بعد از ده سال

حالا که دارم این یادداشت [پست] را می نویسم قلبم درد می کند، در واقع تیر می کشد. هر وقت که هیجان زده باشم تقریبا همین حالت را دارم.

دیشب تا صبح نخوابیدم. فکرهای عجیبی مثل غریبه هایی که برای بار اول بود می دیدمشان به ذهنم خطور می کردند. در میان همه آنها اما، یک "یاد"، چیزی شبیه "خاطره" یا یک "آشنا" که همیشه بوده اما دیده نشده، در همه جای ذهنم جولان می داد. خوب که دقیق شدم مطمئن شدم که آشناست.

صبح شهرام جمشیدی را دیدم. دیشب به این نتیجه رسیده بودم که فقط شهرام می تواند کمکی باشد برای جستن همان آشنایِ خانه کرده در ذهن. گفت که خبری ندارد از آشنای من اما، لحظه هم نشد، بلکه آنی و به یک پلک زدن کسی را که باید، دید و نشانم داد. درست رو به رویمان توی خیابان و در یک جای معمولی؛ ایستگاه تاکسی.

بعد از قریب به 3500 روز، یعنی یک دهه، یعنی یک عمر، "آشنا" را دیدم. حالا قلبم شروع کرده بود به تیر کشیدن. داشتم قدرت کائنات را با ذره ذره وجودم درک که نه، لمس می کردم. آشنای من، همان آشنایی که در این یک دهه هر از گاهی در ذهنم بیدار شده و مرا به اندیشه [درد] واداشته بود، حالا رو به رویم ایستاده بود و ...

امروز روز خوبی بود. با تمام مشکلاتی که هستند و همچنان ادامه دارند، امروز به خاطر درک حضور آشنای قدیمی ام، روز خوبی بود. ما با هم زمزمه کردیم:

آب را آسمان اگر

از تو می کند دریغ

رود و چاه و چشمه نیز

بحر بی کرانه هم

غم مخور گل غریب

چشم من نمرده است

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۳
برچسب‌ها :