کدام سیاسی کاری؟ مساله این است!

دیروز 17 مرداد بود. روز خبرنگار. سال پیش همین موقع بود که برای ادای احترام و این حرف ها سری زدیم به چند نفر از پیشکسوتان که ناگفته نماند حکم فسیل را دارند و انصافا به لحاظ فنی و حرفه ای خیلی کار خاصی در طول عمر حرفه ای شان انجام نداده اند اما به هر حال بزرگ ترند و احترام شان واجب.

یکی از این همکاران پیشکسوت برای اینکه ما را نسبت به رسالت مان و اهمیت جایگاهی که در آن حضور داریم آگاه کند شروع کرد به نقل یک خاطره. گفت: "چند ماه پیش یک شهروند تماس گرفت و گفت که از پنجره  خانه اش که در طبقه هفتم یک آسمان چند طبقه است، دختر و پسری را دیده که توی ساختمان رو به رویی مشغولِ ...مشغولِ..." همین جا بود که واژه را پیدا نکرد و گفت: "مشغول سیاسی کاری اند". در این طور مواقع من کنترل ام را به طرز وحشتناکی از دست می دهم و بی هیچ تقیدی بلند بلند می خندم. خنده من دیگران را هم به خنده واداشت و این "سیاسی کاری" شد اسباب شوخی و خنده آقایان تا جایی که دیگر صدای خانم ها در آمد و ما تظاهر کردیم که خجالت کشیده ایم اما نکشیده بودیم و از هر فرصتی استفاده می کردیم تا "سیاسی کاری" را پیش بکشیم و بخندیم.

[.]

مجله محترم تجربه، به بهانه اکران "اینجا بدون من" گفتگویی با فاطمه معتمد آریا منتشر کرده که انصافا خواندنی است. گفتگو کننده احمد طالبی نژاد است که اشراف کاملی نسبت به موضوع دارد و همین باعث شده تا با مصاحبه خوبی رو به رو باشیم. دطالبی نژاد در جایی از مصاحبه پرسیده: "شما کار سیاسی هم می کنید؟" معتمد آریا جواب داده: "من عقاید خودم را دارم که گاهی ممکن است شائبه سیاسی به همراه داشته باشد. مثلا من میوه خارجی نمی خرم، چون فکر می کنم ما در این سرزمین بهترین میوه ها را داریم. می توانید به این قضیه بُعد سیاسی بدهید. آب معدنی هم نمی خرم، همین آب لوله کشی را با فیلتر استفاده می کنم چون حتما سرنخ تجارتِ آب معدنی دست کسانی است که خیرخواه مردم نیستند. حالا این سیاسی است؟ نمی دانم!".

[.]

همسایه سابق مان یک پسر دارد. چند روز پیش به من گفت پسرش را نصیحت کنم. گفت: "شما که خبرنگارید حرف تون می ره!" می خواست به پسرش بگویم دست از کار سیاسی بکشد. پرسیدم: "کارش چیه؟" گفت: "راننده معاون فرماندار شده!" ادامه داد: "هزار بار گفتم سیاست، پدر و مادر نمی شناسه، یه روز مجبورت می کنن با همین ماشین من و زیر بگیری، یا خواهر و برادرتو!" کلی دلیل دیگر هم آورد. نمی دانستم باید بخندم یا نه، حتا لبخند هم نزدم. قرار شد تا نصیحتش کنم.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۸
برچسب‌ها : ماهنامه تجربه ، روزنوشت