همین چند خط
|
||
میخواستم درباره فیلم "مالنا" ساخته جوزپه تورناتوره بنویسم. درباره خاطرهای که از دیدن این فیلم دارم و از مونیکا بلوچی و از حس پاک و کودکانه "رناتو" که در همه احوال خود را در کنار مالنا میدید. میخواستم درباره جامعه کاتولیک سیسیل و همینطور درباره جنگ جهانی دوم حرف بزنم. همیشه بحث جنگ و بیخانمانی در ذهنام همآجیناند و میخواستم درباره سرنوشت زنان جنگ بنویسم، زنانی که مالنا هم از آنهاست و بی هیچ نیت و اراده قبلی، مجبور میشود برای گذران زندگیاش و تهیه قهوه و شکر و نان و... تنفروشی کند. میخواستم درباره رابطه "تَن" و رفتارهای عموما مردانه جامعه بنویسم و ایضا در خصوص رفتار فاشیستی مردان و زنان جزیرهای که مالنا در آن زندگی میکرد. اما یکدفعه یادم افتاد در جایی خوانده بودم که مونیکا بلوچی یک "ندانمگرا"ست و با خودم گفتم درباره همین ندانمگرایی مینویسم [یک بخشی از این تصمیم برمیگردد به تنبلی و بیحوصلگی مقطعیای که دچارش شدم]. ندانمگرایی، نوعی باور که در فهرست بلندبالای کسانی که خود را پیرو آن میدانند از "پوپر" گرفته تا چارلی چاپلین و لری کینگ و... دهها چهره مشهور دیگر را میتوان سراغ گرفت.
"ندانمگویی، لاادریگری، یا مسلک لاادریه، دیدگاهی فلسفی است که دانستن درستی یا نادرستی برخی ادّعاها بهطور ویژه ادّعاهای مربوط به امور فراطبیعی مانند الهیات و زندگی پس از مرگ و وجود خدا و موجودات روحانی و یا حتی حقیقت نهایی را نامعلوم و یا با توجّه به شکل «ندانمگویی» اساساً ناممکن میداند. لاادری گری(Agnosticism)، از گرایشات فلسفی، که در عین اذعان به عینیت و واقعیت جهان، شناخت قسمتی از آن و یا کل آن را غیرممکن میداند.
این اصطلاح برای اولین بار توسط توماس هنری هاکسلی به مفهوم غیر قابل شناخت بودن ماوراء طبیعت بکار رفت، اما پس از آن، در ادبیات فلسفی و بخصوص مارکسیستی، در معنای غیرقابل شناخت بودن جهان مادی بکار میرود.
بسیاری از فیلسوفان و متفکرها در مورد ندانم گرایی نوشتهاند که میتوان از توماس هنری هاکسلی، رابرت انگرزول، برتراند راسل، خیام و ابوالعلاء معری نام برد.
نظریه کانت و نظریه شکاکیت، نوعی لاادری گری بشمار میروند. هیوم نیز، از فلاسفه معتفد به این مکتب است". [منبع: ویکی پدیا]