اطلاعات غلط

[این مطلب نوشته رضا ساکی است که در وب سایتش به آدرس http://www.rezasaki.com منشر شده]

دیروز از انتشارات زنگ زدند گفتند هر چه سریع‌تر خودت را برسان که کار واجب داریم. نامه‌ای برایم آمده بود درباره‌ی آخرین کتابم. توی نامه نوشته بود:
پیرو نامه‌ی فلان در خصوص کتاب بهمان به استناد فلان و فلان با تغییرات ذیل چاپ کتاب بلامانع است:
-    نام «نیما» مناسب شخصیت مرد داستان نیست و باید تغییر کند و بعد از تغییر آن باید برای نام شخصیت زن داستان هم فکر کرده شود زیرا ممکن است نام «سارا» با نام جدید شخصیت مرد تناسب دراماتیک نداشته باشد.
-    در صفحه‌ی ۴۵ کتاب در فصل دوم عبارت «آمبولانس بعد از نیم ساعت بعد بالای سر نیما رسید» حذف و به جای آن از عبارت «آمبولانس بعد از پنج دقیقه بعد بالای سر نیما رسید» استفاده بشود.
نامه خواندم و گفتم خب؟ مدیر نشر بلند شد دستانم را فشار داد و گفت: مبارک است تغییرات را اعمال می‌کنیم و می‌دهیم چاپ‌‌خانه‌ و به امید خدا اجازه‌ی پخش‌اش را هم زود می‌گیریم. دستم را پس کشیدم گفتم: یعنی چه تغییرات را اعمال می‌کنیم؟ قهرمان داستان من «نیما» است نه کس دیگر، مگر می‌شود «نیما» را عوض کرد. مدیر نشر لبخندی زد و گفت: نیما یا رامین چه فرقی می‌کند؟ منگ شده بودم، به زحمت بر عصبانیت خودم غلبه کردم و گفتم: گیرم رامین، ولی آمبولانس باید بعد از نیم ساعت بالای سر نیما یا رامین برسد تا شخصیت مرد فوت کند. اگر آمبولانس زود برسد و شخصیت نمیرد کل داستان به هم می‌ریزد. مدیر باز لبخندی زد و گفت: در داستان طوری بنویس که ماشین محکم‌تر به رامین بزند تا در دم فوت کند. گفتم: نیما سکته می‌کند، ماشین کجا بود؟ مگر داستان را نخوانده‌اید؟ اصلا من دوست دارم شخصیت مرد داستانم این طوری بمیرد…
بعد از بحث و جدل بی‌نتیجه داستانم را زیر بغل زدم و از انتشارات بیرون آمدم و نگذاشتم بلایی بر سر «نیما» و «سارا»ی داستانم بیاورند. مگر می‌شود به نیما گفت رامین، نیما عصبی است و زیاد سیگار می‌کشد از کجا معلوم رامین هم همین طور باشد، نمی‌شود که، دیمی که نیست…
با خودم حرف می‌زدم و در خیابان راه می‌رفتم که متوجه شدم عده‌ای دارند عده‌ای دیگر را می‌زنند فهمیدم دارند برای کانال‌های خارجی خوراک تهیه می‌کنند پس بلافاصه به ۱۱۰ زنگ زدم و روند تهیه خوراک را گزارش دادم و از ترس این که در دام خوراک کانال‌های ماهواره ای نیفتم سوار تاکسی شدم سر چهارراه دیدم هنوز آن عده‌ی قمه به دست دنبال آن عده‌ی دیگر هستند و حتا بدون توجه به چراغ قرمز از تقاطع گذشتند. در همین حال دو مامور موتورسوار کنار تاکسی ایستادند، شیشه را پایین کشیدم گفتم: خسته نباشید از آن طرف رفتند، یکی‌شان گفت: کیا؟ گفتم: شمشیر سامورایی به دست‌ها، یکی دیگرشان گفت: ما الان در مرخصی هستیم و داریم می‌رویم شمال، معذوریم. خواستم چیزی بگویم دیدم آن عده دارند برمی‌گردند به سمت چهارراه و همچنان عده‌ی دیگر را دنبال می‌کنند، فریادکنان از ما گذشتند و تاکسی رفت به سمت خیابان جمهوری.
دیشب در اخبار می‌دیدم آقایی آمده بود می‌گفت امروز شایعاتی مبی بر چاقوکشی در انظار عمومی منتشر شده است که ما با اطمینان می‌گوییم دوربین‌های ما در سطح شهر حتا تصویر یک ناخن‌گیر را حین ارتکاب جرم ضبط نکرده‌اند. همین طور که داشتم اخبار گوش می‌کردم چشمم افتاد به صفحه‌ی اول روزنامه‌ی ورزشی روی میز که با تیتر درشت نوشته بود: به سرمربی تیم ملی فوتبال اطلاعات غلط می‌دهند.
امروز صبح زنم برای دهمین بار طی هفته‌ی گذشته من را عزیزم خطاب کرد و بعد هر چه از دهن‌اش درآمد خرج خودم و خانواده‌ام و کتابم کرد. مسخره است که حتا زن آدم هم درک نمی‌کند نیما نمی‌تواند رامین باشد و عزیزم کلمه‌ی خوبی برای شروع دعوای زناشویی نیست.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٦
برچسب‌ها : روزنوشت