همین چند خط

بخور، عبادت کن، عشق بِوَرز...

 سال های 82 - 83 بود که برای گذراندن درس "روش تحقیق عملی" باید سراغ یک سوژه می‌رفتیم و با نظارت استادمان [خانم دکتر علیرضانژاد] آن‌را در قالب یک پروژه تحقیقاتی مورد بررسی قرار می‌دادیم.

هرچند در آن سال‌ها تصور روشنی از انجام یک کار تحقیقاتی در حوزه جامعه‌شناسی نداشتم و این کار بیشتر برایم شبیه به یک تفریح دانشگاهی [آکادمیک] بود، اما سوژه‌ای که به اتفاق مرجان شیرزداه انتخابش کردیم، موردی بسیار جدی و قابل تعمق بود؛ "بررسی شبکه روابط اجتماعی زنان مطلقه".

در مجموع آن مطالعه و تمرین دانشگاهی موجب شد تا مساله‌ی زنان همواره به عنوان یک دغدغه در ذهنم باقی بماند.

این اواخر با کتابی روبه رو شدم که از این حیث [منظور همین حیثی است که در بالا به آن اشاره شد؛ دغدغه مساله زنان!!!] برایم جالب بود؛ غذا، دعا، عشق.

کتابی را خانمی به نام "الیزابت گیلبرت" نوشته که نویسنده‌ای جوان از امریکاست. ظاهرن کتاب مورد نظر، 158 هفته متوالی در پیشخوان کتاب‌فروشی‌های امریکا، عنوان بالاترین فروش را از آن خود کرده و حالا با ترجمه‌ی خوب خانم ندا شادنظر توسط انتشارات محترم افراز منتشر شده.

این کتاب یک عنوان فرعی هم دارد: "داستان واقعی زنی در جست و جوی همه چیز در ایتالیا، هند و اندونزی".

"غذا، دعا، عشق" 300 صفحه است و قیمت آن 7700 تومان. جالب آن که کمپانی سینمایی "کلمبیا پیکچرز" از روی این کتاب فیلمی ساخته که جولیا رابرتز در آن به ایفای نقش پرداخته و در حال حاضر هم روی پرده سینماهاست [Eat، Pray، Love].

ویکی پدیا در خلاصه این فیلم آورده: "الیزابت گیلبرگ زنی است که بعد از شکستی در بارداری و طلاق از همسرش، به این فکر می افتد که برای درک ارزش زندگی دست به مسافرتی دور دنیا بزند. او چهار ماه در ایتالیا می ماند و غذا می خورد (بخور) چهار ماه در هند عبادت می‌کند (عبادت کن) و حالا که دو ارزش زندگی را یافته می خواهد تناسبی بین عبادت و خوردن پیدا کند که به طور شگفت انگیزی به ارزش عشق می رسد (عشق بورز)...."

بخشی از کتاب:

"به جووانی [مثل ایتالیایی‌ها تلفظ کنید] عشق می‌ورزیدم. اما به دلایل بسیاری این علاقه نادرست بود. جووانی ده سال کوچک‌تر از من بود و مانند اکثر پسرهای ایتالیایی بیست و چند ساله بود. او هنوز با مادرش زندگی می‌کرد و نمی‌توانست همسر ایده‌آلی برای من باشد. من زن امریکایی 36 ساله‌ای بودم که در زندگی مشترکم شکست خورده و از همسرم جدا شده بودم و بلافاصله بعد از طلاق به مردی علاقه‌مند شدم که حاصل این عشق چیزی جز اندوه و غمی ناخوشایند نبود. بعد از این دو شکست پی‌در‌پی، بی‌نهایت احساس اندوه و شکست می‌کردم. گویی هفت هزار سال عمر کرده بودم. ناگفته نماند من به سنی رسیده بودم که باید بر اندوه از دست دادن عشقِ پسرِ جوانِ چشم قهواه‌ایِ زیبا فائق می‌آمدم، بنابراین تصمیم گرفتم تمام آن یک سالی که در سفر بودم مجرد بمانم..."

 

بعد از تحریر: از خواندن بعضی کتاب‌ها یا دیدن بعضی فیلم‌ها، حسی مثل شستن رخت توی دل، به‌ام دست می‌دهد...

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خُب، حالا چی؟

همه ما به کسی برتر، خردمندتر و مسنتر از خودمان نیاز داریم که به ما بگوید که دیوانه نیستیم، که کارمان درست است. درست نه، کارمان خوب است.                                                                                                              ری بردبری

من چنین کسی را دارم. کسی که بدون اغراق از او بسیار تاثیر گرفته‌ام و به واقع برای‌ام "پدر" بوده؛ دکتر محمد علی محمدی.

به بهانه انتشار یادداشتی از ایشان در روزنامه شریف اعتماد، خدمت‌شان تماس گرفتم تا جویای احوال شوم. مثل همیشه مورد لطف و عنایت قرارم دادند. در خلال گفتگوی کوتاه‌مان اشاره‌ای هم به فیلم "جدایی نادر از سیمین" شد. قرار شد یادداشتی را که در خرداد ماه برای این فیلم نوشته بودم برای حضرت استاد ارسال کنم. خواستم مقدمه‌ای به آن یادداشت اضافه کنم که خودش تبدیل شد به مطلبی دیگر، مطلبی که حالا پیش روی شماست...

[.]

مواجهه با فیلم‌های اصغر فرهادی معمولا موجب پیدایی موقعیت "هر کسی از ظن خود شد یار من" است. از اهالی سینما و منتقدین گرفته تا سیاستمداران، جامعه‌شناسان، روان‌شناسان، فیلسوفان و... همه از زاویه دید خود و رشته‌ای که در آن صاحب تخصص‌اند به ابراز عقیده در خصوص آثار فرهادی پرداخته و آنها را مورد تحلیل و کنکاش قرار می‌دهند. این روند در سه گانه اخیر فرهادی، یعنی "چهارشنبه سوری"، "درباره الی" و "جدایی نادر از سیمین" نمود ویژه‌ای داشته. انتشار انواع ویژه‌نامه‌ها، انجام گفتگوهای تخصصی در حوزه‌های مختلف، برگزاری میزگردهای تخصصی با حضور علمای علوم انسانی و حتا سرگرفتن گفتگوهای داغ و عریان‌تر در فضاهای مجازی، مصادیق بارز این مدعا هستند.

اما چرایی این ماجرا را در کجا باید جست؟ در فیلم‌های فرهادی، در خود او، یا بستر سیاسی – اجتماعی‌ای که معمولا فیلم‌های فرهادی در آنها ساخته و اکران شده‌اند؟ [فراموش نکنیم که سه‌گانه اخیر فرهادی در شرایطی تهیه و پخش شدند که فضای سیاسی - اجتماعی کشور ملتهب و یا حداقل غیرعادی می‌نمود].

منکر این امر نمی‌توان بود که اساسا اثر هنری، جدای از هنرمند و اندیشه و مرام و مسلک او نیست و به نوعی تداعی‌گر ذهنیات و باورداشت‌ها و پیام‌هایی است که هنرمند قصد انتقال و ارائه آنها را دارد. اما به همین میزان باید برای "خود" اثر هم "اصالت" قائل بود. به ویژه هنر هفتم که مجموعه‌ای است از انواع هنر که این قابلیت در آن نهفته که بیننده را با جهانی نو و حتا غیر واقع [اما در عالم مَجاز واقعی] رو به رو کند. شخصا برای سینما در درجه اول و بیش و پیش از هر چیز، تعریفِ یک داستان را رسالت و وظیفه اصلی می‌دانم و بعد از آن ارائه و القا پیام و چیزهایی از این دست را. کما اینکه بِرَدبِری نیز رسالت سینما را در وهله اول داستان‌گو بودن آن می‌داند و بعد ابزاری که می‌تواند به ارائه پیام بپردازد. شاید از این روست که مهم‌ترین آثار سینمای جهان [بالاخص سینمای کلاسیک] داستان‌گوترین آنها هستند.

با این رویکرد و با کمی اغماض باید آثار فرهادی را – از رقص در غبار تا جدایی نادر از سیمین – همه را در زمره بهترین فیلم‌های داستان‌گوی سینمای ایران دانست. دلیل اثبات این قضیه را هم باید در اقبال عمومی ‌مردم به فیلم‌های فرهادی، چه در اکران سینما و چه در شبکه نمایش خانگی دانست.

در سویه دیگر مخاطبان آثار فرهادی، مخاطبان خاص قرار می‌گیرند که عموما آنها نیز واکنش مثبتی به آثار این فیلم‌ساز داشته‌اند و باید اذعان داشت که او در جذب مخاطب خاص نیز موفق بوده. روشن‌فکران و به‌طور کل مخاطبان خاص آثار فرهادی، فیلم‌های او را پُر از استعاره‌های سیاسی، اجتماعی، فلسفی و... می‌دانند. یا حداقل می‌توان گفت که فضای این فیلم‌ها [به ویژه سه‌گانه اخیر] به گونه‌ای بوده که می‌شد در آنها به استعاره پردازی! یا استعاره‌سازی مبادرت ورزید، که معمولا ذهن روشن‌فکران مستعد چنین امری است. آنچه مسلم است کدگذاری‌هایی است که توسط فرهادی صورت گرفته و معمولا مخاطب خاص به رمزگشایی از آنها می‌پردازد. [نمای افتتاحیه فیلم "جدایی نادر از سیمین" را به یاد بیاورید؛ دستگاه کپی‌ای که پی‌در‌پی از مدارک شناسایی افراد کپی می‌گیرد. محض شوخی برای یکی از دوستان که شیفته‌ی تاویل‌های سیاسی از هر چیزی است که با آن مواجه می‌شود این نما را نشان‌گر وجود فضای پلیسی و نظارت دستگاه‌های حکومتی بر تک‌تک افراد جامعه تعبیر کردم و اینکه هیچ کس خارج از دایره نظارت "آنها" قرار نمی‌گیرد. با شنیدن این تعبیر برق را در چشمانش دیدم].

برای سینمای فرهادی می‌توان با خیالی آسوده از اصطلاح "سهل و ممتنع" استفاده کرد و مطمئن بود که حق مطلب ادا شده.

[.]

با توجه به بضاعت اندکی که در زمینه علوم اجتماعی دارم، در برخورد با فیلم‌های فرهادی متوجه دغدغه او در به تصویر کشیدن طبقه متوسط جامعه ایرانی شده‌ام.

در سه‌گانه اخیر او، شاهد "مسائلی" هستیم که طبقه متوسط جامعه ایرانی به نوعی با آن درگیرند. مثلا در همین جدایی نادر از سیمین، شاهد پرداختن فیلم‌ساز به مساله "اخلاق" هستیم. مشخصا و تعمدا از واژه "مساله" استفاده می‌کنم و نه واژه "موضوع". چراکه حقیقتا "اخلاق" در جامعه امروز ما به یک "مساله" تبدیل شده.

شرایط "اخلاق"، شرایط حادی است و نشانه‌هایی وجود دارد که ما را نسبت به وضعیت "اخلاق"در جامعه نگران می‌کند. باید تکلیف آن را مشخص کرد؛ آیا باید تعریف جدیدی از اخلاق ارائه کرد یا تاویل‌های شخصی از آن داشت یا اینکه به کل آن را بوسید و کنار گذاشت؟ آیا اخلاق امری نسبی است یا حکمی ‌است که تحت هر شرایط تعریف مشخصی دارد؟ آیا بر اساس آموزه‌های فردگرایانه [که جامعه ایرانی به تازگی با آن درگیر شده!] باید اخلاق را به پستوی خانه‌ها برد و در عرصه عمومی ‌جور دیگری رفتار کرد؟ آیا منافع شخصی را می‌توان به عنوان یک متغیر تعیین کننده در عرصه اخلاق در نظر گرفت؟ و... می‌توان چندین و چند سئوال دیگر را از دل "جدایی نادر..." بیرون کشید.

آدم‌های فیلم فرهادی، افرادی از طبقه متوسط جامعه ایرانی‌اند؛ پژو 206 سوار می‌شوند، برای دخترشان معلم خصوصی می‌گیرند، برای پدر پیرشان که دچار آلزایمر است پرستار استخدام می‌کنند، زن و شوهر، هر دو بیرون از خانه مشغول کارند، آپارتمان نسبتا بزرگی در محله‌ای خوب دارند، در مواقعی که عصبی‌اند - به تقلید از شخصیت فیلم‌های اروپایی - سیگار آتش می‌کنند، ساز می‌نوازند و... این آدم‌ها ظاهرا مولفه‌های طبقه متوسط را دارا هستند ولی بنا به شرایط موجود اجتماع، و دقیقا مثل خود جامعه، در شرایطی قرار گرفته‌اند که اصطلاحا مرحله "گذار" نامیده می‌شود.

این "گذار" را در "درباره الی" و "چهارشنبه سوری" هم می‌شود سراغ گرفت. نکته مهم در این میان آن است که فرهادی هرگز خود را در جایگاه یک دانای کل قرار نمی‌دهد و حکم قطعی صادر نمی‌کند. او راوی جریانات موجود و یا حداقل بخشی از جریانات موجود در جامعه ایرانی است. او با زیرکی هرچه تمام‌تر، مخاطب‌اش را در شرایطی قرار می‌دهد تا خود نتیجه‌گیری کند. شاید این گفته درست باشد که فیلم‌های فرهادی معمولا با یک سئوال تمام می‌شوند: خُب، حالا چی؟ این شرایطی است که فیلم‌ساز برای مخاطب ایجاد می‌کند. او به خوبی ذهن مخاطب‌اش را "درگیر" می‌کند.

فکر می‌کنم درگیری ذهنی یکی از مولفه‌های نهان دوران گذار باشد. دورانی که خواه ناخواه در آن قرار گرفته‌ایم.

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

آلزایمر و چند مساله دیگر

رفته بودم تماشای "آلزایمر". هر چند از این فیلم هم همان‌قدر [خیلی کم] لذت بردم که از "سوت پایان" نیکی خانم کریمی، اما در مجموع بهتر از فیلم "خانم بازیگر" بود.

با اینکه چند ساعتی از تماشای "آلزایمر" گذشته اما هنوز هم نفهمیدم که عزت ضرغامی با چه استدلالی گفته "این فیلم توانسته به خوبی تفکرات فلسفه اسلامی را به مخاطبان فهیم خود منتقل کند، تفکراتی که عین اخلاق و آموزه‌های دینی و الهی هستند". کم کم دارم شک می‌کنم که نکند آدم نفهمی هستم! [رییس صدا و سیما تاکید کرده "مخاطبان فهیم"].

[.]

دیروز رفته بودم وزارت [...] برای ملاقات با یکی از اساتید دوران دانشگاه که حالا عزم‌اش را جزم کرده تا ردای نمایندگی مجلس بر تن کند. وقتی توی لابی منتظر بودم تا هماهنگی‌های لازم انجام شود، چشمِ فضول‌ام به نشریه داخلی وزارتخانه افتاد و نمی‌دانم چرا بلافاصله "خبر اردوی بانوان به قم" نظرم را به خود جلب کرد. اصل خبر را بخوانید:

"به مناسبت [...] و بنا به پیشنهاد دبیر ستاد اقامه نماز و امر به معروف و نهی از منکر و موافقت مدیر عامل محترم، بانوانی که در حوزه‌ی امر به معروف و نهی از منکر و عفاف و حجاب فعال بوده‌اند به اردوی فرهنگی و تفریحی قم و جمکران عازم شدند. لازم به ذکر است که در مسیر برگشت، از اماکن تاریخی همدان و کرمانشاه بازدید به عمل آمد".

یک خواهش: خواهش می کنم هرکس که تا به حال توانسته در مسیر بازگشت از قم، از اماکن تاریخی همدان و کرمانشاه بازدید کند به بنده هم خبر بدهد تا از نحوه این بازدید مطلع شده و از این حیرانی خارج شوم!!!

[.]

بعد از تحریر:از سینما که بیرون آمدم زن و شوهری جوان را دیدم که با هم درگیر شده بودند. چند نفر رفتند جلو که مثلا از زن جوان حمایت کنند. مرد جوان گفت: "آقایون بفرمایید، زنمه!". زن، داد که نه جیغ می‌زد: "به تواَم می‌گن مرد؟ به تواَم می‌گن مرد؟ کثافت! یه کم از امید یاد بگیر همه چیش از تو بهتره، تو نمی‌تونی شلوارتو بالا بکشی...". مرد آرام و با التماس ‌گفت: "بهناز! زشته جلوی مردم، بریم توی خونه حرف بزنیم". زن دوباره جیغ زد: "خفه شو کثافت!"

یک 206 نوک مدادی جلوی پای زن ترمز کرد. پسری مو فرفری پشت فرمان بود. زن داد زد "بریم امید، این [اشاره به مرد جوان] مرد نیست". ماشین به سرعت دور شد. همه مات و حیران بودند. مرد جوان دور و برش را نگاه کرد. سنگینی فضا را من هم حس کردم. نمی‌شد، و الاّ می‌رفتم و دلداری‌اش می‌دادم.

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مالنا و ندانم گرایی

می‌خواستم درباره فیلم "مالنا" ساخته جوزپه تورناتوره بنویسم. درباره خاطره‌ای که از دیدن این فیلم دارم و از مونیکا بلوچی و از حس پاک و کودکانه "رناتو" که در همه احوال خود را در کنار مالنا می‌‌دید. می‌خواستم درباره جامعه کاتولیک سیسیل و همین‌طور درباره جنگ جهانی دوم حرف بزنم. همیشه بحث جنگ و بی‌خانمانی در ذهن‌ام هم‌آجین‌اند و می‌خواستم درباره سرنوشت زنان جنگ بنویسم، زنانی که مالنا هم از آنهاست و بی هیچ نیت و اراده قبلی، مجبور می‌شود برای گذران زندگی‌اش و تهیه قهوه و شکر و نان و... تن‌فروشی کند. می‌خواستم درباره رابطه "تَن" و رفتارهای عموما مردانه جامعه بنویسم و ایضا در خصوص رفتار فاشیستی مردان و زنان جزیره‌ای که مالنا در آن زندگی می‌کرد. اما یک‌دفعه یادم افتاد در جایی خوانده بودم که مونیکا بلوچی یک "ندانم‌گرا"ست و با خودم گفتم درباره همین ندانم‌گرایی می‌نویسم [یک بخشی از این تصمیم برمی‌گردد به تنبلی و بی‌حوصلگی مقطعی‌ای که دچارش شدم]. ندانم‌گرایی، نوعی باور که در فهرست بلندبالای کسانی که خود را پیرو آن می‌دانند از "پوپر" گرفته تا چارلی چاپلین و لری کینگ و... ده‌ها چهره مشهور دیگر را می‌توان سراغ گرفت.

"ندانم‌گویی، لاادری‌گری، یا مسلک لاادریه، دیدگاهی فلسفی است که دانستن درستی یا نادرستی برخی ادّعاها به‌طور ویژه ادّعاهای مربوط به امور فراطبیعی مانند الهیات و زندگی پس از مرگ و وجود خدا و موجودات روحانی و یا حتی حقیقت نهایی را نامعلوم و یا با توجّه به شکل «ندانم‌گویی» اساساً ناممکن می‌داند. لاادری گری(Agnosticism)، از گرایشات فلسفی، که در عین اذعان به عینیت و واقعیت جهان، شناخت قسمتی از آن و یا کل آن را غیرممکن می‌داند.

این اصطلاح برای اولین بار توسط توماس هنری هاکسلی به مفهوم غیر قابل شناخت بودن ماوراء طبیعت بکار رفت، اما پس از آن، در ادبیات فلسفی و بخصوص مارکسیستی، در معنای غیرقابل شناخت بودن جهان مادی بکار می‌رود.

بسیاری از فیلسوفان و متفکرها در مورد ندانم گرایی نوشته‌اند که می‌توان از توماس هنری هاکسلی، رابرت انگرزول، برتراند راسل، خیام و ابوالعلاء معری نام برد.

نظریه کانت و نظریه شکاکیت، نوعی لاادری گری بشمار می‌روند. هیوم نیز، از فلاسفه معتفد به این مکتب است". [منبع: ویکی پدیا]

+ رضا فضل اله نژاد ; ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

وقت‌های عاشقی

"مینای شهر خاموش" را را بارها تماشا کرده‌ام و هر بار هم لذت برده‌ام. از آن فیلم‌هایی است که با دیدن‌شان عشق را در برابر چشمانم به شکل مجسم می‌بینم و البته درد هم می‌کشم.

داستان: دکتر بهمن پارسا، پس از سی و سه سال از آلمان به ایران برمی‌گردد. با قناتی که دوست قدیمی ‌پدرش است [عزت الله انتظامی] و بهرامی، راننده بیمارستان [صابر ابر] ‌به بم، که زادگاهشان است می‌روند. بم را زلزله ویران کرده و قناتی از پارسا خواسته تا در درمان بیماران آنجا از تخصص‌اش استفاده کند. دکتر پارسا در پی عشق گمشده‌اش مینا، در بم می‌گردد و رابطه‌اش تدریجاً با قناتی و بهرامی‌ عمیق‌تر می‌شود. همان‌گونه که شخصیت اصلی فیلم در دل کویر فرو می‌رود؛ رازهای بیش‌تری از او و زندگی‌اش پدیدار می‌شوند.

در "مینای شهر خاموش" شاهد روایت قصه عشق و تفاوت‌های آن در سه نسل مختلف هستیم. "قناتی" که به نوعی قرار است پیر و مرشد جمع باشد، هر سه نوع عشق را می‌فهمد و درک می‌کند. سرگردانی بشر در مقوله عشق و سیالیت این حس در نسل‌های مختلف و شعله‌ور بودن آتش آن در همه اعصار، چیزی است که نویسنده و کارگردان این فیلم در تلاشِ موفق خود توانسته آن را ارائه کند. هر چند در این میان از جنس عشق امروزِ متداول و معمول و مرسوم در میان جوانان که به نوعی ابتذال شبیه شده آزرده خاطر است.

دیدن "مینای شهر خاموش" را به شدت توصیه می‌کنم. مخصوصا در وقت‌های عاشقی!

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مومنین و مجرمین، طالع نحس و بهاره رهنما!

اعلام کرده اند در ماه مبارک رمضان میزان جرایم به شدت کاهش یافته [یا قرار است بیابد!]. گفته اند سال های پیش هم به همین منوال بوده و بلافاصله همزمان با ورود به ماه روزه، آمار جرایم هم پایین آمده.

من نمی دانم این چه جور سیقه ای است! یعنی مومنینِ ماه رمضان همان مجرمین ماه های معمولی اند؟

[.]

مدتی است خودم را از فیض دیدن تلویزیون به کل محروم کرده ام. جسته و گریخته مختار را می دیدم و غیر از آن هیچ. خیلی هم خوشحالم و فکر می کنم در تمام مدتی که برای دیدن برنامه های جعبه جادو! وقت صرف می کردم در غفلت بودم. اما این شب ها که بساط افطار و افطاری به راه است، یک توفیق اجباری وادارت می کند به دیدن سریال های مناسبتی. دیشب این توفیق اجباری شامل حالم شد؛ "پنج کیلومتر تا بهشت"

اگر بخواهم دقیقا حسی که از دیدن همین یک قسمت "پنج کیلومتر تا بهشت" به ام دست داد را بازگو کنم باید حداقل 6 - 7 مرتبه از اصطلاح "روم به دیوار" استفاده کنم، پس "تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل". یکی نیست تا به این آقایان بگوید "این مزخرفات چیه که به خورد خلق الله می دین؟"

[.]

نمی دانم چرا اما به سرم زد تا The Omen یا همان "طالع نحس" را ببینم. فیلم مشهوری که در ایران "پسر شیطان" هم نام گرفته. داستان را تقریبا همه می دانند. حداقل آنهایی که نوارهای ویدیویی VHS را تجربه کرده اند. فیلم در سال 1976 ساخته شده و داستان نوزادی را روایت می کند که ظاهرا فرزند سفیر امریکا در انگلیس است اما در واقع فرزند شیطان است که با فرزند جناب سفیر عوض شده. در 5 سالگی پسر شیطان، اتفاقاتی رخ می دهد که ماهیت او برای سفیر و همسرش روشن می شود و تمام کسانی که به نوعی با این ماجرا در ارتباط بوده و قصد از بین بردن کودک را دارند، کشته می شوند.

فیلم در دوره ای ساخته شده که خبری از تکنیک های کامپیوتری نبوده و تنها و فقط نحوه دکوپاژ و فیلمبرداری و نور و موسیقی و بازیِ بازیگران است که همه چیز را تعیین می کرده. شاید باورتان نشود اما هنوز هم از دیدن این فیلم می ترسم.

حالا مقایسه بفرمایید با "چند! کیلومتر تا بهشت".

[.]

کتاب سرکار خانم بهاره خانم رهنما! را دست گرفتم که بخوانم. یعنی یکی - دو داستان را خواندم (توی تاکسی). خوب بودند. این خانم رهنما هم از آن دست آدم هایی که درک شان می کنم و به خاطر اینکه خودشان را در یک قالب مشخص محدود نمی کنند ازشان خوشم می آید. شاید به خاطر خصوصیتی است که خودم هم دارم. اینکه یک وقت هایی فیلم می سازم، یک وقتی داستان می نویسم، یک وقتی نشریه و عکس و شعر و ... .

به هر حال کتاب " چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس" را توصیه می کنم که بخوانید. خیلی هم زمان نمی برد. یک روزه توی تاکسی و مترو  و اتوبوس می شود دخل اش را آورد.

[پی نوشت]

طالع نحس؛ کارگردان: جان مور .نویسنده: دیوید اسلترز .بازیگران: لیو شریبر- جولیا استیلز- میا فارو-دیوید تویلس .زمان فیلم: 105 دقیقه .تاریخ انتشار فیلم: June 6 2006 .فروش در آمریکا: 54 میلیون دلار .کمپانی پخش کننده: فوکس قرن بیستم .درجه سنی:R .بودجه ساخت فیلم: 25 میلیون دلار .فروش تمام دنیا: 118 میلیون دلار.

 

چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس تعداد صفحه: ۸۶ صفحه / قیمت: ۲۳,۰۰۰ ریال / چاپ: پنجم، تهران، ۱۳۹۰ / نوع اثر: تالیف / نوع جلد: شمیز / وزن: ۱۵۰ گرم / ناشر: نشر چشمه

+ رضا فضل اله نژاد ; ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

کاش تلخ تمام می شد!

کاش ما اینقدر Happy End گرا(!!!) نبودیم. کاش به تلخ تمام شدن یک داستان یا فیلم و حتی تئاتر عادت می کردیم. اگر علاقه عجیب عموم ما ایرانی ها را در تمایل به تماشای فیلم های هندی بررسی کنند، بی تردید به این نتیجه خواهند رسید که ماها! به شدت علاقه داریم تا بعد از تماشای یک دنیا غم و مصیبت و درد شخصیت های فیلم، سر آخر همه را عاقبت به خیر و البته آدم بدها را در چنگال قانون (چنگال؟) ببینیم و البته بیشتر ترجیح می دهیم که شخصیت مظلوم داستان، راسا انتقام بگیرد تا بیشتر کیف کنیم. واقعا کِی می خواهیم بپذیریم که لزوما آخر هر ماجرایی خوب تمام نمی شود و بهتر است بعضی داستان ها هم پایانی گزنده داشته باشند. حتما شما هم برخورد کرده اید با آدم هایی که یک فیلم با پایان تلخ دیده اند؛ اینها معمولا با ادای واژه هایی مثل: گند، مزخرف، بی خود، حال به هم زن و ... نظر خود را درباره آن اثر که لزوما Happy End نیست ارائه می کنند. اما من شخصا به فیلم هایی که پایان تلخ و گزنده ای دارند علاقه بیشتری دارم. یا فیلم هایی که پایانِ بازی دارند و بافتن و ساختن ادامه ماجرا را به بیننده محول می کنند. شاید این نشات گرفته از نوعی واقع گرایی باشد که در همه امور دارم. خوب دنیا همین است. اتفاقا بیشتر اوقات، ماجراها خوب تمام نمی شوند. به صفحه حوادث روزنامه که سر بزنیم خواهیم دید که چه پایان های تلخی برای داستان های واقعی رقم خورده.

دیروز رفتم "اینجا بدون من" را دیدم. انصافا فیلمی خوش ساختی بود که یک قصه دردناک را به دردناک ترین شکل ممکن روایت می کرد. اما دقیقا جایی که انتظار داشتم فیلم تمام بشود و کامم مثل زمان خوردن یک شکلات تلخ، تلخ شود، ورق برگشت و همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد. بیشتر تماشاچی ها راضی بودند اما من...

دیدن "اینجا بدون من" یکی از بهترین کارهایی است که این روزها می شود انجام داد. اگر می خواهید قاب بندی های خوب، فیلمبرداری روان، موسیقی به جا، تدوین یک دست و مهم تر از همه بازی های درخشان ببینید این فیلم را توصیه می کنم، به ویژه بازی مثال زدنی و عالی نگار جواهریان را. باید به بهرام توکلی تبریک گفت.

نویسنده و کارگردان: بهرام توکلی
تهیه‌کننده: سعید سعدی
مدیر فیلمبرداری: حمید خضوعی ابیانه
طراح چهره‌پرداز: سعید ملکان
طراح صحنه و لباس: آتوسا قلمفرسایی
تدوین: بهرام دهقانی
بازیگران: فاطمه معتمد آریا، نگار جواهریان، صابر ابر، پارسا پیروزفر

+ رضا فضل اله نژاد ; ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

آقا یوسف

"آقا یوسف" را دیدم! شاید باورش کمی سخت باشد اما زندگی من، در واقع زندگی غذایی من! بعد از دیدن "ماهی ها عاشق می شوند" بود که تقریبا متحول شد، اما این "آقا یوسف"...

"ماهی ها عاشق می شوند" عین زندگی بود، عین عشق، عین دلدادگی و حسرت گذشته ی رفته. "آقا یوسف" هم قرار بوده حسرت باورهای اشتباه، حسرت اعتماد نابجا، حسرت ایمان به پاکی کسی که پاک نیست باشد اما نشده، در نیامده. شاید به گزافه نگفته باشم که 20 دقیقه از فیلم را اگر کم کنی هم هیچ اتفاقی نمی افتد. من هنوز هم هر ماه یک بار "ماهی ها ..." را می بینم، اما وقتی قرار بوذ در جلسه نقد و بررسی "آقا یوسف" یک بار دیگر پای این فیلم بنشینم، دیدم تحمل ندارم.

حیف دکتر علی رفیعی!

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

نابغه ناتمام

"در کودکی یک سیاح حرفه‌ای بودم و همراه پدر به دوردست‌ترین بندرهای دریای جنوب سفر کردم و هر کلاس ابتدایی را در شهری و دهکوره‌ای خواندم و هفت سال بعد که به زادگاه خودم برگشتم در عالم خیال یک سندباد نوجوان بودم. در مدرسه به ادبیات علاقه داشتم؛ اما ریاضی خواندم. در جوانی داستان کوتاه می‌نوشتم و فریفته شیوه‌های نو بودم، اما باز نمی‌دانم چه شد که از سینما سر درآوردم. .. در این مسیر به آدم‌های دانا برخوردم و صحنه‌های جالب، ولی زندگی خودم هیچ صحنه جالبی ندارد. تنها شانس من در زندگی شاید این بوده که با یک تولد ناخواسته شصت سال تمام مثل یک آدم زیادی در کنار یک ملت کهنسال زندگی کرده‌ام. دوازده داستان کوتاه، سیزده فیلم گزارشی و مستند، سه فیلم کوتاه داستانی، شش فیلم بلند سینمایی و یک مجموعه شانزده ساعته تلویزیونی در کارنامه من دیده می‌شود. به اضافه یک مجموعه‌ عکس و اسلاید از طبیعت و زندگی و فرهنگ این مرز پرگهر، در هزار و یک نما. با این همه از دور تنبل جلوه می‌کنم؛ چراکه در این ده ساله، به دلایلی که ناگفتنش بهتر، کارهای تازه مرا نه کسی خوانده، نه کسی دیده ..."

دیشب هوس کردم برای چندمین بار "کاغذ بی خط" آقای نابغه ناتمام را ببینم. این حرفها هم حرفهای خود ناصر تقوایی است. کاش شرایط برای او مهیا باشد تا شاهد یک شاهکار دیگر از این استاد مسلم سینما باشیم.

+ رضا فضل اله نژاد ; ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

کپی برابر اصل

عباس کیارستمی، فیلمساز شهیر و صاحب سبک ایرانی است که افتخارات جهانی بسیاری را از آن خود و کشورمان کرده.

سال گذشته "کپی برابر اصل" را ساخت که هنوز هم این فیلم در محافل سینمایی و روشنفکری محل بحث است. "کپی برابر اصل"داستان نویسنده‌ای است که کتاب اش برنده جایزه بهترین ترجمهسال شده است. او برای انجام مصاحبه مطبوعاتی به فلورانس آمده و عنوانمی‌کند ایده کتابش را در فلورانس به دست آورده است. در این سفر او با زنی که صاحب یک گالری عتیقه است، آشنا می‌شود و بحث‌های متعددی درباره اصل‌بودنو کپی‌بودن اشیای عتیقه میان آن‌ها انجام می‌شود و... . این فیلم در شهر «توسکانی» فیلمبرداری شده و از آن به عنوان اولین فیلم این فیلمساز مؤلف ایرانی نام برده می‌شود که در خارج از ایران ساخته شده است.

[.]

کیارستمی با خبرنگار "ورایتی" درباره چالش‌هایی که پروژه کپی برابر اصل برایش به همراه داشته، مصاحبه خواندنی ای داشت...

فیلم «کپی برابر اصل» درعین حال که بسیار عمیق و پرمغز است، طنزآمیز نیز هست و همین موضوع باعث می‌شود بیننده احساس کند که ساخت این فیلم برایتان سرگرم‌کننده و لذت‌بخش بوده. آیا همینطور است؟

ــ «ژیل ژاکوب» به من گفت که هرگز نباید بگویی که ساخت فیلم برایت جنبه سرگرم‌کنندگی داشته؛ باید بگویی ساخت فیلم برایت رنج‌آور بوده، کار سختی بوده، چون در غیراین صورت مردم فکر می‌کنند که فیلمی که ساخت آن برایت سرگرم‌کننده بوده، ارزش دیدن ندارد. اگر برای ساخت فیلمت رنج نکشیده باشی؛ کسی هم نباید برای تماشا کردن آن حاضر به خرید بلیت باشد. به نظر من ژیل ژاکوب بهتر از من می‌داند، ولی با این حال باید اعتراف کنم که ساخت این فیلم برای ما بسیار لذت‌بخش و جزو لذت بخش‌ترین تجارب عمرم بوده. ولی درعین حال نمی‌توانم به توصیه آقای ژاکوب بی‌اعتنا باشم، بنابراین یک تجربه بسیار سخت را که در جریان ساخت این فیلم برایمان پیش آمد، تعریف می‌کنم: یک سکانس هست که «ژولیت بینوش» در آن مشغول رانندگی است. او درحالی رانندگی می‌کند که دو دوربین خیلی بزرگ در جلویش قرار دارد و به همین علت به هیچ وجه نمی‌تواند مسیر پیش روی خود را ببیند. شش نفرمان سوار آن ماشین بودیم و آن روز هم هوا بی‌نهایت داغ بود، و به دلیل تابش آفتاب نمی‌توانستیم از کولر استفاده کنیم. حواسم بود که بینوش نمی‌تواند مسیر را ببیند، با این حال به طرز شگفت‌انگیزی رانندگی خود را کنترل می‌کرد. واقعا نمی‌دانم او چطور می‌توانست در آن واحد هم رانندگی کند، هم بازی کند، و هم دیالوگ‌هایش را بگوید. نگران بودم که نکند اتفاقی برایمان بیفتد. ولی اتفاقی نیفتاد. او کارش حرف نداشت.


ژولیت بینوش در کل فیلم فوق‌العاده بود. آیا فیلم را برای او نوشتید؟ همکاری شما چگونه شکل گرفت؟

ــ بله، فیلمنامه را به طور اختصاصی برای او نوشتم. اصلا همه چیز از ژولیت بینوش آغاز شد. وقتی بینوش؛ جایزه اسکار را برای فیلم «بیمار انگلیسی» برد، یک دوست روزنامه نگار از او پرسید: "حالا که برنده جایزه اسکار شده‌ای لابد می‌خواهی بازیگر هالیوودی بشوی؟" و او هم در جواب گفت: "حقیقتش، نه. کارگردانی که خیلی دوست دارم با او کار بکنم عباس کیارستمی است". از شنیدن این حرف او خیلی شگفت‌زده و غافلگیر شدم، و دست بر قضا چند ماه بعد او را دیدم. این مال 12 سال پیش است، و من تقریبا 12 سال در این فکر بودم که چه پروژه‌ای را می‌توانم بسازم که ژولیت بینوش با آن ارتباط برقرار کند.او یکی دو سال پیش به ایران آمد تا من را ملاقات کند، و من همین جوری داستان این فیلم را برایش تعریف کردم، بدون آن که اصلا در فکر ساخت آن باشم. وقتی داستان را برایش تعریف کردم واکنشی را که در چهره‌اش دیدم و شور و شوقی را که از خودش نشان داد، باعث شد تا ساختار این فیلم شکل بگیرد. البته خود روند تعریف کردن داستان باعث شد تا ساختار فیلم شکل بگیرد. فیلم براساس داستانی از من داشت سر و شکل می‌گرفت، و درعین حال شناخت من از او به عنوان یک زن با آسیب‌پذیری‌ها و حساسیت‌ها و آنچه که درمورد روحیه‌اش و همچنین رابطه او با بچه‌هایش می‌دانستم، در کار دخیل بود. ماجر اینگونه آغاز شد.

از این فیلم به عنوان اولین اثر شما نام برده می‌شود که در خارج از کشور ایران ساخته شده است.

ــ نه، این طور نیست. هیچ کدام از خبرنگارانی که با من گفتگو کرده‌اند به این موضوع توجه نکرده‌اند که من دو فیلم دیگر هم در خارج از ایران ساخته‌ام؛ یکی «ای. بی. سی. آفریقا» و دیگری «بلیت‌ها»، ولی فیلم کپی برابر اصل درواقع اولین فیلم «سینمایی» من است که در خارج از ایران ساخته شده است.

مخصوصا که من خودم بومی شهر فلورانس هستم و برایم جالب بود که شهر توسکانی را برای ساخت فیلم‌تان انتخاب کردید.

ــ‌ این فیلم بدون فلورانس اصلا وجود پیدا نمی‌کرد. نویسنده توی فیلم (که قهرمان مرد داستان است) می‌گوید که ایده نوشتن کتابش (که درست مثل فیلم، عنوانش «کپی برابر اصل» است) در شهر فلورانس به ذهنش رسید. ایده ساخت این فیلم هم در فلورانس به ذهن من رسید. ماجرای این فیلم کمابیش براساس یک داستان واقعی که در فلورانس اتفاق افتاد، ساخته شده است.

برگردیم به بازیگران فیلم؛ برایم جالب بود که شما در این فیلم از دو بازیگر غیرحرفه‌ای استفاده کرده‌اید، یکی «ویلیام شیمل» که درواقع خواننده اپرا است، و دیگری «آنجلو بارباگالو»، یکی از تهیه‌کنندگان این فیلم که نقش کوچکی را بازی می‌کند.
ــ اول فکر می‌کردم قرار دادن یک بازیگر غیرحرفه‌ای درمقابل ستاره‌ای چون «ژولیت بینوش» کار پرمخاطره‌ای است. ولی بعدها در تابستان سال 2008 درحین کارگردانی یک اپرا به محض این که ویلیام شیمل را دیدم، متوجه شدم که چقدر به شخصیت مرد داستان من نزدیک است. این اولین دلیلی بود که من پیش خودم فکر کردم او برای این نقش مناسب است. دلیل دیگر این بود که با خودم گفتم ریسک کردن در این مورد می‌ارزد. می‌خواستم یک آدم غیرمشهور نقش مرد فیلم را بازی کند چون این باعث اعتبار بیشتر فیلم می‌شد. من بیشتر دلم می‌خواست او اعتبارش را به فیلم من بیاورد تا اینکه واقعا بازی کند. وقتی به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم یک دلیل سوم هم وجود دارد، و آن اینکه: شاید دلم می‌خواست بینوش شیوه بازیگری حرفه‌ای‌اش را کنار بگذارد؛ گفتم شاید اگر او درمقابل یک نابازیگر قرار بگیرد، مثل نابازیگرها بازی می‌کند. ولی عملا همه ما غافلگیر شدیم چون شیمل اتفاق بازی خیلی خوبی از خودش ارائه داد و ژولیت هم درمقابل او از تمام مهارت‌های حرفه‌ای‌اش استفاده کرد و به بیننده این حس را به طور کامل انتقال داد که شخص صادقی است. همچنین درمورد آنجلو بارباگالو از همان اولین دیدار به او علاقه‌مند شدم؛ او اول درمقابل درخواست من برای بازی کردن مقاومت کرد، ولی درنهایت پذیرفت که بازی کند و من از نحوه بازی او شگفت‌زده شدم، مخصوصا در آنجا که به پسر ژولیت نگاه می‌اندازد که واقعا حرف ندارد.

این روزها کجا زندگی می‌کنید؟

ــ من در تهران زندگی می‌کنم. مدت دو ماه در کشورم نبودم تا فیلم کپی برابر اصل را در ایتالیا بسازم. الان هم در جشنواره کن هستم ولی بعد به کشورم برمی‌گردم.

کار بعدی‌تان چیست؟

ــ فیلم بعدی‌ام کاری است که قبل از کپی برابر اصل می‌خواستم بسازم ولی ساخت آن به تعویق افتاد. عنوان آن فعلا «پدر و پسر» است. این فیلم را در ماه سپتامبر و با حضور یک بازیگر حرفه‌ای (حامد بهداد) شروع می‌کنم. گفتن اینکه موضوع این فیلم درباره چیست کار سختی است چون ساختار روایی ندارد، به همین دلیل فکر می‌کنم که بیشتر یک جور کار تجربی خواهد بود. ایده ساخت این فیلم چندین سال با من بوده. فکر کنم شرکت MK2 کار پخش بین‌المللی آن را برعهده خواهد داشت.

+ رضا فضل اله نژاد ; ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مادر

 دیشب هوس کردم "مادر" علی حاتمی را یک بار دیگر ببینم. شاید بار پانزدهم یا شانزدهم بود. البته به جز دفعاتی که تلویزیون ایران با جرح و تعدیل این شاهکار همیشه ماندگار حاتمی را پخش کرده. برای من "مادر" وقتی دیدنی تر است که دلم گرفته باشد و هوس گریه کرده باشم. مادر با آن موسیقی و بازی ها و دیالوگ های شعر گونه و کارگردانی و فیلمبرداری و البته دوبله بی نظیرش، خوراک لحظات دلتنگی است.  وقتی غلامرضا گم شده و مادر روی ایوان، سه برادر را نظاره می کند که می روند پیِ برادر کم حواسشان، این دیالوگ رقیه چهره آزاد، دل آدم را کباب می کند: ... چشم دروغ گو رسوا است، اما بچه می گه و مادر باور می کنه... برین پسرا پی برادرتون... خدا پشت و پناهتون. کجاست بره ی گم شده ی این گوسفند پیر صحرا؟ وقت ذبح نزدیکه و قربانی مشتاق و منتظر. برّک پروار من، غلامرضا...


ترنجبین بانو (سارا)، بعد ازمرگ هم اتاقی اش در آسایشگاه، فرزندانش را دور خودش جمع می کند تا در خانه ی پدری، در لحظات و ساعات پایانی عمرش یک بار دیگر همه خانواده کنار هم باشند. داستان فیلم از دوشنبه که مادر در آسایشگاه، به مرگ دوستش پی می برد شروع می شود و با مرگ خود وی در شب جمعه به پایان می رسد.

همسر ترنجبین بانو یا همان سارا (مادر) حسین قلی خان ناصری است در عصر پهلوی اول از دستور تیرباران متحصنین مسجد گوهرشاد سرپیچی کرده است و به همین دلیل در انتظار مجازات به سر می برد. حسین قلی خان برخلاف منصب نظامی اش لحنی شاعرانه دارد و در یک فلاش بک، که البته تنها حضور او در فیلم است با ترکیب ها و کنایات ادبی به هم کلامی با محبوب (ترنجبین بانو) مشغول می شود. او به همسرش می گوید: وقتی یک زن کدبانو در خانه داری، هر چه فقیر باشی توانگری، کدبانوی عاشق نیاز چندانی به رفتن بازار نداره... از برکت دست هاش مطبخ همیشه دایره و از حسن سلیقه اش، سفره، سفره ی ضیافت.

محمد ابراهیم که پسر بزرگتر خانواده است به شغل روده پاک کنی و صادرات به آلمان مشغول است. اما به قول خودش چون "زهتابی کفاف اردوی مفت خورهارو نمی ده" علاوه براین ، به کار بساز و بفروشی و هزار حرام و حلال دیگر هم مشغول است. نمونه ی یک تازه به دوران رسیده که برای رسیدن به ثروت بیشتر به بردار خودش هم رحم نکرده. محمد ابراهیم برای همه ی اعضای خانواده یک لقب انتخاب کرده است و در عوض همسرش طوبا هم او را بوفالو صدا می کند. این دیالوگش را خیلی دوست دارم: پرهیز مرهیزش می دین که چی؟ خورشید دم غروب آفتاب صلات ظهر نمی شه... مهتابی اضطراریه، دوساعته باتریش سه ست. حال و وضع ترنجبین بانو عینهو وقت اضافی بازی فیناله، آجیل مشکل گشاشم پنالتیه... گیرم که این جور وجودا موتورشون رولزرویسه، تخته گازم نرفتن سر بالایی زندگیو... دینامشون وصله به برق توکل... اینه که حکمتش پنالتیه...  یه شوت سنگین، گله...  گلشم تاج گله... قرمزته، آبی آبلیموجات!

امین تارخ "جلال الدین" مادر است، به قول غلامرضا که از حسین قلی خان (پدرشان) نقل می کند: "جلال الدین ملائکه است... مراقبش باشین" پسر شاعر مسلک خانواده که قرار است هر کلامی که از دهانش بیرون می آید کلام قصار باشد! جلال الدین به رغم روحیه ی لطیفش کارمند بانک است و در یک شرکت هم کارمی کند. به دلیل بدعهدی برادر مجبور شده درسش را در آلمان رها کند و به ایران برگردد. محمد ابراهیم او را آبلیموی حال بُر صدا می کند. این دیالوگ تارخ را هم خیلی دوست دارم: "آدم برهنه به دنیا می آد، برهنه هم از دنیا می ره... هر چه سبک بارتر بهتر... دنیا حکم دریا رو داره، زندگی زورق... آب در کشتی هلاک کشتیه... بحری بی جامه، امید نجاتش بیشتره تا مسافر با اثاث...

ماه طلعت که اکرم محمدی آن را بازی کرده، به عقد یک نجار ساده درآمده و به زودی بچه ی سومش را هم به دنیا می آورد. زنی که برای شوهرش ناز می کند و برای خان داداش، شیرین زبانی. میان اعضا خانواده تنها طلعت از آرامش نسبی برخوردار است و رابطه ی خوبی هم با مادر دارد.محمد ابراهیم او را زولبیا صدا می کند.

ماه منیر یا "بهار نارنجِ کیجا" که فریماه فرجامی آن را ایفا کرده ناشناس ترین فرد خانواده است که از اختلالات روانی رنج می برد. دو ازدواج ناموفق با حاج آقا زاویه و یک دکتر فرنگ نشین را پشت سر گذاشته. ماه منیر با استفاده از ثروتی که از طلاق هایش به دست آورده در ویلایش در شمال کشور زندگی می کند.

در آن سال ها همه جمشید هاشم پور را آرنولد سینما ایران می دیدند اما در مادر، ثابت کرد که توانایی های بیشتری دارد. جمال، بردار ناتنی خانواده که از همسر صیغه ای حسین قلی خان در زمان تبعید متولد شده است را بازی کرد. ناخدای کشتی است و فارسی را هم به سختی صحبت می کند و در فیلمنامه ی اولیه یک نریشن شاعرانه ی بلند به سبک مونولوگ های جلال الدین درباره ی رابطه اش با برادران وخواهران ناتنی داشته که در نسخه ی نهایی فیلم حذف شده است.
اکبر عبدی، مرد هزار چهره سینمای ایران، در مادر یکی از ماندگارترین نقش هایش را ایفا کرد؛ غلامرضا. پسر وسطی خانواده که از ناتوانی ذهنی رنج می برد و در بیشتر سکانس ها همدردی مخاطب را برمی انگیرد. محمدابراهیم که غلامرضا را سنجد می نامد عقده های فروخورده ی خود را با تحقیر و کتک زدن او رو می کند. غلامرضا در میان خواهران و برادران به ماه منیر علاقه و دل بستگی بیشتری دارد. فکر می کنم این دیالوگ را بیشتر ایرانی ها از حفظ باشند: "مادر مرد، از بس که جان ندارد".

یاد حاتمی گرامی و صد حیف که دیگر مثل او را نخواهیم داشت...

+ رضا فضل اله نژاد ; ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مرهم

با عیاس رنجبر رفتیم و فیلم مرهم را دیدیم. یک فیلم ارزان قیمت اما خوش ساخت و به لحاظ میزان تاثیر گذاری، فوق العاده تاثیرگذار.

مرهم دیدنی است انصافا...

 

با سینمای داودنژاد خیلی میانه خوبی ندارم، اما با خیلی از صاحب نظران که گفته اند بعد از "نیاز" این فیلم، فیلمی است که داود نژاد را به خودش برگردانده موافقم.

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

جدایی نادر از سیمین: تلخ اما شیرین

برای چهارمین بار "جدایی نادر از سیمین" اصغر فرهادی را دیدم. در این که این فیلم هم مثل "چهارشنبه سوری" و "درباره الی..." فیلم تلخ و گزنده‌ای است هیچ شکی نیست اما سطح تلخی هر یک از این سه اثر که گاهی از آنها با عنوان سه‌گانه هم یاد می‌شود متفاوت است.

در "چهارشنبه سوری" ما شاهد رخ دادن و شکل گرفتن قصه‌ای تلخ هستیم. قصه‌ای که تلخی آن در پایان فیلم و زمانی که به حقانیت شخصیتی که هدیه تهرانی آن را ایفا کرده پی می‌بریم به شدت افزون می‌شود.

"درباره الی..." آغاز شیرین و لذتبخشی دارد به طوری که بسیاری از کسانی که فیلم را دیده‌اند تا زمانی که "آرش" کوچولو در آب نیفتاده، دوست دارند در آن فضا باشند و آن صمیمت و دوستی را از نزدیک لمس کنند.

اما وقتی خبر رفتن و غرق شدن "الی" به تک تک‌مان شوک وارد می‌کند، تحمل ماجرا به شدت سخت می‌شود. در این فیلم بر خلاف "چهارشنبه سوری" ما فقط یک ناظر نیستیم بلکه خودمان را به عنوان یک کنشگر در موقعیت تک تک شخصیت‌ها قرار می‌دهیم. وجه بارز این فیلم قرار دادن مخاطب در موقعیتی است که باید "حدس بزند و همذات پنداری" کند. ما هم به مانند شخصیت‌های فیلم مدام در حال پیش‌بینی و آرزو کردن این هستیم که "کاش اتفاقی برای الی نیفتاده باشد" و "در مقام حدس زدن" بر می‌آییم و به هر ترتیبی شده نمی‌خواهیم باور کنیم که یک اتفاق بد، یک اتفاق تلخ رخ داده است. شهاب حسینی در یک دیالوگ گزنده اما به یاد ماندنی به ترانه علیدوستی می‌گوید:"یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی‌پایان است". خیلی کسانی که "درباره الی" را دیده‌اند هنوز هم دوست ندارند که باور کنند الی در دریا غرق شده و با خود می‌پرسند که آیا واقعا الی در دریا غرق شد؟

حالا و در "جدایی نادر از سیمین" ما با یک "جریان" و یک "زندگی" و "پروسه" تلخ و عذاب آور روبه‌روییم. اتفاق بزرگی مثل غرق شدن یک شخصیت (درباره الی) و یا برملا شدن واقعیتی مثل داشتن یک زن دیگر (چهارشنبه سوری) در کار نیست. ما با یک زندگی ملال آور روبه‌روییم. یک زندگی با جزییاتی که هر کدام می‌تواند عذاب آور باشند. فکرش را بکنید: زندگی با کسی مثل نادر به خودی خود تا چه حد می‌تواند عذاب‌آور باشد، یا نگهداری از فردی مثل پدر نادر که از بیماری آلزایمر رنج می‌برد چقدر با دردسر روبه رو خواهد بود. تلخی زندگی حجت و همسرش هم بماند که خود شرح مفصلی می‌طلبد. فنا شدن زندگی "ترمه" پیش روی تک تک کسانی که به پرده نقره‌ای سینما چشم دوخته‌اند هم مزید بر علت. از این دست مسایل در "جدایی نادر از سیمین" کم نیست.

توجه به این نکته هم جالب است: در آغاز فیلم ما می‌بینیم که سیمین درخواست طلاق داده و می‌خواهد که از نادر جدا شود، اما واقعیت چیز دیگری است. یکی از دردآورترین واقعیت‌ها هم همین است؛ سیمین نیاز به محبت دارد. او به دخترش ترمه گفته که اگر نادر از او بخواهد که بماند و نرود، خواهد ماند، اما نادر هرگز از سیمین این را نمی‌خواهد و به او نمی‌گو.ید که بماند. در واقع این نادر است که از سیمین جدا می‌شود یا بهتر است بگوییم جدا شده، ظاهرا مدت‌هاست که جدا شده.

در " جدایی نادر از سیمین" اصغر فرهادی به طرز ناجوانمردانه‌ای - روی این واژه اصرار دارم – ما را در مقام پیش‌بینی و قضاوت قرار داده و به عنوان یک قاضی روی صندلی سینما می‌نشاند. ما به عنوان مخاطب در لحظه لحظه فیلم در حال قضاوت هستیم و این قضاوت که معمولا درست از آب در نمی‌آید مثل یک خوره روح مان را می‌آزارد. حتی سکانس پایانی فیلم هم تکلیف را روشن نمی‌کند و طعمی تلخ از قضاوت و پیش‌بینی را به کام ما باقی می‌گذارد. به قول خود فرهادی: "داستان فیلم تلخ است چون صادق است و جعل نمی کند".

ایجاد این حس در درون مخاطب کار ساده‌ای نیست و باید گفت که فرهادی در روایت یک داستان صادق و گزنده و تلخ ماهرانه عمل کرده است.

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()