زندگی کردن

 

مهشید پشت تلفن گفته بود توی فرودگاه منتظر بماند تا بیایند دنبالش. با خودش فکر کرد بعد از هفده سال همه‌چیز عوض شده. پسربچه‌‌ای که کنار مادرش رویِ نیمکت سالن فرودگاه نشسته بود گاز بزرگی به ساندویچش زد و بی‌تفاوت به او، تلاش کرد تا لقمه بزرگ‌تری را هم توی دهانش جا بدهد.

مهشید نگفته بود کِی می‌رسند. حتمن با شوهرش می‌آمد. قیافه‌ی بهنام را یادش رفته بود. دو ماه قبل از رفتن او به آلمان ازدواج کرده بودند و در تمام این سال‌ها مهشید طوری از او تعریف کرده بود که انگار داشت درباره یکی از ستاره‌های هالیوود حرف می‌زد. بهنام یک‌بار ئیمیل زد و از او خواست تا با مهشید صحبت کند. نگران زندگی‌اش بود و می‌گفت مهشید دارد همه‌چیز را خراب می‌کند. گفته بود شاید هنوز حرفِ برادرِ بزرگ‌تر را بخواند. اما او چیزی به مهشید نگفته بود. جواب ئیمیل را هم نداده بود. می‌دانست مهشید هرگز حرف هیچ‌کس را نمی‌خواند و به دنبال تحقق رویاهای خودش است. رویاهایی که گاهی بوی شعر می‌دادند، گاهی در سالن ایروبیک تجسم می‌یافتند و بعضی وقت‌ها توی کلاس درسِ دانشگاه! مهشید در زندگی‌اش هدف نداشت؛ داشت اما اهدافش کوتاه‌مدت بودند. بر خلاف او که تمام زندگی‌اش را به دنبال یک هدف بود: زندگی کردن.

بعد از آن بهنام دیگر درباره زندگی‌اش ئیمیلی نفرستاد. وَ کم‌کم دیگر اصلا هیچ ئیمیلی نفرستاد. مهشید اما مدام در حال توضیح دادن بود. همه‌چیز را به تنها برادرش که به نظرش مرد ایده‌آلی بود توضیح می‌داد. صبح و شب برای برادرِ بزرگ‌تر می‌نوشت و می‌فرستاد. در خِلال همین نوشتن‌ها و توضیح دادن‌ها بود که گفت «مه‌سا» از «جلال‌الدین» جدا شده و دوباره خیال دارد «کافه‌‌گوشه» را به‌راه کند. کافه‌‌گوشه برای پدر مه‌سا بود و او تمام دوران جوانی‌اش را پای کافه‌گوشه و مه‌سا گذاشته بود. دست آخر جلال‌الدین، هم‌کلاس و دوست صمیمی و خانه‌یکی‌اش رفته بود خواستگاری و مه‌سا هم به لج او که عُرضه‌ی گفتن حرفِ دلش را نداشت به جلال‌الدین جواب مثبت داده بود. پدر مه‌سا که مُرد کافه را هم بستند. جلال‌الدین مخالف اداره کردن کافه توسط مه‌سا بود. مخالف رفتن به کلاس ویولن‌سل، مخالف تئاتر، مخالف داستان، مخالف مهمانی، مخالف سیگار، مخالفِ مخالفت با افکارش بود. جلال مخالف همه‌چیز بود.

پسربچه ساندویچش را تمام کرد. از فرودگاه تا خانه‌ی قدیمی‌شان را می‌توانست توی تاکسی بدون شنیدن توضیحات مهشید و تحمل قیافه‌ی در همِ بهنام به کافه فکر کند. به مه‌سا. به زندگی کردن.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٧
برچسب‌ها : داستانک