همین چند خط
|
||

امروز سه شنبه است که اصلن ربطی به من ندارد، چهارشنبهها فقط به حساب میآید. امروز میشود تا ظهر بخوابم، بعدش آتش به آتش سیگار روشن کنم و دوباره بخوابم تا ساعت دو. آن موقع مژده زنگ میزند ومیگویم ترانههای مهیار دمشقی بخواند یا یک چیز مزخرف دیگر که تا تمام شود گلویم را صاف کنم، چشمهایم را بمالم و سیگاری روشن کنم. شعر خواندنش که تمام شود دیگر صدایم شبیه آدمهای بیدار است و غر نمیزند چرا همه روز را خوابیدهام. البته بیدار بودن یا نبودنم فرقی ندارد؛ فقط این مهم است که چرا صبح نرفتهام دفتر مختاری و نسپردهام برایم شاگردی پیدا کند. هر کاری کنم ناراحت نمیشود و به همین راضی است که صبحها رفته باشم پیش مختاری...
[داستان همشهری / پروانه / محمد طلوعی / مرداد 1389]
گفتم: «میدونی؟... وقتی رفته بودین بستنی بخرین، داشتم فکر میکردم چهقدر خوبه آدم بیاد همینجا بشینه و حرکات آدما رو بنویسه.»
گفت: «که چی بشه؟»
لیوان خالی را گذاشتم کنار پایم: «برای تمرین!»
سیگارم را روشن کردم: «نقاشها هم وقتی توی پارک، یا میدونها پُرترهی مردم رو میکشن، براشون یک نوع تمرینه...» و دود را بیرون دادم.
خندید: « ولی تو اگه این کارو بکنی، کسی بِهِت پول نمیده. تازه اگه بفهمن داری مینویسیشون، ممکنه یه جور دیگه حرکت کنن...»
[مجموعه داستان "چیزی در همین حدود" / نوشتهی بهروژ ئاکرهای / نشر چشمه / 1386]

... سالم بود و همیشه خاموش. خاموش بودنش غنیمت بود. یک راه فرار بود، یک امکانگریز؛ مثل رکاب زدن، دور شدن از دیگران، زمانی که در پیادهرو بودی یا توی تاکسی یا توی اتوبوس واحد. یک ابتکار بود با گوشی خاموش حرف زدن. خیلی به درد میخورد. میشد راحت توی خیابان با خودت حرف بزنی بدون آن که بهت بگویند دیوانه، مضطرب، روانپریش، معتاد. روزِ روشن توی خیابان راه میرفتم و با خودم حرف میزدم. بلند بلند مسائل را برای خودم تشریح میکردم. حتا از دستهام هم برای قانع کردن خودم استفاده میکردم. با دست میکشیدم، انگار که تخته سیاه رو به روم باشد. همانطوری که توی گوش آن مخاطب نفهم داد میکشیدم: «که آخه احمق، با تواَم، چیکار میکنی؟ خفه شو دیگه، بس کن بیغیرت عوضی! چی میخوای اینجا؟»...
[مجموعه "خط فاصله" / هادی کیکاووسی / نشر چشمه / پاییز 1390]
کریستی واتسن پرستاری که به نویسندگی روی آورده برنده جایزه پنج هزار دلاری «کتاب کوستا» برای رمان اول شد.به گزارش خبرآنلاین، واتسن 35 ساله جایزه رمان اول را با کتاب «Tiny Sunbirds Far Away» به خانه برد، این رمان داستان مشقتهای یک خانواده در نیجریه است.
این پرستار چند سال پیش در دوره مرخصی زایمان خود نوشتن این رمان را شروع کرد. او با این رمان موفق شد در مقطع کارشناسی ارشد نویسندگی خلاق در دانشگاه ایست آنگلیا پذیرش بگیرد، این درحالی است که واتسن در سن 16 سالگی با نمرههای معمولی مدرسه را ترک کرد.
داوران این جایزه رمان واتسن را «جواهر درخشان» توصیف کردند، این نویسنده با گرفتن چک پنج هزار دلاری جایزه «کتاب کوستا» یکی از شانسهای جایزه 30 هزار دلاری «کتاب کوستا» است که اواخر ماه معرفی میشود. جایزه «کتاب کوستا» در پنج بخش جوایز پنج هزار دلاری اهدا میکند و در نهایت یکی از این پنج برنده جایزه اصلی را که 30 هزار دلار است میگیرد.
واتسن با وجود بردن این جایزه گفته است هیچ نقشهای برای ترک کار خود در لندن ندارد و به شدت روی رمان بعدی خود کار میکند؛ «تنها چیزی که میتوانم بگویم این است که در حال حاضر دو شغل دارم، پرستاری و نویسندگی. نمیتوانم تصور کنم از پرستاری جدا شوم، از 17 سالگی تا حالا به این کار مشغول هستم.»
این نویسنده افزود: «هنوز برنده شدن را هضم نکردهام. من خیلی دیر نوشتن را شروع کردم و حتی هنوز خوشحالی نامزد جایزه شدن را فراموش نکردهام.»

"من وقتی نام خود را به چیزی یا کسی وصل میکنم - این که له یا علیه او باشد چندان مهم نیست - یعنی برای آن چیز یا کس حرمت و امتیاز قائلم."
"من ایدهئالها را رد نمیکنم، فقط با دستکِش برشان میدارم... ما در پی ممنوعهایم: با همین نشانه روزی فلسفهی من پیروز خواهد شد. زیرا تاکنون اصولن چیزی جز حقیقت را ممنوع نکردهاند."
[اینک آن انسان (آدمی چگونه همان می شود که هست) / فردریش ویلهلم نیچه / ترجمهی بهروز صفدری / نشر بازتاب نگار / 1387]
![]()
بیست و ششِ اسفندِ هشتاد و هفت آسمان ابری بود و باران نم نم میبارید. بهانهی دیدارمان تولد من بود. فاصلهی کافهای در حوالی میدان مادر را تا برج آرین پیاده رفتیم. کتاب، تنها هدیهای است که تا به حال بین ما رد و بدل شده. اینبار هم قرار است که همین اتفاق تکرار شود.
بیرون باران تندتر میبارد. من دارم نیچه تورق میکنم...
"حتمن شما خبر دارین که زَنای هندی - مثل اغلب زنای آسیایی - به خاطر عشق ازدواج نمیکنن، اونا ازدواج میکنن تا بچه به دنیا بیارن! هرچهقدر تعداد بچههاشون بیشتر باشه خوشبختترن و شادتر! عین کشاورزی که از پُرباری محصولش احساس غرور میکنه و خوشحال میشه! "
[جنس ضعیف / اوریانا فالاچی / ترجمه ی یغما گلرویی / انتشارات نگاه / 1387]
![مردم یک نژاد باید در یک رایش [قلمرو - امپراطوری] باشند. آلمانی ها حق ندارند به دنبال استعمارگری باشند تا وقتی که همه فرزندان خود را در یک کشور گرد هم آورند. وقتی قلمرو رایش همه آلمانیها را در آغوش بگیرد و نتواند معاش آنان را تامین کند، آنگاه به علت نیاز افراد، به لحاظ اخلاقی این حق را دارد که در فکر تملک قلمروهای خارجی باشد. مردم یک نژاد باید در یک رایش [قلمرو - امپراطوری] باشند. آلمانی ها حق ندارند به دنبال استعمارگری باشند تا وقتی که همه فرزندان خود را در یک کشور گرد هم آورند. وقتی قلمرو رایش همه آلمانیها را در آغوش بگیرد و نتواند معاش آنان را تامین کند، آنگاه به علت نیاز افراد، به لحاظ اخلاقی این حق را دارد که در فکر تملک قلمروهای خارجی باشد.](http://images.persianblog.ir/410064_SBJNnZwi.jpg)
نمیدانم آیا متنفر بودن از هیتلر و بدگویی درباره او به نوعی نماد روشنفکری محسوب میشود یا نه. اما اگر اینچنین باشد من قطعن آدم روشنفکری نبوده و نخواهم بود.
آخر چطور میشود از آدمی که همواره تمام همّ و غماش تلاش برای اعتلای همه جانبه سرزمین و نژاد خودش بوده متنفر بود؟ حداقل من نمیتوانم.
"نبرد من" که به قلم خود آدولف هیتلر نوشته شده، کتابی است که بعد از خواندنش در سالهای گذشته، علاقهام را به این دیکتاتور دوست داشتنی بیشتر کرد. حالا ترجمهی بهتری از "نبرد من" به بازار آمده که خواندنش لذت بخش است.
پیش از آوردن بخشی از کتاب در اینجا، به این نکته اشاره کنم که هیتلر از همان دوران کودکی تمایل داشته که اتریش را به خاک آلمان ملحق کند. اصولن جنگ افروزی هیتلر به خاطر آلام و دردهایی بوده که از ناحیه اجحاف در حق سرزمین مادریاش به او روا داشته میشده [!] او برای الحاق اتریش به آلمان دلایل خاص خود را دارد که در خلال خواندن "نبرد من" متوجه آن میشویم.
"آلمان - اتریش باید به سرزمین مادری آلمان بزرگ بازگردد و در واقع نه به خاطر هرگونه ملاحظات اقتصادی. نه، نه. حتا اگر اتحاد از نظر اقتصادی تفاوتی ایجاد نکند و حتا اگر از نقطه نظر اقتصادی زیانبار هم باشد، باز هم باید اتفاق بیافتد. مردم یک نژاد باید در یک رایش [قلمرو - امپراطوری] باشند. آلمانی ها حق ندارند به دنبال استعمارگری باشند تا وقتی که همه فرزندان خود را در یک کشور گرد هم آورند. وقتی قلمرو رایش همه آلمانیها را در آغوش بگیرد و نتواند معاش آنان را تامین کند، آنگاه به علت نیاز افراد، به لحاظ اخلاقی این حق را دارد که در فکر تملک قلمروهای خارجی باشد. در آن هنگام شمشیر مثل گاوآهن است و ضجههای جنگ، نانِ روزانهی ِنسل آینده را تامین خواهد کرد."
[نبرد من / آدولف هیتلر / ترجمهی شهرزاد حکیم مختار / مهرداد مهاجر / نشر معیار اندیشه]

سال های 82 - 83 بود که برای گذراندن درس "روش تحقیق عملی" باید سراغ یک سوژه میرفتیم و با نظارت استادمان [خانم دکتر علیرضانژاد] آنرا در قالب یک پروژه تحقیقاتی مورد بررسی قرار میدادیم.
هرچند در آن سالها تصور روشنی از انجام یک کار تحقیقاتی در حوزه جامعهشناسی نداشتم و این کار بیشتر برایم شبیه به یک تفریح دانشگاهی [آکادمیک] بود، اما سوژهای که به اتفاق مرجان شیرزداه انتخابش کردیم، موردی بسیار جدی و قابل تعمق بود؛ "بررسی شبکه روابط اجتماعی زنان مطلقه".
در مجموع آن مطالعه و تمرین دانشگاهی موجب شد تا مسالهی زنان همواره به عنوان یک دغدغه در ذهنم باقی بماند.
این اواخر با کتابی روبه رو شدم که از این حیث [منظور همین حیثی است که در بالا به آن اشاره شد؛ دغدغه مساله زنان!!!] برایم جالب بود؛ غذا، دعا، عشق.
کتابی را خانمی به نام "الیزابت گیلبرت" نوشته که نویسندهای جوان از امریکاست. ظاهرن کتاب مورد نظر، 158 هفته متوالی در پیشخوان کتابفروشیهای امریکا، عنوان بالاترین فروش را از آن خود کرده و حالا با ترجمهی خوب خانم ندا شادنظر توسط انتشارات محترم افراز منتشر شده.
این کتاب یک عنوان فرعی هم دارد: "داستان واقعی زنی در جست و جوی همه چیز در ایتالیا، هند و اندونزی".
"غذا، دعا، عشق" 300 صفحه است و قیمت آن 7700 تومان. جالب آن که کمپانی سینمایی "کلمبیا پیکچرز" از روی این کتاب فیلمی ساخته که جولیا رابرتز در آن به ایفای نقش پرداخته و در حال حاضر هم روی پرده سینماهاست [Eat، Pray، Love].
ویکی پدیا در خلاصه این فیلم آورده: "الیزابت گیلبرگ زنی است که بعد از شکستی در بارداری و طلاق از همسرش، به این فکر می افتد که برای درک ارزش زندگی دست به مسافرتی دور دنیا بزند. او چهار ماه در ایتالیا می ماند و غذا می خورد (بخور) چهار ماه در هند عبادت میکند (عبادت کن) و حالا که دو ارزش زندگی را یافته می خواهد تناسبی بین عبادت و خوردن پیدا کند که به طور شگفت انگیزی به ارزش عشق می رسد (عشق بورز)...."
بخشی از کتاب:
"به جووانی [مثل ایتالیاییها تلفظ کنید] عشق میورزیدم. اما به دلایل بسیاری این علاقه نادرست بود. جووانی ده سال کوچکتر از من بود و مانند اکثر پسرهای ایتالیایی بیست و چند ساله بود. او هنوز با مادرش زندگی میکرد و نمیتوانست همسر ایدهآلی برای من باشد. من زن امریکایی 36 سالهای بودم که در زندگی مشترکم شکست خورده و از همسرم جدا شده بودم و بلافاصله بعد از طلاق به مردی علاقهمند شدم که حاصل این عشق چیزی جز اندوه و غمی ناخوشایند نبود. بعد از این دو شکست پیدرپی، بینهایت احساس اندوه و شکست میکردم. گویی هفت هزار سال عمر کرده بودم. ناگفته نماند من به سنی رسیده بودم که باید بر اندوه از دست دادن عشقِ پسرِ جوانِ چشم قهواهایِ زیبا فائق میآمدم، بنابراین تصمیم گرفتم تمام آن یک سالی که در سفر بودم مجرد بمانم..."
بعد از تحریر: از خواندن بعضی کتابها یا دیدن بعضی فیلمها، حسی مثل شستن رخت توی دل، بهام دست میدهد...

فکر میکنم 10 سالی از بار اولی که "جامعه شناسی قیام امام حسین (ع) و مردم کوفه" را خواندهام گذشته. کتاب پژوهشی است جامعهشناسانه در باب قیام سومین امام شیعیان.
بهطور عمده سرفصلهای کتاب شامل: "پیشینه کتاب / جامعه شناسی قیام امام حسین (ع) و مردم کوفه / درآمد / مسئله / گزارش کوتاهی از قیام امام حسین(ع) / قیام امام در ساختار قبیله ای نظام اجتماعی اعراب / خلأ بحران زا در مرگ رهبران نظام های پدر سالار / عناصر اساسی جنبش / قطع رابطه رهبری با جنبش / «فقدان سازماندهی» و «جنگ روانی» / نقش طبقات و اشراف / «فرصت» و «تردید» / علل سیاسی / مذمت کوفیان از زبان امامان شیعه / جامعه کوفیان از زبان امامان شیعه / عدم گسترش بسیج / قیام امام حسین(ع) راسیونل بود یا غیر راسیونل؟ / پی نوشت: کارکردهای عاشورا / درآمد / تمایز نهادها و کارکردها / کارکردهای آشکار عاشورا / کارکرد ایجاد همبستگی / کارکرد الگوسازی / کارکردهای پنهان عاشورا / (خاتمه) سوگواری و مرگ باوری و شور زندگی / پی نوشت: اربعین، فلسفه تکرار و فصل رویش" میشود.
عمادالدین باقی، فعال سیاسی و پژوهشگر علوم اجتماعی، نویسنده این کتاب است. در کنار "حماسه حسینیِ" علامه مطهری، "شهید جاویدِ" مرحوم صالحی نجف آبادی در این ایام خواندن "جامعه شناسی قیام امام حسین (ع) و مردم کوفه" هم مفید خواهد بود.
[عکس بهتری از جلد کتاب پیدا نکردم، پوزش!]

در 1319 در سبزوار به دنیا آمد. در زادگاهش دست به کارهای مختلفی زد؛ مدتی کشاورزی کرد و مدتی هم گلهداری. چند صباحی هم به کارگری در کارگاههای مختلف روستایی پرداخت. وقتی به تهران آمد در یک چاپخانه مشغول به کار شد و بعد در سالن سینما به عنوان کنترلچی فعالیت کرد.به بازیگری و تئاتر علاقه داشت و همین علاقه او را به سمت صحنه تئاتر سوق داد. در آخرین ماه از سالِ 1353 بود که روی سن تئاتر بازداشت شد و پس از دو سال از زندان بیرون آمد.
محمود دولت آبادی؛ نویسندهای که به گمانم در دوران حیات خود توانسته به یک اسطورهی ادبی در ایران تبدیل شود. چه کسی است که اسم رمان "کلیدر" را نشنیده باشد؟ [نمیگویم چه کسی است که "کلیدر" را نخوانده باشد، چون سرانه مطالعه در کشورمان چیزی در حد افتضاح است]. دولت آبادی انسان زجرکشیدهای است. نویسندهای است که خاستگاهش درد است و با درد آشناست. همین هم باعث شده که آثارش به حدی واقعگرایانه روایت شده باشند که مخاطب آنها را بفهمد و درک کند، گویی خود مخاطب است که در متن آثار دولت آبادی حضور دارد.
این روزها رمان "زوال کلنل" استاد، نامزد دریافت "جایزه ادبی بوکر" شده. جایزهای که به اثری آسیایی که یا به زبان انگلیسی نوشته شده باشد و یا ترجمه اهدا میشود.
حالا اثراستاد که ترجمه و برگردان انگلیسی آن در اکثر کشورهای انگلیسی زبان در دسترس است نامزد جایزه مهمی شده که از میان 24 کشور آسیایی به یکی تعلق خواهد گرفت و من امیدورام که آن یک نفر محمود دولت آبادی باشد.
طنز تلخ ماجرا اما این است که "زوال کلنل" در وزارت محترم ارشاد جمهوری اسلامی، سالهاست که منتظر اجازه نشر است در حالی که به دو زبان آلمانی و انگلیسی ترجمه شده و "دیگران" میتوانند آن را مطالعه کنند و ما محرومیم. شاید استاد از انتشار کتاب در ایران بیشتر خوشحال شود تا دریافت جایزه بوکر!
اگر تمام کتابهای چاپ شده همزمان به فروش برسند، باز هم مبلغ تمامشده آن از هزینه سیگاری که در طول سال در ایران دود میشود، پایینتر است. این یک خبر نیست، یک واقعیتِ شِبهِ فاجعه است که مدیر انتشارات نص آن را بیان کرده.
جالبتر آنکه قیمت کل کتابها ـ بهجز کتابهای درسی ـ در سال به چیزی در حدود ٧٠٠ میلیارد تومان میرسد که اگر تمام این کتابها به فروش برسد، هزینه آن تنها یکچهارم هزینه مصرفی سیگار در یک سال است.
یعنی سیگاریهای ما خیلی بیشتر از اهل کتاباند و این نباید خیلی تعجب برانگیز باشد. جامعه ما در سال حدود سه هزار میلیارد تومان برای سیگار مصرف میکند که با توجه به توسعه کتاب در جامعه، هنوز هم سهم اقتصاد نشر در مقایسه با بخشهای دیگر، سهم کوچکی است.
در سال حدود ۶٠ هزار عنوان کتاب به چاپ میرسد که حدود ٢٠هزار عنوان از این تعداد چاپ اول و بقیه تجدید چاپ هستند. در دنیا ١٠ بخش برای کتابها درنظر میگیرند که در ایران با جداسازی کودک و نوجوان، به عدد ١١ رسیده. بیشترین درصد بین بخشها مربوط به بخش دین است که ١۵ درصد را به خود اختصاص داده است. نکته دیگر اینکه در کشورمان تعداد ناشران بیش از کتابفروشیهاست.
تنها آماری که بعد از آمار تورم موجب آزارم میشود میزان و سرانه مطالعه در کشور است. آمارهای متفاوتی در این زمینه وجود دارد اما بر اساس آخرین آمار وزارت ارشاد، سرانه مطالعه برای هر نفر ١٨ دقیقه در روز است که در کشورهای پیشرفته دو و نیم تا سه برابرِ این میزان رواج دارد.
حالا اگر ما کتابخوانها [بدون تعارف و شکسته نفسی] نبودیم که آمار خیلی خرابتر از این حرفها بود!
[.]
بگذریم. شدم مثل پیرمردهای غُرغُرو!
یک شعر از فاضل نظری:
پس شاخههای یاس و مریم فرق دارند
آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند
شادم تصور میکنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند
برعکس میگردم طواف خانهات را
دیوانهها آدم به آدم فرق دارند
من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارند
بر من به چشم کشتة عشقت نظر کن
پروانههای مرده با هم فرق دارند
بعد از تحریر: خیلی پراکندهگو شدم. می دانم...
"صبح زودِ یک روز زمستانی، هنوز خیلی از مغازههای انقلاب شروع به کار نکردهاند... بعد از یک ساعت و سی و پنج دقیقه معطلی برای دیدن کسی که ارزشاش را نداشت... بهمن 1389" این یادداشتی است که اول کتاب "بعد از آن شب" مرجان شیرمحمدی نوشتهام. شاید همین یادداشت و خاطره ناخوشِ! آن روز بود که باعث شده بود این کتاب لایِ کتابهای نخواندهام همینطور منتظر خوانده شدن بماند.
نویسنده کتاب مرجان شیرمحمدی است؛ کسی که بیشتر و پیشتر به صفت بازیگریاش شناخته میشود. "بعد از آن شب" را در سال 1380 نوشته و تا به امروز هفت – هشت بار تجدید چاپ شده. ناشر کتاب نشر مرکز است که دو کتاب دیگر از شیرمحمدی را هم به چاپ رسانده. این کتاب مجموعهای است متشکل از 13 داستان که در سال 1380 از سوی بنیاد هوشنگ گلشیری به عنوان اثر برگزیده اولین مجموعه داستان نویسنده نیز انتخاب شده.
واقعیت این است که این مجموعه خیلی چنگی به دلم نزد. نه اینکه از خواندنش لذت نبرده باشم، نه. اما خیلی هم اتفاق خاصی نبود!
در عمده داستانهای این مجموعه با آدمهایی مواجهیم که وجه اشتراکشان داشتن احساسات سرکوب شده و تمایلات نوستالژیکی است. نوعی سرخوردگی و غربت مزمن در تکتک آنها احساس میشود که متاسفانه خیلی هم خوب از آب در نیامده. آدمهای این مجموعه داستان در دنیایی واقع شدهاند که این دنیا چندان اعتنایی به آنها نمیکند. دنیایی که نسبت به آنها بسیار سختگیر و حتا بیرحم است. این مهم زمانی بیشتر نمود پیدا میکند که مساله عشق هم به میان کشیده میشود و اینجاست که علیالقاعده ما باید با تلخی و گزندگیِ بیشتر و عمیقتری روبهرو شویم، اتفاقی که به نظرم نویسنده در خلق آن چندان موفق نیست.
غم و اندوه را اگر دستمایه اصلی داستانهای "بعد از آن شب" فرض کنیم باید به این نکته هم اشاره کنیم که این غم و اندوه نتوانسته در عمق و جان روایتها رسوب کند و بیشتر در سطح مانده است. همین امر باعث شده تا این احساس [حداقل در شخص من] ایجاد شود که "تم غم" به شکل کاملا باسمهای در این مجموعه مورد استفاده قرار گرفته.
کاش مرجان شیرمحمدی در انتخاب ابزار [کلمات] داستانهایش دقت بیشتری میکرد. گاهی گزندگی و غم نهفته در کلمات و نحوهی جایگیری آنها در جمله است که میتواند به یک روایت، طعم تلخی ببخشد و اگر ابزار به درستی انتخاب نشوند ممکن است تلخترین روایتها حتا ذرهای تاثیر در مخاطب نداشته باشند.
با این حال خواندن "بعد از آن شب" به عنوان کتاب که میتوان به صورت پارهوقت به آن سر زد بد نیست.
نمیدانم چرا توی این هوای بارانی هوس کردم یک بار دیگر بروم سراغ "خاطره دلبرکان غمگین من". من که همینطوری هم کلی پای دلم میلنگد!
همین چند روز پیش بود، درست اولین روز از این روزهای بارانی پیدرپی که پای دلم و هم پای رفتن هر دو لرزیدند. اینکه کسی را ببینی که کمکم داشتی و داری فراموش میکنیاش، یعنی داری ادای فراموش کردن را در میآوری یکهو بیاید روبهرویت و...
"در سالگرد نود سالگیام خواستم شب عشق دیوانهوار را با نوجوانی باکره به خودم هدیه دهم. به یاد رزا کابارکاس افتادم؛ مالک یک خانه مخفی که عادت داشت هروقت خبر تازهای به دستش میرسید آنرا به مشتریان خوبش اطلاع دهد. هچ وقت به او و به هیچکدام از پیشنهادهای وسوسهانگیز و بیشرمانهاش تن در نداده بودم، اما او اصولی را که من به آنها اعتقاد داشتم قبول نداشت و با لبخندی موذیانه میگفت: اخلاقیات هم بستگی به زمان داره، خواهی دید."
[خاطره دلبرکان غمگین من / گابریل گارسیا مارکز]
"فرقی نمیکند که تو چقدر زود از خواب بلند شوی، سحر هیچ وقت زودتر از موقعش سر نمیزند"
اسپانیا، این دومین کشور بزرگ اروپای غربی را در ادبیات بیشتر به واسطه شخصیت عجیب [یا لااقل برای من عجیبِ] دُن کیشوت میشناسیم، حال آنکه ادبیات داستانی اسپانیا، آثار در خور توجه کم ندارد. یک نمونه از کارهای قابل اعتنا و جذابی که از خواندنش لذت بردم رمانی بود از "کامیلو خوسه سلا" که حدود 23 سال پیش نوبل ادبیات را از آن خود کرده؛ "خانواده پاسکوال دوآرته".
"خوسه سلا" را هم ردیف کسانی چون "لویی فردینان سلین" فرانسوی و همینطور "مالاپارته" ایتالیایی دانستهاند. او رماننویس، نمایشنامه نویس و داستانپرداز اسپانیایی بود که در 1916 به دنیا آمد و در 2002 از دنیا رفت. در طول عمر هنریاش جوایز متعددی را از آن خود کرد که شاید نوبل ادبیات یکی از مهمترین آنها به شمار بیاید.
رمان "خانواده پاسکوال دوآرته" رمان عجیب و در عین حال جذابی است. هم به لحاظ فرم و هم از نظر محتوا نکاتی دارد که برای یک خوانندهی حرفهای میتواند اثری قابل توجه باشد. این رمان را با "بیگانه" آلبر کامو هم ردیف دانستهاند اما شخصا با خواندن آن "بوف کور" را به یاد میآوردَم و همینطور "صد سال تنهایی" را. "خانواده پاسکوال دوآرته" را یک رمان مدرن میدانند.
داستان، داستان کارگر مزرعهای به نام دوآرته است که به خاطر "پیروی از هوسهایش، از باغستانها و مزارع، از جنگلها و رودخانهها کنار کشیده است. گذر فصلها مشامش را نمینوازد، هیچ گلی را نمیبیند و تنها صدایی که میشنود صدای جغد است که صدایی است نمادین". بوی نافذ مرگ در سرتاسر کتاب پراکنده است. دوآرته، در کودکی هم به همین شکل بوده. او تمایل عجیبی به خودویرانگری دارد و البته شرایط نیز برای اینکه او را به این سمت سوق بدهد بیتاثیر نیست و نهایتا در اثر همین شرایط است که او تبدیل به یک قاتل میشود. در سرتاسر داستان بوی مرگ و خون به مشام میرسد.
این اثر را فرهاد غبرائی ترجمه و نشر ماهی، در قطعی بسیار شکیل و زیبا منتشرش کرده.
بخشی از کتاب: [در زندگی] چیزهایی هستند که برای همه ارزش یکسان ندارند، چیزهایی که باید بارشان را تک و تنها روی گُرده بکشیم، مثل صلیب شهدا، و پیش خودمان نگه داریم. نمیشود از چیزی که در درون ما جریان دارد با همه حرف زد. بیشتر وقتها حتا نمیفهمند از چه چیزی حرف میزنیم...
توی کتابخانهام "داستان همشهری" را آرشیو کردهام و هر شمارهی جدید را هم که منتشر میشود به این آرشیو اضافه میکنم. باید اعتراف کنم که گرافیک، قطع، عکسها، صفحهبندی و در مجموع فرم "داستان همشهری" همیشه برای من جذابتر از محتوای آن بوده. بعد از اینکه این کتابِ ماهانهی دوست داشتنی، مجوزی جداگانه گرفت و مستقل شد بهطور فراگیر به تبلیغ کتابهای منتشر شده توسط انتشاراتیهای قَدر هم میپردازد و همین آگهیهای تبلیغ کتابها دلیل خوبی هستند برای سراغ گرفتن از "داستان همشهری".
"داستان همشهری" معمولا با قطعهای خاص شروع میشود و در این شماره، از داستان شیخ اشراق این قطعه انتخاب شده: "چون نزدیک رسیدند، عشق که سپهسالار بود نیابت به حزن داد".
فهرستوار به مطالب این شماره از این مجله [کتاب]
فخیم و دوست داشتنی اشاره میکنم:
درباره زندگی
یک صبح تا ظهر، جنگ/ احمد دهقان/ 28
آقای قندی نمکی/ سیدرضا میرکریمی/ 38
لباسی بین کت و پالتو/ پرویز یغمایی/ 48
همهی پسانداز مادرم/ جونو دیاز/ 52
دومین فرزند/ استیون کینگ/ 56
داستان
ردِ چرخها/ احمد بیگدلی/ 60
...
ادامه ...اینکه یک کتابی را کِی، کجا و با چه کسی خریده باشم در میزان ولع و تمایلام به خواندن آن کتاب به شدت موثر است. خوب یا بد، این شکلیام! به همین خاطر کتابی نمیخرم مگر شرایط روحی و جسمی مهیا باشد و صد البته دوستی خوب هم در کنارم تا با هم، هم گپ بزنیم و هم کتاب بخریم. کتابهایی که هدیه میگیرم هم از این قاعده مستثنی نیستند و از آنجا که موقع گرفتن هدیه، معمولا حال آدم خوب است، لذا کتابهایی را که هدیه گرفتهام خیلی زود خواندهام و فرقی هم نداشته که تاریخ باشند یا فلسفه و یا حتا هنر آشپزی!
مثلا اسفند 89 به بهانه تولدم دو ترجمه متفاوت از "و اینک انسان" نیچه را از یک آشنای قدیمی هدیه گرفتم و با ولعی خاص هر دو را عید تمام نشده خواندم.
به گواه یادداشتی که در اولین صفحه از کتاب "شیطانِ" تولستوی نوشتهام 14 اردیبهشت امسال هم روز خوبی بود و حال خوبی داشتم. هرچند دوستی همراهم نبود اما بعد از ملاقات با اصغر فرهادی در سینما آزادی، از همانجا به سمت کتابفروشی چشمه در کریمخان روانه شدم و بعد از یک ساعتی دید زدن کتابها، چشمم به مجموعهای از آثار تولستوی افتاد که سروش حبیبی ترجمهشان کرده.
مجموعه را خریدم و بی هیچ دلیلی رفتم سراغ "شیطان" و با شعفی خاص و خارج از توصیف، توی تاکسی شروع کردم به خواندناش. قبل از خواب، داستان را تمام و کمال خواندم، طوری که هنوز شیرینی آن را حس میکنم.
داستان، روایتگر احوالات "یوگنی ایرتینیف" جوان است که پیش از ازدواج، با زنی شوهردار به نام "ستپانیدا" در ارتباط بوده و پس از ازدواج هرگز نمیتواند از فکر "ستپانیدا" رهایی پیدا کند. یوگنی از طبقه ملاکین و ثروتمندان است و ستپانیدا صرفا یک کارگر است. او بعد از ازدواج، جای جایِ زندگیاش را "آلوده به خاطرات ستپانیدا" مییابد و برای رهایی از این اوضاع آزارنده دو راه بیشتر ندارد؛ کشتن ستپانیدا، و یا از میان برداشتن خود...
از متن کتاب: "صبح روز بعد یوگنی به گاریچهاش سوار شد و برای سرکشی به کارهای زراعت، که از آن غافل مانده بود رفت. ماشین خرمنکوب جدید مشغول کار بود و یوگنی برای مشاهده طرز کار آن به میان زنان کارگر رفت، کوشان که اعتنایی به آنها نکند. اما هر قدر سعی کرد دو سه بار چشمان سیاه و روسری سرخ ستپانیدا نگاهش را به جانب خود کشید. دو سه بار از گوشهی چشم به او نگریست و احساس کرد باز چیزی در دلش جنبید، اما نتوانست دریابد که چه احساسی بود. تازه از روز بعد که باز به محل خرمنکوبی رفت و دو ساعتی را بیآنکه به حضورش نیازی باشد آنجا گذراند و پیوسته نگاهش اندام زیبای زن را نوازش کرد، دریافت که تباه شده است. پاک تباه و بیامید بازگشت. باز همان رنجهای [پیشین]، باز همان وحشت و... آنچه انتظارش را داشت بر سرش آمد. روز بعد، نزدیک غروب، بیآنکه خود بداند چگونه، پشت خانهی ستپانیدا بود، همانجا که یکبار در فصل پاییز با او در آنجا قرار ملاقات داشته [و با هم معاشقه کرده بودند]"... (ص82)
ناشر: نشر چشمه / تعداد صفحه: ۹۳ صفحه / قیمت: ۲۲,۰۰۰ ریال / نوع اثر: ترجمه / نوع جلد: شمیز / وزن: ۱۰۰ گرم
[.]
بعد از تحریر: چند سال پیش که در یک مجموعه مطالعاتی - تحقیقاتی کار میکردم، استادم آقای دکتر محمدی، پروپوزالی را تهیه کرده بودند که به بحث خلا و نبود یک "جشن ملی" در ایران میپرداخت. تا آنجا که به یاد دارم آن طرح به سرانجام نرسید هر چند که دغدغه مهمی را مطرح کرده بود؛ اینکه اگر ظرفیتی مثل یک جشن ملی در تقویم و فرهنگمان ایجاد شود آیا باز هم از فرصتهایی مثل شبهای قدر یا شام غریبان، به عنوان جایگزینی برای یک کارناوال عمومی استفاده میکنیم؟ حالاکه این پست را مینویسم ساعت 4 و 10 دقیق صبح است و این یعنی اینکه تا طلوع آفتاب خیلی مانده. توی خیابان مثل سرِشبِ پنشنبهها شلوغ است و...
"زندگی تنها آنگاه که به انجام رسیده باشد میتواند تمامی شکل و معنایی را که به خود گرفته آشکار کند، بنابراین زندگی نامهای که قرار است کامل باشد باید به انتظار مرگ فرد بماند". [سوزان سانتاگ]
"خاطرات پس مرگ براس کوباس" را که "ماشادو دِ آسیس نوشته و مترجم توانمند، عبداله کوثری آن را به فارسی برگردانده، آبان ماه 89 از کتابفروشی برج آرین خریدم. خوب یادم هست که هوا یک سوز ملایمی داشت و من با یکی از دوستان خوبم قرار داشتم. با هم و فکر میکنم به پیشنهاد او بود که برج آرین رفتیم به منظور دید زدن کتابهایِ کتابفروشیِ خوباش.
تعریف "خاطرات پس از..." را از سینا، دوستِ همیشه افسردهی دوران دبیرستانم شنیده بودم. البته با توجه به روحیهای که از سینا سراغ دارم، میدانستم که کِی باید به سراغ این کتاب رفت. همین بود که این کتاب خوش چهره، نزدیک به یک سال تویِ کتابخانهام خاک میخورد تا دو شب پیش که حال و هوای "سینایی" بهام دست داد.
نویسنده کتاب یک برزیلیِ قرن نوزدهمی است که لکنت زبان داشته، نزدیکبین بوده و به احتمال خیلی زیاد از بیماری صرع رنج میبرده و به همین علل رمان را برای همسرش میگفته و او مینوشته. نویسنده کتاب را "به اولین کِرمی که ب
ر کالبدش افتاد: تقدیم کرده و این نشان میدهد که از همان ابتدای کار با چه کتابی و رمانی رو به رو هستیم.
آسیس در جایی از کتاب گفته: "من نویسندهای فقید هستم، اما نه به آن معنای آدمی که چیزی نوشته و حالا مرده، بلکه به معنای آدمی که مرده و حالا دارد مینویسد".
"خاطرات پس از..." را در شمار صد رمان بزرگ جهان قرار دادهاند و نویسندهاش هم جزو بزرگانِ نویسنده در امریکای لاتین به حساب میآید.
عبداله کوثری که در ترجمه ادبیات امیرکای لاتین ید طولایی دارد، مترجم این رمان است که الحق مثل همیشه ترجمهای روان و گیرا دارد.
"انسان اشتباه چاپی تفکر است. هر دورهی زندگی، چاپ جدیدی است که چاپ قبلی را تصحیح میکند و خودش هم در چاپ بعدی تصحیح میشود، تا برسد به چاپ متن نهایی که ناشر به کرمها تقدیم میکندش"
اعلام کرده اند در ماه مبارک رمضان میزان جرایم به شدت کاهش یافته [یا قرار است بیابد!]. گفته اند سال های پیش هم به همین منوال بوده و بلافاصله همزمان با ورود به ماه روزه، آمار جرایم هم پایین آمده.
من نمی دانم این چه جور سیقه ای است! یعنی مومنینِ ماه رمضان همان مجرمین ماه های معمولی اند؟
[.]
مدتی است خودم را از فیض دیدن تلویزیون به کل محروم کرده ام. جسته و گریخته مختار را می دیدم و غیر از آن هیچ. خیلی هم خوشحالم و فکر می کنم در تمام مدتی که برای دیدن برنامه های جعبه جادو! وقت صرف می کردم در غفلت بودم. اما این شب ها که بساط افطار و افطاری به راه است، یک توفیق اجباری وادارت می کند به دیدن سریال های مناسبتی. دیشب این توفیق اجباری شامل حالم شد؛ "پنج کیلومتر تا بهشت"
اگر بخواهم دقیقا حسی که از دیدن همین یک قسمت "پنج کیلومتر تا بهشت" به ام دست داد را بازگو کنم باید حداقل 6 - 7 مرتبه از اصطلاح "روم به دیوار" استفاده کنم، پس "تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل". یکی نیست تا به این آقایان بگوید "این مزخرفات چیه که به خورد خلق الله می دین؟"
[.]
نمی دانم چرا اما به سرم زد تا The Omen یا همان "طالع نحس" را ببینم. فیلم مشهوری که در ایران "پسر شیطان" هم نام گرفته. داستان را تقریبا همه می دانند. حداقل آنهایی که نوارهای ویدیویی VHS را تجربه کرده اند. فیلم در سال 1976 ساخته شده و داستان نوزادی را روایت می کند که ظاهرا فرزند سفیر امریکا در انگلیس است اما در واقع فرزند شیطان است که با فرزند جناب سفیر عوض شده. در 5 سالگی پسر شیطان، اتفاقاتی رخ می دهد که ماهیت او برای سفیر و همسرش روشن می شود و تمام کسانی که به نوعی با این ماجرا در ارتباط بوده و قصد از بین بردن کودک را دارند، کشته می شوند.
فیلم در دوره ای ساخته شده که خبری از تکنیک های کامپیوتری نبوده و تنها و فقط نحوه دکوپاژ و فیلمبرداری و نور و موسیقی و بازیِ بازیگران است که همه چیز را تعیین می کرده. شاید باورتان نشود اما هنوز هم از دیدن این فیلم می ترسم.
حالا مقایسه بفرمایید با "چند! کیلومتر تا بهشت".
[.]
کتاب سرکار خانم بهاره خانم رهنما! را دست گرفتم که بخوانم. یعنی یکی - دو داستان را خواندم (توی تاکسی). خوب بودند. این خانم رهنما هم از آن دست آدم هایی که درک شان می کنم و به خاطر اینکه خودشان را در یک قالب مشخص محدود نمی کنند ازشان خوشم می آید. شاید به خاطر خصوصیتی است که خودم هم دارم. اینکه یک وقت هایی فیلم می سازم، یک وقتی داستان می نویسم، یک وقتی نشریه و عکس و شعر و ... .
به هر حال کتاب " چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس" را توصیه می کنم که بخوانید. خیلی هم زمان نمی برد. یک روزه توی تاکسی و مترو و اتوبوس می شود دخل اش را آورد.
[
پی نوشت]
طالع نحس؛ کارگردان: جان مور .نویسنده: دیوید اسلترز .بازیگران: لیو شریبر- جولیا استیلز- میا فارو-دیوید تویلس .زمان فیلم: 105 دقیقه .تاریخ انتشار فیلم: June 6 2006 .فروش در آمریکا: 54 میلیون دلار .کمپانی پخش کننده: فوکس قرن بیستم .درجه سنی:R .بودجه ساخت فیلم: 25 میلیون دلار .فروش تمام دنیا: 118
میلیون دلار.
چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس تعداد صفحه: ۸۶ صفحه / قیمت: ۲۳,۰۰۰ ریال / چاپ: پنجم، تهران، ۱۳۹۰ / نوع اثر: تالیف / نوع جلد: شمیز / وزن: ۱۵۰ گرم / ناشر: نشر چشمه
امروز را ماندم توی خانه و از ترس گرما بیرون نرفتم. فرصت خوبی بود تا کتاب هایی که این طرف و آن طرف، همین طوری بلاتکلیف بودند را مرتب ک
نم.
لا به لای کلی کتاب به "بوف کور" ی برخوردم که سال دوم راهنمایی خریده بودم. آن موقع می گفتند که صادق هدایت و علی شریعتی و امثالهم ممنوع اند. به هر زحمتی بود تا دوم دبیرستان، هم صادق هدایت را خواندم و هم شریعتی را و تازه کلی هم به خودم می بالیدم که توانسته ام کتاب های ممنوع بخوانم!!!
آن سال ها درِ مغازه ی پدرم که یک الکتریکی بود و هنوز هم هست می ایستادم و با چند نفر از دوستانم یک دوره ای راه انداخته بودیم و مثل چی، کتاب می خواندیم و گپ می زدیم و شعر و... . از شاملو گرفته تا اخوان و کسروی و ناظم حکمت و فروغ و سپهری و نیما و که و که. فلسفه را هم که فکر می کردیم اگر ندانیم به مان می خندند، پس همین طوری و گاهی با استناد به درک دوره نوجوانی خودمان، مثلا می خواندیم و به قول یک نویسنده ای، لذت! می بردیم. عصر پنجشنبه قرار دور هم بودن بود و چایی و ورق زدن دستنوشته ها و انتقال تجربیات و دانسته ها به هم. از آن جمع دیگر با کسی ارتباط ندارم، به جز سینا امیریان که آخرین بار یک سال پیش دیدمش.
خبر: خانه پدری توسط پدر فروخته شد! این هم خبری بود که آخر شب رسید. خب، من که آدم خاطره بازی هستم از شنیدن این خبر شوک شدم و البته ناراحت. اما چه می شود کرد؟! آخرین یادگار دوران کودکی... یاد دوره پنجشنبه به خیر.
سی ام تیر ماه، موسسه کارنامه میزبان عباس کیارستمی و دوستدارانش شد تا از "آتش" او رونمایی شود. "آتش" جزئی از غزلیات شمس است. ا
ستاد درباره این کتاب گفته: «من این مصرع را به دیوار آشپزخانه ام زده بودم: "به عشق خواجگی از بندگی چه محرومیم". این مصرع و مصرع هایی مانند آن، این امکان را دارند که به صورت اس ام اس فرستاده شوند. اگر بخواهید عشقتان را ابراز کنید، نفرتتان را ابراز کنید و یا منت بکشید، مطالب زیادی برای اس ام اس کردن در این کتاب هست. من با اس ام اس آشنا نیستم وگرنه این کتاب را برایتان اس ام اس می کردم. اس ام اس زبان دوران ما است و ما نمی توانیم آن را نادیده بگیریم. اس ام اس تکلیف شاعران را مشخص می کند که کوتاه بنویسند و با ایجاز با مخاطب ارتباط برقرار کنند.»
کیارستمی پیش از این "حافظ به روایت کیارستمی" و "سعدی از دست خویشتن فریاد" و همین طور "آب" که گزیده اشعار سپهری است را منتشر کرده. نگاه نو او به اشعار کلاسیک و نحوه چیدمان آنها در صفحه و همین طور گزینش اشعار منتشر شده است که باعث می شود تا ما با روایت خاص او از شعر مواجه شویم.
"یک اتفاق معمولی" برگزار شد. بله، بالاخره بعد از کلی کش و قوس و بیا و برو، نمایشگاه "یک اتفاق معمولی" که در آن آثار دوستم "شهباز سلمانی" به نمایش گذاشته شده برگزار شد. اجرای نمایشگاه و همین طور مراسم افتتاحیه با من بود و لذتی داشت در کنار شهباز و روح اله بودن و این کار را به سر انجام رساندن. دوستان و اساتید بودند و گپ ها زدیم و حرف ها گفتیم. گزارش نمایشگاه باشد برای یک پست دیگر...
تصمیم داشتم که دیشب زود بخوابم. یعنی ساعت 1، چون زودتر از آن ممکن نیست. ساعت 3 و نیم خوابیدم! کتابی دست گرفته بودم و رها کردن اش تقریبا غیر ممکن بود. البته نه به خاطر اینکه مضمون جالب یا سبکی خاص و یا ابداعی ویژه در آن کتاب جذبم کرده باشد، نه، مساله، مساله مرگ بود که در بیشتر داستان های کتاب حاضر و ناظر بود. یک مجموعه داستان فوق العاده تلخ و گزنده که البته خ
واندنی هم هست.
از آن کتاب هایی که وقتی می خوانی اش دردت می گیرد و آخ می گویی؛ "بازی عروس و داماد" نوشته "بلقیس سلیمانی". اگر اهل داستان های این مدلی هستید، یعنی داستان هایی که بوی مرگ می دهند، خواندن "بازی عروس و داماد" را پیشنهاد می کنم:
خواب
خواب دیدم یک گله سگ از نژادهای مختلف دنبالم اند. از رودخانه ای گذشتم که پر از ماهی بود و از جنگلی که پر از مار بود و به شتری رسیدم که زانو زده بود. از ترس سگ ها سوار شتر شدم و در بیابان خدا رها شدم.
معبر گفت: سگ درد و مرض است. ماهی و مار پول و ثروت است و شتر مرگ است که در خانه همه می خوابد. تو مریض می شوی. با پول و ثروتت نمی توانی خودت را معالجه کنی، شتر مرگ منتظرت است. قرض هایم را دادم، حلالیت طلبیدم و آماده مردن شدم. سی سال است که منتظرم که شتر مرگ در خانه ام بخوابد...
مراسم آبرومند
زن با زاری می گفت: وای وای بی همدم شدم و در حالی که با گوشه ی ابرو نوه اش را فرا می خواند و به او می گفت که به پدرش بگوید از برنج های گوشه انباری استفاده نکنند و همان وقت که در حال غش کردن بود به دخترش می گفت که به شوهرش بگوید همه چیز باید آبرومندانه باشد.
مراسم سوم، هفتم، چهلم و سال مردش را به آبرومندانه ترین شکل بر گزار کرد. از آن به بعد نگران آبرومندانه برگزار شدن مراسم خودش بود.
[...]
پدر گفت؛ مادرت به آسمان ها رفته. عمه گفت؛ مادرت به یک سفر دور و دراز رفته. خاله گفت؛ مادرت آن ستاره پرنور کنار ماه است. دختربچه گفت؛ مادرم زیر خاک رفته است. عمه گفت؛ آفرین، چه بچه واقع بینی، چقدر سریع با مساله کنار آمد. دختربچه از فردای دفن مادرش، هر روز پدرش را وادار می کرد او را سر قبر مادرش ببرد. آنجا ابتدا خاک گور مادر را صاف می کرد، بعد آن را آب پاشی می کرد و کمی با مادرش حرف می زد. هفته سوم، وقتی آب را روی قبر مادرش می ریخت، به پدرش گفت؛ پس چرا مادرم سبز نمی شود؟
یکم مرداد است. مرداد تابستان و نه ماهی از پاییز و یا بهار و حتی زمستان. اولین روز از ماه میانی تابستان است و حالا که دارم این پست را می نویسم ساعت 8 و 12 دقیه عصر. علی القاعده هوا باید تابستانی و گرم باشد اما آسمان تیره که نه، سیاه و تاریک شده از انبوه ابرها. رعد و برق ها پی در پی اند و روزهای پاییز و بهار را تداعی می کنند. نم نم باران هم شروع شده و انصافا در این میان هیچ چیز به اندازه سیگار و چای نمی تواند حال آدم را جا بیاورد.
امروز رفتم و چند تایی کتاب خریدم. از انقلاب که بر می گشتم، توی راه و در واقع توی ماشین "مردی که گورش گم شد" را به میانه رساندم. مجموعه داستان جالبی است که خواندنش بسیار لذت بخش خواهد بود. چندین جایزه گرفته و نقدهای خوبی هم برای اش نوشته اند.
داستان اول این کتاب را خیلی ها جزو بهترین داستان های کوتاه دهه 80 می دانند. "خوابگرد" در این باره نوشته: "اولین داستان کتاب، روایت زیبای
کودکی است که روزه گرفته، در خانوادهیی که او را از این کار نهی میکنند... خوب تکلیف خواننده را با آقای خیاوی روشن میکند. «روزهات را با گیلاس باز کن» را میتوان یکی از قویترین داستانهای نوشته شده در دههی هشتاد خواند. داستانی که در معصومیتی کودکانه شروع میشود، یک جور برج آرزو میسازد، و ناگهان همه چیز ر ا ویران مییابد. یک جور ناتوردشت ایرانی که خوانندهش را خرد میکند. در همین داستان چند چیز به صورت قانون در میآید که در دیگر داستانهای کتاب هم رعایت میشود: یکم. راوی داستانها معصوم است، حتا اگر در عمق شرارت و رذالت باشد. دوم، نثر کتاب توصیفیست، با دایالوگهای کوتاه، که بیشتر به بیان ذهنیات راوی میپردازد. سوم. داستان ساده است، اما هدفش شوکه کردن شماست، در این راه، عیان و رک حرف میزند. مواظب باشید، لابهلای کلمات کتاب، یک جور خشونت پنهان نهفته است، یک جور خشونت که در زندهگی عادی هر روز بیخیال از کنارش رد می شویم: بچههایی که بزرگ میشوند و بچه میماند و ویران."
این کتاب را نشر عزیز و شریف چشمه منتشر کرده و نسخه ای که من خریدم چاپ هشتم است. "مردی که گورش گم شد" برنده تندیس بهترین مجموعه داستان سال 1386 از دومین دوره جایزه ادبی روزی روزگاری است. طرح جلد این کتاب هم مثل خیلی از کتاب های هم رده اش در نشر چشمه توسط اردشیر رستمی طراحی شده. همان شهریار جوان سریال شهریار.
تا حالا دیزی هوس کرده اید؟ خیلی وقت بود که دیزی هوس کرده بودم اما منتظر بودم تا سر یک فرصت مناسب یک دیزی ردیف بخورم، دیزی سنگی با مخلفات؛ ماست و ترشی و دوغ و سنگک و سبزی تازه. حالا شما به این لیست اضافه کنیدخواندن همزمان "یوسف آباد، خیابان سی و سوم" نوشته سینا دادخواه را. خیلی وقت بود که این کتاب در کتابخانه ام، خوانده شدن را انتظار می کشید.
داستان از نگاه شخصیت هایی روایت می شود که با هم ارتباطات تنگاتنگی دارند. سامان، لیلا، استاد نجات و ندا، راویانِ چهار فصل این رماناند. نویسنده در هر کدام این فصلها داستان زندگی یکی از این چهار شخصیت را از زبان خودشان روایت میکند. فصل نخست با سامانی آشنا میشویم که زندگیاش در بِرَند و مُد و عکاسی میگذرد. لیلا زن حدوداً چهلسالهی فصل دوم است که واگویههای ذهنیاش، شخصیت آسیبپذیرش را به خواننده میشناساند. فصل سوم را استاد نجات روایت میکند و از فرازونشیبهای زندگیاش میگوید و در فصل پایانی، با زندگی و ذهن ندای جوانی آشنا میشویم که رفتارهایش سرشار از هیجانهای جوانی است و شوری که از کودکیاش حفظ کرده. شرح کامل داستان باشد برای یک پست [یادداشت] دیگر.
داشتم از دیزی می گفتم، دیزی باید اصیل باشد. هر دیزی ای را نباید خورد. باید دیزی شناس باشی و یا با یک دیزی شناس همراه باشی. شخصا دیزی خوب را در جلسات متعدد و در اثر نشست و برخاست با یک دوست دیزی خور شناختم. فرمول ها تقریبا یکی است و مواد استفاده شده هم همین طور، مهم قلق پختن این غذای دوست داشتنی است. خوردن دیزی مثل هر غذای دیگری برای من به خودی خود خیلی لذت بخش نیست، مهم کجا و چطور و با کی غذا خوردن است، حالا اگر غذا دیزی باشد که آداب خاصی هم دارد و باید رعایتشان کرد.
دیشب و پریشب به دوباره خواندن "احتمالا گم شده ام" سارا سالار گذشت. گرمای تابستان و شب های بیخوابی و بی حوصلگی.
امروز رفتم و چند تا کتاب تازه گرفتم. مرگ قسطی فردینان سلین را هم شروع کرده ام که کمی زمان بر است. به قول احمد دهباشی، کاش فرصتی بود تا تمام آنچه نخوانده ایم، خوانده می شد.
ادامه ...روزهای تعصیل برای من یعنی روزهای بی حوصلگی و درد و ... چرا؟ دلایل زیادی هست برای خوب نبودن روزهای تعطیل. مثلا اینکه خانواده انتظار دارند با آنها باشی و تو سوار اسب خودخواهی می خواهی بخزی گوشه ای – کنجی و کتابی را یک روزه نخوانی بلکه بخوری.
امروز از آن روزها بود. یک روز تعطیل که از شدت گرما نمی شد بیرون رفت. البته جایی هم اگر می خواستی بروی، جیب مبارک اجازه نمی داد و تو را به ماندن در خانه توصیه می کرد. به قول حسین پناهی فقید: شام که نیس / خب زحمت خوردنشم ندارم، بر همین اساس: "چون پول نیست / پس جایی نمیتونیم بریم". این واضح ترین، صریح ترین و روشن ترین جوابی است که می شود به درخواست های مکرر اهل بیت داد. بندگان خدا وقتی می بینند از تنور ما [؟] آبی گرم نخواهد شد می روند پی کارشان و من می مانم و "همنوایی شبانه ارکستر چوبها".
همنوایی شبانه ارکستر چوبها عنوان رمانی است از رضا قاسمی. این رمان اولین بار توسط نشر کتاب در سال ۱۹۹۶ در ایالات متحده منتشر شد و بعدها در ایران اجازه انتشار یافت و برنده بهترین رمان اول سال ۱۳۸۰ بنیاد هوشنگ گلشیری و بهترین رمان سال ۱۳۸۰ منتقدین مطبوعات شد.
داستان از دیدگاه اول شخص بیان میشود و حکایت یک روشنفکر ایرانی است که به کشور فرانسه پناهنده شده و دراتاق زیر شیروانی ساختمانی در یکی از محلات پاریس زندگی میکند که ساکنانش را چند فرانسوی و ایرانی تبعیدی تشکیل داده اند. نویسنده واقعیت و خیال را در این داستان به هم آمیخته و ساختاری مالیخولیایی ایجاد کرده. کتاب دویست و چند صفحه دارد و انتشارات نیلوفر آن را منتشر کرده.
خانم لیلا صادقی در http://www.leilasadeghi.com به شکل مبسوط درباره این کتاب نوشته که عنوان یادداشت هست: "هم زمانی «همنوایی شبانه» با سلاخ خانه شماره پنج و بوف کور" که انصافا یادداشتی خواندنی است.
این هم نتیجه فعالیت در یک روز تعطیل و کنار خانواده بودن...
اولین بار که "صد سال تنهایی" را ورق زدم اسفند ١٣٨۶ بود. آن وقتها با بعضی از دوستان یک دوره ای داشتیم، یک جمعی. از آنجا که این جمع در "کافه کتاب ویستار" شکل گرفته بود، همیشه مایل بودم از آن دوره یا جمع یا حلقه، با عنوان "جمع ویستار" یاد کنم که البته دیری نپایید و یاران همه رفتند.
کتاب و کتابخوانی یکی از بهانه های دور هم بودن بود و البته هدیه دادن کتاب به همدیگر هم بخشی جدایی ناپذیر از رسوم روزهای تولد. بیست و ششم اسفند ٨۶ بود که به بهانه تولد من، دور هم جمع شدیم. فکر می کنم جایی در ونک بود، و اگر اشتباه نکنم استادم آقای دکتر محمدی هم بودند و چند نفر دیگر از دوستان ویستار. بانی هم دوستی بود که همیشه از او به احترام یاد می کنم.
"صد سال تنهایی" را آن شب از سحر هدیه گرفتم و تا پایان تعطیلات عید ٢ بار خواندمش. اتفاقی که هیچ وقت نیفتاده بود. ترجمه ای که به لطف سحر آن را خواندم از کیومرث پارسای بود که مستقیما از متن اصلی برگردانده شده بود. پیش از این هم این کتاب را کسانی دیگر ترجمه کرده بودند، منتها این ترجمه، ترجمه ای دقیق و خواندنی بود و هست. "گابریل گارسیا مارکز" این اثر را در سال ۱۹۶۷ در آرژانتین با تیراژ ۸۰۰۰ نسخه منتشر کرد و برای همین داستان توانست نوبل ادبیات را در سال ١٩٨٢ از آن خودش کند. این کتاب در مدتی کوتاه شهرتی جهانی پیدا کرد و به ٢٧ زبان دنیا ترجمه شد . مارکز گفته که این کتاب را در ١۵ ماه نوشته. ١۵ ماه تلاش و کار دائمی و تحمل حبس در خانه.
این رمان زندگی شش نسل خانواده بوئندیا را شرح داده و به نحوی عجیب این قدرت را دارد تا مخاطب را به فضایی که داستان در آن اتفاق می افتد یعنی دهکدهی ماکوندو پرتاب کند. داستان از زبان سوم شخص حکایت میشود. سبکی که مارکز در این رمان به کار برده رئالیسم جادویی است. مارکز با نوشتن از کولی ها از همان ابتدای رمان به شرح کارهای جادویی آنها میپردازد و شگفتی های مربوط به حضور آنها در دهکده را در خلال داستان بیان می کند و از این طریق می کوشد تا مخاطبش را با حوادثی که به واقعیت زندگی در کلمبیا شباهت دارند آشنا کند و البته چه قالب و سبکی گیراتر از رئالیسم جادویی.
این رمان ارزش چندین بار خوانده شدن را دارد...
دیروز تمام روز هوا غبارآلود بود و نمی شد بیرون رفت. ترجیح دادم که بخزم کنج اتاق و کتاب بخوانم. "پدر سرگیِ" لئو تولستوی. این اواخر، یعنی 3 – 4 هفته گذشته، مدام در حال خواندن تولستوی هستم. از ادبیات روسیه لذت عجیبی می برم. سرد و خشک و بی روح؛ انگاری در همان فضای روسیه باشی. حس قرابت خاصی دارم به این ادبیات. شاید به خاطر خاطره هایی باشد که از زبان پدربزرگم شنیده ام. "آقا" صداش می زدیم. همیشه تعریف می کرد که وقتی 6 ماهه بوده، پدر و مادرش تصمیم می گیرند که بروند شوروی. می روند و تا 18 سالگی "آقام" همانجا می مانند و بعدها که بر می گردند ایران، بواسطه اینکه زبان روسی می دانسته، تبعیدش می کنند به خاش بلوچستان، که یعنی کمونیستی و... . علاقه عجیبم به ادبیات روسیه شاید به خاطر تعاریفی است که آقا از سرمای آنجا و روحیات مردمش داشت. زندگی در کشوری کمونیست با مختصات خاص آنجا.
پدر سرگیِ تولستوی را شاید بشود این طور تعریف کرد: "مردی همیشه سرشار از ناخوشنودی و همیشه در جستجو! «استپان کاساتسکی، نظامی مغرور و جاه طلبی است که در سودای انکار حقیقت خویش و پیوستن به حلقه بیگانه ای است که او را در چشم مردم بالا ببرد. او در رویای بالا رفتن تا درگاه کسانی متفاوت با او، چنگ به ریسمان پوسیدهشان میزند، حال آنکه میتواند پا بر مسیر استواری بگذارد که راه به خانه کسانی از جنس خودش خواهد داشت."
ادبیات روسیه همواره مهمترین دشمن خودش را ساختار سیاسی موجود میدانسته و همیشه به دنبال این هدف بوده که انسان را از قید محدودیتها و تنگناهای اجتماعی و سیاسی آزاد کند. نویسندگان بزرگ روسیه همواره در آثارشان به دنبال پیدا کردن منشا بدی در وجود انسان میگشتند و معتقد بودند این شر به طور قطع یک دلیل اجتماعی دارد و آنها باید آن را پیدا کنند حتی اگر این شر در محدوده و حوزه شخصی و خانوادگی هم بود باز آنها به دنبال دلیل اجتماعی آن میگشتند. بد نیست فرصتی را برای مطالعه ادبیات روسیه اختصاص بدهیم.