همین چند خط

یک روز با شیطان

این‌که یک کتابی را کِی، کجا و با چه کسی خریده باشم در میزان ولع و تمایل‌ام به خواندن آن کتاب به شدت موثر است. خوب یا بد، این شکلی‌ام! به همین خاطر کتابی نمی‌خرم مگر شرایط روحی و جسمی مهیا باشد و صد البته دوستی خوب هم در کنارم تا با هم، هم گپ بزنیم و هم کتاب بخریم. کتاب‌هایی که هدیه می‌گیرم هم از این قاعده مستثنی نیستند و از آنجا که موقع گرفتن هدیه، معمولا حال آدم خوب است، لذا کتاب‌هایی را که هدیه گرفته‌ام خیلی زود خوانده‌ام و فرقی هم نداشته که تاریخ باشند یا فلسفه و یا حتا هنر آشپزی!

مثلا اسفند 89 به بهانه تولدم دو ترجمه متفاوت از "و اینک انسان" نیچه را از یک آشنای قدیمی هدیه گرفتم و با ولعی خاص هر دو را عید تمام نشده خواندم.

به گواه یادداشتی که در اولین صفحه از کتاب "شیطانِ" تولستوی نوشته‌ام 14 اردیبهشت امسال هم روز خوبی بود و حال خوبی داشتم. هرچند دوستی همراهم نبود اما بعد از ملاقات با اصغر فرهادی در سینما آزادی، از همان‌جا به سمت کتابفروشی چشمه در کریم‌خان روانه شدم و بعد از یک ساعتی دید زدن کتاب‌ها، چشمم به مجموعه‌ای از آثار تولستوی افتاد که سروش حبیبی ترجمه‌شان کرده.

مجموعه را خریدم و بی هیچ دلیلی رفتم سراغ "شیطان" و با شعفی خاص و خارج از توصیف، توی تاکسی شروع کردم به خواندن‌اش. قبل از خواب، داستان را تمام و کمال خواندم، طوری که هنوز شیرینی آن را حس می‌کنم.

داستان، روایت‌گر احوالات "یوگنی ایرتینیف" جوان است که پیش از ازدواج، با زنی شوهردار به نام "ستپانیدا" در ارتباط بوده و پس از ازدواج هرگز نمی‌تواند از فکر "ستپانیدا" رهایی پیدا کند. یوگنی از طبقه ملاکین و ثروتمندان است و ستپانیدا صرفا یک کارگر است. او بعد از ازدواج، جای جایِ زندگی‌اش را "آلوده به خاطرات ستپانیدا" می‌یابد و برای رهایی از این اوضاع آزارنده دو راه بیشتر ندارد؛ کشتن ستپانیدا، و یا از میان برداشتن خود...

از متن کتاب: "صبح روز بعد یوگنی به گاریچه‌اش سوار شد و برای سرکشی به کارهای زراعت، که از آن غافل مانده بود رفت. ماشین خرمن‌کوب جدید مشغول کار بود و یوگنی برای مشاهده طرز کار آن به میان زنان کارگر رفت، کوشان که اعتنایی به آنها نکند. اما هر قدر سعی کرد دو سه بار چشمان سیاه و روسری سرخ ستپانیدا نگاهش را به جانب خود کشید. دو سه بار از گوشه‌ی چشم به او نگریست و احساس کرد باز چیزی در دلش جنبید، اما نتوانست دریابد که چه احساسی بود. تازه از روز بعد که باز به محل خرمن‌کوبی رفت و دو ساعتی را بی‌آن‌که به حضورش نیازی باشد آنجا گذراند و پیوسته نگاهش اندام زیبای زن را نوازش کرد، دریافت که تباه شده است. پاک تباه و بی‌امید بازگشت. باز همان رنج‌های [پیشین]، باز همان وحشت و... آن‌چه انتظارش را داشت بر سرش آمد. روز بعد، نزدیک غروب، بی‌آن‌که خود بداند چگونه، پشت خانه‌ی ستپانیدا بود، همانجا که یک‌بار در فصل پاییز با او در آنجا قرار ملاقات داشته [و با هم معاشقه کرده بودند]"... (ص82)

ناشر: نشر چشمه / تعداد صفحه: ۹۳ صفحه / قیمت: ۲۲,۰۰۰ ریال / نوع اثر: ترجمه / نوع جلد: شمیز / وزن: ۱۰۰ گرم

[.]

بعد از تحریر: چند سال پیش که در یک مجموعه مطالعاتی - تحقیقاتی کار می‌کردم، استادم آقای دکتر محمدی، پروپوزالی را تهیه کرده بودند که به بحث خلا و نبود یک "جشن ملی" در ایران می‌پرداخت. تا آنجا که به یاد دارم آن طرح به سرانجام نرسید هر چند که دغدغه مهمی را مطرح کرده بود؛ اینکه اگر ظرفیتی مثل یک جشن ملی در تقویم و فرهنگ‌مان ایجاد شود آیا باز هم از فرصت‌هایی مثل شب‌های قدر یا شام غریبان، به عنوان جایگزینی برای یک کارناوال عمومی استفاده می‌کنیم؟ حالاکه این پست را می‌نویسم ساعت 4 و 10 دقیق صبح است و این یعنی این‌که تا طلوع آفتاب خیلی مانده. توی خیابان مثل سرِشبِ پنشنبه‌ها شلوغ است و...


+ رضا فضل اله نژاد ; ٤:٠۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هوای غبارآلود و تولستوی

دیروز تمام روز هوا غبارآلود بود و نمی شد بیرون رفت. ترجیح دادم که بخزم کنج اتاق و کتاب بخوانم. "پدر سرگیِ"  لئو تولستوی. این اواخر، یعنی 3 – 4 هفته گذشته، مدام در حال خواندن تولستوی هستم. از ادبیات روسیه لذت عجیبی می برم. سرد و خشک و بی روح؛ انگاری در همان فضای روسیه باشی. حس قرابت خاصی دارم به این ادبیات. شاید به خاطر خاطره هایی باشد که از زبان پدربزرگم شنیده ام. "آقا" صداش می زدیم. همیشه تعریف می کرد که وقتی 6 ماهه بوده، پدر و مادرش تصمیم می گیرند که بروند شوروی. می روند و تا 18 سالگی "آقام" همانجا می مانند و بعدها که بر می گردند ایران، بواسطه اینکه زبان روسی می دانسته، تبعیدش می کنند به خاش بلوچستان، که یعنی کمونیستی و... . علاقه عجیبم به ادبیات روسیه شاید به خاطر تعاریفی است که آقا از سرمای آنجا و روحیات مردمش داشت. زندگی در کشوری کمونیست با مختصات خاص آنجا.

پدر سرگیِ تولستوی را شاید بشود این طور تعریف کرد: "مردی همیشه سرشار از ناخوشنودی و همیشه در جستجو! «استپان کاساتسکی، نظامی مغرور و جاه طلبی است که در سودای انکار حقیقت خویش و پیوستن به حلقه بیگانه ای است که او را در چشم مردم بالا ببرد. او در رویای بالا رفتن تا درگاه کسانی متفاوت با او، چنگ به ریسمان پوسیده‌شان میزند، حال آنکه میتواند پا بر مسیر استواری بگذارد که راه به خانه کسانی از جنس خودش خواهد داشت."

ادبیات روسیه همواره مهم‌ترین دشمن خودش را ساختار سیاسی موجود می‌دانسته و همیشه به دنبال این هدف بوده که انسان را از قید محدودیت‌ها و تنگناهای اجتماعی و سیاسی آزاد کند. نویسندگان بزرگ روسیه همواره در آثارشان به دنبال پیدا کردن منشا بدی در وجود انسان می‌گشتند و معتقد بودند این شر به‌ طور قطع یک دلیل اجتماعی دارد و آنها باید آن را پیدا کنند حتی اگر این شر در محدوده و حوزه شخصی و خانوادگی هم بود باز آنها به دنبال دلیل اجتماعی آن می‌گشتند. بد نیست فرصتی را برای مطالعه ادبیات روسیه اختصاص بدهیم.

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()