همین چند خط
|
||
"فرقی نمیکند که تو چقدر زود از خواب بلند شوی، سحر هیچ وقت زودتر از موقعش سر نمیزند"
اسپانیا، این دومین کشور بزرگ اروپای غربی را در ادبیات بیشتر به واسطه شخصیت عجیب [یا لااقل برای من عجیبِ] دُن کیشوت میشناسیم، حال آنکه ادبیات داستانی اسپانیا، آثار در خور توجه کم ندارد. یک نمونه از کارهای قابل اعتنا و جذابی که از خواندنش لذت بردم رمانی بود از "کامیلو خوسه سلا" که حدود 23 سال پیش نوبل ادبیات را از آن خود کرده؛ "خانواده پاسکوال دوآرته".
"خوسه سلا" را هم ردیف کسانی چون "لویی فردینان سلین" فرانسوی و همینطور "مالاپارته" ایتالیایی دانستهاند. او رماننویس، نمایشنامه نویس و داستانپرداز اسپانیایی بود که در 1916 به دنیا آمد و در 2002 از دنیا رفت. در طول عمر هنریاش جوایز متعددی را از آن خود کرد که شاید نوبل ادبیات یکی از مهمترین آنها به شمار بیاید.
رمان "خانواده پاسکوال دوآرته" رمان عجیب و در عین حال جذابی است. هم به لحاظ فرم و هم از نظر محتوا نکاتی دارد که برای یک خوانندهی حرفهای میتواند اثری قابل توجه باشد. این رمان را با "بیگانه" آلبر کامو هم ردیف دانستهاند اما شخصا با خواندن آن "بوف کور" را به یاد میآوردَم و همینطور "صد سال تنهایی" را. "خانواده پاسکوال دوآرته" را یک رمان مدرن میدانند.
داستان، داستان کارگر مزرعهای به نام دوآرته است که به خاطر "پیروی از هوسهایش، از باغستانها و مزارع، از جنگلها و رودخانهها کنار کشیده است. گذر فصلها مشامش را نمینوازد، هیچ گلی را نمیبیند و تنها صدایی که میشنود صدای جغد است که صدایی است نمادین". بوی نافذ مرگ در سرتاسر کتاب پراکنده است. دوآرته، در کودکی هم به همین شکل بوده. او تمایل عجیبی به خودویرانگری دارد و البته شرایط نیز برای اینکه او را به این سمت سوق بدهد بیتاثیر نیست و نهایتا در اثر همین شرایط است که او تبدیل به یک قاتل میشود. در سرتاسر داستان بوی مرگ و خون به مشام میرسد.
این اثر را فرهاد غبرائی ترجمه و نشر ماهی، در قطعی بسیار شکیل و زیبا منتشرش کرده.
بخشی از کتاب: [در زندگی] چیزهایی هستند که برای همه ارزش یکسان ندارند، چیزهایی که باید بارشان را تک و تنها روی گُرده بکشیم، مثل صلیب شهدا، و پیش خودمان نگه داریم. نمیشود از چیزی که در درون ما جریان دارد با همه حرف زد. بیشتر وقتها حتا نمیفهمند از چه چیزی حرف میزنیم...