کاش این پاییز که می‌آید خاطراتمان تازه شوند...

 

 

پایان تابستان و آغاز فصل زندگی؛ پاییز، حال آدم را همین‌طور و بی‌هیچ دلیلی خوب می‌کند. بماند که هزار و یک گرفتاری هست و احتمالن خواهد بود. بماند که درد، مثل عضوی از بدن، مثلن قلب، همیشه همراه آدم است. بماند که نفس کشیدن امری دشوار است وُ نمی‌شود ریه‌ها را بی‌غُصه پُر کرد از اکسیژن. بماند که کسی نیست، کسی نیست که حرفی بشنود، که گوش باشد، که دردها را بفهمد، که وقت آخ گفتن، آه از نهادش بر بیاید، که خیلی چیزهای دیگر... بماند که تهران مثل سابق نیست. مثل سابق که دوستانی را می‌شد در ساعت‌هایی مشخص توی کافه‌هایی قدیمی ملاقات کرد. بماند که سینما رفتن را مجالی نیست. بماند که برای به تماشای تئاتر نشستن رفیقی نیست. بماند که باران کمتر می‌بارد. راستی چرا باران کمتر می‌بارد؟ چرا هموا کمتر ابری می‌شود؟ چرا سیگار مزه‌ی سابق را ندارد؟ چرا دوستانم تهران را فراموش کرده‌اند؟ چرا کافه‌ها دنج نیستند؟ چرا کتاب خواندنﹾ لذتِ سابق را ندارد؟ چرا وقت نوشتن انگار می‌کنم چیزی در درونم مقاومت می‌کند؟ چرا خیابان‌ها مثل قدیم‌ پُر از برگِ زرد نمی‌شوند؟ چرا برگ‌ها را از خیابان‌ها جارو می‌کنند؟ چرا کسی چیزی نمی‌نویسد تا وقت خواندن آن وجودمان سرشار از انرژی شود؟ چرا ساندویچی‌ها آن‌قدر لوکس شده‌اند که به جای لذت بردن از خوردن ساندویچ باید مرعوب فضای رسمی آنجا شوی؟ چرا همه‌چیز شکل دیگری شده؟

کاش این پاییز که می‌آید خاطراتمان تازه شوند...

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٦
برچسب‌ها : روزنوشت ، خاطره ، عکس