همین چند خط
|
||
چند وقتی است که یادداشت جدی و قرصی که خودم از خواندنش لذت ببرم ننوشتهام. نه اینکه سوژه نباشد، هست، اما آنقدر سطحی و دمِ دستی که انگیزهای برای پرداختن بهشان نیست. از چی بنویسم مثلن؛ خانهی سینما؟ وضعیت نشر و کتاب؟ قصهی ارز و دلار؟ یارانهها؟ انتخابات مجلس؟ دعواهای سیاسی؟ یا فیلمهای ندیده و کتابهای نخوانده و جاهای نرفتهام؟ اصلن برای چی باید نوشت؟
این همه نوشتهایم، همهمان، چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ جز این بوده که هِی گفتیم و هِی درد خودمان را تازه کردیم؟!
یکی از رفقا میپرسید "چرا چند وقتی است توی فیسبوک یا وبلاگت داری مطالب دیگران را انتخاب میکنی و منتشر، مثلن شعر و مصاحبه و گُزین گویه و اینها؟ چرا نمی نویسی؟"
ماندم، چی باید جواب میدادم؟
بگذریم...
ننه صنوبر مهدور 76 ساله مدتی است که با کشیدن نقاشیهای کودکانهی خود در محله یافتآباد و امامزاده حسن (ع) تهران به امرار معاش میپردازد... [منبع و عکسها: خبرگزاری مهر]
وقتِ سفر، به غیر از دیدن جاهای دیدنی و آثار باستانی و سر زدن به اماکن مشهور، پیدا کردن رستورانهای خوب و خوردن غذاهای محلی هم از اهم کارهام به حساب میآیند. البته در کنار اینها رفتن به قبرستانها را هم باید اضافه کنم. همین حالا که در تبریز هستم هم این سیاق را پیش گرفتهام. علیرغم سرمای هوا "اِل گلی" را برای بار چندم دیدم و همینطور چند تا از موزهها و مسجد کبود و خانهی مشروطه. قبرستان "بقاییه" هم از جاهایی بود که سر زدم. یکی از اقوام [که مرد بسیار نازنینی بود] در این قبرستان به خاک سپرده شده و همین بهانهای بود برای رفتن به "بقاییه".
چیزی که پیش از هر چیزی نظرم را به خود جلب کرد سنگ قبرهایی بود که سراسر خاطره بودند. قدمت را از نقطه نقطهشان میشد حس کرد.
بعد از تحریر: عکس ها مربوط به قبرهایی از قبرستان بقاییه هستند.





چند روزی بود که حال کاکتوسم خوب نبود. صبح کمی با هم صحبت کردیم. یک مقدار بهتر شده...
بهاش گفتم:
سلام / حال همهی ما خوب است / ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور / که مردم به آن شادمانی بیسبب میگویند / با این همه عمری اگر باقی بود / طوری از کنار زندگی میگذرم / که نه زانوی آهوی بیجفت بلرزد / نه این دل ناماندگار بیدرمان

اگر نمیخواهی بر تیرهبختی من گواهی دهی
خواهش دارم روبهروی من نمان، عبور کن،
کوچه را طی کن و در انتهای کوچه محو شو،
همانگونه که آدمهای خوشبخت محو میشوند.
[شعر: احمدرضا احمدی]
[عکس: عباس کیارستمی]
کسی مرگ دیکتاتورها را باور نمیکند. یا بهتر است بگویم کسی مرگ دیکتاتورها را زود باور نمیکند. دیکتاتورها همیشه زندهاند. سایهای از آنها را میشود همیشه حس کرد. از هیتلر گرفته تا همین قذافی، انگار همیشه در یک جایی از تاریخ حضور دارند و این حضورشان را به همه جای تاریخ تسری میدهند. آنها جوری رفتار کردهاند که نوعی هراس از اینکه مبادا خبر مرگشان واقعیت نداشته باشد، همیشه در وجود مردمشان هست. آنها جوری رفتار کردهاند که مردم باور کنند رهبرشان! هرگز نمیمیرد. آنها جوری رفتار کردهاند که انگار...
چه کسی باور میکرد صاحب چادرهای صحراییِ شاهانه، به دست چند جوان خشمگین که روزی ملت او محسوب میشدند این چنین خوار و ذلیل شود. چه کسی باور میکرد که چند جوان احساسی، چند گلوله ناچیز را توی بدن معمر، خالی کنند و بعد با جنازه او عکس یادگاری بگیرند.
موبایلها روشن میشوند و جنازه سوژه میشود!
معمر مُرد
من اما مرگ دیکتاتورها را دیر باور میکنم...


اینجا در خیابانی از شهر مشهد که پیش از این نامش "خیابان ارگ" بوده و کمی بالاتر از تنها کلیسای شهر مشهد که حالا ساختمانی است متروک که بعد از انقلاب تعطیل شده اما هنوز گنبد مخروطی شکلاش و صلیبهایش برافراشتهاند، یک کافینت هست که برای نوشتن جای بدی نیست. دفترچه یادداشتم البته توی جیبم خوب جا خوش کرده و گاه و بی گاه در آن چیزهایی مینویسم، اما اینجا، توی این کافینت یک حال و هوای دیگری هست.
توی این خیابان یک خانه قدیمی هم هست که "خانه ملک" نام گرفته. مرکز آفرینشهای هنری است و نمای جذابی دارد. خیلی عجیب است که برای دیدن این آثار کمتر کسی پیش قدم میشود؛ مثلا گنبد خشتی، گنبد هارونیه، موزه نادرشاه، مسجد هفتاد و دو تن، وکیل آباد و...
مفصلترش بماند برای موقع برگشت...

صبحِ تو بهخیر
که ساعت حرکت قطار را به من غلط گفتی
که من بتوانم یک روز دیگر در کنار تو باشم
دوستان من ساعت حرکت قطار را
در شب گذشته به من گفته بودند
بر شانههای تو خزه و خزان روییده بود
تو توانستی با این شانههای مملو از خزه و خزان
سوار قطار شوی
دستانت را تا صبح نزد من
به امانت نهادی
نان را گرم کردی به من دادی
دیگر در سکوت تو کنار میز صبحانه
ما طلاها و سنگهای فیروزه جهان را
تصاحب کردیم
سکوت تو را چون مدالی گرم و نایاب
بر سینه آویختم
هر روز در آینه به این سکوت خیره میشدم
سپس روز را آغاز میکردم
میخواستم زیر پای تو را پس از صبحانه
از آفتاب فرش کنم
دندانهای تو ارج و قرب فراوان داشت
که نان بیات شدهی خانهی مرا
گاز زدی
ما
من و تو
چگونه به صدای پرندگان رسیدیم
که کنار پنجره از سرما جان باختند
پرندگان بیآشیانه را همیشه دوست داشتی
اما دیگر عمر آنان تکرار نمیشد
همچنان که عمر من و تو هم
دیگر تکرار نمیشد
[احمدرضا احمدی / از مجموعهی ساعت ده صبح بود]
عکسها: فیلمِ باغ فردوس پنج بعدازظهر
این عکس یک عکس یادگاری است. عکسهای یادگاری را دوست دارم. عکسهای یادگاری یعنی یک دنیا زندگی که جمع شدهاند توی یک قاب. عکس یادگاری یعنی روزهایی که داشتی و با آنها زندگی میکردی، زندگی میکنی...
این عکس در شب... بماند. عکس یادگاریِ خوبی است.


گفتم مه من از چه تو در دام نیفتی ؟
گفتا: چه کنم دام شما دانه ندارد

شکستنیها شکستند
دلم را
هر جور که خواستید حَمل کنید...
دو روز است که باران، بیدریغ میبارد. یک سال بعد از زلزله بم بود که برای انجام یک پروژه تحقیقاتی که استادم آقای کریمیان متولی آن بود به بم رفتیم. شب اول اسکانمان در هتل آزادی بود که احساس کردم نفسام بالا نمیآید. رفتم توی محوطه باز هتل و آسمان را دیدم که میغرد و به زودی خواهد بارید. مرجان نبیزاده هم نخوابیده بود و آمده توی حیاط تا نفسی بگیرد. شاید تا خود صبح صحبت کردیم و فکر میکنم گریه...
هوای این دو روز به شدت یاد آن روزهای بم را در خاطرم زنده کرده. روز آخر، حضرت استاد شجریان را هم زیارت کردیم. سفر پُر خاطرهای بود.

وقتی که کودکی بودم
من آسمان را باز کردم
و چتر خواب خود را بافتم
پونهی چشم دو زن بودم
یکی مادرم و دیگری را نشناختم
روزنامهها را میدیدم
و نمیدانستم که روزی خبرهایشان برایم خاطره خواهد شد
نه بر درختی...
نه بر خانهای...
سیگار زندگی را با توتون مرطوبی پیچیدم.
من،
مادرم،
سفره نداشتیم
و روی زمین انباشته از خاک، چاشت میکردیم،
و اگر بود، در سفرهی گلدار زندگی را میچیدیم،
نه چون پراکندگی میوهها در بازار شهر...
اما زندگی من، هنگامی بسته شد که در آب حوض خود را دیدم.
ماهیها آن روز، با رنگ مرطوب زندگی
به گلگشت رفته بودند
[شعر: احمد رضا احمدی]
بعد از تحریر: عکسها [نیکلا سارکوزی] صرفا تزیینی نیستند، این عکسها را که دیدم و کنار هم گذاشتم با خودم گفتم واقعا گاهی شناخت آدمها دشوارتر از آن چیزی است که فکرش را بکنی؛ عاشق یا انقلابی یا دلقک؟!

دینداری به رنگ و رو، به لباس و تیپ، و به خیلی از چیزهایی که ما فکر میکنیم ارتباطی ندارد. "دل" کار خودش را بلد است...

پیر اگر باشم چه غم، عشقم جوان است ای پری / وین جوانی هم هنوزش عنفوان است ای پری
هر چه عاشق پیرتر عشقش جوانتر ای عجب / دل دهـــد تاوان اگـر تن ناتوان است ای پری
پیل مــاه و ســال را پهـــلو نمیکردم تهی / با غمت پهلو زدم، غم پهلوان است ای پری
هر کتاب تازهای کز ناز داری خود بخوان / من حریفی کهنهام، درسم روان است ای پری
یاد ایامی که دلها بود لبریز امیـد / آن اوان هم عمر بود، این هم اوان است ای پری
روح سهراب جوان از آسمان ها هم گذشت / نوشدارویش هنوز از پی دوان است ای پری
با نواهای جرس گاهی به فریادم برس / کین ز راه افتاده هم از کاروان است ای پری
کام درویشان نداده خدمت پیران چه سود / پیر را گو شهریار از شبرُوان است ای پری
بعد از تحریر: این عکس را چند خبرگزاری داخلی کار کرده بودند. یاد شهریار و شعری که در بالا آمده افتادم.

این عکس را 7 سال پیش گرفتم. با بچههای دانشگاه رفته بودیم اردوی علمی؛ کرمان. یکی از لذتبخشترین سفرهایی بود که تا به امروز تجربهاش کردهام. بعد از آن سفر، فکر میکنم چهار بار دیگر هم رفتهام کرمان، اما واقعیت این است که از هیچکدام لذت نبردم. هر بار به همان جاهایی که با دوستانم سرک کشیده بودیم سرک کشیدم اما...
این عکس را وقتی داشتیم به طرف میمند میرفتیم، در یک کاروانسرای قدیمی گرفتم. پشت دوربین، داشتم با یکی از عزیزترین دوستانم که این روزها فاصلهی بینمان خیلی زیاد شده گپ میزدم. این عکس حاصل گفتگوی ما و در واقع یکجور نگاه مشترک یا زاویه مشترکی است که در آن لحظه به آن رسیده بودیم.
دلم برای آن روزها، دلم برای خودم، برای آن دوستم که هنوز هم وقتی به او فکر میکنم قلبم میتپد، تنگ شده. کلا دلتنگم...
از این ایمیل های تبلیغاتی حرص در آر حتما داشته اید. دیروز یکی از همین نوع ایمیل ها داشتم که قبل از معرفی کالای تبلیغاتی اش، عکس هایی از زنان نظامی در سراسر دنیا را به نمایش گذاشته بود. عکس زیر را نمی دانم چه کسی و در کجا گرفته اما از ظاهر عکس پیداست که باید برای یکی از کشورهای افریقایی باشد.
به چهر زن نظامی نگاه کنید؛ بی توجه به دو نفری که پشت سرش ایستاده اند و انگار شاهد یک اتفاق یا انجام کاری توسط کسی هستند، مستقیم توی لنز دوربین نگاه کرده و دارد لبخند می زند. لبخندی که من به واقعی بودن آن خیلی اطمینان ندارم. نه اینکه عکاس گفته باشد که لبخند بزند، نه، منظورم این است که این لبخند از سر شادی نیست قطعا. یک جور درد پشت آن پنهان است. نگاه متعجب بچه ای که به کمر زن بسته شده هم که با نوعی پرسشگری همراه شده جالب است. به غیر دو تا بقچه ای که توی کادر هست، یک اسلحه و یک سیگار، از دیگر اجزا و اشیا این عکس اند که خیلی لاقید توی دستان پیرِ و چروک زن جا خوش کرده اند. حالت گرفتن سیگار توسط زن، دستان زن روشنفکری را توی ذهنم تداعی می کند که قرار است در دست دیگرش قلمی باشد برای نوشتن چیزهای روشنفکرانه. اما اینجا در دست دیگرِ زن، اسلحه ای بی رحم قرار خواهد گرفت برای از پا در آوردن...
ترکیب غریبی است؛ اسلحه، بچه، سیگار، بقچه ها، زن نظامی لبخند به لب، و تا زن سیاهِ چاقِ نظامی که دارند صحنه ای را که ما نمی بینیم نظاره می کنند. شاید کشته شدن یک اسیر یا جان دادن یک هم رزم. چیزهایی کاملا معمولی در کشوری جنگ زده!
