قحطی در ماه مهمانی خدا

افطار را دیشب مهمان بودیم. میزبان سنگ تمام گذاشته بود؛ چند نوع غذا آماده کرده بود و دو جور آش و سوپ. توی سفره هم نان لواش بود، هم تافتون و هم سنگک. سبزی و دو - سه نوع کباب و سالاد و چه و چه.

چند لقمه نان و پنیر خوردم و یک استکان چایی و بعد کشیدم کنار. روزها آن قدر گرم است که حالتی مثل گرمازده ها پیدا می کنم تا خود سحر بی اشتها می شوم. میزبان کلی تعارف کرد و گفتم که نمی توانم بخورم. کنترل تلویزیون نمی دانم چند اینچ سه بعدی شان را برداشتم و زدم شبکه دو. 20 و سی نشان می داد و خبر قحطی در سومالی را. تصاویر وحشتناک بودند. معمولا در این مواقع خیلی زود گریه ام می گیرد. سریع اشک هام را پاک کردم تا کسی نبیند که گریه کرده ام. به مهمانان نگاه کرده کردم، همه با دهان پُر داشتند نُچ نُچ می کردند صفحه تلویزیون را به هم نشان می دادند.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٦
برچسب‌ها : روزنوشت