فراموشی را نقش بازی می‌کنیم

 

حالا بماند که با همین کلمات، بگو مگویی کردیم و انگار گله‌مند شدیم از هم. اما چه‌کار کند دل آدم؟ گاهی تنگِ کسی می‌شود. گاهی می‌خواهد بداند باقی ماجرا به کجا ختم می‌شود! مثلن باقی داستانی که نوشته بودی...

دل است دیگر، گاهی تنگِ حرف زدن با یکی می‌شود. مخصوصن این روزها، این ماه‌ها، این وقت‌ها که کسی نیست که حرف آدم را بشنود. که درد دل آدم را گوش کند و بفهمد. این وسط یک‌هو یکی می‌آید که می‌فهمد و بعد همان‌طور یک‌هو می‌گذارد و می‌رود. انگار که چند سال باشد که افتاده باشی ته رودخانه، که یخ زده باشی، که هی ته دلت بگویی کاش یکی بیاید و از اینجا...

دل است دیگر. وقت‌های غروب، وقت‌هایی که چیزی شبیه سردرد امانت را می‌بُرد، وقت‌هایی که دوست داری توی خیابان شانه به شانه‌اش قدم بزنی، باید بنشینی گوشه‌ی اتاقی به‌هم ریخته، و چای بخوری و اگر زرنگ باشی کمی کتاب‌خوانی کنی تا شاید فراموشت شود. فراموشت می‌شود؟ بعضی چیزها هیچ‌وقت فراموش نمی‌شوند. فراموشی را نقش بازی می‌کنیم. من سال‌هاست بازیگر ماهری هستم...

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٩
برچسب‌ها : روزنوشت ، دلنوشته