حضور آبی

 

فردای آن روز وقتی داشتم از پله‌ها بالا می‌رفتم تا کفش‌هایم را بپوشم دیدم مینا آن‌جا روی پله‌ها نشسته و به دیوار تکیه داده. دو آرنجش را روی زانوها گذاشته بود و دستش را ستون چانه‌اش کرده بود و به من نگاه می‌کرد. پیراهنش انگار از حریر بود، حریر آبی. و موهایش ابریشم آبی و صورتش و دست‌هایش انگار همه آبی بودند. با دیدن او آن‌چنان یکه خوردم که نزدیک بود از پله بیفتم. بی‌اختیار فریاد زدم.

کمال که دم در منتظر من بود، به صدای فریاد من خود را به اتاق رساند. من برگشتم تا او ر ابه کمال نشان بدهم، اما او دیگر آن‌جا نبود. به کمال نگاه کردم. کمال به مچ پای من که مثل یک بالش کوچک ورم کرده بود، نگاه می‌کرد. پایم پیچ خورده بود...

 

حضور آبی مینا / نوشته‌ی ناهید طباطبایی / نشر چشمه 1372

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٢