﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>همین چند خط</title>
    <description>rezafazlollahnejad's description</description>
    <link>http://rezafazlollahnejad.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>رضا فضل اله نژاد</managingEditor>
    <lastBuildDate>Thu, 17 May 2012 15:37:27 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>جانم...</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img style="margin: 5px auto; border: 1px solid black; display: block;" src="http://images.persianblog.ir/410064_aDvkp6ho.jpg" alt="" width="344" height="500" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به چشمِ خویشتن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیدم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; که&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جانم می&amp;zwnj;رود&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rezafazlollahnejad.persianblog.ir/post/240</link>
      <author>رضا فضل اله نژاد</author>
      <comments>http://rezafazlollahnejad.persianblog.ir/comments/416312/9456828/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-416312.post-9456828</guid>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 15:37:27 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روزنامه نگاری مُرد؛ زنده باد روزنامه نگاری</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بارها اتفاق افتاده که از من سئوال شده آیا از راه روزنامه&amp;zwnj;نگاری "پول" هم در می&amp;zwnj;آورید؟ و معمولن پاسخ من این بوده که: "خدا را شکر". این اواخر اما خیلی رُک و صریح و بی&amp;zwnj;هیچ دوراندیشیِ رندانه&amp;zwnj;ای جواب می&amp;zwnj;دهم: "نه!". این یک واقعیت است که مثل تمام مشاغل دیگر، روزنامه&amp;zwnj;نگاری هم این روزها دچار رکود شده و به سختی می&amp;zwnj;شود با "نوشتن" روزگار گذراند. روزنامه&amp;zwnj;ها و مجلات و هفته&amp;zwnj;نامه و ماهنامه&amp;zwnj;ها و ... کسی را استخدام نمی&amp;zwnj;کنند و آنهایی هم که هستند حق&amp;zwnj;التحریری&amp;zwnj;اند و آگاهان می&amp;zwnj;دانند که کلمه&amp;zwnj;ای نوشتن و کلمه&amp;zwnj;ای پول گرفتن چه دشوار است!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بیرون از تحریریه و دفتر نشریات اوضاع نمود دیگری دارد. روزنامه&amp;zwnj;نگاری و خبرنگاری برای خیلی از مردم چیزی است هم ردیف صخره&amp;zwnj;نوردی یا پَرش از ارتفاعات یا چتربازی و خلاصه هر حرکت هیجان&amp;zwnj;انگیز دیگری که بشود تصور کرد. مردم خیال می&amp;zwnj;کنند که ما (روزنامه&amp;zwnj;نگاران و خبرنگاران) یک مُشت آدم&amp;zwnj;های بی&amp;zwnj;کار و البته دوست&amp;zwnj;دار هیجانیم که جیبمان پُر از پول است واز صبح تا شب به دنبال کارهای خارق&amp;zwnj;العاده و لذت بردن از اعمال و افعال&amp;zwnj;مان هستیم و شبرها می&amp;zwnj;رویم توی خانه&amp;zwnj;های شیک و گران قیمت&amp;zwnj;مان و قهوه می&amp;zwnj;خوریم و با لپ تاپ&amp;zwnj;مان وَر می&amp;zwnj;رویم! آنها خیال می&amp;zwnj;کنند که ما معمولن با سر و وضعی تَر و تمیز و اتو کشیده، یک دفترچه در دست داریم و مدام در حال یادداشت کردن هستیم. خیلی از مردم بر این باورند که ما از همه چیز اطلاع داریم؛ مثلن با رییس جمهور نشست وبرخاست داریم و با وزرا فالوده می&amp;zwnj;خوریم و آخر هفته&amp;zwnj;ها با نمایندگان مجلس، قرار استخر می&amp;zwnj;گذاریم. تصور بعضی&amp;zwnj;ها بر این است که ما از پیش می&amp;zwnj;دانیم نتایج فلان مذاکرات چه خواهد بود و چه اتفاقی در پهنه سیاست رخ خواهد داد. گاهی حتا به ماها به چشم کارآگاهان جنایی هم نگاه می&amp;zwnj;کنند و می&amp;zwnj;پرسند که حکم فلان متهم چه خواهد بود؟ یا اینکه به نظرت قاتلِ مقتولِ خیابانِ شکوفه چه کسی است؟! ورزش و بالاخص فوتبال هم که جای خود دارند؛ عده&amp;zwnj;ای تصور می&amp;zwnj;کنند که ما مدام با موبایلمان مشغول صحبت با علی دایی هستیم یا به کریم باقری می&amp;zwnj;گوییم که چه&amp;zwnj;طور بازی کند! بعضی&amp;zwnj;ها یارانه&amp;zwnj;های نقدی را هم به روزنامه&amp;zwnj;نگاران ربط می&amp;zwnj;دهند؛ برای خود من پیش آمده که توی اتوبوس مورد تقدیر قرار گرفته&amp;zwnj;ام که: "خدا می&amp;zwnj;داند اگر شما نبودید تا به حال این یارانه&amp;zwnj;ها را قطع می&amp;zwnj;کردند!!!" آری ما روزنامه&amp;zwnj;نگاران و خبرنگاران گاهی نقش اقتصاددانان، سیاست&amp;zwnj;مداران، دانشمندان، نویسندگان، ورزشکاران، کارآگاهان پلیس، حافظان محیط زیست، و ... را ایفا می&amp;zwnj;کنیم. وَ همه&amp;zwnj;ی این&amp;zwnj;ها باعث شده تا شغل ما یک شغل هوس برانگیز به چشم بیاید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اما واقعیتِ اَمر با این تصویر رویایی و فانتزی -کمی&amp;zwnj;که نه- خیلی تفاوت دارد؛ ما هم مثل صاحبان همه&amp;zwnj;ی مشاغل دیگر و شاید بیشتر از دیگر حرفه&amp;zwnj;ها، با واقعیات روزمره&amp;zwnj;ی زندگیِ عادی درگیر هستیم. باورش خیلی سخت نیست، کافی است کمی &amp;zwnj;مداقه کنیم تا دریابیم که یک روزنامه&amp;zwnj;نگار اگر بخواهد سالم زندگی کند بیشترِ اوقات به نانِ شب هم محتاج خواهد بود. مگر کم بوده&amp;zwnj;اند اساتید این رشته که تا آخر عمر، در خانه&amp;zwnj;ی اجاره&amp;zwnj;ای زندگی کرده&amp;zwnj;اند و روزگار محقرانه&amp;zwnj;ای گذرانده&amp;zwnj;اند؟ با این حال مشی حرفه&amp;zwnj;ای و رسالت خطیرشان را از یاد نبرده&amp;zwnj;اند و برای اصلاح امور از طریق آگاه&amp;zwnj;سازی مردم و دولت&amp;zwnj;مردان ذره&amp;zwnj;ای قصور نکرده&amp;zwnj;اند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;واقعیت این است کهبه لحاظ معیشتی و گذران امور، روزنامه&amp;zwnj;نگاران روزهای خوبی را تجربه نمی&amp;zwnj;کنند. اکثر آنها قطعن متمول نیستند و این امر به خاطر زیست شرافتمندانه&amp;zwnj;شان است. بارها این فرصت پیش آمده تا با استفاده از موقعیت ویژه و امتیازی که معمولن روزنامه&amp;zwnj;نگاران از آن بهره&amp;zwnj;مندند بشود رانت&amp;zwnj;خواری کرد اما عموم دوستان، بَر این موقعیت&amp;zwnj;ها چشم بسته&amp;zwnj;اند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یکی &amp;ndash; دو سال گذشته را شاید بتوان از بدترین سال&amp;zwnj;های مطبوعات دانست. گرانی&amp;zwnj;ها و افزایش نرخ خدمات چاپ و نشر از یک سو و عدم همکاری صاحبان آگهی و رپرتاژ از دیگر سو باعث شده تا حیات مطبوعات با مخاطره&amp;zwnj;ی جدی مواجه شود. بارها اتفاق افتاده که نگارنده همین سطور از شرایط موجود به تنگ آمده و مصمم شده تا عرصه را وا برَهَد و به کاری دیگر مشغول شود [چه می&amp;zwnj;دانم؛ مثلن شاگردی در سوپرمارکت!!!] اما دغدغه&amp;zwnj;های نهادینه شده در اعماق وجود، موجب شده تا از این تصمیم فرار کنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;به سختی نفس می&amp;zwnj;کشیم ولی هستیم. نمی&amp;zwnj;شود که نبود! نمی&amp;zwnj;شود که نماند! حتا اگر روزنامه&amp;zwnj;نگاری به آخرِ خط برسد نباید فراموش کرد که یکی هست که آن را به ثبت برساند. آن یک نفر روزنامه نگار است؛ خبرنگار. پس این راه با تمام دشواری&amp;zwnj;ها ادامه خواهد یافت. پس: زنده باد روزنامه نگاری!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;[منتشر شده در روزنامه "ملت ما"]&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rezafazlollahnejad.persianblog.ir/post/239</link>
      <author>رضا فضل اله نژاد</author>
      <comments>http://rezafazlollahnejad.persianblog.ir/comments/416312/9395820/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-416312.post-9395820</guid>
      <pubDate>Sun, 06 May 2012 18:52:51 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روایتی نامعتبر درباره یک اتفاق محتمل!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;این روزها بیش از هروقت دیگری به خودکُشی، به عنوان یک "امکان"، فکر می&amp;zwnj;کنم. این "امکان" یک وجه دوست&amp;zwnj;داشتنی دارد و آن این&amp;zwnj;که از فکر کردن به موضوع مشمئز کننده&amp;zwnj;ی "آینده" بی&amp;zwnj;نیازم می&amp;zwnj;کند!خب مطمئنن نیازی نیست تا بعد از انتخابِ "خودکشی" به عنوان یک راه، به چیزی غیر از نحوه&amp;zwnj;ی اجرای آن فکر کنی!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دیروز فرصتی پیش آمد تا با چند نفر از دوستانِ نازنینم در این&amp;zwnj;باره صحبت کنم و به این واقعیت پِی ببرم که در اندیشیدن به این اَمر ظاهرن مذموم تنها نیستم. تقریبن همه&amp;zwnj;ی ما در آن جمع دوستانه، حداقل یک&amp;zwnj;بار به خودکُشی فکر کرده بودیم و حتا در ذهن&amp;zwnj;هامان برای اجرای آن، راه&amp;zwnj;های مختلفی را هم در نظر گرفته بودیم. قبل از این فکر می&amp;zwnj;کردم دچار بحران سی&amp;zwnj;سالگی یا چیزی شبیه به این شده&amp;zwnj;ام. البته فشارهای متداول زندگی و... هم سهم مهمی در فکر کردن به خودکشی داشته&amp;zwnj;اند و بعضی وقت&amp;zwnj;ها هم نوعی یأسِ شبیه به یأسِ فلسفی. اما حالا می&amp;zwnj;بینم که انگار موضوع کمی اپیدمی شده؛ مرد و زن، متاهل و مجرد، بچه&amp;zwnj;دار و بی&amp;zwnj;بچه، پول&amp;zwnj;دار و بی&amp;zwnj;پول، باسواد و بی&amp;zwnj;سواد، خلاصه هر کسی از هر طبقه&amp;zwnj;ای با هر سطحی از دانش یا بضاعت فکری به این "امکان" فکر کرده و در ذهن، زوایای مختلف&amp;zwnj;اش را هم مورد بررسی قرار داده.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;روایت&amp;zwnj;های متعددی از انواع خودکُشی هم وجود دارد. روایت&amp;zwnj;هایی که گاهی مشمئز کننده، گاهی مضحک، گاهی دردآور، گاهی محقرانه، گاهی غیرقابلِ باور، گاهی شجاعانه و گاهی اقناع کننده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;روایتِ من از خودکُشی مُحتملم، شبیه داستان رومن گاری است. منتها دوست ندارم از اسلحه استفاده کنم، قطعن پاک کردنِ خونِ پاشیده شده روی در و دیوار، هم ناراحت کننده و زجرآور خواهد بود و هم تهوع&amp;zwnj;آور! دوست دارم یادداشتی بنویسم و بعد از آن محتویات لیوانی که شامل یک نوشیدنیِ آغشته به سَم است را جرعه جرعه بنوشم و مرگ را درک کنم. یعنی ذره ذره احساس کنم که در حال تجربه "اَمرِ مُردن" هستم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;این روایت معلوم نیست که اعتباری داشته باشد یا نه. چون شخصیت اصلی آن هنوز زنده&amp;zwnj;ست و اعتبار این روایت، به مرگ نویسنده وابسته است! لذا فعلن روایتی است نامعتبر از اتفاقی محتمل. اما اگر روزی این روایت به یک روایتِ معتبر بَدل شَوَد و من مُرده باشم، دوست دارم که راویانِ روایتِ مرگ من به شیرینی آن را نقل کنند، همان&amp;zwnj;طور که من به شیرینیِ تمام از مرگ رومن گاری حرف می&amp;zwnj;&amp;zwnj;زنم یا از نحوه&amp;zwnj;ی خودکُشیِ همینگویِ عزیز.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دوست دارم بگویند نوشیدنیِ مسموم را آرام آرام سر کشید و یادداشتی نوشت و همه چیز را تمام کرد؛ همین!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rezafazlollahnejad.persianblog.ir/post/238</link>
      <author>رضا فضل اله نژاد</author>
      <comments>http://rezafazlollahnejad.persianblog.ir/comments/416312/9383518/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-416312.post-9383518</guid>
      <pubDate>Fri, 04 May 2012 15:54:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>به حرمتِ شرفِ مردانگی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;یادم هست که 20 سال پیش و قبل&amp;zwnj;تر از آن، زنِ شوهردار یا دخترِ عقد کرده و نامزد شده بین جماعت مردان حرمت داشتند. حتا الوات محل، وقتی زنی از این دست، از خیابانی، کوچه&amp;zwnj;ای، جایی گذر می&amp;zwnj;کرد سَر پایین می&amp;zwnj;انداختند تا طرف بگذرد و برود. اگر یکی ناخواسته یا نادانسته متلکی می&amp;zwnj;انداخت و حرفی می&amp;zwnj;زد شماتت&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;کردند و گاهی شاید کار به زد و خورد هم می&amp;zwnj;کشید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;رسم امروز اما عوض شده. دیروز توی میدان ونک حدود 40 دقیقه&amp;zwnj;ای انتظار کشیدم تا بالاخره سوار تاکسی شدم. کنار من یک خانم جوان ایستاده بود که پسربچه&amp;zwnj;ی 5 &amp;ndash; 6 ساله&amp;zwnj;ای همراه داشت. 10 دقیقه&amp;zwnj;ای گذشت و دیدم که حداقل بیست ماشین &amp;ndash; که اکثرن از این مدل بالاها بودند! &amp;ndash; پیش پای خانم جوان ترمز کردند و با الفاظ رکیک و پیشنهادهای زننده موجبات سرخ و سفید شدنش را فراهم کردند. انصافن نه لباس بدی به تن کرده بود و نه رفتار ناشایستی داشت. برگشت و به من نگاهی کرد و به طرفم آمد. پرسید می&amp;zwnj;تواند کنار من بایستد؟! گفت 20 دقیقه&amp;zwnj;ای است که می&amp;zwnj;خواهد سوار ماشین شود اما هر کسی از راه رسیده پیشنهادِ... ادامه داد پسرش هم از این شرایط به تنگ آمده. بغض گلویش را گرفت که آخر این چه وضعی است؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;به هرحال بعد از چند دقیقه&amp;zwnj;ای سوار ماشین شدیم. مقصدمان یکی بود. ماشین که راه افتاد با خودم فکر کردم واقعن داریم به کجا می&amp;zwnj;رویم؟ باید نعش این مردانگی را که حالا بوی تعفن آن همه&amp;zwnj;جا را گرفته به دوش بکشیم و بلند داد بزنیم: "به حرمتِ شرفِ مردانگی!!!"&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rezafazlollahnejad.persianblog.ir/post/237</link>
      <author>رضا فضل اله نژاد</author>
      <comments>http://rezafazlollahnejad.persianblog.ir/comments/416312/9315123/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-416312.post-9315123</guid>
      <pubDate>Sun, 22 Apr 2012 09:28:19 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یک سالگی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;"همین چند خط" یک ساله شد. شاید در طول این یک سال به هزار و یک دلیلِ باخود و بی&amp;zwnj;خود نتوانسته باشم چیزی که تویِ ذهنم بوده را در این&amp;zwnj;جا منتشر کنم اما با این حال "همین چند خط" را همیشه دوست داشتم و دارم. امیدوارم در سال پیشِ رو با یک "همین چند خطِ" بهتر با هم&amp;nbsp; باشیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: 'tahoma','arial','helvetica',sans-serif;"&gt;[&lt;span style="color: #ff0000; font-size: xx-large;"&gt;.&lt;/span&gt;]&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #888888; font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;"&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;دل&amp;zwnj;نوشته&amp;zwnj;هایت یک&amp;zwnj;ساله شد... همین چند خط&amp;zwnj;ها روزی هزاران خط و فکر خواهد شد و بی&amp;zwnj;شمار انسان آن&amp;zwnj;را خواهد خواند... نوشته&amp;zwnj;هایی با جان و دل... این است یادگار چند خطِ رضای عزیز برای آیندگان... چند خط&amp;zwnj;هایت روان باد... همین&lt;/span&gt;"&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #888888;"&gt;ا.نادری&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #333333; font-size: x-small;"&gt;"تولد وبلاگتون مبارک. من با همین چند خط&amp;zwnj;ها کلی خاطره دارم. با همین چند خط&amp;zwnj;ها آروم شدم وقتی عصبی بودم، شاد شدم وقتی ناراحت بودم، حتی به فکر فرو رفتم وقتی زیادی سرخوش بودم و ...! سال جدید هم همینطور خواهد بود. حتمن..."&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #888888;"&gt;هاجر&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #333333; font-size: x-small;"&gt;"همین چند خط، همه ی دارایی ما از هیاهوی بی انتهای دنیایی که آخر هم نفهمیدیم کی به کیه. همین چند خط، حاصل شب های نخوابیدن و روزهای گس و بی حوصله ی چهارفصلی که می گذره و تنها توی ثانیه شماری های آخر سال میشینیم و حساب می کنیم و از ته دل آه می کشیم و می گیم &amp;laquo;یک سال دیگه هم رفت&amp;raquo;. همین چند خط، شاید بتونه تلخی اینهمه تکرار رو بگیره و گاهی هم کام &amp;nbsp;ناکام مارو شیرین کنه. برای اینکه همیشه چراغ این خونه روشن باشه و شیرین مزاجی اون موندگار، دعا می کنم."&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #888888;"&gt;اکبر کریمی / روزنامه نگار&lt;/span&gt;&lt;br style="text-align: right;" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #333333; font-size: x-small;"&gt;"این خط وُ پاره خط وُ همین چند خط ها بود که بخش کوچیکی از زندگی شمارو به روایت قلم توصیف می کرد .... من که از خوندن این خط ها لذت بردم تولدش مبارک تولد 100 سالگی وِبِتون ایشاالله"&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #999999; font-size: x-small;"&gt;مهسا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #333333; font-size: x-small;"&gt;"اینها &amp;nbsp;فقط همین چند خط نیست؛ سرخطه"&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #808080; font-size: x-small;"&gt;متین&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rezafazlollahnejad.persianblog.ir/post/236</link>
      <author>رضا فضل اله نژاد</author>
      <comments>http://rezafazlollahnejad.persianblog.ir/comments/416312/9254721/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-416312.post-9254721</guid>
      <pubDate>Wed, 11 Apr 2012 14:29:02 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بیداری</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;به دست&amp;zwnj;هام نگاه کن می&amp;zwnj;لرزند&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اگر ممکن است دیگر روبه&amp;zwnj;روی من سبز نشو&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;من از این بیداری&amp;zwnj;های شبیه به خواب می&amp;zwnj;ترسم&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rezafazlollahnejad.persianblog.ir/post/235</link>
      <author>رضا فضل اله نژاد</author>
      <comments>http://rezafazlollahnejad.persianblog.ir/comments/416312/9254156/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-416312.post-9254156</guid>
      <pubDate>Wed, 11 Apr 2012 13:06:35 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یک فیلم دو نیم دقیقه‌ای!</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img style="margin: 5px auto; display: block;" src="http://images.persianblog.ir/410064_msFRfqzi.jpg" alt="" width="400" height="527" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;آقا یداله دوستِ پدرم بود.دوستِ دوست؛ عین دو تا برادر. طوری که ما آقا یداله را عمو صدا می&amp;zwnj;زدیم و بچه&amp;zwnj;های او هم بابای ما را. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;زن&amp;zwnj;اش که عینِ زن&amp;zwnj;عمومان بود همیشه کلی قربان صدقه&amp;zwnj;ی ما می&amp;zwnj;رفت. اسم&amp;zwnj;اش افسانه بود و عمو یداله را همیشه "آقا یدی" صدا می&amp;zwnj;زد. عمو یدی هم هیچ وقت به جز "افسانه&amp;zwnj;جان" به زن&amp;zwnj;اش نمی&amp;zwnj;گفت، یا لااقل ما نشنیده بودیم. بابای ما اما مامان را "رضا بزرگه" صدا می&amp;zwnj;زد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;عمو یدی یکی از این دوربین&amp;zwnj;های 8 میلی&amp;zwnj;متری داشت و سه تا دختر که وسطیِ آنها تقریبن با من هم سن بود. من، هم دوربین عمو یدی و هم شیما، دختر وسطی او را خیلی دوست داشتم. یک بار برای سیزده به&amp;zwnj;در رفته بودیم "کن". عمو یدی با دوربین&amp;zwnj;اش از ما فیلم گرفت. بعد به قول خودش فیلم را داد "لاباراتوار" تا ظاهرش کنند. فیلم که آماده شد برای شام آمدند خانه&amp;zwnj;ی ما. پارچه&amp;zwnj;ی سفیدی را زدیم به دیوار و بابا که یک آپارت 8 میلی&amp;zwnj;متری داشت آن را به راه کرد و ما برای 2 دقیقه و نیم خودمان را توی پرده&amp;zwnj;ی سفید دیدیم. من از هیجان نفسم بند آمده بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;یک روز بی&amp;zwnj;صدا، یک&amp;zwnj;هو و بدون این&amp;zwnj;که کسی خبردار شود عمو یدی از محل رفت، با زن و بچه. دختر بزرگش با یک پسر، فراری شده بودند و عمو یدی از این بابت نمی&amp;zwnj;توانست سرش را توی محل بلند کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;من دیگر نه شیما و نه آن فیلم و نه دوربین عمو یدی را ندیدم. سال&amp;zwnj;ها بعد و وقتی نوجوان بودم، یکی از آن دوربین&amp;zwnj;ها را توی بساط یک دست فروش دیدم و برای خریدنش درنگ نکردم. این همان دوربین است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;کاش آن فیلم 2 و نیم دقیقه&amp;zwnj;ای و شیما را یک&amp;zwnj;بار دیگر می&amp;zwnj;دیدم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rezafazlollahnejad.persianblog.ir/post/234</link>
      <author>رضا فضل اله نژاد</author>
      <comments>http://rezafazlollahnejad.persianblog.ir/comments/416312/9226871/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-416312.post-9226871</guid>
      <pubDate>Fri, 06 Apr 2012 15:35:18 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سال نو</title>
      <description>&lt;p&gt;"آسمان" می&amp;zwnj;خوانم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;"تجربه" می&amp;zwnj;خوانم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;"اعتماد" [ویژه&amp;zwnj;ی نوروز] می&amp;zwnj;خوانم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کتاب می&amp;zwnj;خوانم [زیاد!!!]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موسیقی گوش می&amp;zwnj;کنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تلویزیون نمی&amp;zwnj;بینم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;"مهرنامه" ورق می&amp;zwnj;زنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عید دیدنی می&amp;zwnj;روم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سیگار نمی&amp;zwnj;کشم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;غُر می&amp;zwnj;زنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حرص می&amp;zwnj;خورم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;خوابم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حوصله&amp;zwnj;ام سر می&amp;zwnj;رود...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rezafazlollahnejad.persianblog.ir/post/232</link>
      <author>رضا فضل اله نژاد</author>
      <comments>http://rezafazlollahnejad.persianblog.ir/comments/416312/9157132/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-416312.post-9157132</guid>
      <pubDate>Thu, 22 Mar 2012 20:05:20 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>این سالِ...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این آخرین یادداشت سال 90 خواهد بود. قول می&amp;zwnj;دهم در ساعاتِ باقی مانده&amp;zwnj;ی آخر سال چیزی ننویسم. حتا یک کلمه...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این سال 90ِ، این سالِ پرُاسترس و آزاردهنده، این سالِ... بالاخره این سال هم تمام می&amp;zwnj;شود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;حالا که می&amp;zwnj;نویسم تازه از خواب بیدار شده&amp;zwnj;ام. چند شب نخوابیده بودم. اخلاقم [به قول یکی از دوستان] سگی است. اخبار را مرور می&amp;zwnj;کردم؛ جلال ذولفنون هم رفت! اسفند نود برای موسیقی و ادبیات، اسفند مرگ بود. مرگ؟! آن از سیمین و این از جلال!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;حالا چرا می&amp;zwnj;نویسم؟ که مثلن خودم را خالی کنم؟ که مثلن اگر قرار است غُر بزنم، این کیبورد لعنتی که دکمه اینترش هم هر از گاهی گیر می&amp;zwnj;کند، حرف&amp;zwnj;هام را بشنود؟ که مثلن ادای آدم&amp;zwnj;های متفکرِ دائمن عاصی و معترض را در بیاورم؟ که مثلن...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;شاید هم می&amp;zwnj;نویسم که یادم برود. که یادم برود امسال چقدر مایوس بودم و چقدر خُلقم تنگ بود و چقدر بی&amp;zwnj;حوصله بودم و چقدر حالم [بی&amp;zwnj;خود و بی&amp;zwnj;جهت] از همه چیز به هم می&amp;zwnj;خورد و شده بودم مثل سرهنگ&amp;zwnj;های بازنشسته&amp;zwnj;ی ارتش که مُدام غر می&amp;zwnj;زنند و ایراد می&amp;zwnj;گیرند و ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;راستی این یأس از کجا آمده بود؟ منی که عادت نداشتم از هیچ چیز، منفی&amp;zwnj;هایش را ببینم چرا توی این سالِ گذشته این&amp;zwnj;قدر منفی&amp;zwnj;بین و مایوس بودم. انگار امیدی نبود که به&amp;zwnj;اش اتکا کنم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بگذریم. حالا هم خیلی حالم خوب نیست. نمی&amp;zwnj;نویسم تا لحظه&amp;zwnj;ی تحویل سال، که شاید آن ورِ سال حالم بهتر شد! شاید امشب که خوابم نبرد، بنشینم و به خودم به باورانم که باید خوب&amp;zwnj;تر بود... باز هم دارم غُر می&amp;zwnj;زنم!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rezafazlollahnejad.persianblog.ir/post/231</link>
      <author>رضا فضل اله نژاد</author>
      <comments>http://rezafazlollahnejad.persianblog.ir/comments/416312/9143463/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-416312.post-9143463</guid>
      <pubDate>Mon, 19 Mar 2012 10:44:53 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
