از عادت بی‌زارم

 

خانه

نبودت را

عادت کرده

من اما

هنوز

در خیابانی که

چراغ‌های آن روشن است

با تو

با خیال تو

قدم می‌زنم

و مقابل ویترین‌های پُر زرق و برق

تماشای لباس‌های رنگ به رنگ را

به چشمانت

هدیه می‌کنم.

ما در خیال

کوکاکولا را

آزادانه

و بی‌هیچ محدودیتی

سَر می‌کشیم

و به زمانی می‌اندیشیم

که روی شیشه‌ی اغذیه‌فروشی

با خطی زشت

نوشته بود: ... نوشابه

بدون ساندویچ

فروخته نمی‌شود...

ما در خیال

به سینما می‌رویم

و با گرامافون قدیمی

صفحه‌ی پاگانینی

گوش می‌کینم

و کنار رود سن

عکس یادگاری می‌گیریم.

 

من

از عادت بی‌زارم

خانه نبودت را

عادت کرده...

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱۱
برچسب‌ها : شعر