نوبت اتصال من

 

 

عصرهایِ گرم، عصرهایِ دم‌کرده، جان می‌دهد عرق بیدمشک را با بهارنارنج مخلوط کنی و یک قاشق گلاب بریزی و هم بزنی و بعد که یخ انداختی و کمی شکر اضافه کردی، منتظر بمانی تا قطرات سرد از دیواره‌های لیوان شُرّه کنند و پایین بیایند که یعنی نوشیدنی‌ات سرد، بلکه یخ شده و می‌توانی سر بکشی و به خاطراتی بیندیشی که از پس سعدی‌خوانی در ذهن‌ات جان می‌گیرند.

راستی چرا سعدی این همه عاشق است؟ چرا حرف‌هایش را برای امروز، برای حالا هم می‌شود به کار بست؟ چرا سعدی گفته: «ناله زیر و زار من، زارترست هر زمان / بس که به هجر می‌دهد عشق تو گوشمال من» ؟ چرا همیشه وقتی که بهارنارنج و بیدمشک هست، سعدی خودش را توی ذهن آدم زنده می‌کند؟ چرا غزل؟ چرا دل آدم غزل می‌خواهد؟ چرا یکی نیست که غزل‌ها را بشنود؟ چرا نمره‌ی تلفن یکی را که غزل دوست داشت فراموش کرده‌ام؟ او خواست فراموش شود یا من خواستم؟

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳
برچسب‌ها : سعدی ، عکس ، شعر ، روزنوشت