خواب آشفته

 

ابرها را

برای تولدم

تو گفتی

که باران شوند

و فرشته‌ها را

بی‌صدا

به جشن کوچک‌مان خواندی

 

شمع‌ها که خاموش شدند

کسی خندید

و من

در تاریکی بی‌دلیل اتاق

برای ارواح مهربان

شعر خواندم

 

در سرمای نگاه‌های بی‌رمق

به برگ زردی

چشم دوخته بودی

که با نوای اندوهناک سازی غمگین

می‌رقصید

 

کلمات

خبر از جدایی می‌دادند

و آفتاب، بی‌جان

ماه را به تماشا نشسته بود

که غیابت

خوابی آشفته را

رقم ‌زد

 

روستای خونی (پیمان) از توابع ساوه / پایان شهریور1392

.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱
برچسب‌ها : شعر