همین چند خط
|
||
به دستهام نگاه کن میلرزند
اگر ممکن است دیگر روبهروی من سبز نشو
من از این بیداریهای شبیه به خواب میترسم
بارانیاَم را پوشیدم / باران نبارید اما / آفتابِ یخ / آفتابِ مثلِ مترسک / همینطور تویِ آسمان کشیک میکشید / تو آمدی / من کفشهام را تازه خریده بودم / هوا سرد بود / یقهی بارانی را بالا زدم / آفتاب بود / و ابری نه / تو کفشهام را دیدی / صورتم / صورتم را نگاه نکردی / صورتم پیر شده بود / صورتم چروکیده بود / چشمهام اما هنوز برق داشت / تو دلت را جا گذاشته بودی کنار شومینهیِ گرم خانهی لواسانتان / من میلرزیدم / از سرما نبود / از عشق بود...
در راه عشق هر چه قدم بیشتر زدم / از خار غم، به جان و جگر نیشتر زدم
از عشق او نصیب من این شد، که در غمش / گـَه پیرهن دریدم و گاهی به سر زدم
علی نظمی تبریزی
دانستهام غرور خریدار خویش را / خود همچو زلف میشکنم کار خویش را
هر گوهری که راحت بیقیمتی شناخت / شد آب سرد، گرمی بازار خویش را
در زیر بار منت پرتو نمیرویم / دانستهایم قدر شب تار خویش را
زندان بود به مردم بیدار، مهد خاک / در خواب کن دو دیدهی بیدار خویش را
هر دم چو تاک بار درختی نمیشویم / چو سرو بستهایم به دل بار خویش را
از بینش بلند، به پستی رهاندهایم / صائب ز سیل حادثه دیوار خویش را
[صائب تبریزی / میرزا محمّدعلی صائب تبریزی در حدود سال ۱۰۰۰ هجری یا یکی دو سال بعد از آن در تبریز زاده شد و هشتاد سال زندگی کرد]

چه بیتابانه میخواهمت
ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!
چه بیتابانه تو را طلب میکنم!
بر پشت سمندی
گویی، نو زین
که قرارش نیست
و فاصله
تجربهئی بیهوده ست
بوی پیرهنت
اینجا، و اکنون...
کوهها در فاصله
سردند
دست، در کوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را میجوید
و به راه اندیشیدن
یأس را، رج میزند
بینجوای انگشتانت
فقط...
و جهان از هر سلامی خالی است
[احمد شاملو]
شادی را از یاد مبر
تا وقتی روی خاک ایستادهای
تا وقتی نسیم چهرهات را نوازش میکند
تا وقتی نفس تازه میکنی زیر آسمان آبی بیکران
تا وقتی تبرها خفتهاند [بلاگادیمیتروا / شاعر بلغار]
سهم من از غم: یک دنیا
سهم تو از شادی: بیحساب.
تو را نمیدانم
من اما
حاضرم تمام غمهام را با تو قسمت کنم [زمستان 87 / کوهرنگ]
اگر تمام کتابهای چاپ شده همزمان به فروش برسند، باز هم مبلغ تمامشده آن از هزینه سیگاری که در طول سال در ایران دود میشود، پایینتر است. این یک خبر نیست، یک واقعیتِ شِبهِ فاجعه است که مدیر انتشارات نص آن را بیان کرده.
جالبتر آنکه قیمت کل کتابها ـ بهجز کتابهای درسی ـ در سال به چیزی در حدود ٧٠٠ میلیارد تومان میرسد که اگر تمام این کتابها به فروش برسد، هزینه آن تنها یکچهارم هزینه مصرفی سیگار در یک سال است.
یعنی سیگاریهای ما خیلی بیشتر از اهل کتاباند و این نباید خیلی تعجب برانگیز باشد. جامعه ما در سال حدود سه هزار میلیارد تومان برای سیگار مصرف میکند که با توجه به توسعه کتاب در جامعه، هنوز هم سهم اقتصاد نشر در مقایسه با بخشهای دیگر، سهم کوچکی است.
در سال حدود ۶٠ هزار عنوان کتاب به چاپ میرسد که حدود ٢٠هزار عنوان از این تعداد چاپ اول و بقیه تجدید چاپ هستند. در دنیا ١٠ بخش برای کتابها درنظر میگیرند که در ایران با جداسازی کودک و نوجوان، به عدد ١١ رسیده. بیشترین درصد بین بخشها مربوط به بخش دین است که ١۵ درصد را به خود اختصاص داده است. نکته دیگر اینکه در کشورمان تعداد ناشران بیش از کتابفروشیهاست.
تنها آماری که بعد از آمار تورم موجب آزارم میشود میزان و سرانه مطالعه در کشور است. آمارهای متفاوتی در این زمینه وجود دارد اما بر اساس آخرین آمار وزارت ارشاد، سرانه مطالعه برای هر نفر ١٨ دقیقه در روز است که در کشورهای پیشرفته دو و نیم تا سه برابرِ این میزان رواج دارد.
حالا اگر ما کتابخوانها [بدون تعارف و شکسته نفسی] نبودیم که آمار خیلی خرابتر از این حرفها بود!
[.]
بگذریم. شدم مثل پیرمردهای غُرغُرو!
یک شعر از فاضل نظری:
پس شاخههای یاس و مریم فرق دارند
آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند
شادم تصور میکنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند
برعکس میگردم طواف خانهات را
دیوانهها آدم به آدم فرق دارند
من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارند
بر من به چشم کشتة عشقت نظر کن
پروانههای مرده با هم فرق دارند
بعد از تحریر: خیلی پراکندهگو شدم. می دانم...
اگر بگویم سهشنبهای که گذشت برای من یکی از بهترین روزهای سال نود بود اغراق نکردهام. در یک روز سرد، واقعا یک روز سرد پاییزی که وقتی "ها" میکنی دنیایی از بخار از دهانت خارج میشود بهترین خبری که میتواند سر حالت کند این است که قرار است با یکسری از دوستان زمان دانشگاه دوره بنشینید و گپ بزنید. همین است که میچِپی توی کافه تریای فرهنگسرای ارسباران که هیچ وقت خدا خاطرهی خوبی از آنجا نداشتهای، اما حالا و در یک روز خوب پاییزی که با "ها" کردن بخار از دهانت بیرون میزند، قرار است که از فضای این کافه برای خودت یک دنیا خاطره بسازی و از نشئگی آن مدتها لذت ببری.
قرار به همت لیلا بود که برقرار شده بود. مثل همیشه با کمی تاخیر [اگر نیم ساعت را "کمی" لحاظ کنیم] رسیدم. دستهام معمولا یخ نمیکنند مگر وقتی قرار است دوستی قدیمی را ببینم. همین چند وقت پیش بود که با یکی از رفقای دوره دبستان که حالا توی یکی از شهرهای کرمان مقامی هم دارد، قرار داشتیم. بعد از 20 و اندی سال و من نه دستهام که تمام تنم یخ کرده بود.
حالا در یک روز سرد پاییزی این سرما و یخ زدگی دو چندان شده بود و البته چهقدر لذتبخش. نشسته بودند پشت یکی از میزهای نزدیک در خروجی سمت خیابان. لیلا و الدوز را همان اول شناختم، منیژه فلاحی را اما کلا فراموش کرده بودم. چیزی مثل یک یاد فراموش شده، یک غبار توی ذهنم بود اما در همین حد بود و نه بیشتر. الدوز هم دو نفر از دوستانش را دعوت کرده بود که هر دو هم اهل فضل و علم بودند.
ذوقزدگی من دقیقا مثل نگرانیهام که همه متوجهاش میشوند، تابلو و عیان است. از هیجان و ذوقزدگی توی پوست خودم نمیگنجیدم. با خودم گفتم اگر تمام بچههای دوره دانشگاه بودند چه میکردم. همه این حالاتم را فهمیده بودند.
دوره [گروه] ما مثل یک خانواده بود. من در تمام 4 سالی که مشغول درس [زندگی] بودم، علیرغم مشکلات عدیدهای که همواره پیش روم بود، داشتم لذت میبردم، و بعد از 5 - 6 سال، دوباره چند نفر از اعضا آن خانواده دور هم جمع بودند.
حرفها تمامی نداشت، یعنی داشت ما نمیخواستیم تمامشان کنیم. منِژه زودتر رفت و بعدتر بابک امینی آمد؛ با همان شور و شوق و انرژی سالهای پیش که من در خودم دیگر سراغ ندارم.
از آن لحظاتی بود که دوست نداشتم چیزی به اسم تیک تاک ساعت وجود میداشت، اما داشت. بیرون، هوا عزمِ باران کرده بود، و این یعنی تکمیل عیش. من به باران ایمان دارم، به اجابت خواستهها در باران؛ خواستم...
تا رسیدن به خانه هم حرف زدیم. من و بابک و الدوز، وَ چه خاطرهای.
یاد شعر / متن شهیار قنبری افتادم:
انشای تابستانی - دوباره از مینا بنویسید...
ما شبها درپشه بند میخوابیدیم تا مینا دختر همسایه را پیش از خواب سیر تماشا کنیم و بعد...

چند روزی بود که حال کاکتوسم خوب نبود. صبح کمی با هم صحبت کردیم. یک مقدار بهتر شده...
بهاش گفتم:
سلام / حال همهی ما خوب است / ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور / که مردم به آن شادمانی بیسبب میگویند / با این همه عمری اگر باقی بود / طوری از کنار زندگی میگذرم / که نه زانوی آهوی بیجفت بلرزد / نه این دل ناماندگار بیدرمان

اگر نمیخواهی بر تیرهبختی من گواهی دهی
خواهش دارم روبهروی من نمان، عبور کن،
کوچه را طی کن و در انتهای کوچه محو شو،
همانگونه که آدمهای خوشبخت محو میشوند.
[شعر: احمدرضا احمدی]
[عکس: عباس کیارستمی]

صبحِ تو بهخیر
که ساعت حرکت قطار را به من غلط گفتی
که من بتوانم یک روز دیگر در کنار تو باشم
دوستان من ساعت حرکت قطار را
در شب گذشته به من گفته بودند
بر شانههای تو خزه و خزان روییده بود
تو توانستی با این شانههای مملو از خزه و خزان
سوار قطار شوی
دستانت را تا صبح نزد من
به امانت نهادی
نان را گرم کردی به من دادی
دیگر در سکوت تو کنار میز صبحانه
ما طلاها و سنگهای فیروزه جهان را
تصاحب کردیم
سکوت تو را چون مدالی گرم و نایاب
بر سینه آویختم
هر روز در آینه به این سکوت خیره میشدم
سپس روز را آغاز میکردم
میخواستم زیر پای تو را پس از صبحانه
از آفتاب فرش کنم
دندانهای تو ارج و قرب فراوان داشت
که نان بیات شدهی خانهی مرا
گاز زدی
ما
من و تو
چگونه به صدای پرندگان رسیدیم
که کنار پنجره از سرما جان باختند
پرندگان بیآشیانه را همیشه دوست داشتی
اما دیگر عمر آنان تکرار نمیشد
همچنان که عمر من و تو هم
دیگر تکرار نمیشد
[احمدرضا احمدی / از مجموعهی ساعت ده صبح بود]
عکسها: فیلمِ باغ فردوس پنج بعدازظهر
[برای شهباز سلمانی]
دوست داشتن ات
جرم است اگر
متهم که نه
مجرمم
هر جور دلت خواست
مجازاتم کن

حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را
در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آن قدر بمیرم
تا زنده شوم
[شعر از: احمد رضا احمدی]
[برای صابر ساده]
من از تمام فیزیک
شیفتهی "گریز از مرکز" اش شدهام،
قطعیتی نیست اما
شاید
به جایی
حوالی دایره احساسات تو
پرتاب شوم
نیاسر / کاشان / اولِ مهرِ نَود
[خیلی حس دردآوری است که هر کجا که هستی، چشم ات به دنبال کسی باشد که فکر می کنی او هم به دنبال توست. برای کسی که چشم ام همیشه به دنبال اوست...]
ای بزرگ موندنی، ای طلایهدار روز
سایهگستر رو تنِ از گذشته تا هنوز
ای صدات صدای نور، تو شب پوسیدنی
ای سخاوت غمت، بهترین بوسیدنی
واسه این شرقی تن داده به باد، تو گوارایی حس وطنی
تو شقاوت شب قرن یخی، تو شکوفایی تاریخ منی
اگه شعرم زمزمه توی بازار صداس
تپش قلبم اگه پچ پچ شاپرکاس
تو رو فریاد میزنم، ای که معجزهگری
ای که این شب زده رو به سپیده میبری
ای تو یاور بزرگ همه قلبای شکسته
ای تو مرهم عزیز هر چی دست پینه بسته
رو کدوم قله نشستی تو که دنیا زیر پاته؟
غصهی دستای خالی لرزش پاک صداته
توی قرن دود و آهن، تو رسول گل و نوری
تو عطوفت مسلم، تو حقیقت غروری
تو مفسر محبت، تو طلایهدار صبحی
فتح تاریخی من! تو خود سردار صبحی
اسم تو اسم شب من، به شکوه اسم اعظم
متبرک و عزیزی، مثل سجدهگاه آدم
واسه این شرقی تن داده به باد، تو گوارایی حس وطنی
تو شقاوت شب قرن یخی، تو شکوفایی تاریخ منی

گفتم مه من از چه تو در دام نیفتی ؟
گفتا: چه کنم دام شما دانه ندارد

شکستنیها شکستند
دلم را
هر جور که خواستید حَمل کنید...
دیشب دوباره خوابت را دیدم،
تو با خواهرت، طبقهی بالای خانهی ما بودی
و من
نمیدانم چرا
اما داشتم میرفتم پشت بام...
خواهرت درِ خانه را نیمه باز کرده بود.
تو از پشت در سلامم کردی و بعد
در باز شد
بازِ باز
و تو عریان بودی.
همین طور بی قید ایستادی
و من دستپاچه شدم.
گفتی برای شام پیش تو بیایم
گفتی در را نخواهی بست
گفتی نیمه شب که همه خوابند بیایم...
نمیدانم چرا
اما ترسیدم.
و از ترس، از خواب پریدم...
باور کنید!
بعد از تحریر: عکس صرفا تزیینی است. رضا کیانیان پشت به دوربین در نمایشگاه عکس خود با عنوان "قار سوم".

وقتی که کودکی بودم
من آسمان را باز کردم
و چتر خواب خود را بافتم
پونهی چشم دو زن بودم
یکی مادرم و دیگری را نشناختم
روزنامهها را میدیدم
و نمیدانستم که روزی خبرهایشان برایم خاطره خواهد شد
نه بر درختی...
نه بر خانهای...
سیگار زندگی را با توتون مرطوبی پیچیدم.
من،
مادرم،
سفره نداشتیم
و روی زمین انباشته از خاک، چاشت میکردیم،
و اگر بود، در سفرهی گلدار زندگی را میچیدیم،
نه چون پراکندگی میوهها در بازار شهر...
اما زندگی من، هنگامی بسته شد که در آب حوض خود را دیدم.
ماهیها آن روز، با رنگ مرطوب زندگی
به گلگشت رفته بودند
[شعر: احمد رضا احمدی]
بعد از تحریر: عکسها [نیکلا سارکوزی] صرفا تزیینی نیستند، این عکسها را که دیدم و کنار هم گذاشتم با خودم گفتم واقعا گاهی شناخت آدمها دشوارتر از آن چیزی است که فکرش را بکنی؛ عاشق یا انقلابی یا دلقک؟!
امروز سالمرگ مهدی اخوان ثالث است. در اسفند 1307 در مشه
د متولد شد و در 4 شهریور 1369 در تهران از دنیا رفت.
یادهای دگر ، چو برق و چو باد
یاد تو پرشکوه و جاوید است
و آشنای قدیم دل ، اما
ای دریغ ! ای دریغ ! ای فریاد
با دل من چه می تواند کرد
یادت ؟ ای باد من ز دل برده
من گرفتم لطیف، چون شبنم
هم درخشان و پاک ، چون باران
چه کنند این دو، ای بهشت جوان
با یکی برگ پیر و پژمرده؟
"جدایی نادر از سیمین" را دوباره در سینماها و در قالب طرح اذان تا اذان اکران کردهاند. این طرح اذان تا اذان هم انصافا ابتکار جالبی بود. دو - سه سالی است که اجرا میشود و مردم هم استقبال کردهاند. بگذریم از این که عدهای هم مثل فرج اله سلحشور پیدا میشوند و به هر قیمتی هست تلاش میکنند کمدیِ رمانتیک "یوسف پیامبر" را در سینما به خورد مردم بدهند. پارسال فیلم هایی از داریوش مهرجویی (هامون) و علی حاتمی (مادر) اکران شدند و خوب هم دیده شدند و حالا اکران دوباره "جدایی نادر از سیمین" اتفاقی است که کمتر در سینمای ما سابقه داشته، چون یکی - دو ماه بیشتر نیست که از اکران آن میگذرد. فیلم در اروپا هم حضور موفقی داشته و توانسته برای سینمای ایران کسب آبرو کند.
[.]
دیروز خبر تاسفباری خواندم؛ خودکشی نزدیک به 952 نفر در سه ماه نخست امسال. از این تعداد 678 نفر مرد بودهاند و مابقی، یعنی 274 نفر دیگر زن. سال گذشته تعداد خودکشیها [واحد شمارش خودکشی چیست؟] در مجموع به 3649 رسیده و این نشان دهنده رشد 9/4 درصدی میزان خودکشی در سال جاری است. درباره نحوه خودکشیها و یا سن افرادی که خودکشی کردهاند اطلاعاتی ارائه نشده اما در همین دو ماه گذشته شخصا 3 مورد خودکشی را در محل خودمان شاهد بودم. سن هیچکدامشان به 24 نمیرسید.
مادربزرگم میگفت: "کسی که خودکشی کنه مغضوب خداست، تا قیام قیامت روحش بین زمین و آسمون معلقه!" با این حساب تا چند وقت دیگر بین زمین و آسمان جایی برای تردد ارواح نخواهد ماند!
[.]
هیچ توضیحی ندارم: ترسیتا، راهبه اسپانیایی 103 ساله که طی 84 سال گذشته تمام زندگی خود را پشت دیوارهای صومعهای در شمال مادرید به گوشهنشینی پرداخته قرار است طی چند روز آینده برای دیدار با پاپ از صومعه خارج شود. این راهبه 103 ساله کاتولیک از زمانی که 19 ساله بوده، وارد صومعه شده و تاکنون از آن خارج نشده است. وی 16 آوریل 1927 وارد صومعه شده است، همان روزی که یوزف راتزینگر پاپ بندیکت شانزدهم کنونی در آلمان متولد شد. راهبه ترسیتا از آن زمان تاکنون در صومعه بوده و تنها بین سالهای 1936 تا 1939 در زمان جنگ داخلی اسپانیا چند ساعت را بیرون از صومعه گذرانده است. ماریا، از مدیران این صومعه اعتقاد دارد که ترسیتا این سفر را با چشمهای بسته طی میکند تا در راه هیچ چیز وی را به خود معطوف نکند.
[.]
ما در عصر احتمال به سر میبریم / در عصر شک و تردید / در عصر پیشبینی وضع هوا / از هر طرف که باد بیاید / در عصر قاطعیت تردید / عصری که هیچ اصلی / جز اصل احتمال، یقینی نیست / اما من / بینام تو / حتی / یک لحظه احتمال ندارم / چشمان تو / عینالیقین من / قطعیت نگاه تو / دین من است / من از تو ناگزیرم / من / بینامِ ناگزیر تو میمیرم [قیصر امینپور]

پیر اگر باشم چه غم، عشقم جوان است ای پری / وین جوانی هم هنوزش عنفوان است ای پری
هر چه عاشق پیرتر عشقش جوانتر ای عجب / دل دهـــد تاوان اگـر تن ناتوان است ای پری
پیل مــاه و ســال را پهـــلو نمیکردم تهی / با غمت پهلو زدم، غم پهلوان است ای پری
هر کتاب تازهای کز ناز داری خود بخوان / من حریفی کهنهام، درسم روان است ای پری
یاد ایامی که دلها بود لبریز امیـد / آن اوان هم عمر بود، این هم اوان است ای پری
روح سهراب جوان از آسمان ها هم گذشت / نوشدارویش هنوز از پی دوان است ای پری
با نواهای جرس گاهی به فریادم برس / کین ز راه افتاده هم از کاروان است ای پری
کام درویشان نداده خدمت پیران چه سود / پیر را گو شهریار از شبرُوان است ای پری
بعد از تحریر: این عکس را چند خبرگزاری داخلی کار کرده بودند. یاد شهریار و شعری که در بالا آمده افتادم.
هنگام هنگامه سفر بود
من در جنوب نقش جنون دیدم
آمیزه های آتش و خون دیدم
و میل به جنایت
و میل به
جنایت تنها
در جان جانیان خطرناک نیست
از چشم من زبانه کشید آتش
این خشم شعله ور
هنگامه سفر
گهواره فلزی دریایی
می بردم آن زمان
تا ساحل جزیره آغشته با جنون...
ادامه ...به یاد احمد رضا احمدی

قلب تو هوا را گرم کرد
در هوای گرم
عشق ما تعارف پنیر بود و
قناعت به نگاه در چاه آب.
مردم که در گرما
از باران می آمدند
گفتی از اتاق بروند
چراغ بگذارند
من تو را دوست دارم.
ای تو
ای تو عادل
تو عادلانه غزل را
در خواب
در ظرف های شکسته
تنها نمی گذاری
در اطراف انفجار
یک شاخه ی له شده ی انگور است
قضاوت فقط از توست.
شاخه ی ابریشم را از چهره ات بر می دارم
گفتم از توست
گفتی: نه، باد آورده است.
هنگام که در طنز خاکستری زمستان
زمین را تازیانه می زدی
خون شقایق از پوستم بر زمین ریخت.
چهارده مرداد هر سال یادآور رفتن "حسین پناهی" از جمع زمینی هاست. مرداد 1383 بود که خبر آمد پناهی در خانه اش در یوسف آباد تهران از دنیا رفته و ... بعد در شهر سوق از توابع شهرستان کهگیلویه آرام گرفت.
گفت:
حرمت نگه دار
کاین اشک ها
خون بهای عمر رفته من است...
هفته پیش بزرگداشتی برای این هنرمند فقید کشورمان برگزار شد که ظاهرا موجبات ناراحتی خانواده اش را فراهم کرده بود. آنها در یک نامه که رنگ و بوی اعتراض و ناراحتی داشت گفته بودند: «قرار نیست وقتی یک نفر از دنیا میرود، همهاش در مورد زندگی خصوصیاش گفته شود و اینکه چه چیزهایی داشته و نداشته است. هرچند حسین پناهی خودش بارها گفته است «دوست ندارم کسی بر داشتهها و نداشتههایم آخ و اوخ کند». حسین پناهی علاوه بر زندگی شخصیاش، کارهای باارزش بسیاری انجام داده که میتوان بعد از مرگ او، از آنها با افتخار سخن گفت. اگر قرار است از کسی یاد کنیم، باید برویم دنبال شناسنامهاش، شناسنامه یعنی حقیقیترین چیزها، یعنی آثار، نوشتهها، شعرها و بازیها، وقتی میخواهیم از حسین پناهی سخن بگوییم، چه برای کسی که او را میشناسد و چه کسی که نمیشناسد، باید توانایی این را داشته باشیم که لااقل یک ذهنیت تازهای از حسین پناهی برایش بهوجود آوریم تا چیز تازهای بیاموزد یا حداقل اینکه ما بهعنوان گوینده توانسته باشیم، حق مطلب را ادا کنیم، اینکه یادمانی گرفته شود و یکی بهدلیل ناآگاهی و کمسن و سالی و یکی بهدلیل غرضورزی و دیگری بهدلیل عدم حضور خانواده (که خود دلایل بیشماری دارد) شروع به صحبت کردن، کنایه زدن و خاطره تعریف کردن کند و دیگران برایشان کف بزنند، نه در شأن حسین پناهی و نه در شأن فرهنگ و هنر استان کهگیلویه و بویراحمد است، حداقل این را همه میدانند که مسائل خصوصی و شخصی هر کسی مربوط به خود آن شخص است.»
[خاطره1]
دو - سه سال قبل از فوت حسین پناهی در غرفه دارینوش در نمایشگاه بین المللی کتاب بود که او را دیدم و کتاب دو مرغابی در مه را با امضا خودش گرفتم. باید اعتراف کنم که در آن موقع پناهی را مثل حالا نمی شناختم.
[خاطره2]
اکبر عبدی خاطره جالب و در عین حال تکان دهنده ای از پناهی تعریف کرده که ذکر آن خالی از لطف نیست: «یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن، قبلا کاپشن قشنگی به تن داشت. گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما میخوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟ گفتم: آره. گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرِ راه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. من فقط دوستش داشتم.»
یادش گرامی.
دوم مرداد سالروز درگذشت احمد شاملو...

ادامه ...
سلام , خداحافظ
چیزی تازه اگر یافتید
بر این دو اضافه کنید
تا بل
باز شود این در گم شده بر دیوار....
...
امشب هم گذشت و کسی ما رو نکشت
...
دل بده تا پته دلمو واست رو کنم
میدونی؟
همیشه این دلم به اون دلم میگه
دکی
تو این دنیای هیشکی به هیشکی
این یکی دستت باید اون یکی دستتو بگیره
ورنه خلاصی
خلاص! [حسین پناهی]
شب است و منتظرم تا که یار در بزند
خدای من! نکند که آفتاب سر بزند
اگر چه هر نگهش یک ضرر به جان من است
خدا کند که همیشه به ما ضرر بزند
صبح پبش روح اله بودم. البته دقیقترش می شود "حضرت استاد روح اله دلخانی". صحبت از هر جایی و هر دری شد و چه لذتبخش... شرح ماوقع بماند برای خودم. بعضی چیزها نگفتنی است، یعنی گفتنی است اما نگویی بهتر است. از "لیلی" صحبت به میان آمد و ... .
علی ایحال از عکس استاد حظ ببرید تا بعد.
از در درآمدی و من از خود به درشدم
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر می دهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بی خبر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
...
آب را آسمان اگر
از تو می کند دریغ
رود و چاه و چشمه نیز
بحر بی کرانه هم
غم مخور گل غریب
چشم من نمرده است
شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو بوده به دیگران برسد
اگر شب خواب یار ببینی و از سر صبح دلت گرفته باشد و ظهر هوای سعدی بکنی، یعنی: "بیچاره این دل ناماندگار بی درمان".
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی
دم به کله میکوبد و
شقیقه اش دو شقه میشود
بی آنکه بداند
حلقه آتش را خواب دیده است
عقرب عاشق.....
در آن ساعات دهشتناک
که از فرط حسد
آدم
به جز خود را نمی بیند
تو را می بینم
و
به دالان جدایی از زمینی ها باز می گردم
[ امان از دست حاسدان ]

شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من نگاه کن
چشم اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
به یاد حسین پناهی...

- «به کجا چنین شتابان؟»
گوَن از نسیم پرسید.
- «دل من گرفته زینجا،
هوس سفر نداری
زغبار این بیابان؟»
- «همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم....»
- «به کجا چنین شتابان؟»
- «به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم.»
- «سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها، به باران،
برسان سلام ما را.»
با دلی پُر، در یک روز گرم بهاری، توی یک کافه که با کولر خنک شده و بلکه سرد... تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...
قاب مشکی روی گوشیم میبندم
این رخت عزاست به احترام تماسهای از دست رفته!
دیروز پنجاه و سه تماس بی پاسخ داشتم. حال جواب دادن و بحث کردن نبود...
بد جور هوس غزل سایه کرده بودم امروز:
خیال آمدنت دیشبم به سر می زد
نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد
به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت
خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد
شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست
هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد
زهی امید که کامی از آن دهان می جست
زهی خیال که دستی در آن کمر می زد
دریچه ای به تماشای باغ وا می شد
دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد
تمام شب به خیال تو رفت و ، می دیدم
که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد
خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من.
ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.
آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند
و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.
شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.
و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی.
لیلی های نزدیک لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.