کلاغ‌ها گفته بودند این عشق می‌ماند...

 

لبانت هنوز گرم بود

هنگام که برف می‌بارید

و تو صورتم را

که در بوران یخ زده بود

میان دستانت گرفتی

 

کلاغ‌ها گفته بودند

این عشق می‌ماند

تو اما

نه ماندی

و نه صدای کلاغ‌ها را شنیدی

که پشت پنجره

رسالت مرغان عشق را

عهده‌دار شده بودند

 

حواست گرمى گرم کردن صورتم بودإ

چشمانت

بی‌صدا اشک می‌ریختند

 

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱
برچسب‌ها : شعر