همین چند خط
|
||
"خوشبختانه مرشدی داشتم که سالها با او زندگی کرده بودم. او قلندری بود با دیدگاهی بسیار وسیع که ذهنیتاش در هیچ ظرفی نمیگنجید و انگار روح مولانا در او دمیده شده بود. ایشان همیشه در کنار من بودند و همیشه به من
تذکر میدادند که نکند با یک تشویق مغرور و با یک شکست و ناکامی مایوس شوم. میگفتند هنرمند اگر مغرور شود کارش تمام است. تو باید دائم کار کنی تا باور و اعتقاد هنریات تقویت شود. وقتی به هنرت و به خودت ایمان داشته باشی نه یک شکست تو را از پا میاندازد و نه یک تشویق تو را مغرور میکند. این نظر ایشان در همه زندگی آویزه گوشم بود. ایشان تا سن پنجاه و دو سالگی با من همراه بودند و بعد از آن متاسفانه فوت کردند... او یک دایرهالمعارف بود، هم شاعر، هم ادیب و هم قلندر و عارف و درویش واقعی، نه از این درویشهای ظاهری، او درویشی بود که همه چیز را به قلب و سینه میسپرد. من از نوجوانی عاشق عرفان بودم اما ایشان مرا حتا از رفتن به خانقاه منع کرد و گفت خانقاه، سینه توست و بعد شعر مولانا را برایم خواند: «در خانقاه سینه، غوغاست فقیران را» گفت خانقاه تو درون توست و آنجاست که باید همه این اتفاقات بیافتد."
شهرام ناظری/گفتگو با آرش نصیری/ماهنامه تجربه/شماره چهارم
بعد از تحریر:یک روز زمستانی در سال 86 یا 87 بود. برای دیدن مرجان شیرزاده به خیابان قائم مقام رفته بودم. مقابل تهران کلینیک استاد شهرام ناظری را دیدم و به رسم ادب و احترام نزدیک شدم و سلام کردم. انتظار نداشتم که ایشان هم به سمت من بیایند و در مصافحه پیش قدم شوند. حرف خاصی برای گفتن نبود، آرام گفتم: "استاد درست گفتهاند که درخت هر چه پربارتر، افتادهتر" و ایشان هم با لبخندی از سر محبت، دستی به شانهام زدند و گفتند: "ممنونم".
چند شب پیش به یک بزم دوستانه دعوت شده بودم. یک نفری که سهتار میزد و آواز میخواند هم بالای مجلس نشسته بود؛ با تکبر و نخوت و غروری که انگار هر چه صدای عالم است یکجا در حنجره ایشان جمع شده. چنان از سر کبر دیگران را نظاره میکرد و از احوالپرسی با میهمانان امتناع، که به معنای واقعی کلمه حالم داشت به هم میخورد. با افسوس یاد حضرات اساتید شجریان و ناظری افتادم که در مردمداری و محبت به مخاطبانشان نمونهاند. یادم نمیرود که استاد شجریان وقتی دید ماموران حراست کنسرت، جوانی را که به قصد ابراز ارادت به ایشان روی سن آمده بود گرفتند وخود استاد نزدیک رفت و روی جوان را بوسید و با او خوش و بش کرد. درست گفتهاند که درخت هر چه پربارتر، افتادهتر!