احتمالا گم شده ام

دیشب و پریشب به دوباره خواندن "احتمالا گم شده ام" سارا سالار گذشت. گرمای تابستان و شب های بیخوابی و بی حوصلگی.

امروز رفتم و چند تا کتاب تازه گرفتم. مرگ قسطی فردینان سلین را هم شروع کرده ام که کمی زمان بر است. به قول احمد دهباشی، کاش فرصتی بود تا تمام آنچه نخوانده ایم، خوانده می شد.


نشریه اینترنتی نواک گفتگویی با سارا سالار داشته که عین همان را در اینجا می خوانید:

«گندم از پشت دیوار پرید بیرون و روزنامه را از دستم قاپید و ریز ریز کرد و پاشید توی هوا. تکه‌هایی کاغذ توی هوا میچرخیدند و می‌ریختند روی سرمان…از تمام باور نکردنی‌هامان این یکی دیگر از همه باور نکردنی‌تر بود، من و گندم…هردو…تهران… توی یک دانشگاه…یک رشته…کاغذها می‌رقصیدند، انگار ما هم داشتیم می‌رقصیدیم.همه‌اش یک لحظه بود، یا شاید عین یک لحظه بود، کوتاه، به کوتاهی یک کوتوله، به کوتاهی مدادی که فقط ته پاک کنش تهش مانده باشد…»(احتمالا گم شده‌ام – سارا سالار – نشر چشمه)

نواک: سارا کتاب «احتمالا گم شده‌ام» اولین رمانی است که از تو به چاپ رسیده. از کی و چطور داستان نویسی را شروع کردی.اگر ممکن است کمی از خودت برایمان بگو.از اینکه چطور به داستان نویسی علاقه‌مند شدی، آیا کلاس یا کارگاه خاصی رفتی و این کلاس‌ها چقدر روی تو تاثیرگذاشت و مشوقت بود برای نوشتن و ادامه داد.

سارا: هفت هشت سالی می‌شود که مشغول نوشتن هستم. با داستان کوتاه شروع کردم. اما از داستان‌هایی که می‌نوشتم راضی نبودم. احساس می‌کردم نمی‌توانم در داستان کوتاه به آن چیزی که می‌‌خواهم بگویم برسم.نا امید از نوشتن تصمیم به ترجمه گرفتم. یکی دو تا مجموعه داستان ترجمه کردم که هنوز هیچ‌کدام‌شان چاپ نشده‌اند. بعد از تجربه‌ی ترجمه بود که فهمیدم نمی‌توانم از نوشتن دست بکشم. فهمیدم که نوشتن واقعا بخشی از وجودم است و با از دست دادن این بخش با هیچ‌کار دیگری احساس خوبی نخواهم داشت. این بار تصمیم گرفتم داستان بلند بنویسم. فکر کردم شاید وراج‌تر از این حرف‌ها باشم که بتوانم حرفم را در داستان کوتاه بزنم. خیلی اتفاقی اطلاعیه‌ی شهر کتاب را دیدم که برای اولین بار کارگاه رمان گذاشته بود. نمی‌دانم چرا  با این که به این کارگاه‌ها بدبین بودم و فکر می‌کردم به نویسنده اجازه‌ی کار خودش را نمی‌دهند، توی این کارگاه ثبت نام کردم و الان که بهش فکر می‌کنم احساس می‌کنم یکی از بهترین کارهایی بود که در زندگی‌ام کردم چون این کارگاه ذهنیت من را نسبت به کارگاه داستان‌نویسی کاملا تغییر داد. فهمیدم نمی‌شود در مورد همه‌ی کارگاه‌‌ها حکم قطعی صادر کرد. باید دید چه کسی توی کارگاه درس می‌دهد و باید دید نویسنده‌ای که می‌‌خواهد بنویسد کیست. من از آقای شهسواری کلی کار یاد گرفتم در حالی که کاملا به خودم و ذهنیتم وفادار بودم.

نواک: رمان نوشتن یک کار زمان‌بر است که انرژی زیادی را هم می‌طلبد و البته احتیاج به ملات داستانی زیادی هم دارد، آیا قبل از شروع کار نقشه  یا پلان خاصی در سرداشتی و مطالعه جانبی انجام دادی؟  شده بود بخواهی کار را نیمه رها کنی و به قول معروف از خیرش بگذری؟ چقدر وقت صرف شده تا «احتمالا گم شده‌ام» شد آنچیزی که الان روبروی من است؟

سارا: نوشتن رمان واقعا احتیاج به تداوم دارد و خب این تداوم قطعا احتیاج به انرژی و انگیزه. یکی از ارزش‌های کارگاه رمان نظم و انظباطی بود که به من بی‌نظم و بی‌انظباط می‌داد و این به نوشتن احتمالا گم شده‌ام که تقریبا ده ماهی طول کشید خیلی کمک کرد. برای شروع کار حتما طرحی کلی در سر دارم و مهم‌تر از آن ذهنیتی کلی که دلم می‌خواهد به شکل داستان گفته شود. این ذهنیت معمولا همان درگیری‌های ذهنی اکثر آدم‌ها است که من سعی می‌کنم با دیدی تازه بهش نگاه کنم، زندگی، مرگ، عشق، خیانت، واقعیت، خیال، مطلق، نسبی، تقدیر، تصمیم، ازدواج، طلاق، بچه‌دارشدن، بچه‌دار نشدن، رویا، حقیقت، هویت، بی‌هویتی، پوچی، ایمان، وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو… بعضی‌وقت‌ها وسط کار آدم واقعا می‌برد و فکر می‌‌کند ادامه‌اش فایده‌ای ندارد اما خوشبختانه با وجود این احساس وسوسه‌انگیز برای رها کردن کار، تا حالا نشده کاری را نصفه ول کرده باشم.

نواک: هنرمند به نوعی نگاه خاصتر و حساس‌تری نسبت به مسائل دور وبر خودش دارد و قدرت اینکه بتواند آنرا دوباره در یک اثر هنری خلق کند. تو چقدر تحت تاثیر محیط یا مسائل اجتماعی هستی موقع نوشتن. آیا خودت را مقید می‌کنی تا چیزی را بگویی یا نه هنر برای هنر است فقط؟

سارا: راستش خیلی در مورد خودم احساس هنرمند بودن ندارم. نمی‌خواهم شکسته نفسی کنم. واقعا برای هنرمند بودن خیلی بیشتر از این حرف‌ها باید سعی و تلاش کرد وگرنه این کلمه‌ی طفلکی به نابودی کشیده می‌شود.  به هر حال من از آن آدم‌هایی هستم که در حالی که واقعیت‌‌های دور و برم و آدم‌های دیگر را زیاد می‌بینم به شدت خیال‌پردازم که این موضوع به نوشتن داستان خیلی کمک می‌کند. قطعا مسائل اجتماعی و سیاسی روی من تاثیر دارند و بلاخره این تاثیر توی کارم هم دیده می‌شود اما نه به این معنی که خودم را مقید به گفتن مسائل اجتماعی یا سیاسی بکنم. این چیزها اگر لازم باشد همراه با داستان خودشان می‌آیند و در نتیجه ساختگی و مصنوعی نخواهند بود  و همانی می‌شوند که باید باشند.

نواک: آیا کار جدیدی برای چاپ داری؟ دو سالی هست که از چاپ رمانت می‌گذرد اما انگار خبری از کار جدیدت نیست، چه کرده‌ایی این مدت؟ دوباره سراغ رمان رفته‌ایی یا داستان کوتاه؟

سارا: فروردین امسال رمان دیگری را تمام کرده‌‌ام که بعد از تمام شدن نمایشگاه به ناشر می‌دهم تا ببینیم سرانجامش چه می‌شود.

نواک: سارا بغیر از داستان‌نویسی آیا به کار هنری دیگری هم مشغولی؟ به کدام یک از رشته‌های هنری بیشتر علاقه‌مندی و از کدامشان بیشتر الهام می‌گیری برای داستان نوشتنت؟

سارا: سینما را خیلی دوست دارم و یکی از آرزوهام این است که روزی فیلم بسازم. یکی دو تا فیلمنامه‌ی سینمایی هم نوشته‌ام که هیچ‌کدام‌شان ساخته نشده است. همیشه تصویر برام جذاب بوده و هست.

نواک: معمولن نویسنده‌ها(کلن هنرمندها) قبل از شروع کار آیین یا بقول معروف مراسم خاصی دارند. می‌شود کمی از عادت‌های نویسندگیت برایمان بگویی؟ در سکوت می‌نویسی و کنج خانه یا در میان جمعیت و مثلن در کافه؟ با قلم و کاغذ یا پشت کامپیوتر؟

سارا:معمولا در خانه می‌نویسم. در سکوت. تایپ می‌کنم و اگر نوت‌بوکم نبود امکان نداشت بتوانم نوشته‌هام را بازنویسی کنم چون برای نوشتن با دست خیلی تنبلم. دلم می‌خواهد حتما هر روز بنویسم، حتی شده نیم ساعت. اما بعضی‌وقت‌ها به دلیل آشفتگی ذهنی نمی‌توانم بنویسم و فقط فکر می‌کنم و وقتی این زمان طولانی می‌شود خیلی آزار می‌بینم و یک دفعه به شدت احساس پوچی و بطالت می‌کنم تا وقتی دوباره بتوانم بنویسم.

نواک: سارا کمی از کتاب‌ یا کتاب‌های خوبی که این مدت خواندی برایمان بگو و از نویسندگان مورد علاقه‌ات، چه چیزی بیشتر تو را در داستان جذب می‌کند؟ شخصیت‌ها یا ماجراها یا تصاویر(شاید هم کلیت یک داستان). یادت می‌آید اولین شخصیت مورد علاقه‌ی داستانیت(در دوران کودکی) که بود؟

سارا: لذتی که بعد از خواندن یک کتاب خوب بهم دست می‌دهد باور کردنی نیست. راستش نویسنده‌های زیادی هستند که دوستشان دارم و این که بخواهم اسم همه‌‌شان را بگویم کار سختی است. چند تایی که سریع به ذهنم می‌رسند رومن گاری، هاینرش بل، کورت ونه گات، یوسا، کارور، همینگوی، فاکنر، کافکا، کامو، سارتر، سیمون دوبوار و… چند وقت پیش دوباره بعد از سال‌‌ها کتاب ابله را خواندم ( ترجمه‌ی آقای سروش حبیبی) که واقعا شاهکار است. همین طور رمان شیشه نوشته‌ی سیلویا پلات که خیلی تاثیر گذار است و کتاب‌های خوب دیگری مثل عامه پسند نوشته‌ی بوکوفسکی و کتاب وقتی از دو حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم نوشته‌ی موراکامی.

کتاب‌های ایرانی هم زیاد می‌خوانم و نویسنده‌های ایرانی زیادی را هم دوست دارم هر چند که صادقانه باید بگویم هنوز خیلی راه در پیش داریم، چه شخصی چه اجتماعی، که به نویسنده‌های خوب خارجی برسیم.

نواک: و در آخر؟

سارا: فکر کنم این‌قدر زیاد حرف زدم که برای این قسمت چیزی باقی نگذاشتم  جز این که برای بچه‌هایی که آزار می‌بینند، برای بچه‌های گرسنه و برای بچه‌های درگیر جنگ دنیای بهتری را آرزو کنم.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۳