وقت تنفس

 

محمد مصدق / ابراهیم گلستان

 

- شما در دادگاه بودید؟

بله. وضع خاصی بود. یکی، دو بار بعد از این‌که عکس‌ها را گرفتیم ما خبرنگارها را از دادگاه بیرون کردند. من رفتم پیش رییس دادگاه - که یک سرلشگری بود - و گفتم: «دستگاه من دستگاه عکاسی نیست. فلاش ندارد. دستگاه فیلم‌برداری است و اگر این محاکمه فیلم‌برداری نشود و در خارج نشان داده نشود، فکر می‌کنند تمام این عکس‌ها و دادگاه قلابی بوده اما وقتی حرکت داشته باشد و در تلویزیون نشان داده شود، قابل قبول می‌شود که دادگاهی بوده. برای همین من را از اتاق بیرون نکنید. من بدون این‌که سروصدا کنم و فلاش بزنم همین پایینِ تریبون شما، روبه‌روی متهم روی زمین می‌نشینم و فیلم می‌گیرم. بلند هم نمی‌شوم و کاری هم نمی‌کنم.» قبول کرد. یادم می‌آید... ناراحت‌کننده‌ست واقعن... ناراحت‌کننده‌ست. موقع تنفس رفتم نزدیک‌تر تا فیلم بردارم. سرش را روی میز گذاشته بود. نزدیک که رفتم، سرش را بلند کرد و من را دید و گفت: «حال پاپا چطور است؟» گفت: «برایش کاغذ بنویس؛ این‌طور که آنجا دستگاهش را آتش زدند حالا اینجا می‌خواهند مملکت را آتش بزنند...» آدم فوق‌العاده‌ای بود و این را که الان برای‌تان می‌گویم در هیچ‌کدام از کتاب‌هایی که درباره آن دادگاه نوشته‌اند، نخوانده‌ام... آن روز در لحظه‌ای که آن مردک، آزموده، خطابه‌اش را می‌خواند، به یک آیه قرآن رسید. مصدق هم سرش را روی دستش گذاشته بود مثل این‌که خواب است. آزموده به این آیه قرآن که رسید خواست رد شود، مصدق همین‌طور که سرش روی دستش روی نیمکت بود گفت: «آقا من نفهمیدم، تکرار بفرمایید.» مرتیکه نمی‌‌خواست دوباره بخواند. مصدق سرش را بلند کرد – فوق‌العاده بود واقعن – داد زد: «شما می‌خواهید تقاضای اعدام من را بکنید، من هم این را که خواندید نفهمیدم، برایم معنی کنید.» او هم گفت: «این آیه قرآن بود.» مصدق گفت: «آیه قرآن بود، شما که می‌گویید من مسلمان نیستم باید ترجمه کنید که چه هست.» مرتیکه نمی‌توانست ترجمه کند. سواد نداشت. این خطابه را گویا ارسنجانی یا ابراهیم خواجه‌نوری برای‌اش نوشته بودند. رییس دادگاه ناچار تنفس داد. بعد از چند دقیقه دوباره دادگاه تشکیل شد و آزموده از چند سطر پایین‌تر از آنجایی که خوانده بود، شروع به خواندن کرد. مصدق هم سرش را روی دستش گذاشته بود. وقتی دوباره به آن آیه قرآن رسید مصدق سوال را تکرار نکرد. آزموده باز آیه را خواند. مصدق بی‌اینکه سرش را بلند کند، گفت: «نطقت را بخوان آقا. من هم در وقت تنفس رفتم معنی‌اش را پرسیدم.» فوق‌العاده بود.

 

«ضد خاطرات»؛ گفتگوی مهدی یزدانی‌خرم با ابراهیم گلستان / مجله شهروند امروز / 16 دی 1386

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢