همین چند خط

باران

اگر نمی‌خواهی بر تیره‌بختی من گواهی دهی
خواهش دارم روبه‌روی من نمان، عبور کن،
کوچه را طی کن و در انتهای کوچه محو شو،
همان‌گونه که آدم‌های خوش‌بخت محو می‌شوند.

 

[شعر: احمدرضا احمدی]

[عکس: عباس کیارستمی]

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

صبح تو به خیر

صبحِ تو به‌خیر

که ساعت حرکت قطار را به من غلط گفتی

که من بتوانم یک روز دیگر در کنار تو باشم

دوستان من ساعت حرکت قطار را

در شب گذشته به من گفته بودند

بر شانه‌های تو خزه و خزان روییده بود

تو توانستی با این شانه‌های مملو از خزه و خزان

سوار قطار شوی

دستانت را تا صبح نزد من

به امانت نهادی

نان را گرم کردی به من دادی

دیگر در سکوت تو کنار میز صبحانه

ما طلاها و سنگ‌های فیروزه جهان را

تصاحب کردیم

سکوت تو را چون مدالی گرم و نایاب

بر سینه آویختم

هر روز در آینه به این سکوت خیره می‌شدم

سپس روز را آغاز می‌کردم

می‌خواستم زیر پای تو را پس از صبحانه

از آفتاب فرش کنم

دندان‌های تو ارج و قرب فراوان داشت

که نان بیات شده‌ی خانه‌ی مرا

گاز زدی

ما

من و تو

چگونه به صدای پرندگان رسیدیم

که کنار پنجره از سرما جان باختند

پرندگان بی‌آشیانه را همیشه دوست داشتی

اما دیگر عمر آنان تکرار نمی‌شد

هم‌چنان که عمر من و تو هم

دیگر تکرار نمی‌شد

[احمدرضا احمدی / از مجموعه‌ی ساعت ده صبح بود]

عکس‌ها: فیلمِ باغ فردوس پنج بعدازظهر

+ رضا فضل اله نژاد ; ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

آن قدر بمیرم ، تا زنده شوم

حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را
در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آن قدر بمیرم
تا زنده شوم

[شعر از: احمد رضا احمدی] 

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

کارِ سخت...

وقتی که کودکی بودم

من آسمان را باز کردم

و چتر خواب خود را بافتم


 پونه‌ی چشم دو زن بودم

یکی مادرم و دیگری را نشناختم

روزنامه‌ها را می‌دیدم

و نمی‌دانستم که روزی خبرهایشان برایم خاطره خواهد شد

نه بر درختی...

نه بر خانه‌ای...

سیگار زندگی را با توتون مرطوبی پیچیدم.

من،

مادرم،

سفره نداشتیم

و روی زمین انباشته از خاک، چاشت می‌کردیم،

و اگر بود، در سفره‌ی گل‌دار زندگی را می‌چیدیم،

نه چون پراکندگی میوه‌ها در بازار شهر...

اما زندگی من، هنگامی بسته شد که در آب حوض خود را دیدم.

ماهی‌ها آن روز، با رنگ مرطوب زندگی

                                                   به گلگشت رفته بودند

[شعر: احمد رضا احمدی]

بعد از تحریر: عکس‌ها [نیکلا سارکوزی] صرفا تزیینی نیستند، این عکس‌ها را که دیدم و کنار هم گذاشتم با خودم گفتم واقعا گاهی شناخت آدم‌ها دشوارتر از آن چیزی است که فکرش را بکنی؛ عاشق یا انقلابی یا دلقک؟!

+ رضا فضل اله نژاد ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

احمدیا! شب حزین و مه غمین و ره دراز!!!

به یاد احمد رضا احمدی


قلب تو هوا را گرم کرد
در هوای گرم
عشق ما تعارف پنیر بود و
قناعت به نگاه در چاه آب.

مردم که در گرما
از باران می آمدند
گفتی از اتاق بروند
چراغ بگذارند
من تو را دوست دارم.

ای تو
ای تو عادل
تو عادلانه غزل را
در خواب
در ظرف های شکسته
تنها نمی گذاری
در اطراف انفجار
یک شاخه ی له شده ی انگور است
قضاوت فقط از توست.

شاخه ی ابریشم را از چهره ات بر می دارم
گفتم از توست
گفتی: نه، باد آورده است.
هنگام که در طنز خاکستری زمستان
زمین را تازیانه می زدی
خون شقایق از پوستم بر زمین ریخت.

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()