همین چند خط

شب عشق دیوانه‌وار!

نمی‌دانم چرا توی این هوای بارانی هوس کردم یک بار دیگر بروم سراغ "خاطره دلبرکان غمگین من". من که همین‌طوری هم کلی پای دلم می‌لنگد!

همین چند روز پیش بود، درست اولین روز از این روزهای بارانی پی‌درپی که پای دلم و هم پای رفتن هر دو لرزیدند. این‌که کسی را ببینی که کم‌کم داشتی و داری فراموش می‌کنی‌اش، یعنی داری ادای فراموش کردن را در می‌آوری یک‌هو بیاید روبه‌رویت و...

"در سال‌گرد نود سالگی‌ام خواستم شب عشق دیوانه‌وار را با نوجوانی باکره به خودم هدیه دهم. به یاد رزا کابارکاس افتادم؛ مالک یک خانه مخفی که عادت داشت هروقت خبر تازه‌ای به دستش می‌رسید آن‌را به مشتریان خوبش اطلاع دهد. هچ وقت به او و به هیچ‌کدام از پیشنهادهای وسوسه‌انگیز و بی‌شرمانه‌اش تن در نداده بودم، اما او اصولی را که من به آنها اعتقاد داشتم قبول نداشت و با لبخندی موذیانه می‌گفت: اخلاقیات هم بستگی به زمان داره، خواهی دید."

[خاطره دلبرکان غمگین من / گابریل گارسیا مارکز]

+ رضا فضل اله نژاد ; ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

جمع ویستار و صد سال تنهایی

اولین بار که "صد سال تنهایی" را ورق زدم اسفند ١٣٨۶ بود. آن وقتها با بعضی از دوستان یک دوره ای داشتیم، یک جمعی. از آنجا که این جمع در "کافه کتاب ویستار" شکل گرفته بود، همیشه مایل بودم از آن دوره یا جمع یا حلقه، با عنوان "جمع ویستار" یاد کنم که البته دیری نپایید و یاران همه رفتند.

کتاب و کتابخوانی یکی از بهانه های دور هم بودن بود و البته هدیه دادن کتاب به همدیگر هم بخشی جدایی ناپذیر از رسوم روزهای تولد. بیست و ششم اسفند ٨۶ بود که به بهانه تولد من، دور هم جمع شدیم. فکر می کنم جایی در ونک بود، و اگر اشتباه نکنم استادم آقای دکتر محمدی هم بودند و چند نفر دیگر از دوستان ویستار. بانی هم دوستی بود که همیشه از او به احترام یاد می کنم.

"صد سال تنهایی" را آن شب از سحر هدیه گرفتم و تا پایان تعطیلات عید ٢ بار خواندمش. اتفاقی که هیچ وقت نیفتاده بود. ترجمه ای که به لطف سحر آن را خواندم از کیومرث پارسای بود که مستقیما از متن اصلی برگردانده شده بود. پیش از این هم این کتاب را کسانی دیگر ترجمه کرده بودند، منتها این ترجمه، ترجمه ای دقیق و خواندنی بود و هست. "گابریل گارسیا مارکز" این اثر را در سال ۱۹۶۷ در آرژانتین با تیراژ ۸۰۰۰ نسخه منتشر کرد و برای همین داستان توانست نوبل ادبیات را در سال ١٩٨٢ از آن خودش کند. این کتاب در مدتی کوتاه شهرتی جهانی پیدا کرد و به ٢٧ زبان دنیا ترجمه شد . مارکز گفته که این کتاب را در ١۵ ماه نوشته. ١۵ ماه تلاش و کار دائمی و تحمل حبس در خانه.

این رمان زندگی شش نسل خانواده بوئندیا را شرح داده و به نحوی عجیب این قدرت را دارد تا مخاطب را به فضایی که داستان در آن اتفاق می افتد یعنی دهکده‌ی ماکوندو پرتاب کند. داستان از زبان سوم شخص حکایت می‌شود. سبکی که مارکز در این رمان به کار برده رئالیسم جادویی است. مارکز با نوشتن از کولی ها از همان ابتدای رمان به شرح کارهای جادویی آنها می‌پردازد و شگفتی های مربوط به حضور آنها در دهکده را در خلال داستان بیان می کند و از این طریق می کوشد تا مخاطبش را با حوادثی که به واقعیت زندگی در کلمبیا شباهت دارند آشنا کند و البته چه قالب و سبکی گیراتر از رئالیسم جادویی.

این رمان ارزش چندین بار خوانده شدن را دارد...

+ رضا فضل اله نژاد ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()