همین چند خط
|
||
همه ما به کسی برتر، خردمندتر و مسنتر از خودمان نیاز داریم که به ما بگوید که دیوانه نیستیم، که کارمان درست است. درست نه، کارمان خوب است. ری بردبری
من چنین کسی را دارم. کسی که بدون اغراق از او بسیار تاثیر گرفتهام و به واقع برایام "پدر" بوده؛ دکتر محمد علی محمدی.
به بهانه انتشار یادداشتی از ایشان در روزنامه شریف اعتماد، خدمتشان تماس گرفتم تا جویای احوال شوم. مثل همیشه مورد لطف و عنایت قرارم دادند. در خلال گفتگوی کوتاهمان اشارهای هم به فیلم "جدایی نادر از سیمین" شد. قرار شد یادداشتی را که در خرداد ماه برای این فیلم نوشته بودم برای حضرت استاد ارسال کنم. خواستم مقدمهای به آن یادداشت اضافه کنم که خودش تبدیل شد به مطلبی دیگر، مطلبی که حالا پیش روی شماست...
[.]
مواجهه با فیلمهای اصغر فرهادی معمولا موجب پیدایی موقعیت "هر کسی از ظن خود شد یار من" است. از اهالی سینما و منتقدین گرفته تا سیاستمداران، جامعهشناسان، روانشناسان، فیلسوفان و... همه از زاویه دید خود و رشتهای که در آن صاحب تخصصاند به ابراز عقیده در خصوص آثار فرهادی پرداخته و آنها را مورد تحلیل و کنکاش قرار میدهند. این روند در سه گانه اخیر فرهادی، یعنی "چهارشنبه سوری"، "درباره الی" و "جدایی نادر از سیمین" نمود ویژهای داشته. انتشار انواع ویژهنامهها، انجام گفتگوهای تخصصی در حوزههای مختلف، برگزاری میزگردهای تخصصی با حضور علمای علوم انسانی و حتا سرگرفتن گفتگوهای داغ و عریانتر در فضاهای مجازی، مصادیق بارز این مدعا هستند.
اما چرایی این ماجرا را در کجا باید جست؟ در فیلمهای فرهادی، در خود او، یا بستر سیاسی – اجتماعیای که معمولا فیلمهای فرهادی در آنها ساخته و اکران شدهاند؟ [فراموش نکنیم که سهگانه اخیر فرهادی در شرایطی تهیه و پخش شدند که فضای سیاسی - اجتماعی کشور ملتهب و یا حداقل غیرعادی مینمود].
منکر این امر نمیتوان بود که اساسا اثر هنری، جدای از هنرمند و اندیشه و مرام و مسلک او نیست و به نوعی تداعیگر ذهنیات و باورداشتها و پیامهایی است که هنرمند قصد انتقال و ارائه آنها را دارد. اما به همین میزان باید برای "خود" اثر هم "اصالت" قائل بود. به ویژه هنر هفتم که مجموعهای است از انواع هنر که این قابلیت در آن نهفته که بیننده را با جهانی نو و حتا غیر واقع [اما در عالم مَجاز واقعی] رو به رو کند. شخصا برای سینما در درجه اول و بیش و پیش از هر چیز، تعریفِ یک داستان را رسالت و وظیفه اصلی میدانم و بعد از آن ارائه و القا پیام و چیزهایی از این دست را. کما اینکه بِرَدبِری نیز رسالت سینما را در وهله اول داستانگو بودن آن میداند و بعد ابزاری که میتواند به ارائه پیام بپردازد. شاید از این روست که مهمترین آثار سینمای جهان [بالاخص سینمای کلاسیک] داستانگوترین آنها هستند.
با این رویکرد و با کمی اغماض باید آثار فرهادی را – از رقص در غبار تا جدایی نادر از سیمین – همه را در زمره بهترین فیلمهای داستانگوی سینمای ایران دانست. دلیل اثبات این قضیه را هم باید در اقبال عمومی مردم به فیلمهای فرهادی، چه در اکران سینما و چه در شبکه نمایش خانگی دانست.
در سویه دیگر مخاطبان آثار فرهادی، مخاطبان خاص قرار میگیرند که عموما آنها نیز واکنش مثبتی به آثار این فیلمساز داشتهاند و باید اذعان داشت که او در جذب مخاطب خاص نیز موفق بوده. روشنفکران و بهطور کل مخاطبان خاص آثار فرهادی، فیلمهای او را پُر از استعارههای سیاسی، اجتماعی، فلسفی و... میدانند. یا حداقل میتوان گفت که فضای این فیلمها [به ویژه سهگانه اخیر] به گونهای بوده که میشد در آنها به استعاره پردازی! یا استعارهسازی مبادرت ورزید، که معمولا ذهن روشنفکران مستعد چنین امری است. آنچه مسلم است کدگذاریهایی است که توسط فرهادی صورت گرفته و معمولا مخاطب خاص به رمزگشایی از آنها میپردازد. [نمای افتتاحیه فیلم "جدایی نادر از سیمین" را به یاد بیاورید؛ دستگاه کپیای که پیدرپی از مدارک شناسایی افراد کپی میگیرد. محض شوخی برای یکی از دوستان که شیفتهی تاویلهای سیاسی از هر چیزی است که با آن مواجه میشود این نما را نشانگر وجود فضای پلیسی و نظارت دستگاههای حکومتی بر تکتک افراد جامعه تعبیر کردم و اینکه هیچ کس خارج از دایره نظارت "آنها" قرار نمیگیرد. با شنیدن این تعبیر برق را در چشمانش دیدم].
برای سینمای فرهادی میتوان با خیالی آسوده از اصطلاح "سهل و ممتنع" استفاده کرد و مطمئن بود که حق مطلب ادا شده.
[.]
با توجه به بضاعت اندکی که در زمینه علوم اجتماعی دارم، در برخورد با فیلمهای فرهادی متوجه دغدغه او در به تصویر کشیدن طبقه متوسط جامعه ایرانی شدهام.
در سهگانه اخیر او، شاهد "مسائلی" هستیم که طبقه متوسط جامعه ایرانی به نوعی با آن درگیرند. مثلا در همین جدایی نادر از سیمین، شاهد پرداختن فیلمساز به مساله "اخلاق" هستیم. مشخصا و تعمدا از واژه "مساله" استفاده میکنم و نه واژه "موضوع". چراکه حقیقتا "اخلاق" در جامعه امروز ما به یک "مساله" تبدیل شده.
شرایط "اخلاق"، شرایط حادی است و نشانههایی وجود دارد که ما را نسبت به وضعیت "اخلاق"در جامعه نگران میکند. باید تکلیف آن را مشخص کرد؛ آیا باید تعریف جدیدی از اخلاق ارائه کرد یا تاویلهای شخصی از آن داشت یا اینکه به کل آن را بوسید و کنار گذاشت؟ آیا اخلاق امری نسبی است یا حکمی است که تحت هر شرایط تعریف مشخصی دارد؟ آیا بر اساس آموزههای فردگرایانه [که جامعه ایرانی به تازگی با آن درگیر شده!] باید اخلاق را به پستوی خانهها برد و در عرصه عمومی جور دیگری رفتار کرد؟ آیا منافع شخصی را میتوان به عنوان یک متغیر تعیین کننده در عرصه اخلاق در نظر گرفت؟ و... میتوان چندین و چند سئوال دیگر را از دل "جدایی نادر..." بیرون کشید.
آدمهای فیلم فرهادی، افرادی از طبقه متوسط جامعه ایرانیاند؛ پژو 206 سوار میشوند، برای دخترشان معلم خصوصی میگیرند، برای پدر پیرشان که دچار آلزایمر است پرستار استخدام میکنند، زن و شوهر، هر دو بیرون از خانه مشغول کارند، آپارتمان نسبتا بزرگی در محلهای خوب دارند، در مواقعی که عصبیاند - به تقلید از شخصیت فیلمهای اروپایی - سیگار آتش میکنند، ساز مینوازند و... این آدمها ظاهرا مولفههای طبقه متوسط را دارا هستند ولی بنا به شرایط موجود اجتماع، و دقیقا مثل خود جامعه، در شرایطی قرار گرفتهاند که اصطلاحا مرحله "گذار" نامیده میشود.
این "گذار" را در "درباره الی" و "چهارشنبه سوری" هم میشود سراغ گرفت. نکته مهم در این میان آن است که فرهادی هرگز خود را در جایگاه یک دانای کل قرار نمیدهد و حکم قطعی صادر نمیکند. او راوی جریانات موجود و یا حداقل بخشی از جریانات موجود در جامعه ایرانی است. او با زیرکی هرچه تمامتر، مخاطباش را در شرایطی قرار میدهد تا خود نتیجهگیری کند. شاید این گفته درست باشد که فیلمهای فرهادی معمولا با یک سئوال تمام میشوند: خُب، حالا چی؟ این شرایطی است که فیلمساز برای مخاطب ایجاد میکند. او به خوبی ذهن مخاطباش را "درگیر" میکند.
فکر میکنم درگیری ذهنی یکی از مولفههای نهان دوران گذار باشد. دورانی که خواه ناخواه در آن قرار گرفتهایم.
اینکه یک کتابی را کِی، کجا و با چه کسی خریده باشم در میزان ولع و تمایلام به خواندن آن کتاب به شدت موثر است. خوب یا بد، این شکلیام! به همین خاطر کتابی نمیخرم مگر شرایط روحی و جسمی مهیا باشد و صد البته دوستی خوب هم در کنارم تا با هم، هم گپ بزنیم و هم کتاب بخریم. کتابهایی که هدیه میگیرم هم از این قاعده مستثنی نیستند و از آنجا که موقع گرفتن هدیه، معمولا حال آدم خوب است، لذا کتابهایی را که هدیه گرفتهام خیلی زود خواندهام و فرقی هم نداشته که تاریخ باشند یا فلسفه و یا حتا هنر آشپزی!
مثلا اسفند 89 به بهانه تولدم دو ترجمه متفاوت از "و اینک انسان" نیچه را از یک آشنای قدیمی هدیه گرفتم و با ولعی خاص هر دو را عید تمام نشده خواندم.
به گواه یادداشتی که در اولین صفحه از کتاب "شیطانِ" تولستوی نوشتهام 14 اردیبهشت امسال هم روز خوبی بود و حال خوبی داشتم. هرچند دوستی همراهم نبود اما بعد از ملاقات با اصغر فرهادی در سینما آزادی، از همانجا به سمت کتابفروشی چشمه در کریمخان روانه شدم و بعد از یک ساعتی دید زدن کتابها، چشمم به مجموعهای از آثار تولستوی افتاد که سروش حبیبی ترجمهشان کرده.
مجموعه را خریدم و بی هیچ دلیلی رفتم سراغ "شیطان" و با شعفی خاص و خارج از توصیف، توی تاکسی شروع کردم به خواندناش. قبل از خواب، داستان را تمام و کمال خواندم، طوری که هنوز شیرینی آن را حس میکنم.
داستان، روایتگر احوالات "یوگنی ایرتینیف" جوان است که پیش از ازدواج، با زنی شوهردار به نام "ستپانیدا" در ارتباط بوده و پس از ازدواج هرگز نمیتواند از فکر "ستپانیدا" رهایی پیدا کند. یوگنی از طبقه ملاکین و ثروتمندان است و ستپانیدا صرفا یک کارگر است. او بعد از ازدواج، جای جایِ زندگیاش را "آلوده به خاطرات ستپانیدا" مییابد و برای رهایی از این اوضاع آزارنده دو راه بیشتر ندارد؛ کشتن ستپانیدا، و یا از میان برداشتن خود...
از متن کتاب: "صبح روز بعد یوگنی به گاریچهاش سوار شد و برای سرکشی به کارهای زراعت، که از آن غافل مانده بود رفت. ماشین خرمنکوب جدید مشغول کار بود و یوگنی برای مشاهده طرز کار آن به میان زنان کارگر رفت، کوشان که اعتنایی به آنها نکند. اما هر قدر سعی کرد دو سه بار چشمان سیاه و روسری سرخ ستپانیدا نگاهش را به جانب خود کشید. دو سه بار از گوشهی چشم به او نگریست و احساس کرد باز چیزی در دلش جنبید، اما نتوانست دریابد که چه احساسی بود. تازه از روز بعد که باز به محل خرمنکوبی رفت و دو ساعتی را بیآنکه به حضورش نیازی باشد آنجا گذراند و پیوسته نگاهش اندام زیبای زن را نوازش کرد، دریافت که تباه شده است. پاک تباه و بیامید بازگشت. باز همان رنجهای [پیشین]، باز همان وحشت و... آنچه انتظارش را داشت بر سرش آمد. روز بعد، نزدیک غروب، بیآنکه خود بداند چگونه، پشت خانهی ستپانیدا بود، همانجا که یکبار در فصل پاییز با او در آنجا قرار ملاقات داشته [و با هم معاشقه کرده بودند]"... (ص82)
ناشر: نشر چشمه / تعداد صفحه: ۹۳ صفحه / قیمت: ۲۲,۰۰۰ ریال / نوع اثر: ترجمه / نوع جلد: شمیز / وزن: ۱۰۰ گرم
[.]
بعد از تحریر: چند سال پیش که در یک مجموعه مطالعاتی - تحقیقاتی کار میکردم، استادم آقای دکتر محمدی، پروپوزالی را تهیه کرده بودند که به بحث خلا و نبود یک "جشن ملی" در ایران میپرداخت. تا آنجا که به یاد دارم آن طرح به سرانجام نرسید هر چند که دغدغه مهمی را مطرح کرده بود؛ اینکه اگر ظرفیتی مثل یک جشن ملی در تقویم و فرهنگمان ایجاد شود آیا باز هم از فرصتهایی مثل شبهای قدر یا شام غریبان، به عنوان جایگزینی برای یک کارناوال عمومی استفاده میکنیم؟ حالاکه این پست را مینویسم ساعت 4 و 10 دقیق صبح است و این یعنی اینکه تا طلوع آفتاب خیلی مانده. توی خیابان مثل سرِشبِ پنشنبهها شلوغ است و...
برای چهارمین بار "جدایی نادر از سیمین" اصغر فرهادی را دیدم. در این که این فیلم هم مثل "چهارشنبه سوری" و "درباره الی..." فیلم تلخ و گزندهای است هیچ شکی نیست اما سطح تلخی هر یک از این سه اثر که گاهی از آنها با عنوان سهگانه هم یاد میشود متفاوت است.
در "چهارشنبه سوری" ما شاهد رخ دادن و شکل گرفتن قصهای تلخ هستیم. قصهای که تلخی آن در پایان فیلم و زمانی که به حقانیت شخصیتی که هدیه تهرانی آن را ایفا کرده پی میبریم به شدت افزون میشود.
"درباره الی..." آغاز شیرین و لذتبخشی دارد به طوری که بسیاری از کسانی که فیلم را دیدهاند تا زمانی که "آرش" کوچولو در آب نیفتاده، دوست دارند در آن فضا باشند و آن صمیمت و دوستی را از نزدیک لمس کنند.
اما وقتی خبر رفتن و غرق شدن "الی" به تک تکمان شوک وارد میکند، تحمل ماجرا به شدت سخت میشود. در این فیلم بر خلاف "چهارشنبه سوری" ما فقط یک ناظر نیستیم بلکه خودمان را به عنوان یک کنشگر در موقعیت تک تک شخصیتها قرار میدهیم. وجه بارز این فیلم قرار دادن مخاطب در موقعیتی است که باید "حدس بزند و همذات پنداری" کند. ما هم به مانند شخصیتهای فیلم مدام در حال پیشبینی و آرزو کردن این هستیم که "کاش اتفاقی برای الی نیفتاده باشد" و "در مقام حدس زدن" بر میآییم و به هر ترتیبی شده نمیخواهیم باور کنیم که یک اتفاق بد، یک اتفاق تلخ رخ داده است. شهاب حسینی در یک دیالوگ گزنده اما به یاد ماندنی به ترانه علیدوستی میگوید:"یک پایان تلخ بهتر از تلخی بیپایان است". خیلی کسانی که "درباره الی" را دیدهاند هنوز هم دوست ندارند که باور کنند الی در دریا غرق شده و با خود میپرسند که آیا واقعا الی در دریا غرق شد؟
حالا و در "جدایی نادر از سیمین" ما با یک "جریان" و یک "زندگی" و "پروسه" تلخ و عذاب آور روبهروییم. اتفاق بزرگی مثل غرق شدن یک شخصیت (درباره الی) و یا برملا شدن واقعیتی مثل داشتن یک زن دیگر (چهارشنبه سوری) در کار نیست. ما با یک زندگی ملال آور روبهروییم. یک زندگی با جزییاتی که هر کدام میتواند عذاب آور باشند. فکرش را بکنید: زندگی با کسی مثل نادر به خودی خود تا چه حد میتواند عذابآور باشد، یا نگهداری از فردی مثل پدر نادر که از بیماری آلزایمر رنج میبرد چقدر با دردسر روبه رو خواهد بود. تلخی زندگی حجت و همسرش هم بماند که خود شرح مفصلی میطلبد. فنا شدن زندگی "ترمه" پیش روی تک تک کسانی که به پرده نقرهای سینما چشم دوختهاند هم مزید بر علت. از این دست مسایل در "جدایی نادر از سیمین" کم نیست.
توجه به این نکته هم جالب است: در آغاز فیلم ما میبینیم که سیمین درخواست طلاق داده و میخواهد که از نادر جدا شود، اما واقعیت چیز دیگری است. یکی از دردآورترین واقعیتها هم همین است؛ سیمین نیاز به محبت دارد. او به دخترش ترمه گفته که اگر نادر از او بخواهد که بماند و نرود، خواهد ماند، اما نادر هرگز از سیمین این را نمیخواهد و به او نمیگو.ید که بماند. در واقع این نادر است که از سیمین جدا میشود یا بهتر است بگوییم جدا شده، ظاهرا مدتهاست که جدا شده.
در " جدایی نادر از سیمین" اصغر فرهادی به طرز ناجوانمردانهای - روی این واژه اصرار دارم – ما را در مقام پیشبینی و قضاوت قرار داده و به عنوان یک قاضی روی صندلی سینما مینشاند. ما به عنوان مخاطب در لحظه لحظه فیلم در حال قضاوت هستیم و این قضاوت که معمولا درست از آب در نمیآید مثل یک خوره روح مان را میآزارد. حتی سکانس پایانی فیلم هم تکلیف را روشن نمیکند و طعمی تلخ از قضاوت و پیشبینی را به کام ما باقی میگذارد. به قول خود فرهادی: "داستان فیلم تلخ است چون صادق است و جعل نمی کند".
ایجاد این حس در درون مخاطب کار سادهای نیست و باید گفت که فرهادی در روایت یک داستان صادق و گزنده و تلخ ماهرانه عمل کرده است.