انگار زمستان شده

 

برف‌ها را برف‌پاک‌کن، هر چند ثانیه یک‌بار به کناره‌های شیشه هُل می‌داد و تصویری مِه‌گرفته از ورودی فرودگاه مقابل دیده‌گان پیرمرد نمایان می‌شد. پاکت سیگار را از داشبورد بیرون آورد. ماشین روشن بود و بخاری داشت با قدرت کار می‌کرد.

آخرین هواپیما ساعت هشت شب بود که به زمین نشست اما مسافری گیر پیر مرد نیامد. دو ساعت مانده به نیمه‌شب، دُرست موقع نشستن آخرین هواپیما، برف شروع به باریدن کرده بود. رادیو اعلام کرد: «با توجه به پیش‌بینی اداره هواشناسی، بارش برف تا صبح ادامه خواهد داشت...»

پیرمرد شیشه را کمی پایین داد تا دود سیگار راهی برای فرار به بیرون پیدا کند. با آخرین حرکت برف‌پاک‌کن، در ازدحام دانه‌های برف، دختری جوان، در ورودی ترمینال ظاهر شد. پیرمرد بی‌درنگ از ماشین بیرون پرید. دختر هاج و واج داشت دانه‌های برف را که سبک‌سرانه فاصله ابرها تا زمین را می‌رقصیدند نظار می‌کرد.

پیرمرد ته‌سیگار را زیر پا له کرد و گفت: «تاکسی... تاکسی خانم؟!» دختر که متوجه نزدیک شدن پیرمرد نشده بود از جا پرید. پیرمرد با اصرار تکرار کرد: «تاکسی می‌خواید؟... مقصدتون کجاست؟»

دختر جوان پرسید: «برف خیلی وقته که می‌باره؟!»

پیرمرد گلو صاف کرد و جواب داد: «یکی دو ساعتی هست که شروع به باریدن کرده... شما آخرین پرواز بودین... دیگه تاکسی گیرتون نمی‌آد... مقصدتون کجاست؟»

دختر که هنوز حیران برف بود سوال کرد: «راه‌ها باز هستن؟»

پیرمرد که از طفره رفتن دختر جوان کلافه شده بود بی‌حوصله گفت: «باید از راه‌داری بپرسیم... شما کجا می‌رید؟» دختر چمدان بزرگش را کمی به طرف خودش کشید و جوری که انگار با خودش حرف بزند کلمه‌ای نامفهوم، شبیه اسم جایی را زیر لب زمزمه کرد: «چهل‌چشمه!»

پیرمرد خیلی مطمئن نبود که درست شنیده باشد. دست به چمدان بزرگ بُرد «راهه زیادیه... باید زود حرکت کنیم.»

فرودگاه خلوت بود. یک دو غرفه‌ی باقی‌مانده هم داشتند تعطیل می‌کردند. دختر به سمت کانتر اطلاعات پرواز رفت. پیرمرد، بلاتکلیف، دختر را نظاره می‌کرد. برگشت و گفت: «باید کمی منتظر باشیم... منتظر یه نفر دیگه» پیرمرد جیب‌هایش را، به دنبال سیگار، زیر رو کرد.

«اهل چهل‌چشمه که نیستین؟!»

«نیستم...»

«پس حتمن آشنایی – کسی رو دارین اونجا؟!»

«نه... اومدم یه امانتی رو تحویل بدم.»

«امانتی؟!! این موقع شب؟!!»

دختر انگار که چیزی نشنیده باشد پرسید: «اینجا همیشه زمستون زود از راه می‌رسه؟»

پیرمرد خنده‌ی معناداری کرد و جواب داد: «هنوز که زمستون نشده...» و ادامه داد: «باید چیز مهمی باشه که این موقع شب شما رو به اینجا کشونده!»

آمبولانسِ حمل جنازه با چراغ‌های روشن بیرون ترمینال فرودگاه ایستاد. کسی از آن طرف سالن صدا زد: «خانم... خانم محترم!»

دختر جوان به سمت صدا برگشت. مرد با اشاره دست، دختر را به سمت محل دریافت بار راهنمایی کرد. دختر به پیرمرد خیره شد، بغض کرد و گفت: «کمکم می‌کنید؟»

پیرمرد سردش شد. انگار زمستان زود از راه رسیده بود.

 

عدم دسترسی به اینترنت، مدتی این صفحه را به حالت نیمه‌تعطیل درآورده بود. این نیم‌چه قصه را برای «آسمان ایران» نوشتم که در اینجا هم منتشرش کردم.

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٧
برچسب‌ها : داستانک