همین چند خط
|
||
چهارده مرداد هر سال یادآور رفتن "حسین پناهی" از جمع زمینی هاست. مرداد 1383 بود که خبر آمد پناهی در خانه اش در یوسف آباد تهران از دنیا رفته و ... بعد در شهر سوق از توابع شهرستان کهگیلویه آرام گرفت.
گفت:
حرمت نگه دار
کاین اشک ها
خون بهای عمر رفته من است...
هفته پیش بزرگداشتی برای این هنرمند فقید کشورمان برگزار شد که ظاهرا موجبات ناراحتی خانواده اش را فراهم کرده بود. آنها در یک نامه که رنگ و بوی اعتراض و ناراحتی داشت گفته بودند: «قرار نیست وقتی یک نفر از دنیا میرود، همهاش در مورد زندگی خصوصیاش گفته شود و اینکه چه چیزهایی داشته و نداشته است. هرچند حسین پناهی خودش بارها گفته است «دوست ندارم کسی بر داشتهها و نداشتههایم آخ و اوخ کند». حسین پناهی علاوه بر زندگی شخصیاش، کارهای باارزش بسیاری انجام داده که میتوان بعد از مرگ او، از آنها با افتخار سخن گفت. اگر قرار است از کسی یاد کنیم، باید برویم دنبال شناسنامهاش، شناسنامه یعنی حقیقیترین چیزها، یعنی آثار، نوشتهها، شعرها و بازیها، وقتی میخواهیم از حسین پناهی سخن بگوییم، چه برای کسی که او را میشناسد و چه کسی که نمیشناسد، باید توانایی این را داشته باشیم که لااقل یک ذهنیت تازهای از حسین پناهی برایش بهوجود آوریم تا چیز تازهای بیاموزد یا حداقل اینکه ما بهعنوان گوینده توانسته باشیم، حق مطلب را ادا کنیم، اینکه یادمانی گرفته شود و یکی بهدلیل ناآگاهی و کمسن و سالی و یکی بهدلیل غرضورزی و دیگری بهدلیل عدم حضور خانواده (که خود دلایل بیشماری دارد) شروع به صحبت کردن، کنایه زدن و خاطره تعریف کردن کند و دیگران برایشان کف بزنند، نه در شأن حسین پناهی و نه در شأن فرهنگ و هنر استان کهگیلویه و بویراحمد است، حداقل این را همه میدانند که مسائل خصوصی و شخصی هر کسی مربوط به خود آن شخص است.»
[خاطره1]
دو - سه سال قبل از فوت حسین پناهی در غرفه دارینوش در نمایشگاه بین المللی کتاب بود که او را دیدم و کتاب دو مرغابی در مه را با امضا خودش گرفتم. باید اعتراف کنم که در آن موقع پناهی را مثل حالا نمی شناختم.
[خاطره2]
اکبر عبدی خاطره جالب و در عین حال تکان دهنده ای از پناهی تعریف کرده که ذکر آن خالی از لطف نیست: «یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن، قبلا کاپشن قشنگی به تن داشت. گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما میخوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟ گفتم: آره. گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرِ راه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. من فقط دوستش داشتم.»
یادش گرامی.
سلام , خداحافظ
چیزی تازه اگر یافتید
بر این دو اضافه کنید
تا بل
باز شود این در گم شده بر دیوار....
...
امشب هم گذشت و کسی ما رو نکشت
...
دل بده تا پته دلمو واست رو کنم
میدونی؟
همیشه این دلم به اون دلم میگه
دکی
تو این دنیای هیشکی به هیشکی
این یکی دستت باید اون یکی دستتو بگیره
ورنه خلاصی
خلاص! [حسین پناهی]

شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من نگاه کن
چشم اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
به یاد حسین پناهی...