"غذا می خورم پس هستم" یا "بابا داری بدجور چاق می شی!"

بعد از مطالعه کردن، که عمده تفریح، سرگرمی و به نوعی لازمه و زمینه شغلی ام هم محسوب می شود، سرگرمی دیگری هم دارم که چه بسا اطرافیان، دوستان و حتا دختر کوچکم رعنا، از آن به عنوان یک بیماری یاد می کنند. رعنا البته نه با این واژه، بلکه با تکرار مدام این جمله خبری که: "بابا داری بدجوری چاق می شی"، به یادم می آورد که تفریح ثانویه ام، یعنی غذا خوردن، خیلی هم سرگرمی مناسب و خوبی نیست و ممکن است موجب بروز مشکلاتی جدی هم بشود، منظور همان انواع بیماری مثل چربی و قند و فشار خون و اینهاست.

واقعیت این است که هیچ وقت خوردن را برای سیر شدن دوست نداشته و ندارم. اینکه به خاطر رفع گرسنگی بروی سراغ غذا و معده را پر کنی تا دیگر صدای قار و قور [غار و غور؟] شکم را نشنوی، از نظر من نه تنها خوب نیست بلکه یک نوع حرکت مکانیکی است [نخواستم بگویم حیوانی!]. به همین خاطر معمولا تلاش می کنم که خیلی گرسنه نمانم تا مجبور شوم مثل چی! صرفا پیِ پر کردن شکم مبارک باشم.

چند شب پیش که داشتیم با عیال محترمه درباره علائق و تعلقات خاطر گپ می زدیم، پای خوراکی و اینکه کدام غذا را بیشتر دوست داری و اینها هم کشیده شد به میان. بعد از ده سال زندگی مشترک واقعا نمی دانستم که زنم چه غذایی را بیشتر دوست دارد و این یک فاجعه بود و من هم که به عمق فاجعه پی برده بودم، بدون فوت وقت پرسیدم: "حالا بگو ببینم که من چه غذایی رو بیشتر دوست دارم؟". متاسفانه یا خوشبختانه جواب ایشان عین حقیقت و در واقع اصل جنس بود: "تو از هیچ غذایی بدت نمی آد، بستگی داره چی هوس کرده باشی" و بعد اضافه کرد: "البته از کله پاچه و سیراب شیردون متنفری".

لامصب درست زده بود توی هدف. واقعا غذایی نیست که من دوست نداشته باشم، فقط باید دید که در چه حس و حالی هستم و چی هوس کردم. هیچ وقت انتخاب اولی وجود ندارد، هر حس و حالی یک انتخاب به همراه خواهد داشت؛ ممکن است که شکم مبارک، "کوبیده" یا "دیزی" بطلبد، شاید هم "پاستا" یا "مرغ سوخاری" و حتی "املت" یا آب دوغ خیار".

چند شب پیش بدجور هوس کرده بودم که سیب زمینی و تخم مرغ آب پز با گوجه فرنگی و گل پر و نمک بخورم. از قضا دوستی عزیز برای شام دعوتم کرد به یک رستوران تا ضمن صرف شام در خصوص موضوعی صحبت کنیم. در شمال میدان تجریش یک رستوران دوست داشتنی و خوب هست که برای اینجور قرارها ساخته شده؛ رستوران یاسمین.

من "جوجه مرکبات" سفارش دادم که سینه سرخ شده مرغ است با سس پرتقال؛ یک ترکیب عالی و بی نظیر. دوست عزیز هم میگو خورد [با میگو هم میانه خوبی ندارم]. حرف ها زده شد و غذا تمام، اما انگار هیچ چیز نخورده بودم. هنوز دلم پیش سیب زمینی و تخم مرغ آپ پز بود. ساعت 10 و نیم بود که زنگ زدم به عیال و سفارش غذا دادم. گفت که فسنجان پخته [همین جا اشاره کنم که دست پخت ایشان معرکه است و یکی از علل چاقی من بر می گردد به دست پخت همسر محترمه!]. توضیح دادم که با بهمن شام خورده ام اما ویار سیب زمینی و تخم مرغ آب پز دارد دیوانه ام می کند. خلاصه اینکه آخر شب آن چه ویار کرده بودم را خوردم و یک چایی قند پهلو هم ضمیمه کردم. بین خواب و بیداری بود که یاد فاکتور رستوران افتادم و ته دلم برای 50 هزار تومانی که خرج شام بیرون شده بود فاتحه ای نثار کردم.

بعد از تحریر: این روزها کم کم شکمم دارد یک هویت مستقل پیدا می کند. دخترم رعنا مدام تشر می زند که دارم بدجوری چاق می شوم. تقریبا هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم تصمیم می گیرم که رژیم بگیرم اما...

امروز هوس قیمه مجلسی کرده بودم با دوغ و سبزی تازه!!!

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٤
برچسب‌ها : روزنوشت