همین چند خط

کتاب‌هایی که می‌خوانم (3)

امروز سه شنبه است که اصلن ربطی به من ندارد، چهارشنبه‌ها فقط به حساب می‌آید. امروز می‌شود تا ظهر بخوابم، بعدش آتش به آتش سیگار روشن کنم و دوباره بخوابم تا ساعت دو. آن موقع مژده زنگ می‌زند ومی‌گویم ترانه‌های مهیار دمشقی بخواند یا یک چیز مزخرف دیگر که تا تمام شود گلویم را صاف کنم، چشمهایم را بمالم و سیگاری روشن کنم. شعر خواندنش که تمام شود دیگر صدایم شبیه آدم‌های بیدار است و غر نمی‌زند چرا همه روز را خوابیده‌ام. البته بیدار بودن یا نبودنم فرقی ندارد؛ فقط این مهم است که چرا صبح نرفته‌ام دفتر مختاری و نسپرده‌ام برایم شاگردی پیدا کند. هر کاری کنم ناراحت نمی‌شود و به همین راضی است که صبح‌ها رفته باشم پیش مختاری...

[داستان همشهری / پروانه / محمد طلوعی / مرداد 1389]

+ رضا فضل اله نژاد ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

کتاب‌هایی که می‌خوانم (2)

گفتم: «می‌دونی؟... وقتی رفته بودین بستنی بخرین، داشتم فکر می‌کردم چه‌قدر خوبه آدم بیاد همین‌جا بشینه و حرکات آدما رو بنویسه.»

گفت: «که چی بشه؟»

لیوان خالی را گذاشتم کنار پایم: «برای تمرین!»

سیگارم را روشن کردم: «نقاش‌ها هم وقتی توی پارک، یا میدون‌ها پُرتره‌ی مردم رو می‌کشن، براشون یک نوع تمرینه...» و دود را بیرون دادم.

خندید: « ولی تو اگه این کارو بکنی، کسی بِهِت پول نمی‌ده. تازه اگه بفهمن داری می‌نویسی‌شون، ممکنه یه جور دیگه حرکت کنن...»

 

[مجموعه ‌داستان "چیزی در همین حدود" / نوشته‌‌ی به‌روژ ئاکره‌ای / نشر چشمه / 1386]

+ رضا فضل اله نژاد ; ٥:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

کتاب‌هایی که می‌خوانم (1)

... سالم بود و همیشه خاموش. خاموش بودنش غنیمت بود. یک راه فرار بود، یک امکان‌گریز؛ مثل رکاب زدن، دور شدن از دیگران، زمانی که در پیاده‌رو بودی یا توی تاکسی یا توی اتوبوس واحد. یک ابتکار بود با گوشی خاموش حرف زدن. خیلی به درد می‌خورد. می‌شد راحت توی خیابان با خودت حرف بزنی بدون آن که بهت بگویند دیوانه، مضطرب، روان‌پریش، معتاد. روزِ روشن توی خیابان راه می‌رفتم و با خودم حرف می‌زدم. بلند بلند مسائل را برای خودم تشریح می‌کردم. حتا از دست‌هام هم برای قانع کردن خودم استفاده می‌کردم. با دست می‌کشیدم، انگار که تخته سیاه رو به روم باشد. همان‌طوری که توی گوش آن مخاطب نفهم داد می‌کشیدم: «که آخه احمق، با تواَم، چی‌کار می‌کنی؟ خفه شو دیگه، بس کن بی‌غیرت عوضی! چی می‌خوای این‌جا؟»...

 

[مجموعه "خط فاصله" / هادی کی‌کاووسی / نشر چشمه / پاییز 1390]

+ رضا فضل اله نژاد ; ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()