دوره پنجشنبه!

امروز را ماندم توی خانه و از ترس گرما بیرون نرفتم. فرصت خوبی بود تا کتاب هایی که این طرف و آن طرف، همین طوری بلاتکلیف بودند را مرتب کنم.

لا به لای کلی کتاب به "بوف کور" ی برخوردم که سال دوم راهنمایی خریده بودم. آن موقع می گفتند که صادق هدایت و علی شریعتی و امثالهم ممنوع اند. به هر زحمتی بود تا دوم دبیرستان، هم صادق هدایت را خواندم و هم شریعتی را و تازه کلی هم به خودم می بالیدم که توانسته ام کتاب های ممنوع بخوانم!!!

آن سال ها درِ مغازه ی پدرم که یک الکتریکی بود و هنوز هم هست می ایستادم و با چند نفر از دوستانم یک دوره ای راه انداخته بودیم و مثل چی، کتاب می خواندیم و گپ می زدیم و شعر و... . از شاملو گرفته تا اخوان و کسروی و ناظم حکمت و فروغ و سپهری و نیما و که و که. فلسفه را هم که فکر می کردیم اگر ندانیم به مان می خندند، پس همین طوری و گاهی با استناد به درک دوره نوجوانی خودمان، مثلا می خواندیم و به قول یک نویسنده ای، لذت! می بردیم. عصر پنجشنبه قرار دور هم بودن بود و چایی و ورق زدن دستنوشته ها و انتقال تجربیات و دانسته ها به هم. از آن جمع دیگر با کسی ارتباط ندارم، به جز سینا امیریان که آخرین بار یک سال پیش دیدمش.

خبر: خانه پدری توسط پدر فروخته شد! این هم خبری بود که آخر شب رسید. خب، من که آدم خاطره بازی هستم از شنیدن این خبر شوک شدم و البته ناراحت. اما چه می شود کرد؟! آخرین یادگار دوران کودکی... یاد دوره پنجشنبه به خیر.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٤