صورت من تکثیر شد

 

هیچ‌وقت

نگفتی

چه‌قدر شبیه شاعر خیال‌هایت شده‌ام

 

انگورها رسیدند

گردوها را پوست گرفتیم

پاهامان را

توی آب سرد کهریز

رها کردیم

که ساعت‌ها بگذرند، و روزها، و ماه‌ها

تا فراموش کنم

تمام تابستان را

به بهانه‌ی قدم زدن

زیر باران پاییز

زنده مانده‌ام

 

برگ‌ها

بی‌صبرانه

وصال زمین را انتظار می‌کشیدند

و نارنجی

رنگ فصل بود

که کلاغ‌ها

شادان

شاخه‌ها را تصاحب کردند

و صورت من

در باغچه کوچک پشت خانه‌تان

تکثیر شد

و کسی

روی سنگ قبری

شعری نوشت

 

روستای خونی (پیمان) از توابع ساوه / پایان شهریور 1392

.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳۱
برچسب‌ها : شعر