد ; ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خودکشی و ماجرای راهبه 103 ساله!

"جدایی نادر از سیمین" را دوباره در سینماها و در قالب طرح اذان تا اذان اکران کرده‌اند. این طرح اذان تا اذان هم انصافا ابتکار جالبی بود. دو - سه سالی است که اجرا می‌شود و مردم هم استقبال کرده‌اند. بگذریم از این که عده‌ای هم مثل فرج اله سلحشور پیدا می‌شوند و به هر قیمتی هست تلاش می‌کنند کمدیِ رمانتیک "یوسف پیامبر" را در سینما به خورد مردم بدهند. پارسال فیلم هایی از داریوش مهرجویی (هامون) و علی حاتمی (مادر) اکران شدند و خوب هم دیده شدند و حالا اکران دوباره "جدایی نادر از سیمین" اتفاقی است که کمتر در سینمای ما سابقه داشته، چون یکی - دو ماه بیشتر نیست که از اکران آن می‌گذرد. فیلم در اروپا هم حضور موفقی داشته و توانسته برای سینمای ایران کسب آب‌رو کند.

[.]

دیروز خبر تاسف‌باری خواندم؛ خودکشی نزدیک به 952 نفر در سه ماه نخست امسال. از این تعداد 678 نفر مرد بوده‌اند و مابقی، یعنی 274 نفر دیگر زن. سال گذشته تعداد خودکشی‌ها [واحد شمارش خودکشی چیست؟] در مجموع به 3649 رسیده و این نشان دهنده رشد 9/4 درصدی میزان خودکشی در سال جاری است. درباره نحوه خودکشی‌ها و یا سن افرادی که خودکشی کرده‌اند اطلاعاتی ارائه نشده اما در همین دو ماه گذشته شخصا 3 مورد خودکشی را در محل خودمان شاهد بودم. سن هیچکدام‌شان به 24 نمی‌رسید.

مادربزرگم می‌گفت: "کسی که خودکشی کنه مغضوب خداست، تا قیام قیامت روحش بین زمین و آسمون معلقه!"  با این حساب تا چند وقت دیگر بین زمین و آسمان جایی برای تردد ارواح نخواهد ماند!

[.]

هیچ توضیحی ندارم: ترسیتا، راهبه اسپانیایی 103 ساله که طی 84 سال گذشته تمام زندگی خود را پشت دیوارهای صومعه‌ای در شمال مادرید به گوشه‌نشینی پرداخته قرار است طی چند روز آینده برای دیدار با پاپ از صومعه خارج شود. این راهبه 103 ساله کاتولیک از زمانی که 19 ساله بوده، وارد صومعه شده و تاکنون از آن خارج نشده است. وی 16 آوریل 1927 وارد صومعه شده است، همان روزی که یوزف راتزینگر پاپ بندیکت شانزدهم کنونی در آلمان متولد شد. راهبه ترسیتا از آن زمان تاکنون در صومعه بوده و تنها بین سال‌های 1936 تا 1939 در زمان جنگ داخلی اسپانیا چند ساعت را بیرون از صومعه گذرانده است. ماریا، از مدیران این صومعه اعتقاد دارد که ترسیتا این سفر را با چشم‌های بسته طی می‌‌کند تا در راه هیچ چیز وی را به خود معطوف نکند.

[.]

ما در عصر احتمال به سر می‌بریم / در عصر شک و تردید / در عصر پیش‌بینی وضع هوا / از هر طرف که باد بیاید / در عصر قاطعیت تردید / عصری که هیچ اصلی / جز اصل احتمال، یقینی نیست / اما من / بی‌نام تو / حتی / یک لحظه احتمال ندارم / چشمان تو / عین‌الیقین من / قطعیت نگاه تو / دین من است / من از تو ناگزیرم / من / بی‌نامِ ناگزیر تو می‌میرم [قیصر امین‌پور]

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

زاویه مشترک

این عکس را 7 سال پیش گرفتم. با بچه‌های دانشگاه رفته بودیم اردوی علمی؛ کرمان. یکی از لذت‌بخش‌ترین سفرهایی بود که تا به امروز تجربه‌اش کرده‌ام. بعد از آن سفر، فکر می‌کنم چهار بار دیگر هم رفته‌ام کرمان، اما واقعیت این است که از هیچ‌کدام لذت نبردم. هر بار به همان جاهایی که با دوستانم سرک کشیده بودیم سرک کشیدم اما...

این عکس را وقتی داشتیم به طرف میمند می‌رفتیم، در یک کاروان‌سرای قدیمی گرفتم. پشت دوربین، داشتم با یکی از عزیزترین دوستانم که این روزها فاصله‌ی بین‌مان خیلی زیاد شده گپ می‌زدم. این عکس حاصل گفتگوی ما و در واقع یک‌جور نگاه مشترک یا زاویه مشترکی است که در آن لحظه به آن رسیده بودیم.

دلم برای آن روزها، دلم برای خودم، برای آن دوستم که هنوز هم وقتی به او فکر می‌کنم قلبم می‌تپد، تنگ شده. کلا دلتنگم...

+ رضا فضل اله نژاد ; ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

می دانیم جای ما کجاست!

 درباره مصدق خیلی گفته اند و خیلی شنیده ایم. مثل تمام مردان بزرگ این دیار، مصدق هم در دوره خود با بی مهری ها و عداوت ها روبه رو بود. حتی در دروه های بعد از حکومت داری اش هم همواره مخالفان و موافقانی داشت که یا با قدرت از او دفاع می کردند و یا با تمام قوا به تخریب اش می پرداختند. با تمام این احوال نباید فراموش کرد که او مرد بزرگ و فرهیخته ای بود.

چند روز پیش ایمیلی داشتم که داستانی از مصدق را روایت کرده بود. صحت و سقم اش با ارسال کننده:

می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در  ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از  موقع به محل رفت. در حالی که از قبل محل نشستن همه ی شرکت کنندگان  تعیین شده بود، دکتر مصدق رفت و به نمایندگی هیات ایران روی صندلی نماینده انگلستان نشست. قبل از شروع جلسه، یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای نماینده هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست، اما پیرمرد توجهی نکرد و روی همان صندلی نشست ...
 
جلسه داشت شروع می شد و نماینده هیات انگلیس رو به روی دکتر مصدق منتظر  ایستاده بود تا بلکه او بلند شود و روی صندلی خودش بنشیند، اما پیرمرد اصلاً نگاهش هم نمی کرد. جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده نخست وزیر ایران گفت: "شما جای نماینده انگلستان نشسته اید، جای شما آن جاست".
 
کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد و بیخ پیدا میکرد که مصدق بالاخره به صدا  در آمد و گفت: "شما فکر می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی نماینده هیات انگلیس کدام است؟ نه جناب رییس، خوب می دانیم جایمان کدام است، اما علت اینکه چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستم به خاطر این بود تا دوستان بدانند بر جای دیگران نشستن یعنی چه؟"

او اضافه کرد که سال های سال است دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و  کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست و ایران سرزمین آبا و اجدادی ماست نه سرزمین آنان ...
 
سکوتی عمیق فضای دادگاه را احاطه کرده بود و دکتر مصدق بعد از پایان سخنانش کمی سکوت کرد و آرام بلند شد و به روی صندلی خودش قرار گرفت.
 
با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست ، فضای جلسه تحت
تاثیر مستقیم این رفتار پیر
مرد قرار گرفته بود و در نهایت نیز انگلستان محکوم شد.

+ رضا فضل اله نژاد ; ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دیدار

گالری گردی و سر زدن به نمایشگاه های عکس و نقاشی و مجسمه و تماشای تئاتر و رفتن به سینما شاید از مشخصه ها و مولفه هایی باشد که در طبقه متوسط جامعه نمود عینی دارند. اما بنده نه تنها از طبقه متوسط جامعه نیستم بلکه سال هاست برای رسیدن به این طبقه در تلاشم!!! با این حال این مشخصه یا مشخصه هایی که ذکرشان رفت را به شدت دارا بوده و در واقع جزئی از علائقم به حساب می آیند [خیلی متن سنگینی شد!]. بازدید از رویدادهای فرهنگی سال را هم کمابیش در برنامه هام دارم و مثلا نمایشگاه مطبوعات را به شکل مرتب و هر ساله دیده ام. نمایشگاه کتاب را تعمدا کنار گذاشتم، دلیل عمده اش هم خرید بی برنامه و همین طوری کتاب بود که اصلا کار خوبی نیست. ترجیح می دهم وقتم را در کتابفروشی هایی مثل چشمه، ویستار، نیک، جیحون، شهر کتاب، مرکزی، امیر کبیر و ... بگذرانم.

دیشب برای اولین بار به نمایشگاه قران رفتم. تا به حال نرفته بودم و این بار هم حضور روح اله دلخانی در نمایشگاه بهانه ای بود برای سر زدن به آنجا.

حضرت استاد در غرفه دانشگاه آزاد از نزدیک با علاقه مندان به هنر خط گفتگو می کند و اگر حالی باشد خطی هم می نویسد. 10 - 15 روزی بود که همدیگر را ندیده بودیم و خب این دیدار برای من لذت بخش بود.

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

چند قدم تا قعر جدول

واقعیت این است که من از ورزش همان قدر می دانم که مثلا درباره نحوه عملکرد یک سانتریفیوژ! اصلا و ابدا از ورزش خوش ام نیامده و احتمالا نخواهد آمد. تمام ساعاتی را که ورزش کرده ام، ساعات درس تربیت بدنی در مدرسه و دانشگاه و آن هم به اجبار بوده. اما با این حال حواشی ورزش و به خصوص فوتبال برای ام جذاب است. یک گوشه چشمی هم به پرسپولیس دارم که دلایل خاصی دارد. دیشب پرسپولیس بازی داشته و شنیدم که مثل یکی - دو بازی قبلی اش باز هم گند [ببخشید، گاهی کلمات مودبانه نمی توانند حق مطلب را ادا کنند] زده. خیلی هم نباید تعجب کرد یا انتظار داشت. وقتی مدیریت بر اساس لج و لج بازی و شیوه رو کم کنی! رفتار بکند انتظار دیگری نمی توان داشت.

درد این نیست که پرسپولیس با حمید استیلی دارد می بازد و اگر به همین شکل جلو برود تا رسیدن به قعر جدول فاصله ای ندارد، درد عدم مسئولیت پذیری و شانه خالی کردن از پاسخگویی است. میلیاردها تومان از پول مردم، پول بیت المال هزینه تیمی مثل پرسپولیس می شود و بعد اختلافاتی در حد اینکه "چرا نذاشتی من جام و بردارم؟" باعث می شود تا هم پول ها به ... برود و هم قلوب هوادران جریحه دار شود. حمید خان استیلی گفته تا 5 بازی باید به او فرصت بدهند. احتمالا بعد از آن هم تا 5 بازی دیگر زمان می خواهند تا "داده" هایشان را تحلیل کنند و اگر نتایج بررسی ها درست از آب در بیایند، بعد از آن ... .

شاید این به خاطر عدم درک صحیح بنده از فوتبال است، عاقلان دانند!

+ رضا فضل اله نژاد ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هوای تازه

یکی از دوستان، مشغول تمرین تئاتری است درباره حضرت علی(ع). ظاهرا متنی که انتخاب کرده یکی از نمایشنامه های بهرام بیضایی است. تعداد پرسوناژها کم نیستند و فضا بیشتر حالتی فرم گونه دارد و چند تابلو مختلف که قرار است روایت گر داستان شهادت علی باشند و ... از من خواسته تا در انتخاب موسیقیِ کار کمکش کنم. یکی دو گزینه را همین طوری، ذهنی، در نظر دارم. تا ببینم چه می شود...

[.]

دیروز دادگاه متجاوزین خمینی شهر برگزار شد. قرار شده تا چهار نفر از متجاوزین در ملا عام به چوبه دار آویخته [؟] شوند. واقعا در این باره حرفی برای گفتن ندارم. فقط حالم بد می شود. البته نه از مجازات این افراد، بلکه از شرایطِ جامعه که افراد را به این سمت [ارتکاب جرم] سوق می دهد.

[.]

عمران قریشی وبلاگی راه انداخته با عنوان "هوای تازه" و قرار است که نگاه متفاوتش را درباره مسائل روز در این وبلاگ بنویسد. عمران از خبرنگاران با سابقه ای است که در چند خبرگزاری و نشریه کار کرده و آخرین همکاریش با نشریات سراسری، با "امین جامعه" [هفته نامه نیروی انتظامی] بود که بعد از ماجراهای انتخابات... عذرش را خواستند. من و عمران رفقای دوره دبیرستانیم و نزدیک به سه سالی است که در ویژه نامه های محلی با هم کار می کنیم. خواندن مطالبش را توصیه می کنم. این هم آدرس اش: http://emranghoreishi.persianblog.ir

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مومنین و مجرمین، طالع نحس و بهاره رهنما!

اعلام کرده اند در ماه مبارک رمضان میزان جرایم به شدت کاهش یافته [یا قرار است بیابد!]. گفته اند سال های پیش هم به همین منوال بوده و بلافاصله همزمان با ورود به ماه روزه، آمار جرایم هم پایین آمده.

من نمی دانم این چه جور سیقه ای است! یعنی مومنینِ ماه رمضان همان مجرمین ماه های معمولی اند؟

[.]

مدتی است خودم را از فیض دیدن تلویزیون به کل محروم کرده ام. جسته و گریخته مختار را می دیدم و غیر از آن هیچ. خیلی هم خوشحالم و فکر می کنم در تمام مدتی که برای دیدن برنامه های جعبه جادو! وقت صرف می کردم در غفلت بودم. اما این شب ها که بساط افطار و افطاری به راه است، یک توفیق اجباری وادارت می کند به دیدن سریال های مناسبتی. دیشب این توفیق اجباری شامل حالم شد؛ "پنج کیلومتر تا بهشت"

اگر بخواهم دقیقا حسی که از دیدن همین یک قسمت "پنج کیلومتر تا بهشت" به ام دست داد را بازگو کنم باید حداقل 6 - 7 مرتبه از اصطلاح "روم به دیوار" استفاده کنم، پس "تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل". یکی نیست تا به این آقایان بگوید "این مزخرفات چیه که به خورد خلق الله می دین؟"

[.]

نمی دانم چرا اما به سرم زد تا The Omen یا همان "طالع نحس" را ببینم. فیلم مشهوری که در ایران "پسر شیطان" هم نام گرفته. داستان را تقریبا همه می دانند. حداقل آنهایی که نوارهای ویدیویی VHS را تجربه کرده اند. فیلم در سال 1976 ساخته شده و داستان نوزادی را روایت می کند که ظاهرا فرزند سفیر امریکا در انگلیس است اما در واقع فرزند شیطان است که با فرزند جناب سفیر عوض شده. در 5 سالگی پسر شیطان، اتفاقاتی رخ می دهد که ماهیت او برای سفیر و همسرش روشن می شود و تمام کسانی که به نوعی با این ماجرا در ارتباط بوده و قصد از بین بردن کودک را دارند، کشته می شوند.

فیلم در دوره ای ساخته شده که خبری از تکنیک های کامپیوتری نبوده و تنها و فقط نحوه دکوپاژ و فیلمبرداری و نور و موسیقی و بازیِ بازیگران است که همه چیز را تعیین می کرده. شاید باورتان نشود اما هنوز هم از دیدن این فیلم می ترسم.

حالا مقایسه بفرمایید با "چند! کیلومتر تا بهشت".

[.]

کتاب سرکار خانم بهاره خانم رهنما! را دست گرفتم که بخوانم. یعنی یکی - دو داستان را خواندم (توی تاکسی). خوب بودند. این خانم رهنما هم از آن دست آدم هایی که درک شان می کنم و به خاطر اینکه خودشان را در یک قالب مشخص محدود نمی کنند ازشان خوشم می آید. شاید به خاطر خصوصیتی است که خودم هم دارم. اینکه یک وقت هایی فیلم می سازم، یک وقتی داستان می نویسم، یک وقتی نشریه و عکس و شعر و ... .

به هر حال کتاب " چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس" را توصیه می کنم که بخوانید. خیلی هم زمان نمی برد. یک روزه توی تاکسی و مترو  و اتوبوس می شود دخل اش را آورد.

[پی نوشت]

طالع نحس؛ کارگردان: جان مور .نویسنده: دیوید اسلترز .بازیگران: لیو شریبر- جولیا استیلز- میا فارو-دیوید تویلس .زمان فیلم: 105 دقیقه .تاریخ انتشار فیلم: June 6 2006 .فروش در آمریکا: 54 میلیون دلار .کمپانی پخش کننده: فوکس قرن بیستم .درجه سنی:R .بودجه ساخت فیلم: 25 میلیون دلار .فروش تمام دنیا: 118 میلیون دلار.

 

چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس تعداد صفحه: ۸۶ صفحه / قیمت: ۲۳,۰۰۰ ریال / چاپ: پنجم، تهران، ۱۳۹۰ / نوع اثر: تالیف / نوع جلد: شمیز / وزن: ۱۵۰ گرم / ناشر: نشر چشمه

+ رضا فضل اله نژاد ; ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بی حسی مشکوک

بعضی از شب ها دوست دارم بدون هیچ مزاحم و معارضی، شب را به صبح برسانم، سیگاری بگیرانم و کتابی بخوانم و فیلمی تماشا کنم و مجله ای ورق بزنم.

امشب از آن شب هاست. البته هنوز نه سیگاری گیراندم، نه کتابی خواندم و نه مجله ای را تورق کردم. دچار نوعی بی حسی مشکوک شدم. من معمولا برای بی حس بودن دلیل دارم، دلایلی قانع کننده و متقن! اما بی حسی امشبم یک بی حسی مشکوک است، مهمترین علتش هم این است که هنوز دلیلی برای این بی حسی پیدا نکرده ام.

[.]

خیلی وقت است هوس سعدی کرده بودم. رفتم سراغ گلستان و همین طور بی هیچ پیش فکری تورقی کردم و به این حکایت رسیدم؛

"یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل از دست داده، به فرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که در شرف نفس انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی؟ گفت:

و رب صدیق لا منی فی ودادها / الم یرها یوما فیوضح لی عذری

کاش آنانکه عیب من جستند / رویت اى دلستان ، بدیدندی

تا به جای ترنج در نظرت / بی خبر دستها بریدندی

تا حقیقت معنی بر صورت دعوی گواه آمدی فذلکن الذى لمتننى فیه ملک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن تا چه صورتست موجب چندین فتنه. بفرمودش طلب کردن. در احیاء عرب بگردیدند و به دست آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند. ملک در هیأت او نظر کرد شخصی دید سیه فام باریک اندام در نظرش حقیر آمد به حکم آن که کمترین خدّام حرم او به جمال ازو در پیش بودند و به زینت بیش. مجنون به فراست دریافت گفت از دریچه چشم مجنون باید در جمال لیلی نظر کردن تا سرّ مشاهده او بر تو تجلی کند.

ما مر من ذکر الحمی بسمعی / لو سمعت ورق الحمی صاحت معی

یا مَعشَر الخُلاّن قولوا لِلمعا / فی لستَ تَدری ما بِقلبِ الموجَع

تندرستان را نباشد درد ریش / جز به همدردی نگویم درد خویش

گفتن از زنبور بی حاصل بود / با یکی در عمر خود ناخورده نیش

سوز من با دیگری نسبت مکن / او نمک بر دست و من بر عضو ریش"

[.]

بعد از تحریر: سرِ شب رفتم و موی سرم را سپردم به ماشین نمره صفر، تقریبا مشابه تیغ! حوصله ام سر رفته بود و دوست داشتم مدتی بی مویی را هم تجربه کنم. به یاد دوران مدرسه که به زور باید کله مان را با ماشین چهار می تراشیدیم!

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

کدام سیاسی کاری؟ مساله این است!

دیروز 17 مرداد بود. روز خبرنگار. سال پیش همین موقع بود که برای ادای احترام و این حرف ها سری زدیم به چند نفر از پیشکسوتان که ناگفته نماند حکم فسیل را دارند و انصافا به لحاظ فنی و حرفه ای خیلی کار خاصی در طول عمر حرفه ای شان انجام نداده اند اما به هر حال بزرگ ترند و احترام شان واجب.

یکی از این همکاران پیشکسوت برای اینکه ما را نسبت به رسالت مان و اهمیت جایگاهی که در آن حضور داریم آگاه کند شروع کرد به نقل یک خاطره. گفت: "چند ماه پیش یک شهروند تماس گرفت و گفت که از پنجره  خانه اش که در طبقه هفتم یک آسمان چند طبقه است، دختر و پسری را دیده که توی ساختمان رو به رویی مشغولِ ...مشغولِ..." همین جا بود که واژه را پیدا نکرد و گفت: "مشغول سیاسی کاری اند". در این طور مواقع من کنترل ام را به طرز وحشتناکی از دست می دهم و بی هیچ تقیدی بلند بلند می خندم. خنده من دیگران را هم به خنده واداشت و این "سیاسی کاری" شد اسباب شوخی و خنده آقایان تا جایی که دیگر صدای خانم ها در آمد و ما تظاهر کردیم که خجالت کشیده ایم اما نکشیده بودیم و از هر فرصتی استفاده می کردیم تا "سیاسی کاری" را پیش بکشیم و بخندیم.

[.]

مجله محترم تجربه، به بهانه اکران "اینجا بدون من" گفتگویی با فاطمه معتمد آریا منتشر کرده که انصافا خواندنی است. گفتگو کننده احمد طالبی نژاد است که اشراف کاملی نسبت به موضوع دارد و همین باعث شده تا با مصاحبه خوبی رو به رو باشیم. دطالبی نژاد در جایی از مصاحبه پرسیده: "شما کار سیاسی هم می کنید؟" معتمد آریا جواب داده: "من عقاید خودم را دارم که گاهی ممکن است شائبه سیاسی به همراه داشته باشد. مثلا من میوه خارجی نمی خرم، چون فکر می کنم ما در این سرزمین بهترین میوه ها را داریم. می توانید به این قضیه بُعد سیاسی بدهید. آب معدنی هم نمی خرم، همین آب لوله کشی را با فیلتر استفاده می کنم چون حتما سرنخ تجارتِ آب معدنی دست کسانی است که خیرخواه مردم نیستند. حالا این سیاسی است؟ نمی دانم!".

[.]

همسایه سابق مان یک پسر دارد. چند روز پیش به من گفت پسرش را نصیحت کنم. گفت: "شما که خبرنگارید حرف تون می ره!" می خواست به پسرش بگویم دست از کار سیاسی بکشد. پرسیدم: "کارش چیه؟" گفت: "راننده معاون فرماندار شده!" ادامه داد: "هزار بار گفتم سیاست، پدر و مادر نمی شناسه، یه روز مجبورت می کنن با همین ماشین من و زیر بگیری، یا خواهر و برادرتو!" کلی دلیل دیگر هم آورد. نمی دانستم باید بخندم یا نه، حتا لبخند هم نزدم. قرار شد تا نصیحتش کنم.

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

قحطی در ماه مهمانی خدا

افطار را دیشب مهمان بودیم. میزبان سنگ تمام گذاشته بود؛ چند نوع غذا آماده کرده بود و دو جور آش و سوپ. توی سفره هم نان لواش بود، هم تافتون و هم سنگک. سبزی و دو - سه نوع کباب و سالاد و چه و چه.

چند لقمه نان و پنیر خوردم و یک استکان چایی و بعد کشیدم کنار. روزها آن قدر گرم است که حالتی مثل گرمازده ها پیدا می کنم تا خود سحر بی اشتها می شوم. میزبان کلی تعارف کرد و گفتم که نمی توانم بخورم. کنترل تلویزیون نمی دانم چند اینچ سه بعدی شان را برداشتم و زدم شبکه دو. 20 و سی نشان می داد و خبر قحطی در سومالی را. تصاویر وحشتناک بودند. معمولا در این مواقع خیلی زود گریه ام می گیرد. سریع اشک هام را پاک کردم تا کسی نبیند که گریه کرده ام. به مهمانان نگاه کرده کردم، همه با دهان پُر داشتند نُچ نُچ می کردند صفحه تلویزیون را به هم نشان می دادند.

+ رضا فضل اله نژاد ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اطلاعات غلط

[این مطلب نوشته رضا ساکی است که در وب سایتش به آدرس http://www.rezasaki.com منشر شده]

دیروز از انتشارات زنگ زدند گفتند هر چه سریع‌تر خودت را برسان که کار واجب داریم. نامه‌ای برایم آمده بود درباره‌ی آخرین کتابم. توی نامه نوشته بود:
پیرو نامه‌ی فلان در خصوص کتاب بهمان به استناد فلان و فلان با تغییرات ذیل چاپ کتاب بلامانع است:
-    نام «نیما» مناسب شخصیت مرد داستان نیست و باید تغییر کند و بعد از تغییر آن باید برای نام شخصیت زن داستان هم فکر کرده شود زیرا ممکن است نام «سارا» با نام جدید شخصیت مرد تناسب دراماتیک نداشته باشد.
-    در صفحه‌ی ۴۵ کتاب در فصل دوم عبارت «آمبولانس بعد از نیم ساعت بعد بالای سر نیما رسید» حذف و به جای آن از عبارت «آمبولانس بعد از پنج دقیقه بعد بالای سر نیما رسید» استفاده بشود.
نامه خواندم و گفتم خب؟ مدیر نشر بلند شد دستانم را فشار داد و گفت: مبارک است تغییرات را اعمال می‌کنیم و می‌دهیم چاپ‌‌خانه‌ و به امید خدا اجازه‌ی پخش‌اش را هم زود می‌گیریم. دستم را پس کشیدم گفتم: یعنی چه تغییرات را اعمال می‌کنیم؟ قهرمان داستان من «نیما» است نه کس دیگر، مگر می‌شود «نیما» را عوض کرد. مدیر نشر لبخندی زد و گفت: نیما یا رامین چه فرقی می‌کند؟ منگ شده بودم، به زحمت بر عصبانیت خودم غلبه کردم و گفتم: گیرم رامین، ولی آمبولانس باید بعد از نیم ساعت بالای سر نیما یا رامین برسد تا شخصیت مرد فوت کند. اگر آمبولانس زود برسد و شخصیت نمیرد کل داستان به هم می‌ریزد. مدیر باز لبخندی زد و گفت: در داستان طوری بنویس که ماشین محکم‌تر به رامین بزند تا در دم فوت کند. گفتم: نیما سکته می‌کند، ماشین کجا بود؟ مگر داستان را نخوانده‌اید؟ اصلا من دوست دارم شخصیت مرد داستانم این طوری بمیرد…
بعد از بحث و جدل بی‌نتیجه داستانم را زیر بغل زدم و از انتشارات بیرون آمدم و نگذاشتم بلایی بر سر «نیما» و «سارا»ی داستانم بیاورند. مگر می‌شود به نیما گفت رامین، نیما عصبی است و زیاد سیگار می‌کشد از کجا معلوم رامین هم همین طور باشد، نمی‌شود که، دیمی که نیست…
با خودم حرف می‌زدم و در خیابان راه می‌رفتم که متوجه شدم عده‌ای دارند عده‌ای دیگر را می‌زنند فهمیدم دارند برای کانال‌های خارجی خوراک تهیه می‌کنند پس بلافاصه به ۱۱۰ زنگ زدم و روند تهیه خوراک را گزارش دادم و از ترس این که در دام خوراک کانال‌های ماهواره ای نیفتم سوار تاکسی شدم سر چهارراه دیدم هنوز آن عده‌ی قمه به دست دنبال آن عده‌ی دیگر هستند و حتا بدون توجه به چراغ قرمز از تقاطع گذشتند. در همین حال دو مامور موتورسوار کنار تاکسی ایستادند، شیشه را پایین کشیدم گفتم: خسته نباشید از آن طرف رفتند، یکی‌شان گفت: کیا؟ گفتم: شمشیر سامورایی به دست‌ها، یکی دیگرشان گفت: ما الان در مرخصی هستیم و داریم می‌رویم شمال، معذوریم. خواستم چیزی بگویم دیدم آن عده دارند برمی‌گردند به سمت چهارراه و همچنان عده‌ی دیگر را دنبال می‌کنند، فریادکنان از ما گذشتند و تاکسی رفت به سمت خیابان جمهوری.
دیشب در اخبار می‌دیدم آقایی آمده بود می‌گفت امروز شایعاتی مبی بر چاقوکشی در انظار عمومی منتشر شده است که ما با اطمینان می‌گوییم دوربین‌های ما در سطح شهر حتا تصویر یک ناخن‌گیر را حین ارتکاب جرم ضبط نکرده‌اند. همین طور که داشتم اخبار گوش می‌کردم چشمم افتاد به صفحه‌ی اول روزنامه‌ی ورزشی روی میز که با تیتر درشت نوشته بود: به سرمربی تیم ملی فوتبال اطلاعات غلط می‌دهند.
امروز صبح زنم برای دهمین بار طی هفته‌ی گذشته من را عزیزم خطاب کرد و بعد هر چه از دهن‌اش درآمد خرج خودم و خانواده‌ام و کتابم کرد. مسخره است که حتا زن آدم هم درک نمی‌کند نیما نمی‌تواند رامین باشد و عزیزم کلمه‌ی خوبی برای شروع دعوای زناشویی نیست.

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مثل مرغابی در مه!

چهارده مرداد هر سال یادآور رفتن "حسین پناهی" از جمع زمینی هاست. مرداد 1383 بود که خبر آمد پناهی در خانه اش در یوسف آباد تهران از دنیا رفته و ... بعد در  شهر سوق از توابع شهرستان کهگیلویه آرام گرفت.

گفت:

حرمت نگه دار

کاین اشک ها

خون بهای عمر رفته من است...

هفته پیش بزرگداشتی برای این هنرمند فقید کشورمان برگزار شد که ظاهرا موجبات ناراحتی خانواده اش را فراهم کرده بود. آنها در یک نامه که رنگ و بوی اعتراض و ناراحتی داشت گفته بودند: «قرار نیست وقتی یک نفر از دنیا می‌رود، همه‌اش در مورد زندگی خصوصی‌اش گفته شود و این‌که چه چیزهایی داشته و نداشته است. هرچند حسین پناهی خودش بارها گفته است «دوست ندارم کسی بر داشته‌ها و نداشته‌هایم آخ و اوخ کند». حسین پناهی علاوه بر زندگی شخصی‌اش، کارهای باارزش بسیاری انجام داده که می‌توان بعد از مرگ او، از آن‌ها با افتخار سخن گفت. اگر قرار است از کسی یاد کنیم، باید برویم دنبال شناسنامه‌اش، شناسنامه‌ یعنی حقیقی‌ترین چیزها، یعنی آثار، نوشته‌ها‌، شعرها و بازی‌ها‌، وقتی می‌خواهیم از حسین پناهی سخن بگوییم، چه برای کسی که او را می‌شناسد و چه کسی که نمی‌شناسد، باید توانایی این را داشته باشیم که لااقل یک ذهنیت تازه‌ای از حسین پناهی برایش به‌وجود آوریم تا چیز تازه‌ای بیاموزد یا حداقل این‌که ما به‌عنوان گوینده توانسته باشیم، حق مطلب را ادا کنیم، این‌که یادمانی گرفته شود و یکی به‌دلیل ناآگاهی و کم‌سن و سالی و یکی به‌دلیل غرض‌ورزی و دیگری به‌دلیل عدم حضور خانواده (که خود دلایل بی‌شماری دارد) شروع به صحبت کردن، کنایه زدن و خاطره تعریف کردن کند و دیگران برای‌شان کف بزنند، نه در شأن حسین پناهی و نه در شأن فرهنگ و هنر استان کهگیلویه و بویراحمد است، حداقل این را همه می‌دانند که مسائل خصوصی و شخصی هر کسی مربوط به خود آن شخص است.»

[خاطره1]

دو - سه سال قبل از فوت حسین پناهی در غرفه دارینوش در نمایشگاه بین المللی کتاب بود که او را دیدم و کتاب دو مرغابی در مه را با امضا خودش گرفتم. باید اعتراف کنم که در آن موقع پناهی را مثل حالا نمی شناختم.

[خاطره2]

اکبر عبدی خاطره جالب و در عین حال تکان دهنده ای از پناهی تعریف کرده که ذکر آن خالی از لطف نیست: «یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن، قبلا کاپشن قشنگی به تن داشت. گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟ گفتم: آره. گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرِ راه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. من فقط دوستش داشتم.»

یادش گرامی.

+ رضا فضل اله نژاد ; ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دوره پنجشنبه!

امروز را ماندم توی خانه و از ترس گرما بیرون نرفتم. فرصت خوبی بود تا کتاب هایی که این طرف و آن طرف، همین طوری بلاتکلیف بودند را مرتب کنم.

لا به لای کلی کتاب به "بوف کور" ی برخوردم که سال دوم راهنمایی خریده بودم. آن موقع می گفتند که صادق هدایت و علی شریعتی و امثالهم ممنوع اند. به هر زحمتی بود تا دوم دبیرستان، هم صادق هدایت را خواندم و هم شریعتی را و تازه کلی هم به خودم می بالیدم که توانسته ام کتاب های ممنوع بخوانم!!!

آن سال ها درِ مغازه ی پدرم که یک الکتریکی بود و هنوز هم هست می ایستادم و با چند نفر از دوستانم یک دوره ای راه انداخته بودیم و مثل چی، کتاب می خواندیم و گپ می زدیم و شعر و... . از شاملو گرفته تا اخوان و کسروی و ناظم حکمت و فروغ و سپهری و نیما و که و که. فلسفه را هم که فکر می کردیم اگر ندانیم به مان می خندند، پس همین طوری و گاهی با استناد به درک دوره نوجوانی خودمان، مثلا می خواندیم و به قول یک نویسنده ای، لذت! می بردیم. عصر پنجشنبه قرار دور هم بودن بود و چایی و ورق زدن دستنوشته ها و انتقال تجربیات و دانسته ها به هم. از آن جمع دیگر با کسی ارتباط ندارم، به جز سینا امیریان که آخرین بار یک سال پیش دیدمش.

خبر: خانه پدری توسط پدر فروخته شد! این هم خبری بود که آخر شب رسید. خب، من که آدم خاطره بازی هستم از شنیدن این خبر شوک شدم و البته ناراحت. اما چه می شود کرد؟! آخرین یادگار دوران کودکی... یاد دوره پنجشنبه به خیر.

+ رضا فضل اله نژاد ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اسید پاش ها بخشیده می شوند، آب پاش ها زندانی!

در چند روز گذشته، خبر ایثار  و گذشت خانم بهرامی یا همان "آمنه" معروف، از اجرای حکم قصاص در صدر اخبار داخلی و بعضا چند رسانه خارجی بود. البته در کنار این خبر، خبر آب بازی [آب پاشی] چند دختر و پسر! در پارک یا بوستان آب و آتش هم مورد توجه محافل رسانه ای قرار گرفت.

"آمنه" بلافاصله به برنامه ای مختلف تلویزیونی دعوت شد، با مقامات بلند پایه نظام و از جمله رییس دولت دیدار کرد و سعی شد تا از او به هر شکل ممکن و مقتضی تقدیر شود. البته یادمان نرفته که آمنه تا چندی پیش از پرداخت هزینه های درمانی اش عاجز بود و هیچ گوش شنوایی هم نبود تا فریادش را بشنود.

اینکه او امروز به یک قهرمان رسانه ای بدل شود [به نظر من] چیز خیلی مهمی نیست. او در دنیای خودش، در زیست جهان خودش، به درجه ای از آگاهی و درک رسیده که به هیچ عنوان نمی توان توصیفش کرد. اما بخشیدن فرد اسیدپاش (که بی تردید بویی از انسانیت نبرده) توسط آمنه، می تواند درسی باشد برای آنهایی که بر مسند و اریکه قدرت تکیه زده اند.

چطور است که ما نمی توانیم از چهار نفر که به قصد تفریح و داشتن لحظاتی شاد کنار هم جمع شده اند بگذریم؟

تلویزیون می گفت که بر اساس قانون نمی شود چهره فرد اسیدپاش را نشان داد، اما به راحتی چهره دختر و پسرهایی که سن شان به 20 هم نمی رسید را به عنوان مجرم و متهم پخش کرد! آن هم چه اتهامی؛ پاشیدن آب به روی یکدیگر!!!

امروز یک اس ام اس به ام رسید که جالب بود؛ "اسید پاش ها بخشیده می شوند، آب پاش ها زندانی!!!"

 

 

+ رضا فضل اله نژاد ; ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

کاش تلخ تمام می شد!

کاش ما اینقدر Happy End گرا(!!!) نبودیم. کاش به تلخ تمام شدن یک داستان یا فیلم و حتی تئاتر عادت می کردیم. اگر علاقه عجیب عموم ما ایرانی ها را در تمایل به تماشای فیلم های هندی بررسی کنند، بی تردید به این نتیجه خواهند رسید که ماها! به شدت علاقه داریم تا بعد از تماشای یک دنیا غم و مصیبت و درد شخصیت های فیلم، سر آخر همه را عاقبت به خیر و البته آدم بدها را در چنگال قانون (چنگال؟) ببینیم و البته بیشتر ترجیح می دهیم که شخصیت مظلوم داستان، راسا انتقام بگیرد تا بیشتر کیف کنیم. واقعا کِی می خواهیم بپذیریم که لزوما آخر هر ماجرایی خوب تمام نمی شود و بهتر است بعضی داستان ها هم پایانی گزنده داشته باشند. حتما شما هم برخورد کرده اید با آدم هایی که یک فیلم با پایان تلخ دیده اند؛ اینها معمولا با ادای واژه هایی مثل: گند، مزخرف، بی خود، حال به هم زن و ... نظر خود را درباره آن اثر که لزوما Happy End نیست ارائه می کنند. اما من شخصا به فیلم هایی که پایان تلخ و گزنده ای دارند علاقه بیشتری دارم. یا فیلم هایی که پایانِ بازی دارند و بافتن و ساختن ادامه ماجرا را به بیننده محول می کنند. شاید این نشات گرفته از نوعی واقع گرایی باشد که در همه امور دارم. خوب دنیا همین است. اتفاقا بیشتر اوقات، ماجراها خوب تمام نمی شوند. به صفحه حوادث روزنامه که سر بزنیم خواهیم دید که چه پایان های تلخی برای داستان های واقعی رقم خورده.

دیروز رفتم "اینجا بدون من" را دیدم. انصافا فیلمی خوش ساختی بود که یک قصه دردناک را به دردناک ترین شکل ممکن روایت می کرد. اما دقیقا جایی که انتظار داشتم فیلم تمام بشود و کامم مثل زمان خوردن یک شکلات تلخ، تلخ شود، ورق برگشت و همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد. بیشتر تماشاچی ها راضی بودند اما من...

دیدن "اینجا بدون من" یکی از بهترین کارهایی است که این روزها می شود انجام داد. اگر می خواهید قاب بندی های خوب، فیلمبرداری روان، موسیقی به جا، تدوین یک دست و مهم تر از همه بازی های درخشان ببینید این فیلم را توصیه می کنم، به ویژه بازی مثال زدنی و عالی نگار جواهریان را. باید به بهرام توکلی تبریک گفت.

نویسنده و کارگردان: بهرام توکلی
تهیه‌کننده: سعید سعدی
مدیر فیلمبرداری: حمید خضوعی ابیانه
طراح چهره‌پرداز: سعید ملکان
طراح صحنه و لباس: آتوسا قلمفرسایی
تدوین: بهرام دهقانی
بازیگران: فاطمه معتمد آریا، نگار جواهریان، صابر ابر، پارسا پیروزفر

+ رضا فضل اله نژاد ; ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

سربالایی جردن، کلاغ های کیانیان و آبگوشت هنری

[یادداشت مربوط به زمان برگزاری نمایشگاه "قار سوم" رضا کیانیان است]

40 دقیقه ای طول کشید تا بالاخره نفس زنان سربالایی خیابان افریقا را طی کردیم و رسیدیم به کوچه نیلوفر، که موسسه مهر و ماه در آنجاست. بهانه آمدنمان با علی جوادی که خودش عکاس خوش قریحه و صاحب ذوقی است، دیدن عکس های رضا کیانیانی بود که البته بیشتر به بازیگری اش شهره است تا عکاس بودن. دو نمایشگاه هم قبل تر از این داشت که من توانسته بودم یکی از آنها را ببینم. اسم این نمایشگاه را گذاشته " قارِ سوم: اتفاق می افتد " که شامل 20 عکس می شود از کلاغ هایی که کیانیان آنها را در جزیره قشم کشف کرده! در یادداشت کوتاهی گفته بود: " شنیده بودم قشم کلاغ ندارد. پس این 20، 25 کلاغ از کجا آمده بودند و چگونه؟ بعدها شنیدم با کشتی از هند به این جا مهاجرت کرده اند! چندین هفته ای که با آنها بودم، این جلوه های دیداری را به من هدیه کردند."

نکته قابل توجه که به ذهن من رسید این بود که آنچه در این نمایشگاه می بینم، حقیقتا عکس نیست. آثاری است که پس از گذشتن از چندین و چند فیلتر در فتوشاپ تبدیل شده اند به چیزی که می تواند برای خود یک ژانر محسوب شود. وگرنه هر کسی می داند که عکس در خود نوعی بکارت دارد و اساسا عکس بودنش به اعتبار ثبت لحظه ای است که دیگر تکرار شدنی نیست، آن هم با تمام جزئیات کم و زیادی که در قاب انتخابی عکاس حضور دارند، با رنگ و نور و زاویه ای که او عکاس تشخیص داده که عکس را در آن حالت ثبت کند... در آثار کیانیان اما همه چیز اعم از زمین و آسمان و ابر و خلاصه هر سوژه و پرسوناژی که بوده بوسیله نرم افزار فتوشاپ حذف شده تا به قول کسرائیان، به آنچه که ناب تر بوده برسد، بماند که خود کلاغ ها هم کلی دستکاری شده اند. آنچه که من دیدم، یعنی 20 اثری که بر دیوار نگارخانه ماه و مهر جا خوش کرده بودند برای اندیشیدن خوب بودند، اما قطعا حسی را که یک عکس و نه اینها به آدمی می بخشد از این آثار نمی شد گرفت.

یکبار دیگر هم رفتم تا کلاغ های کیانیان را ببینم و دیدم. بیشتر فکر کردم و کمتر لذت بردم... هر چند دیدنشان را، آن هم برای بار دوم غنیمتی می دانستم. هر چه باشد کیانیان را یک هنرمند پیشرو و نسبتا آوانگارد می دانم؛ او در نوشته هایش، دست ساخته هایش، همین عکس ها و حتی بازی های بی بدیلش نشان داده که یک هنرمند مولف است.

... با علی جوادی که برمی گشتیم گرسنگی امانم را بریده بود. واقعا نا نداشتم. ساعت 9 شب بود و من از صبح وقتم را توی جلسات و مصاحبه ها گذرانده بودم. عین یک روزنامه نگار متعهد!!! پیشنهادم گرفت و با علی رفتیم تا یک دیزی ناب بخوریم. موقع کوبیدن گوشت بود که گفتم حیف این اثر هنری!ً اگر کار یکی مثل کیانیان بود - دوستانم می دانند من چقدر به این مرد عشق می ورزم - حتما مثل تابلوها، قیمتش می شد سه و نیم میلیون تومن!!! علی پرسید:"حالا واقعا چطور بود؟"، گفتم:"جالب"، گفت:"آبگوشتو می گم!"، جواب دادم:"عالی"... بلند بلند خندید... بلند بلند خندیدم...

 

عکس خودم در نمایشگاه "قار سوم"

+ رضا فضل اله نژاد ; ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مهمانی مردانه

دیروز قرار بود اولین روز ماه رمضان باشد که نبود؛ اعلام کردند که سی ام شعبان است. هرچند بعضی از آیات قم نشین، نظری دیگر داشتند و دیروز را اولین روز ماه مهمانی دانستند.

اما اصولا این موضوع چه اهمیتی دارد؟ شاید برای خیلی ها اصلا مهم نباشد و شاید هم باشد!!! اما برای پیرمرد کشتی گیر 70 ساله ای که هر سال در روز اول رمضان میزبان بیش از 150 نفر از ورزشکاران این مملکتف در باغ شخصی خودش است مهم بود که دیروز اول رمضان باشد یا نه. هر سال در اولین روز از ماه رمضان، مصطفی بلندسران که از پیشکسوتان کشتی این مملکت است یک بزم حسابی به پا می کند و اکثر پیشکسوتان باستانی کار و کشتی گیر کشور را دور هم جمع می کند. از محمدرضا طالقانی گرفته تا هادی ساعی در این مهمانی افطاری دور هم هستند. اگر دیروز اول رمضان بود علی پروین هم در جمع رفقایش حاضر می شد که نشد. گذشته از پذیرایی مفصلی که الحق و الانصاف عالی بود، تنوع برنامه ها هم خوب بود. از اجرای حرکات ورزش باستانی با حضور چند نفر از باستانی اران درجه یک کشور گرفته تا موسیقی و ...

علی داداشی، برادر روح الله داداشی هم بود و چند دقیقه ای درباره برادرش صحبت کرد. آخر برنامه هم از سه نفر از پهلوانان و پیشکسوتان تقدیر شد. این حرکت بلندسران انصافا جای آفرین و مرحبا دارد.

دیشب، حضور در بین جماعتی از پهلوانان و مردان! یک غرور ویژه به آدم می بخشید؛ حضور در یک مهمانی مردانه!

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مرداد، ماه زندگی

مرداد، ماه زندگی است، هرچند گرما بی حوصله و کم طاقتت می کند و نمی توانی با فراق بال و از سر بی قیدی توی خیابان قدم بزنی و به چشم چرانی از ویترین ها و به خصوص ویترین کتابفروشی ها مشغول باشی. اما همین که شب ها را تا نزدیکی سحر بیداری و کتاب می خوانی و فیلم می بینی و موسیقی گوش می کنی، همین که می خزی توی قهوه خانه و قلیان خوانسار می کشی و با اهل دل گپ می زنی، یعنی که داری زندگی می کنی. برای من زندگی همین هاست؛ کتاب، فیلم، موسیقی، قهوه خانه و گپ زدن. البته در زمستان باید قدم زدن های طولانی مدت را هم به این سیاهه اضافه کرد، ایضا خوردن آش توی تجریش و پشت بند آن سرکشیدن یک استکان چایی و بعد سیگار!

مرداد را دوست دارم، مرداد، ماه زندگی است. هرچند اسفند، ماهِ من است اما مرداد را بواسطه بعضی اتفاقاتش دوست دارم. مرداد، ماه "تولد" است. هیچکدام از ماه های دیگر تا به این حد برای من تداعی گر تولد و جشن و دور هم بودن نیستند. خیلی از دوستان نزدیکم در همین ماه به دنیا آمده اند.

برای همه شان خوبترین ها را آرزو می کنم.

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بوی مرگ

"یک اتفاق معمولی" برگزار شد. بله، بالاخره بعد از کلی کش و قوس و بیا و برو، نمایشگاه "یک اتفاق معمولی" که در آن آثار دوستم "شهباز سلمانی" به نمایش گذاشته شده برگزار شد. اجرای نمایشگاه و همین طور مراسم افتتاحیه با من بود و لذتی داشت در کنار شهباز و روح اله بودن و این کار را به سر انجام رساندن. دوستان و اساتید بودند و گپ ها زدیم و حرف ها گفتیم. گزارش نمایشگاه باشد برای یک پست دیگر...

تصمیم داشتم که دیشب زود بخوابم. یعنی ساعت 1، چون زودتر از آن ممکن نیست. ساعت 3 و نیم خوابیدم! کتابی دست گرفته بودم و رها کردن اش تقریبا غیر ممکن بود. البته نه به خاطر اینکه مضمون جالب یا سبکی خاص و یا ابداعی ویژه در آن کتاب جذبم کرده باشد، نه، مساله، مساله مرگ بود که در بیشتر داستان های کتاب حاضر و ناظر بود. یک مجموعه داستان فوق العاده تلخ و گزنده که البته خواندنی هم هست.

 از آن کتاب هایی که وقتی می خوانی اش دردت می گیرد و آخ می گویی؛ "بازی عروس و داماد" نوشته "بلقیس سلیمانی". اگر اهل داستان های این مدلی هستید، یعنی داستان هایی که بوی مرگ می دهند، خواندن "بازی عروس و داماد" را پیشنهاد می کنم:

خواب

خواب دیدم یک گله سگ از نژادهای مختلف دنبالم اند. از رودخانه ای گذشتم که پر از ماهی بود و از جنگلی که پر از مار بود و به شتری رسیدم که زانو زده بود. از ترس سگ ها سوار شتر شدم و در بیابان خدا رها شدم.

معبر گفت: سگ درد و مرض است. ماهی و مار پول و ثروت است و شتر مرگ است که در خانه همه می خوابد. تو مریض می شوی. با پول و ثروتت نمی توانی خودت را معالجه کنی، شتر مرگ منتظرت است. قرض هایم را دادم، حلالیت طلبیدم و آماده مردن شدم. سی سال است که منتظرم که شتر مرگ در خانه ام بخوابد...

مراسم آبرومند

زن با زاری می گفت: وای وای بی همدم شدم و در حالی که با گوشه ی ابرو نوه اش را فرا می خواند و به او می گفت که به پدرش بگوید از برنج های گوشه انباری استفاده نکنند و همان وقت که در حال غش کردن بود به دخترش می گفت که به شوهرش بگوید همه چیز باید آبرومندانه باشد.

مراسم سوم، هفتم، چهلم و سال مردش را به آبرومندانه ترین شکل بر گزار کرد. از آن به بعد نگران آبرومندانه برگزار شدن مراسم خودش بود.

[...]

پدر گفت؛ مادرت به آسمان ها رفته. عمه گفت؛ مادرت به یک سفر دور و دراز رفته. خاله گفت؛ مادرت آن ستاره پرنور کنار ماه است. دختربچه گفت؛ مادرم زیر خاک رفته است. عمه گفت؛ آفرین، چه بچه واقع بینی، چقدر سریع با مساله کنار آمد. دختربچه از فردای دفن مادرش، هر روز پدرش را وادار می کرد او را سر قبر مادرش ببرد. آنجا ابتدا خاک گور مادر را صاف می کرد، بعد آن را آب پاشی می کرد و کمی با مادرش حرف می زد. هفته سوم، وقتی آب را روی قبر مادرش می ریخت، به پدرش گفت؛ پس چرا مادرم سبز نمی شود؟

+ رضا فضل اله نژاد ; ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مردی که گورش گم شد

یکم مرداد است.  مرداد تابستان و نه ماهی از پاییز و یا بهار و حتی زمستان. اولین روز از ماه میانی تابستان است و حالا که دارم این پست را می نویسم ساعت 8 و 12 دقیه عصر. علی القاعده هوا باید تابستانی و گرم باشد اما آسمان تیره که نه، سیاه و تاریک شده از انبوه ابرها. رعد و برق ها پی در پی اند و روزهای پاییز و بهار را تداعی می کنند. نم نم باران هم شروع شده و انصافا در این میان هیچ چیز به اندازه سیگار و چای نمی تواند حال آدم را جا بیاورد.

امروز رفتم و چند تایی کتاب خریدم. از انقلاب که بر می گشتم، توی راه و در واقع توی ماشین "مردی که گورش گم شد" را به میانه رساندم. مجموعه داستان جالبی است که خواندنش بسیار لذت بخش خواهد بود. چندین جایزه گرفته و نقدهای خوبی هم برای اش نوشته اند.

داستان اول این کتاب را خیلی ها جزو بهترین داستان های کوتاه دهه 80 می دانند. "خوابگرد" در این باره نوشته: "اولین داستان کتاب، روایت زیبای کودکی است که روزه گرفته، در خانواده‌یی که او را از این کار نهی می‌کنند... خوب تکلیف خواننده را با آقای خیاوی روشن می‌کند. «روزه‌ات را با گیلاس باز کن» را می‌توان یکی از قوی‌ترین داستان‌های نوشته شده در دهه‌ی هشتاد خواند. داستانی که در معصومیتی کودکانه شروع می‌شود، یک جور برج آرزو می‌سازد، و ناگهان همه چیز ر ا ویران می‌یابد. یک جور ناتوردشت ایرانی که خواننده‌ش را خرد می‌کند. در همین داستان چند چیز به صورت قانون در می‌آید که در دیگر داستان‌های کتاب هم رعایت می‌شود: یکم. راوی داستان‌ها معصوم است، حتا اگر در عمق شرارت و رذالت باشد. دوم، نثر کتاب توصیفی‌ست، با دایالوگ‌های کوتاه، که بیشتر به بیان ذهنیات راوی می‌پردازد. سوم. داستان ساده است،‌ اما هدف‌ش شوکه کردن شماست، در این راه، عیان و رک حرف می‌زند. مواظب باشید، لابه‌لای کلمات کتاب، یک جور خشونت پنهان نهفته است، یک جور خشونت که در زنده‌گی عادی هر روز بی‌خیال از کنارش رد می شویم: بچه‌هایی که بزرگ می‌شوند و بچه می‌ماند و ویران."

این کتاب را نشر عزیز و شریف چشمه منتشر کرده و نسخه ای که من خریدم چاپ هشتم است. "مردی که گورش گم شد" برنده تندیس بهترین مجموعه داستان سال 1386 از دومین دوره جایزه ادبی روزی روزگاری است. طرح جلد این کتاب هم مثل خیلی از کتاب های هم رده اش در نشر چشمه توسط اردشیر رستمی طراحی شده. همان شهریار جوان سریال شهریار.

+ رضا فضل اله نژاد ; ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

یک جور درد پنهان!

از این ایمیل های تبلیغاتی حرص در آر حتما داشته اید. دیروز یکی از همین نوع ایمیل ها داشتم که قبل از معرفی کالای تبلیغاتی اش، عکس هایی از زنان نظامی در سراسر دنیا را به نمایش گذاشته بود. عکس زیر را نمی دانم چه کسی و در کجا گرفته اما از ظاهر عکس پیداست که باید برای یکی از کشورهای افریقایی باشد.

به چهر زن نظامی نگاه کنید؛ بی توجه به دو نفری که پشت سرش ایستاده اند و انگار شاهد یک اتفاق یا انجام کاری توسط کسی هستند، مستقیم توی لنز دوربین نگاه کرده و دارد لبخند می زند. لبخندی که من به واقعی بودن آن خیلی اطمینان ندارم. نه اینکه عکاس گفته باشد که لبخند بزند، نه، منظورم این است که این لبخند از سر شادی نیست قطعا. یک جور درد پشت آن پنهان است. نگاه متعجب بچه ای که به کمر زن بسته شده هم که با نوعی پرسشگری همراه شده جالب است. به غیر دو تا بقچه ای که توی کادر هست، یک اسلحه و یک سیگار، از دیگر اجزا و اشیا این عکس اند که خیلی لاقید توی دستان پیرِ  و چروک زن جا خوش کرده اند. حالت گرفتن سیگار توسط زن، دستان زن روشنفکری را توی ذهنم تداعی می کند که قرار است در دست دیگرش قلمی باشد برای نوشتن چیزهای روشنفکرانه. اما اینجا در دست دیگرِ زن، اسلحه ای بی رحم قرار خواهد گرفت برای از پا در آوردن...

ترکیب غریبی است؛ اسلحه، بچه، سیگار، بقچه ها، زن نظامی لبخند به لب، و تا زن سیاهِ چاقِ نظامی که دارند صحنه ای را که ما نمی بینیم نظاره می کنند. شاید کشته شدن یک اسیر یا جان دادن یک هم رزم. چیزهایی کاملا معمولی در کشوری جنگ زده!

 

+ رضا فضل اله نژاد ; ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دیزی در "یوسف آباد، خیابان سی و سوم"

تا حالا دیزی هوس کرده اید؟ خیلی وقت بود که دیزی هوس کرده بودم اما منتظر بودم تا سر یک فرصت مناسب یک دیزی ردیف بخورم، دیزی سنگی با مخلفات؛ ماست و ترشی و دوغ و سنگک و سبزی تازه. حالا شما به این لیست اضافه کنیدخواندن همزمان "یوسف آباد، خیابان سی و سوم" نوشته سینا دادخواه را. خیلی وقت بود که این کتاب در کتابخانه ام، خوانده شدن را انتظار می کشید.

داستان از نگاه شخصیت هایی روایت می شود که با هم ارتباطات تنگاتنگی دارند.  سامان، لیلا، استاد نجات و ندا، راویانِ چهار فصل این رمان‌اند. نویسنده‌ در هر کدام این فصل‌ها داستان زندگی یکی از این چهار شخصیت را از زبان خودشان روایت می‌کند. فصل نخست با سامانی آشنا می‌شویم که زندگی‌اش در بِرَند و مُد و عکاسی می‌گذرد. لیلا زن حدوداً چهل‌ساله‌ی فصل دوم است که واگویه‌های ذهنی‌اش، شخصیت آسیب‌پذیرش را به خواننده می‌شناساند. فصل سوم را استاد نجات روایت می‌کند و از فرازونشیب‌های زندگی‌اش می‌گوید و در فصل پایانی، با زندگی و ذهن ندای جوانی آشنا می‌شویم که رفتارهایش سرشار از هیجان‌های جوانی است و شوری که از کودکی‌اش حفظ کرده. شرح کامل داستان باشد برای یک پست [یادداشت] دیگر.

داشتم از دیزی می گفتم، دیزی باید اصیل باشد. هر دیزی ای را نباید خورد. باید دیزی شناس باشی و یا با یک دیزی شناس همراه باشی. شخصا دیزی خوب را در جلسات متعدد و در اثر نشست و برخاست با یک دوست دیزی خور شناختم. فرمول ها تقریبا یکی است و مواد استفاده شده هم همین طور، مهم قلق پختن این غذای دوست داشتنی است. خوردن دیزی مثل هر غذای دیگری برای من به خودی خود خیلی لذت بخش نیست، مهم کجا و چطور و با کی غذا خوردن است، حالا اگر غذا دیزی باشد که آداب خاصی هم دارد و باید رعایتشان کرد.

ادامه ...
+ رضا فضل اله نژاد ; ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

احتمالا گم شده ام

دیشب و پریشب به دوباره خواندن "احتمالا گم شده ام" سارا سالار گذشت. گرمای تابستان و شب های بیخوابی و بی حوصلگی.

امروز رفتم و چند تا کتاب تازه گرفتم. مرگ قسطی فردینان سلین را هم شروع کرده ام که کمی زمان بر است. به قول احمد دهباشی، کاش فرصتی بود تا تمام آنچه نخوانده ایم، خوانده می شد.

ادامه ...
+ رضا فضل اله نژاد ; ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

جریان انحرافی و پولی که معلوم نیست کجا خرج می شه!!!

[برای ویژه نامه] این روزها بحث جریان انحرافی همه جا هست، از روزنامه ها و محافل سیاسی گرفته تا سایت ها و شبکه های تلویزیونی. اما ورود و در واقع ریشه دواندن این جریان منحرف به درون خانه ها و کانون خانواده ها دیگر یک موضوع علی حده است. از آنجا که عنوان شده این جریان منحط و خیلی خیلی بد! مقاصد پلید و زشتی را در خصوص همه چیز پیش گرفته و یکی از همان مقاصد بدشان ایجاد تزلزل در کانون گرم و صمیمی خانواده هاست باید به شدت مراقب بود. من دیشب شخصا با یکی از چشمه های این جریان در منزل برخورد کردم. ناگفته نماند که عامل این جریان و در واقع نیروی نفوذی این جریان در خانه مان خود بنده ی گردن شکسته بودم. ولی باور بفرمایید تا زمانی که همسر باهوشم این موضوع را به من گوشزد نکرده بود، متوجه ماجرا نبودم.

شب گذشته کمی دیر به خانه رفتم. عیال محترمه که به پیشوازم آمده بود، ظاهرا دمق بود و عصبانی. هنوز نشسته بودم که طوری نگاهم کرد که انگار دارد به یک عنصر جریان انحرافی نگاه می کند و بعد تشر زد که: "معلومه این پول هاتو کجا و برای کی خرج می کنی؟!" کاملا واضح بود که قصه از چه قرار است و قرار است که به کجا ختم بشود. عرض کردم: "خانم جان! من به جز شما کسی رو ندارم". بعد خندیدم و به مزاح گفتم: "در ثانی واقعا پولی وجود نداره که بخوام برای شما یا اون یکی خرجش کنم." همین جمله کافی بود تا بانو از کوره در برود و بدود به سمت من. البته ناگفته نماند که چیزی هم در دستشان بود که بعد از اصابت آن چیز با سرم متوجه شدم که ملاقه است. چشم هام نمی دید اما صدا را می شنیدم که می گفت: "دیدی گفتم که یکی دیگه هم هست، وگرنه چه لزومی داشت که بگی پولی نیست که برای اون یکی خرجش کنی". همین طور که داشت دور می شد برگشت و داد زد:" منحرف!!!". همین جا بود که فهمیدم این به اصطلاح شوخی احمقانه من از تاثیرات جریان بد و خیلی خیلی اَخ و زشت جریان انحرافی است. باور نمی شد که اینها تا به این حد در زندگی آدم رسوخ بکنند...

+ رضا فضل اله نژاد ; ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

"غذا می خورم پس هستم" یا "بابا داری بدجور چاق می شی!"

بعد از مطالعه کردن، که عمده تفریح، سرگرمی و به نوعی لازمه و زمینه شغلی ام هم محسوب می شود، سرگرمی دیگری هم دارم که چه بسا اطرافیان، دوستان و حتا دختر کوچکم رعنا، از آن به عنوان یک بیماری یاد می کنند. رعنا البته نه با این واژه، بلکه با تکرار مدام این جمله خبری که: "بابا داری بدجوری چاق می شی"، به یادم می آورد که تفریح ثانویه ام، یعنی غذا خوردن، خیلی هم سرگرمی مناسب و خوبی نیست و ممکن است موجب بروز مشکلاتی جدی هم بشود، منظور همان انواع بیماری مثل چربی و قند و فشار خون و اینهاست.

واقعیت این است که هیچ وقت خوردن را برای سیر شدن دوست نداشته و ندارم. اینکه به خاطر رفع گرسنگی بروی سراغ غذا و معده را پر کنی تا دیگر صدای قار و قور [غار و غور؟] شکم را نشنوی، از نظر من نه تنها خوب نیست بلکه یک نوع حرکت مکانیکی است [نخواستم بگویم حیوانی!]. به همین خاطر معمولا تلاش می کنم که خیلی گرسنه نمانم تا مجبور شوم مثل چی! صرفا پیِ پر کردن شکم مبارک باشم.

چند شب پیش که داشتیم با عیال محترمه درباره علائق و تعلقات خاطر گپ می زدیم، پای خوراکی و اینکه کدام غذا را بیشتر دوست داری و اینها هم کشیده شد به میان. بعد از ده سال زندگی مشترک واقعا نمی دانستم که زنم چه غذایی را بیشتر دوست دارد و این یک فاجعه بود و من هم که به عمق فاجعه پی برده بودم، بدون فوت وقت پرسیدم: "حالا بگو ببینم که من چه غذایی رو بیشتر دوست دارم؟". متاسفانه یا خوشبختانه جواب ایشان عین حقیقت و در واقع اصل جنس بود: "تو از هیچ غذایی بدت نمی آد، بستگی داره چی هوس کرده باشی" و بعد اضافه کرد: "البته از کله پاچه و سیراب شیردون متنفری".

لامصب درست زده بود توی هدف. واقعا غذایی نیست که من دوست نداشته باشم، فقط باید دید که در چه حس و حالی هستم و چی هوس کردم. هیچ وقت انتخاب اولی وجود ندارد، هر حس و حالی یک انتخاب به همراه خواهد داشت؛ ممکن است که شکم مبارک، "کوبیده" یا "دیزی" بطلبد، شاید هم "پاستا" یا "مرغ سوخاری" و حتی "املت" یا آب دوغ خیار".

چند شب پیش بدجور هوس کرده بودم که سیب زمینی و تخم مرغ آب پز با گوجه فرنگی و گل پر و نمک بخورم. از قضا دوستی عزیز برای شام دعوتم کرد به یک رستوران تا ضمن صرف شام در خصوص موضوعی صحبت کنیم. در شمال میدان تجریش یک رستوران دوست داشتنی و خوب هست که برای اینجور قرارها ساخته شده؛ رستوران یاسمین.

من "جوجه مرکبات" سفارش دادم که سینه سرخ شده مرغ است با سس پرتقال؛ یک ترکیب عالی و بی نظیر. دوست عزیز هم میگو خورد [با میگو هم میانه خوبی ندارم]. حرف ها زده شد و غذا تمام، اما انگار هیچ چیز نخورده بودم. هنوز دلم پیش سیب زمینی و تخم مرغ آپ پز بود. ساعت 10 و نیم بود که زنگ زدم به عیال و سفارش غذا دادم. گفت که فسنجان پخته [همین جا اشاره کنم که دست پخت ایشان معرکه است و یکی از علل چاقی من بر می گردد به دست پخت همسر محترمه!]. توضیح دادم که با بهمن شام خورده ام اما ویار سیب زمینی و تخم مرغ آب پز دارد دیوانه ام می کند. خلاصه اینکه آخر شب آن چه ویار کرده بودم را خوردم و یک چایی قند پهلو هم ضمیمه کردم. بین خواب و بیداری بود که یاد فاکتور رستوران افتادم و ته دلم برای 50 هزار تومانی که خرج شام بیرون شده بود فاتحه ای نثار کردم.

بعد از تحریر: این روزها کم کم شکمم دارد یک هویت مستقل پیدا می کند. دخترم رعنا مدام تشر می زند که دارم بدجوری چاق می شوم. تقریبا هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم تصمیم می گیرم که رژیم بگیرم اما...

امروز هوس قیمه مجلسی کرده بودم با دوغ و سبزی تازه!!!

+ رضا فضل اله نژاد ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بهار مطبوعات یا تنور انتخابات؟!!

در یکی دو ماه گذشته شاهد صدور مجوزهای متعددی برای نشریات متنوع بودیم، ایضا رفع توقیف از برخی نشریات که مدت ها بود در توقیف به سر می بردند.

از باز نشر روزنامه محترم "اعتماد" گرفته تا انتشار نشریاتی در حوزه روشنفکری مثل تجربه و مهرنامه و ... . هر چند این رویه ای است معمول که اصحاب رسانه با آن کم و بیش آشنایند و هر زمان که موسم انتخابات نزدیک می شود معمولا شاهد این فرایند هستیم. دیروز هم هفته نامه دوست داشتنی "شهروند امروز" را دیدم که روی پیشخوان دکه روزنامه فروشی جا خوش کرده و به مخاطبان و دوستداران سابق و مشتریان جدیدش لبخند می زند. ناگفته نماند که جای محمد قوچانی خالی است و این بار دبیر تحریریه پیشین شهروند، یعنی "رضا خجسته رحیمی" سردبیر "شهروند" جدید شده. روی جلد را "محمود دولت آبادی" و "جواد مجابی" با یک عکس متفاوت به خود اختصاص داده و گفته اند که: "ما نویسنده ایم، نه سیاستمدار". "شهروند امروز" مطالب خواندنی ای دارد و امیدوارم که مثل سابق در میان شهروندان مقبول بیفتد.

نکته: کاش این اتفاقات زمینه بهار مطبوعات باشد و نه مقدمه ای برای تنور انتخابات...

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

تولدت مبارک کافکا

این سوم ژوئیه یا دوازدهم تیرماه 90، صد و بیست و هشتمین سالگرد تولد فرانتس کافکاست. خالق آثاری چون "مسخ"، "قصر" و "محاکمه". کافکا در 1924در آسایشگاهی در منطقه‌ کرلینگ نزدیک وین از دنیا رفت. او در 1883 در یک خانواده آلمانی ‌زبان یهودی در "پراگ" به دنیا آمد. در آن زمان "پراگ" مرکز کشور پادشاهی "بوهم"، تحت نظر امپراتوری اتریش و مجارستان بود.نویسنده ی مسخ دو برادر کوچک تر داشت که قبل از شش سالگی او مردند و سه خواهر که در جریان جنگ جهانی دوم در اردوگاه های مرگ نازی ها جان باختند.

کافکا در سال ۱۹۰۱ دیپلم گرفت و سپس در دانشگاه "جارلز یونیورسیتی" پراگ شروع به تحصیل در رشته شیمی کرد، ولی پس از دو هفته، رشته خود را به حقوق تغییر داد. این رشته، آینده روشن تری را برای او رقم می زد چراکه پدرش از این عمل راضی بود و البته دوره تحصیل آن طولانی‌تر بود که به کافکا فرصت شرکت در کلاس های ادبیات آلمانی و هنر را می‌داد. کافکا به آثار گوته، فلوبر و کیرکگور علاقه‌مند بود و در آثارش رگه هایی از افکار آنها نمایان است. نویسنده 41 ساله وصیت کرده بود تا آثارش را بسوزانند اما دوست او ماکس برود، قصر، مسخ، دیوار چین، محاکمه و پندهای سورائو را را منتشر و به دنیای ادبیات خدمتی بزرگ کرد.

+ رضا فضل اله نژاد ; ٧:۳٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بی پولی و هم‌نوایی شبانه ارکستر چوب‌ها

روزهای تعصیل برای من یعنی روزهای بی حوصلگی و درد و ... چرا؟ دلایل زیادی هست برای خوب نبودن روزهای تعطیل. مثلا اینکه خانواده انتظار دارند با آنها باشی و تو سوار اسب خودخواهی می خواهی بخزی گوشه ای – کنجی و کتابی را یک روزه نخوانی بلکه بخوری.

امروز از آن روزها بود. یک روز تعطیل که از شدت گرما نمی شد بیرون رفت. البته جایی هم اگر می خواستی بروی، جیب مبارک اجازه نمی داد و تو را به ماندن در خانه توصیه می کرد. به قول حسین پناهی فقید: شام که نیس / خب زحمت خوردنشم ندارم، بر همین اساس: "چون پول نیست / پس جایی نمیتونیم بریم". این واضح ترین، صریح ترین و روشن ترین جوابی است که می شود به درخواست های مکرر اهل بیت داد. بندگان خدا وقتی می بینند از تنور ما [؟] آبی گرم نخواهد شد می روند پی کارشان و من می مانم و "همنوایی شبانه ارکستر چوبها".

همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها عنوان رمانی است از رضا قاسمی. این رمان اولین بار توسط نشر کتاب در سال ۱۹۹۶ در ایالات متحده منتشر شد و بعدها در ایران اجازه انتشار یافت و برنده بهترین رمان اول سال ۱۳۸۰ بنیاد هوشنگ گلشیری و بهترین رمان سال ۱۳۸۰ منتقدین مطبوعات شد.

داستان از دیدگاه اول شخص بیان می‌شود و حکایت یک روشنفکر ایرانی است که به کشور فرانسه پناهنده شده و دراتاق زیر شیروانی ساختمانی در یکی از محلات پاریس زندگی می‌کند که ساکنانش را چند فرانسوی و ایرانی تبعیدی تشکیل داده اند. نویسنده واقعیت و خیال را در این داستان به هم آمیخته و ساختاری مالیخولیایی ایجاد کرده. کتاب دویست و چند صفحه دارد و انتشارات نیلوفر آن را منتشر کرده.

خانم لیلا صادقی در http://www.leilasadeghi.com به شکل مبسوط درباره این کتاب نوشته که عنوان یادداشت هست: "هم زمانی «همنوایی شبانه» با سلاخ خانه شماره پنج و بوف کور" که انصافا یادداشتی خواندنی است.

این هم نتیجه فعالیت در یک روز تعطیل و کنار خانواده بودن...

+ رضا فضل اله نژاد ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

نوشتن در گرما

توی این هوای گرم و وقتی که درجه ی دماسنج روی 45 ایستاده و بدتر از همه اینکه کولر دفتر را هنوز راه نینداختی، انتظار نوشتن و البته نوشتن برای یک ویژه نامه، یک انتظار عبث است. در این گرما، نوشتن نه تنها کار راحتی نیست بلکه یک حماقت به تمام معناست، چراکه به خط دوم نرسیده، مغز مبارک هنگ خواهد کرد... مثل همین حالا!!!

توصیه: در خانه بمانید. قطعا خدا بزرگ است.

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خواب های ترسناک

چند شبی است که به طرز فاجعه باری از بی خوابی رنج می برم. خوب البته بی سابقه نیست و یک دوره ای هم که فکر می کنم دو سه سال پیش بود، همین وضعیت را داشتم. بیشتر به خاطر فشار عصبی و استرس و این جور چیزهاست. وقتی هم که به هزار زور و زحمت خوابم می برد با دیدن یک خواب ترسناک، بیدار که نه می پرم از خواب.

معمولا موقع خواب یک پرده خاکستری جلوی چشمانم را می گیرد و کمتر اتفاق می افتد که خواب ببینم و البته خواب هایی هم که می بینم عمدتا در دسته خواب های ترسناک می گنجند. کمتر دچار کابوس می شوم. کابوس یک سری چیزهای مهمل و به هم بافته شده است که نهایتا موجب گیجی آدم می شوند و از شدت همین گیجی است که آدم از خواب می پرد و در واقع از همین گیجی است که نوعی هیجان منفی و چیزی شبیه به ترس بر آدم چیره می شود. خواب ترسناک اما کیفیتی دیگر دارد. شما از داستان آن خواب و ماجرای سر راستی که در حال رخ دادن است می ترسید و نه از یک پازل به ریخته ی موهوم.

خواب های ترسناک من، معمولا شروع خوبی دارند. معمولا با جمعی که صمیمی هستیم ایستاده ایم در یک جای با صفا و مشغول گپ زدنیم. می خندیم و شادیم و بی خیال که ناگهان یک هواپیمای غول پیکر می آید و دقیقا می خورد روی سر من! یا اینکه یک بمب خیلی بزرگ را می اندازد پشت سر جمع ما و بعد... . چند بار هم سقوط کرده ام و البته یکی دوبار هم مرده ام [این مردن را خیلی وقت ها بین خواب و بیداری حس می کنم. بیشتر اوقات قبل از خواب بختک گریبانم را می گیرد و حس مرگ را کاملا درک می کنم].

خواب های ترسناک من شاید از همین جهت خیلی ترسناک اند که آغاز شاد و خوشی دارند و من احساس می کنم که تا آخر به همین منوال خواهند بود اما این پایان زهرآلود و درام ماجراست که آن را ترسناک می کند. مثل یک شب عروسی که نهایتا با چاقوکشی و خونریزی تمام شود.

دختر کوچکم چند شب پیش خواب ترسناک دیده بود، آمد و تا صبح پیش من خوابید. صبح تعریف می کرد که در خواب داشته سوت می زده که یک گوریل بزرگ آمده و او را با خود برده و خواهرش [مریم] هر چه تلاش کرده نتوانسته که نجاتش بدهد.

دختر بزرگم کمتر خواب ترسناک می بیند، در حد اینکه توی خیابانی جایی گم بشود. زنم خواب های ترسناک خاصی می بیند؛ مثلا اینکه من توی کافی شاپ با یک مانکن خوشگل نشسته ام و احتمالا قهوه می خورم و مدام به او خیانت می کنم. یا اینکه با هم رفته ایم قدم زدن که ناگهان همدیگر را گم می کنیم و وقتی پیدایم می کند من با زن دیگری هستم!!!

خواب های ترسناک، خواب های عجیبی هستند. شاید داستانِ خواب ترسناک یک نفر دیگر، برای ما خنده دار به نظر برسد اما برای او واقعا ترسناک است.

به خواب های ترسناک هم احترام بگذاریم.

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

تجربه دو رسید

بعد از قریب به دو ماه بالاخره ماهنامه وزین تجربه روی دکه ها ظاهر شد. این شماره هم مثل شماره پیشین پربار و خواندنی است. عکس روی جلد و در واقع پرونده اصلی هم به حضرت استاد شجریان تعلق دارد که با گفتگویی با ایشان همراه شده.

مثل شماره 1 این ماهنامه نازنین، این شماره هم گفتگویی با عباس کیارستمی را در دل دارد که نیازی به گفتن ندارد که چقدر می تواند جذاب باشد. یادنامه ای برای هوشنگ گلشیری فقید نیز در این شماره منتشر شده که با آثاری از بزرگان ادبیات همراه است.

در بخش تئاتر، امید روحانی با آتیلا پسیانی گفتگو کرده و به کارهای اخیر او پرداخته. در بخش کتاب هم می شود با یک پرونده خواندنی مواجه شد. مثل شماره قبلی، این شماره هم یک جنگ 50 صفحه ای دارد که پر است از اشعار و داستان ها و خاطرات و یادداشت های خواندنی.

باید به همه بچه های تجربه خسته نباشید گفت.

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خاطره

[این یادداشت را برای روز خبرنگار نوشته بودم. جشن کوچکی گرفته بودیم و خبرنگاران شهر را دور هم جمع کرده بودیم. دیشب اتفاقی با این یادداشت رو به رو شدم. تجدید خاطره‌ست]

"میرزا عبدالرحیم خان ساعدالملک، وزیر مختار‌ ایران در روسیه، به عهد میرزا حسین خان سپه‌سالار، نامه‌ای نوشت به روزنامه دولتی عصر خود که: دو چیز در دنیا موجب ترقی و تربیت ملل شده: اول تقبیح افعال شنیعه، دوم تحسین اعمال حسنه، و ‌این دو امرِ معظم را هیچ چیز در دنیا نمی‌تواند چنانکه لازم است پرده از روی آن بردارد مگر دستگاه روزنامه که‌ آیینه احوال همان مملکت است".

قریب به صد سال از نگارش آن نامه می‌گذرد و ‌اینک در عصری هستیم که عصر ارتباطات نام گرفته است. انواع وسایل ارتباط جمعی اعم از رادیو، تلویزیون،‌ اینترنت، ماهواره، تلفن همراه و غیره و غیره اطراف ما را احاطه کرده‌اند، با ‌این حال هنوز هم روبروی دکه‌های روزنامه فروشی، افرادی را می‌بینیم که دسته دسته ‌ایستاده‌اند و چشم دوخته‌اند به صفحات رنگ به رنگ نشریاتی که هر یک تلاش می‌کنند بخشی از واقعیات و اتفاقات را آنگونه که روش‌شان و منش‌شان اقتضا می‌کند به مخاطب خود انتقال دهند.

حقیقتاً چه کسی می‌تواند منکر شود نقش بی‌بدیل مطبوعات را که اگر نباشند همین مجرای باریک آگاه‌سازی هم از میان می‌رود و چه‌ها که نمی‌شود. حیات مطبوعات در گرو فعالیت اهالی خبر و روزنامه نگارانی است که چشم و گوش همیشه بیدار و آگاه جامعه‌اند و رصد می‌کنند رفتار و اعمال بازیگران عرصه قدرت را و درک می‌کنند حال و روز گرفتارانی را که چشم دوخته‌اند به چند خطی که از آنها در جریده‌ای نوشته شده تا مشکلی از آنها برطرف شود.

این همیشه بیداران و منتظران وقایع خبر شدنی، در طول سالیان، و شاید از زمان انتشار همان اولین روزنامه تا به امروز، هرگز از گزند حوادث در امان نبوده‌اند. حوادثی که گاه به عمد و برای سرکوب قلم‌هاشان رقم خورده‌اند. آری ما تهدید می‌شویم، تعقیب می‌‌شویم، دربند می‌شویم،‌ و گاهی حتی محکوم به ننوشتن، ‌اما هرگز رسالت‌مان را فراموش نمی‌کنیم.

در همین شهر کوچک‌مان، ‌بارها اتفاق افتاده برخورد با اهالی مطبوعات،‌ بارها تهدید شده‌اند دوستانمان، گاهی با پیشنهاد بی‌شرمانه تطمیع روبه رو شده‌اند اما، همواره به راه خود ادامه داده‌اند. بیش از یک دهه است که مطبوعات در شهر ما برآن بوده‌اند تا حضوری فعالانه و موثر داشته باشند. حضوری که همواره با فراز و نشیب رو به رو بوده، گاه پررنگ و با قدرت در میان مردم بوده‌اند و گاه ناچار و از روی ضرب و زور سکوت پیشه کرده‌اند. با‌این حال صحنه هرگز خالی نشده از حضور ‌این بازیگران کاغذی. ما به حرف کسی نیامده‌ایم که به حرف کسی برویم. ما به توهین کسی سرد نشده‌ایم که احترام کسی گرم و پرشورمان کند. ما تجلیل نخواسته‌ایم، که ذات حرفه ما تجلیل بر نمی‌تابد. خبرنگار خوب، روزنامه‌نگار موثر و جریان ساز، همیشه مغضوب بوده و تنها تاریخ قدرش را دانسته، که کم نبوده‌اند آنان که قلم نفروختند و خود را آلوده نساختند به ترویج پندار باطل اربابان زر و زور.

ما به رسالت خود آگاهیم، بی‌عیب و عذر و تقصیر نبوده‌ایم، اما همواره کوشیده‌ایم به حرمت سوگند پروردگار‌مان به قلم، سالم بمانیم و راهمان را با ثلابت ادامه دهیم.

+ رضا فضل اله نژاد ; ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

آقای نقاش

 آیدین آغداشلو، فرزند محمد بیک آغداشلو (حاجی اوف)، در سال ۱۳۱۹ در رشت، به دنیا آمد. وی 11 ساله بود که پدرش را از دست داد، پس از آن به همراه مادرش به تهران رفت و در سال ۱۳۳۲ وارد دبیرستان جم در محله قلهک شد. اولین اثر نقاشی آیدین آغداشلو زمانی که او 14 ساله بود به فروش رسید. 2 سال بعد، او طراحی گرافیک را در موسسه تبلیغاتی آشنا آغاز کرد و چندی بعد در بخش تبلیغاتی روزنامه اطلاعات مشغول به کار شد.

آغداشلو در 19 سالگی به دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران رفت و در سال ۱۳۴۶، از ادامه تحصیل منصرف شد. اولین مقاله‌اش را در زمینه نقد هنری در مجله اندیشه و هنر انتشار داد و از آن پس نگارش نقد هنری و ادبی را ادامه داد. وی از سال ۱۳۵۲ تا ۱۳۵۷ در هنرستان هنرهای زیبای پسران و دانشکده هنرهای تزئینی به تدریس مشغول بود و در طی همین سال‌ها در انجمن ایران و آمریکا در تهران یک نمایشگاه انفرادی نقاشی برگزار کرد. آغداشلو مجموعه‌ای از کتاب‌ها و نسخه‌های خطی را که جمع آوری کرده بود در موزه نگارستان به نمایش گذاشت و چندی بعد برنامه ای با عنوان شیوه‌های دیدن برای تلویزیون ملی ایران ساخت. وی به نگارش، طراحی و اجرای فیلمنامه‌ای به نام رنگین کمان پرداخت که شامل نقاشی‌های متحرک بود و نویسندگی و اجرای دو فیلم مستند درباره خوشنویسی و کاشی‌کاری در معماری کهن ایرانی را بر عهده گرفت. آغداشلو در تأسیس موزه رضا عباسی در سال ۱۳۵۶ نقش مؤثرى داشت و به سرپرستى آن منصوب شد. مشارکت در تاسیس و برنامه‌ریزی موزه هنرهای معاصر تهران، موزه کرمان و موزه خرم آباد از دیگر فعالیت‌های او در این زمینه است. وی یک سال پس از انقلاب اسلامی کار گرافیک را از سر گرفت و از سال ۱۳۵۹ در دانشکده هنر دانشگاه الزهرا،دانشگاه آزاد و دانشگاه کرمان تدریس کرد و در ضمن به ایراد بیش از 200 سخنرانی در ایران و خارج از کشور پرداخت.

آغداشلو از سال ۱۳۵۹ نقاشی را در سطح وسیعی آغاز کرد و از آن پس در بیش از 30 نمایشگاه گروهی شرکت کرد. سال ۱۳۶۰ کلاس‌های نقاشی "کارگاه آزاد هنرکده آزاد" توسط آیدین آغداشلو تاسیس شد. وی در زمینه نوشتن و ساخت فیلم مستند درباره هنر ایران نیز فعالیتش را ادامه داد و مجموعه 13 قسمتی با عنوان به سوی سیمرغ را درباره تاریخ نقاشی ایران تا قرن چهاردهم هجری برای صدا و سیما ساخت. او تا سال ۱۳۸۵ چندین کتاب منتشر کرد که از آن جمله می‌توان به تک چهره ها، آقا لطفعلی صورتگر شیرازی و سال‌های آتش و برف اشاره کرد.

 

+ رضا فضل اله نژاد ; ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

آدم ها می آیند، می روند...

دیشب داشتم مطالب به جا مانده از ماه نامه دوست داشتنی "تجربه" را نگاه می کردم که دیدم مطلبی از خشایار دیهیمی را جا انداخته ام. مطلبی در خصوص نمایشنامه های چخوف و ایضا داستان هایش. بند آخر یادداشت، نقل قولی بود از خود آنتوان چخوف فقید. از آن نقل قول هایی که به اندازه یک ترم دانشگاهی حرف در خود دارند. به نوعی رویکرد و نگاه عمده و کلی چخوف به مقوله تئاتر را مطرح می کند. شما هم شریک:

"... در زندگی واقعی، آدم ها هر روز و هر ساعت به هم شلیک نمی کنند. خودشان را حلق آویز نمی کنند یا اظهار عشق نمی کنند. همه وقت و همه ساعت حرف های پر معنا و پر مغز نمی زنند. آدم ها بیشتر گرفتار خوردن، نوشیدن، و زدن حرف های احمقانه، پوچ و بیهوده هستند و اینها همان چیزهایی است که باید روی صحنه نمایش داده شوند. باید نمایشنامه هایی نوشت که در آنها آدم ها می آیند، می روند، راجع به هوا حرف می زنند و ورق بازی می کنند. زندگی باید همان طوری نشان داده شود که واقعا هست و آدم ها طوری که واقعا هستند، نه رفیع و متعالی و اغراق آمیز. آنچه در صحنه به نمایش در می آید باید هم پیچیده و هم ساده باشد، درست همان طوری که در زندگی هست. مردم غذایشان را می خورند، آری غذایشان را می خورند، و یا شادند و خوشبخت و راحت زندگی شان را می کنند یا زندگی شان فرو می پاشد و در هم می ریزد."

 


+ رضا فضل اله نژاد ; ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

یک تجربه خوب

مدتها بود که از خواندن یک نشریه درست و درمان محروم بودیم. البته احترام تمام اهل قلم و فعالان و همکاران حوزه مطبوعات به جا، منتها آنچه باب میل باشد نبود!

بعد از شرق و هم میهن و شهروند امروز، چند شماره ای ایران دخت بیرون آمد که خوب بود. پیک سبز هم چند شماره ای با تیمی که همین نشریات را منتشر می کرد، منتشر شد و بعد تعطیل.  مهرنامه که بیرون آمد خوشحال شدم. محمد قوچانی سردبیر بود و نشریه را می شد دست گرفت و تا مدتها از آن لذت برد. البته طولی نکشید که جناب قوچانی [به دلایلی] از این نشریه رفت و مهرنامه هم دیگر به سمتی رفت که...

در این وانفسای سیاسی یا سیاست زدگی بود که نافه منتشر شد. مجله ای که قرار بود در حوزه فرهنگ و هنر و ادبیات و این طور مسائل فعال باشد. انصافا برای علاقه مندان این حوزه جای خوشحالی بود که نافه منتشر می شود و می شود آن را ورق زد.

... و اما در اردیبهشت بود که شاهد تولد "تجربه" بودیم. در یک کلام: ماه!!!

از یادداشت ابتدایی که "پرسه" نام گرفته و نگفته معلوم است که کار قوچانی است [ نام نویسنده در این یادداشت نیامده ] بگیر تا یادداشت های مهدی یزدانی خرم و دیگرانی که بسیارند. مصاحبه هایی که در حوزه های مختلف هنری اعم از سینما و نقاشی و ادبیات و شعر صورت گرفته تا مطالبی که از بزرگان و اندیشمندان منتشر شده. خلاصه "تجربه" را باید خواند.

+ رضا فضل اله نژاد ; ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مادر

 دیشب هوس کردم "مادر" علی حاتمی را یک بار دیگر ببینم. شاید بار پانزدهم یا شانزدهم بود. البته به جز دفعاتی که تلویزیون ایران با جرح و تعدیل این شاهکار همیشه ماندگار حاتمی را پخش کرده. برای من "مادر" وقتی دیدنی تر است که دلم گرفته باشد و هوس گریه کرده باشم. مادر با آن موسیقی و بازی ها و دیالوگ های شعر گونه و کارگردانی و فیلمبرداری و البته دوبله بی نظیرش، خوراک لحظات دلتنگی است.  وقتی غلامرضا گم شده و مادر روی ایوان، سه برادر را نظاره می کند که می روند پیِ برادر کم حواسشان، این دیالوگ رقیه چهره آزاد، دل آدم را کباب می کند: ... چشم دروغ گو رسوا است، اما بچه می گه و مادر باور می کنه... برین پسرا پی برادرتون... خدا پشت و پناهتون. کجاست بره ی گم شده ی این گوسفند پیر صحرا؟ وقت ذبح نزدیکه و قربانی مشتاق و منتظر. برّک پروار من، غلامرضا...


ترنجبین بانو (سارا)، بعد ازمرگ هم اتاقی اش در آسایشگاه، فرزندانش را دور خودش جمع می کند تا در خانه ی پدری، در لحظات و ساعات پایانی عمرش یک بار دیگر همه خانواده کنار هم باشند. داستان فیلم از دوشنبه که مادر در آسایشگاه، به مرگ دوستش پی می برد شروع می شود و با مرگ خود وی در شب جمعه به پایان می رسد.

همسر ترنجبین بانو یا همان سارا (مادر) حسین قلی خان ناصری است در عصر پهلوی اول از دستور تیرباران متحصنین مسجد گوهرشاد سرپیچی کرده است و به همین دلیل در انتظار مجازات به سر می برد. حسین قلی خان برخلاف منصب نظامی اش لحنی شاعرانه دارد و در یک فلاش بک، که البته تنها حضور او در فیلم است با ترکیب ها و کنایات ادبی به هم کلامی با محبوب (ترنجبین بانو) مشغول می شود. او به همسرش می گوید: وقتی یک زن کدبانو در خانه داری، هر چه فقیر باشی توانگری، کدبانوی عاشق نیاز چندانی به رفتن بازار نداره... از برکت دست هاش مطبخ همیشه دایره و از حسن سلیقه اش، سفره، سفره ی ضیافت.

محمد ابراهیم که پسر بزرگتر خانواده است به شغل روده پاک کنی و صادرات به آلمان مشغول است. اما به قول خودش چون "زهتابی کفاف اردوی مفت خورهارو نمی ده" علاوه براین ، به کار بساز و بفروشی و هزار حرام و حلال دیگر هم مشغول است. نمونه ی یک تازه به دوران رسیده که برای رسیدن به ثروت بیشتر به بردار خودش هم رحم نکرده. محمد ابراهیم برای همه ی اعضای خانواده یک لقب انتخاب کرده است و در عوض همسرش طوبا هم او را بوفالو صدا می کند. این دیالوگش را خیلی دوست دارم: پرهیز مرهیزش می دین که چی؟ خورشید دم غروب آفتاب صلات ظهر نمی شه... مهتابی اضطراریه، دوساعته باتریش سه ست. حال و وضع ترنجبین بانو عینهو وقت اضافی بازی فیناله، آجیل مشکل گشاشم پنالتیه... گیرم که این جور وجودا موتورشون رولزرویسه، تخته گازم نرفتن سر بالایی زندگیو... دینامشون وصله به برق توکل... اینه که حکمتش پنالتیه...  یه شوت سنگین، گله...  گلشم تاج گله... قرمزته، آبی آبلیموجات!

امین تارخ "جلال الدین" مادر است، به قول غلامرضا که از حسین قلی خان (پدرشان) نقل می کند: "جلال الدین ملائکه است... مراقبش باشین" پسر شاعر مسلک خانواده که قرار است هر کلامی که از دهانش بیرون می آید کلام قصار باشد! جلال الدین به رغم روحیه ی لطیفش کارمند بانک است و در یک شرکت هم کارمی کند. به دلیل بدعهدی برادر مجبور شده درسش را در آلمان رها کند و به ایران برگردد. محمد ابراهیم او را آبلیموی حال بُر صدا می کند. این دیالوگ تارخ را هم خیلی دوست دارم: "آدم برهنه به دنیا می آد، برهنه هم از دنیا می ره... هر چه سبک بارتر بهتر... دنیا حکم دریا رو داره، زندگی زورق... آب در کشتی هلاک کشتیه... بحری بی جامه، امید نجاتش بیشتره تا مسافر با اثاث...

ماه طلعت که اکرم محمدی آن را بازی کرده، به عقد یک نجار ساده درآمده و به زودی بچه ی سومش را هم به دنیا می آورد. زنی که برای شوهرش ناز می کند و برای خان داداش، شیرین زبانی. میان اعضا خانواده تنها طلعت از آرامش نسبی برخوردار است و رابطه ی خوبی هم با مادر دارد.محمد ابراهیم او را زولبیا صدا می کند.

ماه منیر یا "بهار نارنجِ کیجا" که فریماه فرجامی آن را ایفا کرده ناشناس ترین فرد خانواده است که از اختلالات روانی رنج می برد. دو ازدواج ناموفق با حاج آقا زاویه و یک دکتر فرنگ نشین را پشت سر گذاشته. ماه منیر با استفاده از ثروتی که از طلاق هایش به دست آورده در ویلایش در شمال کشور زندگی می کند.

در آن سال ها همه جمشید هاشم پور را آرنولد سینما ایران می دیدند اما در مادر، ثابت کرد که توانایی های بیشتری دارد. جمال، بردار ناتنی خانواده که از همسر صیغه ای حسین قلی خان در زمان تبعید متولد شده است را بازی کرد. ناخدای کشتی است و فارسی را هم به سختی صحبت می کند و در فیلمنامه ی اولیه یک نریشن شاعرانه ی بلند به سبک مونولوگ های جلال الدین درباره ی رابطه اش با برادران وخواهران ناتنی داشته که در نسخه ی نهایی فیلم حذف شده است.
اکبر عبدی، مرد هزار چهره سینمای ایران، در مادر یکی از ماندگارترین نقش هایش را ایفا کرد؛ غلامرضا. پسر وسطی خانواده که از ناتوانی ذهنی رنج می برد و در بیشتر سکانس ها همدردی مخاطب را برمی انگیرد. محمدابراهیم که غلامرضا را سنجد می نامد عقده های فروخورده ی خود را با تحقیر و کتک زدن او رو می کند. غلامرضا در میان خواهران و برادران به ماه منیر علاقه و دل بستگی بیشتری دارد. فکر می کنم این دیالوگ را بیشتر ایرانی ها از حفظ باشند: "مادر مرد، از بس که جان ندارد".

یاد حاتمی گرامی و صد حیف که دیگر مثل او را نخواهیم داشت...

+ رضا فضل اله نژاد ; ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هوای غبارآلود و تولستوی

دیروز تمام روز هوا غبارآلود بود و نمی شد بیرون رفت. ترجیح دادم که بخزم کنج اتاق و کتاب بخوانم. "پدر سرگیِ"  لئو تولستوی. این اواخر، یعنی 3 – 4 هفته گذشته، مدام در حال خواندن تولستوی هستم. از ادبیات روسیه لذت عجیبی می برم. سرد و خشک و بی روح؛ انگاری در همان فضای روسیه باشی. حس قرابت خاصی دارم به این ادبیات. شاید به خاطر خاطره هایی باشد که از زبان پدربزرگم شنیده ام. "آقا" صداش می زدیم. همیشه تعریف می کرد که وقتی 6 ماهه بوده، پدر و مادرش تصمیم می گیرند که بروند شوروی. می روند و تا 18 سالگی "آقام" همانجا می مانند و بعدها که بر می گردند ایران، بواسطه اینکه زبان روسی می دانسته، تبعیدش می کنند به خاش بلوچستان، که یعنی کمونیستی و... . علاقه عجیبم به ادبیات روسیه شاید به خاطر تعاریفی است که آقا از سرمای آنجا و روحیات مردمش داشت. زندگی در کشوری کمونیست با مختصات خاص آنجا.

پدر سرگیِ تولستوی را شاید بشود این طور تعریف کرد: "مردی همیشه سرشار از ناخوشنودی و همیشه در جستجو! «استپان کاساتسکی، نظامی مغرور و جاه طلبی است که در سودای انکار حقیقت خویش و پیوستن به حلقه بیگانه ای است که او را در چشم مردم بالا ببرد. او در رویای بالا رفتن تا درگاه کسانی متفاوت با او، چنگ به ریسمان پوسیده‌شان میزند، حال آنکه میتواند پا بر مسیر استواری بگذارد که راه به خانه کسانی از جنس خودش خواهد داشت."

ادبیات روسیه همواره مهم‌ترین دشمن خودش را ساختار سیاسی موجود می‌دانسته و همیشه به دنبال این هدف بوده که انسان را از قید محدودیت‌ها و تنگناهای اجتماعی و سیاسی آزاد کند. نویسندگان بزرگ روسیه همواره در آثارشان به دنبال پیدا کردن منشا بدی در وجود انسان می‌گشتند و معتقد بودند این شر به‌ طور قطع یک دلیل اجتماعی دارد و آنها باید آن را پیدا کنند حتی اگر این شر در محدوده و حوزه شخصی و خانوادگی هم بود باز آنها به دنبال دلیل اجتماعی آن می‌گشتند. بد نیست فرصتی را برای مطالعه ادبیات روسیه اختصاص بدهیم.

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

گله مندی از حافظه

صبح دخترهارو گذاشتم کانون پرورش فکری و برگشتم دفتر. توی راه معلم زبان کلاس دوم راهنماییام را دیدم. اسمشان به خاطرم نیامد، سلامی کردم و از کنارشان گذشتم. صدام کردند و گفتند: "آقای فضل اله نژاد می تونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟"

خجالت کشیدم، برگشتم و گفتم: "ببخشید استاد! من اسمتون رو فراموش کرده بودم و ..."

گفتند: "مهم نیست... کریمی... یادت اومد؟"

دوباره عذرخواهی کردم و از کم حافظهگیام گفتم. آقای کریمی گفتند که توی نشریات اسمم را دیدهاند و آرام پرسیدند: "کدوم وَری هستی؟" به شوخی خیابانی که دفترمان در آن واقع شده را نشانشان دادم و گفتم: "این وَری!" خندیدند و گفتند: "نه بابا... خط و ربط سیاسی رو میگم". گفتم: "میگن که اصلاح طلبیم، ولی..." گفتند که: "پس مراقب باش!!!". از شرایط سیاسی کشور پرسیدند. پرسیدند که انتخابات مجلس چطور میشود، حتی کار به انتخابات دور یازدهم ریاست جمهوری هم کشید و من مثل شاگردی که در کلاس از او امتحان شفاهی میگیرند، جواب میدادم.

نیم ساعتی گپ زدیم و از هر دری گفتیم. آخر سری پرسیدند: "پدر همچنان با آموزش و پرورش همکاری دارن؟" متعجب از این همه حضور ذهن، که بعد از 18 – 19 سال به یاد داشتند که پدرم در دوره‌ای با آموزش و پرورش همکاری می‌کردند، توضیح دادم که 8 سالی است که دیگر کار نمی‌کنند و مغازه هستند. گفتند که: "یه خورده پیر شدی‌ها". گفتم: "استاد! مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز / جوان ز حادثهای پیر میشود گاهی" و هر دو خندیدیم.

دیدن معلم سال دوم راهنمایی، آن هم بعد از 18 سال باعث خرسندی بود. اما دیدن ایشان موجب شد از حافظه خودم قدری گلهمند باشم.

ادامه ...
+ رضا فضل اله نژاد ; ٤:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ناصرخان رفت

خیلی از فوتبال سر در نمی آورم. در تمام عمرم شاید 5 دقیقه هم در زمین مستطیل شکل فوتبال نبوده ام و تمام دانش من از این ورزش، در حد شناختن چند نفر از اسطوره ها و بزرگانی است که گاهی در عوالم دیگر مثل هنر یا سیاست سرک کشیده اند؛ نمونه اش همین ناصر خان حجازی.

یکی دو بار کاندیدای ریاست جمهوری شد و با کت و شلوار و کراوات به وزارت کشور رفت تا در انتخابات ریاست جمهوری شرکت کند. هرچند خود او هم مثل هزاران نفر دیگری که پا به سالن وزارت کشور گذاشته بودند، خوب می دانست که هرگز صلاحیتش تایید نخواهد شد. به هر حال این بهانه ای بود برای گفتن بعضی حرفها که در سینه مانده بود. این اواخر هم شاهد یکی دو مورد اظهار نظر سیاسی نسبتا تند از ناصر خان بودیم، اظهاراتی که معمولا کسی در مقام پاسخگویی به آنها بر نمی آید.

دیروز این بازیکن فوتبال، که اهالی صاحب نظر از او به عنوان اسطوره یاد می کنند، با این دنیا خداحافظی کرد...

روحش شاد

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دلتنگی

چند وقتی است که دلم لک زده برای حضور در یک جمع صمیمی، جایی که آدمهایش غریبه نباشند و حتی اگر غریبهای هم بود سعی کند خودش را شبیه جمع کند، نه اینکه غریبه آنقدر بزرگ و خشک باشد که جمع مجبور باشند یک جوری باشند که واقعا نیستند، جوری که غریبه بپسندد.

سالها پیش، حدودا 12 سال پیش، یک دفتر کوچکی راه انداخته بودم با دوست آن سالهایم حبیب رضا برزگر. اسمش را گذاشته بودیم "خانه فیلم هفت". میخواستیم کار تولید فیلم کوتاه بکنیم و غافل بودیم از اینکه... بماند. توی همان خیابانی که ما بودیم دوست دیگرمان حسن شاه عباسی، "هنرکده معلی" را راه انداخته بود و هر دوی این مکانها تبدیل شده بودند به محفل اهل فرهنگ و پاتوق آنهایی که دستی بر آتش هنر داشتند.

از بین جماعت "اهل معلی" و "اهل خانه فیلم"، حالا کسانی هستند که نامشان پرآوازه شده و هر کدام در بخشی از عالم هنر سرآمدند. آن موقع برپایی نمایشگاه و کارگاه و شب شعر و دوره نمایشنامهخوانی و کنسرت و تئاتر و چه و چه، کار هر روزمان بود. دوره اوج شکوفایی فرهنگ در شهرمان. کار را به جایی رسانده بودیم که اساتید صاحب نام میآمدند برای بچههای ما کارگاه آموزشی و کلاس برگزار میکردند. چندین و چند سمینار را با حمایت سازمانهای وابسته به سازمان ملل برگزار کردیم که هنوز هم همه به نیکی از آنها یاد میکنند. مثلا در حوزه فیلم، رسول صدرعاملی را دعوت کردیم برای فیلم "من ترانه 15 سال دارم" و ترانه علیدوستی و محمود کلاری و چند نفر دیگر هم آمدند که خودم انتظار نداشتم. یادم نمیرود که کنار صدرعاملی روی سن و پشت پنلی که برای نقد فیلم آماده شده بود نشسته بودم، سالن 850 نفر ظرفیت داشت و بیش از 1200 نفر آمده بودند و حیرت در چشمان صدرعاملی موج میزد که گفت: باور نمیکردم که چنین استقبالی بشود... .

به هر حال با گذر زمان و پیش آمدن انواع دردسرها و درگیر روزمره شدنها، از آن حال و هوا هم دور شدیم. آنقدر دور که حالا در آن فضا قرار گرفتن بیشتر به آرزو شبیه شده.

چند وقت پیش نمایشگاه نقاشی خطهای روح اله (دلخانی) برگزار شد و استقبال بیسابقهای از آن به عمل آمد. خاطره آن سالها دوباره در خاطرم زنده شد. از سیاسیون گرفته تا هنرمندان، و حتی عامه مردم آمده بودند تا آثار روح اله را ببینند. بیشتر از 3 ماه وقت صرف شد تا این نمایشگاه برپا شود و خوب حاصل این تلاشها نمایشگاهی بود کم نظیر. افتخاری بود که پا به پای روح اله - که پسرخوانده استاد کابلی است - و شهباز سلمانی، برای برگزاری نمایشگاه "ظهورالعشق العلی" قدم بردارم.

برای خود من، قرار گرفتن در آن فضای نوستالژیک و خوشحالی و شادی روح اله، دلچسبترین مزد بود. با روح اله بیشتر از 10 سال است که دوستم و بیشتر از 3 سال که نزدیکیم و برادر. خوشحال می شوم وقتی خوشحال است...

آن روز (افتتاحیه) در یک جمع صمیمی بودم، جایی که آدم هایش غریبه نبودند و حتی اگر غریبه ای هم بود سعی کرد خودش را شبیه جمع کند، غریبه ها آنقدر بزرگ و خشک نبودند که جمع مجبور باشند یک جوری باشند که واقعا نیستند، جوری که غریبه ها بپسندد...

+ رضا فضل اله نژاد ; ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

عمری که از ما گذشت...

دهه 80 نه به یک چشم بر هم زدن، اما خیلی زود گذشت. 10 سال خوبی و بدی، 10 سال زشتی و زیبایی، 10 سال فراز و نشیب، 10 سال خاطره تلخ و شیرین و البته نه این ده سال که همه دهه‌ها و قرن‌ها و اعصار به همین شکل بوده‌اند. مهم این است که با گذشت زمان ما بدانیم که کجای کاریم و کجا ایستاده‌ایم و چقدر پیشرفت کرده‌ایم و چقدر معرفت کسب کرده‌ایم.

دهه 80، دهه بلندپروازی بود برای من. دهه جوانی و تجربه، دهه آرزوهایی که خیلی هم آرزو نبودند. دهه هیجان و اشتیاقِ انجام کارهای بزرگ. من هم مثل خیلی از هم نسلانم خیال می‌کردم می‌شود جهان را تغییر داد، خیال می‌کردم توان آن را دارم که مبارزه کنم و همه را به آنچه که فکر می‌کردم حقیقت است دعوت کنم، حالا می‌بینم که اگر خیلی زرنگ باشم، خیلی شجاعت داشته باشم و بتوانم بجنگم، شاید بتوانم خودم را، آن هم نه خیلی زیاد که کم و کوچک، فقط خودم را اصلاح کنم. حالا می‌فهمم که این اقتضا سن بوده و خیلی هم بی راه نرفته‌ام...  بعضی وقت‌ها برای دل خوش کردن خودم هم که شده مثل پیرمردها بی‌تفاوت می‌گویم: این هم عمری بود که از ما گذشت.

دهه 80 دهه تجربه‌های متفاوت بود؛ در عرصه سیاست، در حوزه فرهنگ، در زمینه اقتصاد، در عالم هنر و چه چه! چه سوداها که در سر می‌پروراندم و چه‌ها که نشد... حالا در آستانه دهه‌ای نو، دهه‌ای که برای ورود به آن قدری تجربه به همراه دارم ایستاده‌ام...

***

عید 88 بود که نشستم و "صد سال تنهایی" گابریل گارسیا مارکز را خواندم. حدیث تنهایی و "یکی" و "بی کس" شدن آدم‌هایی که زمانی خانواده‌ای بودند. آنها که خوانده‌اند می‌دانند که داستان، به خوبی قصه تشکیل یک روستا و اسکان خانواده‌ها در آن و تبدیل شدن آرام آن به یک شهر را روایت می‌کند. از این شیواتر، شرح مصیبت از هم پاشیدن و گسست زنجیره خانواده و فراموش شدنِ در عین کنار هم بودن آدم‌ها در "صد سال تنهایی" است که روح را می‌آزارد. همیشه از این ترسیده‌ام که مبادا در کنار هم باشیم و همدیگر را فراموش کنیم. گاهی به اتکا یک باور – با درست یا غلط بودنش کاری ندارم – همدیگر را فراموش می‌کنیم و از هم چنان دور می‌شویم که گویی دو شهاب، دو نور یا دو تکه آتش از کنار هم گذشته‌اند. اگر به این نکته خوب بیندیشیم شاید به هم بیشتر نگاه کنیم و به هم بیشتر نزدیک شویم و قدر هم بیشتر بدانیم: زمان اندک است و دست نیافتنی. دوستی گفت: به دنبال معنایی هستم برای بودن، گفتم: تو خودت دنیای معانی هستی، بهتر خودت را ببین...

[.]

دید و بازدیدهای نوروزی هم تمام شدند و معدود افرادی هم که باقی مانده‌اند تا آخر فروردین با هم خوش و بش خواهند و کرد و عید مبارکی خواهند گفت. حالا ایستاده‌ایم در آستانه سالی نو، دهه‌ای نو. دهه‌ای که باید بسازیمش، اما لازمه این ساخت و ساز، ساختن و پروراندن خودمان است. باید خودمان را مدام به سمت آگاه‌تر شدن و بیشتر دانستن و درک عمیق‌تر از پیرامونمان سوق بدهیم تا بتوانیم بر آن‌چه بیرون از ما واقع شده تاثیر بگذاریم. این دهه، دهه ماست. سال‌هایی که تک تک ما برای توسعه و تحول و رشد کشورمان و شهرمان باید تلاش کنیم.

[.]

شنیده ایم که می گویند "سال خوبی بود" یا "روز بدی بود". من عادت ندارم برای روزها و سال‌ها و ماه‌ها اسم بگذارم، اما می‌خواهم همه حسم را از سال 89 در یک رنگ خلاصه کنم؛ رنگ خاکستری. آری سال 89 برای من یک سال خاکستری بود. من از آشوب، از سردرگمی، از کلاف‌های خود ساخته یا خودبافته بیزارم. آسمان را آبی دوست دارم و مردم را بانشاط و خندان. حال آخرین سال از دهه 80، که یک سال خاکستری – برای من - بود را پشت سر گذاشته‌ایم. دوست دارم سال‌های پیش رو سال‌های مهربانی و نشاط باشند...

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()