همین چند خط
|
||

آقا یداله دوستِ پدرم بود.دوستِ دوست؛ عین دو تا برادر. طوری که ما آقا یداله را عمو صدا میزدیم و بچههای او هم بابای ما را.
زناش که عینِ زنعمومان بود همیشه کلی قربان صدقهی ما میرفت. اسماش افسانه بود و عمو یداله را همیشه "آقا یدی" صدا میزد. عمو یدی هم هیچ وقت به جز "افسانهجان" به زناش نمیگفت، یا لااقل ما نشنیده بودیم. بابای ما اما مامان را "رضا بزرگه" صدا میزد!
عمو یدی یکی از این دوربینهای 8 میلیمتری داشت و سه تا دختر که وسطیِ آنها تقریبن با من هم سن بود. من، هم دوربین عمو یدی و هم شیما، دختر وسطی او را خیلی دوست داشتم. یک بار برای سیزده بهدر رفته بودیم "کن". عمو یدی با دوربیناش از ما فیلم گرفت. بعد به قول خودش فیلم را داد "لاباراتوار" تا ظاهرش کنند. فیلم که آماده شد برای شام آمدند خانهی ما. پارچهی سفیدی را زدیم به دیوار و بابا که یک آپارت 8 میلیمتری داشت آن را به راه کرد و ما برای 2 دقیقه و نیم خودمان را توی پردهی سفید دیدیم. من از هیجان نفسم بند آمده بود.
یک روز بیصدا، یکهو و بدون اینکه کسی خبردار شود عمو یدی از محل رفت، با زن و بچه. دختر بزرگش با یک پسر، فراری شده بودند و عمو یدی از این بابت نمیتوانست سرش را توی محل بلند کند.
من دیگر نه شیما و نه آن فیلم و نه دوربین عمو یدی را ندیدم. سالها بعد و وقتی نوجوان بودم، یکی از آن دوربینها را توی بساط یک دست فروش دیدم و برای خریدنش درنگ نکردم. این همان دوربین است.
کاش آن فیلم 2 و نیم دقیقهای و شیما را یکبار دیگر میدیدم.

"من وقتی نام خود را به چیزی یا کسی وصل میکنم - این که له یا علیه او باشد چندان مهم نیست - یعنی برای آن چیز یا کس حرمت و امتیاز قائلم."
"من ایدهئالها را رد نمیکنم، فقط با دستکِش برشان میدارم... ما در پی ممنوعهایم: با همین نشانه روزی فلسفهی من پیروز خواهد شد. زیرا تاکنون اصولن چیزی جز حقیقت را ممنوع نکردهاند."
[اینک آن انسان (آدمی چگونه همان می شود که هست) / فردریش ویلهلم نیچه / ترجمهی بهروز صفدری / نشر بازتاب نگار / 1387]
![]()
بیست و ششِ اسفندِ هشتاد و هفت آسمان ابری بود و باران نم نم میبارید. بهانهی دیدارمان تولد من بود. فاصلهی کافهای در حوالی میدان مادر را تا برج آرین پیاده رفتیم. کتاب، تنها هدیهای است که تا به حال بین ما رد و بدل شده. اینبار هم قرار است که همین اتفاق تکرار شود.
بیرون باران تندتر میبارد. من دارم نیچه تورق میکنم...
کتاب اول دبستان 70 سال پیش
کتاب اول دبستان دوران ما
کتاب اول دبستان بچههای امروز
اگر بگویم سهشنبهای که گذشت برای من یکی از بهترین روزهای سال نود بود اغراق نکردهام. در یک روز سرد، واقعا یک روز سرد پاییزی که وقتی "ها" میکنی دنیایی از بخار از دهانت خارج میشود بهترین خبری که میتواند سر حالت کند این است که قرار است با یکسری از دوستان زمان دانشگاه دوره بنشینید و گپ بزنید. همین است که میچِپی توی کافه تریای فرهنگسرای ارسباران که هیچ وقت خدا خاطرهی خوبی از آنجا نداشتهای، اما حالا و در یک روز خوب پاییزی که با "ها" کردن بخار از دهانت بیرون میزند، قرار است که از فضای این کافه برای خودت یک دنیا خاطره بسازی و از نشئگی آن مدتها لذت ببری.
قرار به همت لیلا بود که برقرار شده بود. مثل همیشه با کمی تاخیر [اگر نیم ساعت را "کمی" لحاظ کنیم] رسیدم. دستهام معمولا یخ نمیکنند مگر وقتی قرار است دوستی قدیمی را ببینم. همین چند وقت پیش بود که با یکی از رفقای دوره دبستان که حالا توی یکی از شهرهای کرمان مقامی هم دارد، قرار داشتیم. بعد از 20 و اندی سال و من نه دستهام که تمام تنم یخ کرده بود.
حالا در یک روز سرد پاییزی این سرما و یخ زدگی دو چندان شده بود و البته چهقدر لذتبخش. نشسته بودند پشت یکی از میزهای نزدیک در خروجی سمت خیابان. لیلا و الدوز را همان اول شناختم، منیژه فلاحی را اما کلا فراموش کرده بودم. چیزی مثل یک یاد فراموش شده، یک غبار توی ذهنم بود اما در همین حد بود و نه بیشتر. الدوز هم دو نفر از دوستانش را دعوت کرده بود که هر دو هم اهل فضل و علم بودند.
ذوقزدگی من دقیقا مثل نگرانیهام که همه متوجهاش میشوند، تابلو و عیان است. از هیجان و ذوقزدگی توی پوست خودم نمیگنجیدم. با خودم گفتم اگر تمام بچههای دوره دانشگاه بودند چه میکردم. همه این حالاتم را فهمیده بودند.
دوره [گروه] ما مثل یک خانواده بود. من در تمام 4 سالی که مشغول درس [زندگی] بودم، علیرغم مشکلات عدیدهای که همواره پیش روم بود، داشتم لذت میبردم، و بعد از 5 - 6 سال، دوباره چند نفر از اعضا آن خانواده دور هم جمع بودند.
حرفها تمامی نداشت، یعنی داشت ما نمیخواستیم تمامشان کنیم. منِژه زودتر رفت و بعدتر بابک امینی آمد؛ با همان شور و شوق و انرژی سالهای پیش که من در خودم دیگر سراغ ندارم.
از آن لحظاتی بود که دوست نداشتم چیزی به اسم تیک تاک ساعت وجود میداشت، اما داشت. بیرون، هوا عزمِ باران کرده بود، و این یعنی تکمیل عیش. من به باران ایمان دارم، به اجابت خواستهها در باران؛ خواستم...
تا رسیدن به خانه هم حرف زدیم. من و بابک و الدوز، وَ چه خاطرهای.
یاد شعر / متن شهیار قنبری افتادم:
انشای تابستانی - دوباره از مینا بنویسید...
ما شبها درپشه بند میخوابیدیم تا مینا دختر همسایه را پیش از خواب سیر تماشا کنیم و بعد...
زمستان بود. شاید هم هوا ابری بود. توی هوای ابری بود که سیگاری گیراندم و پیشنهاد کردم که راه برویم و حرف بزنیم. راه رفتیم و حرف زدیم. از دانشگاه برمیگشتیم. اتوبوس بود به گمانم که توی "سه راه افسریه" پیادهمان کرد. پیاده شدیم و کمی به هم نگاه کردیم که: "خب حالا چی؟" یادم هست که از سه راه افسریه تا میدان خراسان را با هم پیاده آمدیم و او در تمام طولِ مسیرِ پیاده رویمان از این گفت که دوست دارد بتواند موجب رشد و اعتلا خودش و کسانی باشد که با آنها در ارتباط است.
بعدها که دقیقتر با هم گفتگو کردیم [وقتی هوا داشت سرد میشد و ما روی نیمکتهایِ سردِ پارکِ جنگلیِ عباس آباد (طالقانی) نشسته بودیم] برق چشمانش را دیدم که چطور برای این که خودش را بهتر بشناسد حاضر است تا به حلاجی شخصیتاش در نزد دیگران بپردازد تا شاید آنها هم در این "شناختِ خود" بتوانند موثر باشند و نکتهای اضافه کنند.
"باید از این سطحی که در آن هستیم رها بشیم و سعی کنیم در آن نمانیم! هر وقت تونستی از یک سطح جدا شده و در وسعتی بزرگتر و عمیقتر به خودت بپردازی، مطمئن باش که میتونی راحتتر حرفات رو بزنی. اما اگه در یک سطح بمونی اول از همه سر خودت کلاه گذاشتی. ولی وقتی از خودت در اومده باشی؛ از آن سطح رها شده باشی، دیگه برای گفتن، برای ارائه خودت، برای عیان کردن چیزهایی که در حالت عادی از گفتنشان معذوری، هیچ محدودیتی نداری... تردید نمیکنی، اهمیت نمیدی که چه کسی قابل اطمینان هست یا نه!... من احساس میکنم که یه سِیری رو طی کردم و به جایی رسیدم که اگه هزار نفر دیگه به غیر از تو هم اینجا بودن باز از گفتن ابایی نداشتم. چون اونقدر برای خودم تکرار کردم که حالا دیگه زوایای مختلف خودم رو به خوبی میشناسم. حالا دیگه در ارتباطات اجتماعیم کمتر اشتباه میکنم و در انتخابهام درستتر عمل میکنم. هدفهای اجتماعیای که در ذهنم دارم رو بهتر دنبال میکنم."
[1386 / گفتگو با یک آشنای قدیمی]
این عکس یک عکس یادگاری است. عکسهای یادگاری را دوست دارم. عکسهای یادگاری یعنی یک دنیا زندگی که جمع شدهاند توی یک قاب. عکس یادگاری یعنی روزهایی که داشتی و با آنها زندگی میکردی، زندگی میکنی...
این عکس در شب... بماند. عکس یادگاریِ خوبی است.

دو روز است که باران، بیدریغ میبارد. یک سال بعد از زلزله بم بود که برای انجام یک پروژه تحقیقاتی که استادم آقای کریمیان متولی آن بود به بم رفتیم. شب اول اسکانمان در هتل آزادی بود که احساس کردم نفسام بالا نمیآید. رفتم توی محوطه باز هتل و آسمان را دیدم که میغرد و به زودی خواهد بارید. مرجان نبیزاده هم نخوابیده بود و آمده توی حیاط تا نفسی بگیرد. شاید تا خود صبح صحبت کردیم و فکر میکنم گریه...
هوای این دو روز به شدت یاد آن روزهای بم را در خاطرم زنده کرده. روز آخر، حضرت استاد شجریان را هم زیارت کردیم. سفر پُر خاطرهای بود.
چهارده مرداد هر سال یادآور رفتن "حسین پناهی" از جمع زمینی هاست. مرداد 1383 بود که خبر آمد پناهی در خانه اش در یوسف آباد تهران از دنیا رفته و ... بعد در شهر سوق از توابع شهرستان کهگیلویه آرام گرفت.
گفت:
حرمت نگه دار
کاین اشک ها
خون بهای عمر رفته من است...
هفته پیش بزرگداشتی برای این هنرمند فقید کشورمان برگزار شد که ظاهرا موجبات ناراحتی خانواده اش را فراهم کرده بود. آنها در یک نامه که رنگ و بوی اعتراض و ناراحتی داشت گفته بودند: «قرار نیست وقتی یک نفر از دنیا میرود، همهاش در مورد زندگی خصوصیاش گفته شود و اینکه چه چیزهایی داشته و نداشته است. هرچند حسین پناهی خودش بارها گفته است «دوست ندارم کسی بر داشتهها و نداشتههایم آخ و اوخ کند». حسین پناهی علاوه بر زندگی شخصیاش، کارهای باارزش بسیاری انجام داده که میتوان بعد از مرگ او، از آنها با افتخار سخن گفت. اگر قرار است از کسی یاد کنیم، باید برویم دنبال شناسنامهاش، شناسنامه یعنی حقیقیترین چیزها، یعنی آثار، نوشتهها، شعرها و بازیها، وقتی میخواهیم از حسین پناهی سخن بگوییم، چه برای کسی که او را میشناسد و چه کسی که نمیشناسد، باید توانایی این را داشته باشیم که لااقل یک ذهنیت تازهای از حسین پناهی برایش بهوجود آوریم تا چیز تازهای بیاموزد یا حداقل اینکه ما بهعنوان گوینده توانسته باشیم، حق مطلب را ادا کنیم، اینکه یادمانی گرفته شود و یکی بهدلیل ناآگاهی و کمسن و سالی و یکی بهدلیل غرضورزی و دیگری بهدلیل عدم حضور خانواده (که خود دلایل بیشماری دارد) شروع به صحبت کردن، کنایه زدن و خاطره تعریف کردن کند و دیگران برایشان کف بزنند، نه در شأن حسین پناهی و نه در شأن فرهنگ و هنر استان کهگیلویه و بویراحمد است، حداقل این را همه میدانند که مسائل خصوصی و شخصی هر کسی مربوط به خود آن شخص است.»
[خاطره1]
دو - سه سال قبل از فوت حسین پناهی در غرفه دارینوش در نمایشگاه بین المللی کتاب بود که او را دیدم و کتاب دو مرغابی در مه را با امضا خودش گرفتم. باید اعتراف کنم که در آن موقع پناهی را مثل حالا نمی شناختم.
[خاطره2]
اکبر عبدی خاطره جالب و در عین حال تکان دهنده ای از پناهی تعریف کرده که ذکر آن خالی از لطف نیست: «یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن، قبلا کاپشن قشنگی به تن داشت. گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما میخوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟ گفتم: آره. گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرِ راه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. من فقط دوستش داشتم.»
یادش گرامی.
[یادداشت مربوط به زمان برگزاری نمایشگاه "قار سوم" رضا کیانیان است]
40 دقیقه ای طول کشید تا بالاخره نفس زنان سربالایی خیابان افریقا را طی کردیم و رسیدیم به کوچه نیلوفر، که موسسه مهر و ماه در آنجاست. بهانه آمدنمان با علی جوادی که خودش عکاس خوش قریحه و صاحب ذوقی است، دیدن عکس های رضا کیانیانی بود که البته بیشتر به بازیگری اش شهره است تا عکاس بودن. دو نمایشگاه هم قبل تر از این داشت که من توانسته بودم یکی از آنها را ببینم. اسم این نمایشگاه را گذاشته " قارِ سوم: اتفاق می افتد " که شامل 20 عکس می شود از کلاغ هایی که کیانیان آنها را در جزیره قشم کشف کرده! در یادداشت کوتاهی گفته بود: " شنیده بودم قشم کلاغ ندارد. پس این 20، 25 کلاغ از کجا آمده بودند و چگونه؟ بعدها شنیدم با کشتی از هند به این جا مهاجرت کرده اند! چندین هفته ای که با آنها بودم، این جلوه های دیداری را به من هدیه کردند."
نکته قابل توجه که به ذهن من رسید این بود که آنچه در این نمایشگاه می بینم، حقیقتا عکس نیست. آثاری است که پس از گذشتن از چندین و چند فیلتر در فتوشاپ تبدیل شده اند به چیزی که می تواند برای خود یک ژانر محسوب شود. وگرنه هر کسی می داند که عکس در خود نوعی بکارت دارد و اساسا عکس بودنش به اعتبار ثبت لحظه ای است که دیگر تکرار شدنی نیست، آن هم با تمام جزئیات کم و زیادی که در قاب انتخابی عکاس حضور دارند، با رنگ و نور و زاویه ای که او – عکاس – تشخیص داده که عکس را در آن حالت ثبت کند... در آثار کیانیان اما همه چیز اعم از زمین و آسمان و ابر و خلاصه هر سوژه و پرسوناژی که بوده بوسیله نرم افزار فتوشاپ حذف شده تا به قول کسرائیان، به آنچه که ناب تر بوده برسد، بماند که خود کلاغ ها هم کلی دستکاری شده اند. آنچه که من دیدم، یعنی 20 اثری که بر دیوار نگارخانه ماه و مهر جا خوش کرده بودند برای اندیشیدن خوب بودند، اما قطعا حسی را که یک عکس – و نه اینها – به آدمی می بخشد از این آثار نمی شد گرفت.
یکبار دیگر هم رفتم تا کلاغ های کیانیان را ببینم و دیدم. بیشتر فکر کردم و کمتر لذت بردم... هر چند دیدنشان را، آن هم برای بار دوم غنیمتی می دانستم. هر چه باشد کیانیان را یک هنرمند پیشرو و نسبتا آوانگارد می دانم؛ او در نوشته هایش، دست ساخته هایش، همین عکس ها و حتی بازی های بی بدیلش نشان داده که یک هنرمند مولف است.
... با علی جوادی که برمی گشتیم گرسنگی امانم را بریده بود. واقعا نا نداشتم. ساعت 9 شب بود و من از صبح وقتم را توی جلسات و مصاحبه ها گذرانده بودم. عین یک روزنامه نگار متعهد!!! پیشنهادم گرفت و با علی رفتیم تا یک دیزی ناب بخوریم. موقع کوبیدن گوشت بود که گفتم حیف این اثر هنری!ً اگر کار یکی مثل کیانیان بود - دوستانم می دانند من چقدر به این مرد عشق می ورزم - حتما مثل تابلوها، قیمتش می شد سه و نیم میلیون تومن!!! علی پرسید:"حالا واقعا چطور بود؟"، گفتم:"جالب"، گفت:"آبگوشتو می گم!"، جواب دادم:"عالی"... بلند بلند خندید... بلند بلند خندیدم...
عکس خودم در نمایشگاه "قار سوم"

دیروز قرار بود اولین روز ماه رمضان باشد که نبود؛ اعلام کردند که سی ام شعبان است. هرچند بعضی از آیات قم نشین، نظری دیگر داشتند و دیروز را اولین روز ماه مهمانی دانستند.
اما اصولا این موضوع چه اهمیتی دارد؟ شاید برای خیلی ها اصلا مهم نباشد و شاید هم باشد!!! اما برای پیرمرد کشتی گیر 70 ساله ای که هر سال در روز اول رمضان میزبان بیش از 150 نفر از ورزشکاران این مملکتف در باغ شخصی خودش است مهم بود که دیروز اول رمضان باشد یا نه. هر سال در اولین روز از ماه رمضان، مصطفی بلندسران که از پیشکسوتان کشتی این مملکت است یک بزم حسابی به پا می کند و اکثر پیشکسوتان باستانی کار و کشتی گیر کشور را دور هم جمع می کند. از محمدرضا طالقانی گرفته تا هادی ساعی در این مهمانی افطاری دور هم هستند. اگر دیروز اول رمضان بود علی پروین هم در جمع رفقایش حاضر می شد که نشد. گذشته از پذیرایی مفصلی که الحق و الانصاف عالی بود، تنوع برنامه ها هم خوب بود. از اجرای حرکات ورزش باستانی با حضور چند نفر از باستانی اران درجه یک کشور گرفته تا موسیقی و ...
علی داداشی، برادر روح الله داداشی هم بود و چند دقیقه ای درباره برادرش صحبت کرد. آخر برنامه هم از سه نفر از پهلوانان و پیشکسوتان تقدیر شد. این حرکت بلندسران انصافا جای آفرین و مرحبا دارد.
دیشب، حضور در بین جماعتی از پهلوانان و مردان! یک غرور ویژه به آدم می بخشید؛ حضور در یک مهمانی مردانه!
امروز بعد از 75 روز دیدمش... دلم دوباره آشوب است
اولین بار که "صد سال تنهایی" را ورق زدم اسفند ١٣٨۶ بود. آن وقتها با بعضی از دوستان یک دوره ای داشتیم، یک جمعی. از آنجا که این جمع در "کافه کتاب ویستار" شکل گرفته بود، همیشه مایل بودم از آن دوره یا جمع یا حلقه، با عنوان "جمع ویستار" یاد کنم که البته دیری نپایید و یاران همه رفتند.
کتاب و کتابخوانی یکی از بهانه های دور هم بودن بود و البته هدیه دادن کتاب به همدیگر هم بخشی جدایی ناپذیر از رسوم روزهای تولد. بیست و ششم اسفند ٨۶ بود که به بهانه تولد من، دور هم جمع شدیم. فکر می کنم جایی در ونک بود، و اگر اشتباه نکنم استادم آقای دکتر محمدی هم بودند و چند نفر دیگر از دوستان ویستار. بانی هم دوستی بود که همیشه از او به احترام یاد می کنم.
"صد سال تنهایی" را آن شب از سحر هدیه گرفتم و تا پایان تعطیلات عید ٢ بار خواندمش. اتفاقی که هیچ وقت نیفتاده بود. ترجمه ای که به لطف سحر آن را خواندم از کیومرث پارسای بود که مستقیما از متن اصلی برگردانده شده بود. پیش از این هم این کتاب را کسانی دیگر ترجمه کرده بودند، منتها این ترجمه، ترجمه ای دقیق و خواندنی بود و هست. "گابریل گارسیا مارکز" این اثر را در سال ۱۹۶۷ در آرژانتین با تیراژ ۸۰۰۰ نسخه منتشر کرد و برای همین داستان توانست نوبل ادبیات را در سال ١٩٨٢ از آن خودش کند. این کتاب در مدتی کوتاه شهرتی جهانی پیدا کرد و به ٢٧ زبان دنیا ترجمه شد . مارکز گفته که این کتاب را در ١۵ ماه نوشته. ١۵ ماه تلاش و کار دائمی و تحمل حبس در خانه.
این رمان زندگی شش نسل خانواده بوئندیا را شرح داده و به نحوی عجیب این قدرت را دارد تا مخاطب را به فضایی که داستان در آن اتفاق می افتد یعنی دهکدهی ماکوندو پرتاب کند. داستان از زبان سوم شخص حکایت میشود. سبکی که مارکز در این رمان به کار برده رئالیسم جادویی است. مارکز با نوشتن از کولی ها از همان ابتدای رمان به شرح کارهای جادویی آنها میپردازد و شگفتی های مربوط به حضور آنها در دهکده را در خلال داستان بیان می کند و از این طریق می کوشد تا مخاطبش را با حوادثی که به واقعیت زندگی در کلمبیا شباهت دارند آشنا کند و البته چه قالب و سبکی گیراتر از رئالیسم جادویی.
این رمان ارزش چندین بار خوانده شدن را دارد...
صبح پبش روح اله بودم. البته دقیقترش می شود "حضرت استاد روح اله دلخانی". صحبت از هر جایی و هر دری شد و چه لذتبخش... شرح ماوقع بماند برای خودم. بعضی چیزها نگفتنی است، یعنی گفتنی است اما نگویی بهتر است. از "لیلی" صحبت به میان آمد و ... .
علی ایحال از عکس استاد حظ ببرید تا بعد.
از در درآمدی و من از خود به درشدم
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر می دهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بی خبر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
...
صبح دخترهارو گذاشتم کانون پرورش فکری و برگشتم دفتر. توی راه معلم زبان کلاس دوم راهنماییام را دیدم. اسمشان به خاطرم نیامد، سلامی کردم و از کنارشان گذشتم. صدام کردند و گفتند: "آقای فضل اله نژاد می تونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟"
خجالت کشیدم، برگشتم و گفتم: "ببخشید استاد! من اسمتون رو فراموش کرده بودم و ..."
گفتند: "مهم نیست... کریمی... یادت اومد؟"
دوباره عذرخواهی کردم و از کم حافظهگیام گفتم. آقای کریمی گفتند که توی نشریات اسمم را دیدهاند و آرام پرسیدند: "کدوم وَری هستی؟" به شوخی خیابانی که دفترمان در آن واقع شده را نشانشان دادم و گفتم: "این وَری!" خندیدند و گفتند: "نه بابا... خط و ربط سیاسی رو میگم". گفتم: "میگن که اصلاح طلبیم، ولی..." گفتند که: "پس مراقب باش!!!". از شرایط سیاسی کشور پرسیدند. پرسیدند که انتخابات مجلس چطور میشود، حتی کار به انتخابات دور یازدهم ریاست جمهوری هم کشید و من مثل شاگردی که در کلاس از او امتحان شفاهی میگیرند، جواب میدادم.
نیم ساعتی گپ زدیم و از هر دری گفتیم. آخر سری پرسیدند: "پدر همچنان با آموزش و پرورش همکاری دارن؟" متعجب از این همه حضور ذهن، که بعد از 18 – 19 سال به یاد داشتند که پدرم در دورهای با آموزش و پرورش همکاری میکردند، توضیح دادم که 8 سالی است که دیگر کار نمیکنند و مغازه هستند. گفتند که: "یه خورده پیر شدیها". گفتم: "استاد! مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز / جوان ز حادثهای پیر میشود گاهی" و هر دو خندیدیم.
دیدن معلم سال دوم راهنمایی، آن هم بعد از 18 سال باعث خرسندی بود. اما دیدن ایشان موجب شد از حافظه خودم قدری گلهمند باشم.
ادامه ...چند وقتی است که دلم لک زده برای حضور در یک جمع صمیمی، جایی که آدمهایش غریبه نباشند و حتی اگر غریبهای هم بود سعی کند خودش را شبیه جمع کند، نه اینکه غریبه آنقدر بزرگ و خشک باشد که جمع مجبور باشند یک جوری باشند که واقعا نیستند، جوری که غریبه بپسندد.
سالها پیش، حدودا 12 سال پیش، یک دفتر کوچکی راه انداخته بودم با دوست آن سالهایم حبیب رضا برزگر. اسمش را گذاشته بودیم "خانه فیلم هفت". میخواستیم کار تولید فیلم کوتاه بکنیم و غافل بودیم از اینکه... بماند. توی همان خیابانی که ما بودیم دوست دیگرمان حسن شاه عباسی، "هنرکده معلی" را راه انداخته بود و هر دوی این مکانها تبدیل شده بودند به محفل اهل فرهنگ و پاتوق آنهایی که دستی بر آتش هنر داشتند.
از بین جماعت "اهل معلی" و "اهل خانه فیلم"، حالا کسانی هستند که نامشان پرآوازه شده و هر کدام در بخشی از عالم هنر سرآمدند. آن موقع برپایی نمایشگاه و کارگاه و شب شعر و دوره نمایشنامهخوانی و کنسرت و تئاتر و چه و چه، کار هر روزمان بود. دوره اوج شکوفایی فرهنگ در شهرمان. کار را به جایی رسانده بودیم که اساتید صاحب نام میآمدند برای بچههای ما کارگاه آموزشی و کلاس برگزار میکردند. چندین و چند سمینار را با حمایت سازمانهای وابسته به سازمان ملل برگزار کردیم که هنوز هم همه به نیکی از آنها یاد میکنند. مثلا در حوزه فیلم، رسول صدرعاملی را دعوت کردیم برای فیلم "من ترانه 15 سال دارم" و ترانه علیدوستی و محمود کلاری و چند نفر دیگر هم آمدند که خودم انتظار نداشتم. یادم نمیرود که کنار صدرعاملی روی سن و پشت پنلی که برای نقد فیلم آماده شده بود نشسته بودم، سالن 850 نفر ظرفیت داشت و بیش از 1200 نفر آمده بودند و حیرت در چشمان صدرعاملی موج میزد که گفت: باور نمیکردم که چنین استقبالی بشود... .
به هر حال با گذر زمان و پیش آمدن انواع دردسرها و درگیر روزمره شدنها، از آن حال و هوا هم دور شدیم. آنقدر دور که حالا در آن فضا قرار گرفتن بیشتر به آرزو شبیه شده.
چند وقت پیش نمایشگاه نقاشی – خطهای روح اله (دلخانی) برگزار شد و استقبال بیسابقهای از آن به عمل آمد. خاطره آن سالها دوباره در خاطرم زنده شد. از سیاسیون گرفته تا هنرمندان، و حتی عامه مردم آمده بودند تا آثار روح اله را ببینند. بیشتر از 3 ماه وقت صرف شد تا این نمایشگاه برپا شود و خوب حاصل این تلاشها نمایشگاهی بود کم نظیر. افتخاری بود که پا به پای روح اله - که پسرخوانده استاد کابلی است - و شهباز سلمانی، برای برگزاری نمایشگاه "ظهورالعشق العلی" قدم بردارم.
برای خود من، قرار گرفتن در آن فضای نوستالژیک و خوشحالی و شادی روح اله، دلچسبترین مزد بود. با روح اله بیشتر از 10 سال است که دوستم و بیشتر از 3 سال که نزدیکیم و برادر. خوشحال می شوم وقتی خوشحال است...
آن روز (افتتاحیه) در یک جمع صمیمی بودم، جایی که آدم هایش غریبه نبودند و حتی اگر غریبه ای هم بود سعی کرد خودش را شبیه جمع کند، غریبه ها آنقدر بزرگ و خشک نبودند که جمع مجبور باشند یک جوری باشند که واقعا نیستند، جوری که غریبه ها بپسندد...