روز خوبِ من و روز خوبِ تو...

 

با چتر آبی‌ات به خیابان که آمدی / حتماً بگو به ابر، به باران که آمدی

نم‌نم بیا به سمت قراری که در من است / از امتداد خیس درختان که آمدی

امروز روز خوب من و روز خوب توست / با خنده روئی‌ات بنمایان که آمدی

فواره‌های یخ‌زده یک‌باره وا شدند / تا خورد بر مشام زمستان که آمدی

شب مانده بود و هیبتی از ناگهان تو / مانند ماه تا لب ایوان که آمدی

زیبایی رها شده در شعرهای من! / شعرم رسیده بود به پایان که آمدی

پیش از شما خلاصه بگویم ادامه‌ام / نه احتمال داشت نه امکان که آمدی

گنجشک‌ها ورود تو را جار می‌زنند / آه ای بهار گمشده... ای آن‌که آمدی

 

شعری از: فرهاد صفریان

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۳
برچسب‌ها : شعر