یک جور درد پنهان!

از این ایمیل های تبلیغاتی حرص در آر حتما داشته اید. دیروز یکی از همین نوع ایمیل ها داشتم که قبل از معرفی کالای تبلیغاتی اش، عکس هایی از زنان نظامی در سراسر دنیا را به نمایش گذاشته بود. عکس زیر را نمی دانم چه کسی و در کجا گرفته اما از ظاهر عکس پیداست که باید برای یکی از کشورهای افریقایی باشد.

به چهر زن نظامی نگاه کنید؛ بی توجه به دو نفری که پشت سرش ایستاده اند و انگار شاهد یک اتفاق یا انجام کاری توسط کسی هستند، مستقیم توی لنز دوربین نگاه کرده و دارد لبخند می زند. لبخندی که من به واقعی بودن آن خیلی اطمینان ندارم. نه اینکه عکاس گفته باشد که لبخند بزند، نه، منظورم این است که این لبخند از سر شادی نیست قطعا. یک جور درد پشت آن پنهان است. نگاه متعجب بچه ای که به کمر زن بسته شده هم که با نوعی پرسشگری همراه شده جالب است. به غیر دو تا بقچه ای که توی کادر هست، یک اسلحه و یک سیگار، از دیگر اجزا و اشیا این عکس اند که خیلی لاقید توی دستان پیرِ  و چروک زن جا خوش کرده اند. حالت گرفتن سیگار توسط زن، دستان زن روشنفکری را توی ذهنم تداعی می کند که قرار است در دست دیگرش قلمی باشد برای نوشتن چیزهای روشنفکرانه. اما اینجا در دست دیگرِ زن، اسلحه ای بی رحم قرار خواهد گرفت برای از پا در آوردن...

ترکیب غریبی است؛ اسلحه، بچه، سیگار، بقچه ها، زن نظامی لبخند به لب، و تا زن سیاهِ چاقِ نظامی که دارند صحنه ای را که ما نمی بینیم نظاره می کنند. شاید کشته شدن یک اسیر یا جان دادن یک هم رزم. چیزهایی کاملا معمولی در کشوری جنگ زده!

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳۱
برچسب‌ها : روزنوشت ، عکس