بوی مرگ

"یک اتفاق معمولی" برگزار شد. بله، بالاخره بعد از کلی کش و قوس و بیا و برو، نمایشگاه "یک اتفاق معمولی" که در آن آثار دوستم "شهباز سلمانی" به نمایش گذاشته شده برگزار شد. اجرای نمایشگاه و همین طور مراسم افتتاحیه با من بود و لذتی داشت در کنار شهباز و روح اله بودن و این کار را به سر انجام رساندن. دوستان و اساتید بودند و گپ ها زدیم و حرف ها گفتیم. گزارش نمایشگاه باشد برای یک پست دیگر...

تصمیم داشتم که دیشب زود بخوابم. یعنی ساعت 1، چون زودتر از آن ممکن نیست. ساعت 3 و نیم خوابیدم! کتابی دست گرفته بودم و رها کردن اش تقریبا غیر ممکن بود. البته نه به خاطر اینکه مضمون جالب یا سبکی خاص و یا ابداعی ویژه در آن کتاب جذبم کرده باشد، نه، مساله، مساله مرگ بود که در بیشتر داستان های کتاب حاضر و ناظر بود. یک مجموعه داستان فوق العاده تلخ و گزنده که البته خواندنی هم هست.

 از آن کتاب هایی که وقتی می خوانی اش دردت می گیرد و آخ می گویی؛ "بازی عروس و داماد" نوشته "بلقیس سلیمانی". اگر اهل داستان های این مدلی هستید، یعنی داستان هایی که بوی مرگ می دهند، خواندن "بازی عروس و داماد" را پیشنهاد می کنم:

خواب

خواب دیدم یک گله سگ از نژادهای مختلف دنبالم اند. از رودخانه ای گذشتم که پر از ماهی بود و از جنگلی که پر از مار بود و به شتری رسیدم که زانو زده بود. از ترس سگ ها سوار شتر شدم و در بیابان خدا رها شدم.

معبر گفت: سگ درد و مرض است. ماهی و مار پول و ثروت است و شتر مرگ است که در خانه همه می خوابد. تو مریض می شوی. با پول و ثروتت نمی توانی خودت را معالجه کنی، شتر مرگ منتظرت است. قرض هایم را دادم، حلالیت طلبیدم و آماده مردن شدم. سی سال است که منتظرم که شتر مرگ در خانه ام بخوابد...

مراسم آبرومند

زن با زاری می گفت: وای وای بی همدم شدم و در حالی که با گوشه ی ابرو نوه اش را فرا می خواند و به او می گفت که به پدرش بگوید از برنج های گوشه انباری استفاده نکنند و همان وقت که در حال غش کردن بود به دخترش می گفت که به شوهرش بگوید همه چیز باید آبرومندانه باشد.

مراسم سوم، هفتم، چهلم و سال مردش را به آبرومندانه ترین شکل بر گزار کرد. از آن به بعد نگران آبرومندانه برگزار شدن مراسم خودش بود.

[...]

پدر گفت؛ مادرت به آسمان ها رفته. عمه گفت؛ مادرت به یک سفر دور و دراز رفته. خاله گفت؛ مادرت آن ستاره پرنور کنار ماه است. دختربچه گفت؛ مادرم زیر خاک رفته است. عمه گفت؛ آفرین، چه بچه واقع بینی، چقدر سریع با مساله کنار آمد. دختربچه از فردای دفن مادرش، هر روز پدرش را وادار می کرد او را سر قبر مادرش ببرد. آنجا ابتدا خاک گور مادر را صاف می کرد، بعد آن را آب پاشی می کرد و کمی با مادرش حرف می زد. هفته سوم، وقتی آب را روی قبر مادرش می ریخت، به پدرش گفت؛ پس چرا مادرم سبز نمی شود؟

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳