مرگ بر فراز زندگی

 

من بی‌توجهی کردم. در هفته چندین‌بار می‌دیدمت. بهتر است بگویم همواره می‌دیدمت؛ حتا تنهایی‌اَم، در این آپارتمان، از تو لبریز بود. تنهایی‌ام در این آپارتمان با امید به دیدار مجدد تو دوست‌داشتنی بود و من بی‌توجهی کردم. ما موضوع صحبت‌مان را انتخاب نمی‌کردیم؛ درباره‌ی هر چیزی حرف می‌زدیم. درباره‌ی پول، خدا، بچه‌ها، کتاب و بالشی که حراج شده که تو می‌خواستی با من برای خریدنش به منطقه‌ی صنعتی «مُن سوله‌مین» بروی. فروشگاه‌هایی که در آن‌ها همراه تو بودم، امروز به نظرم افسانه‌ای می‌آیند. آن‌ها برای من بیش از کشورهای دوردست رویایی هستند و من بی‌توجهی کردم. تو نبوغ آن را داشتی که کلام را به یک جشن بدل سازی و من خیال می‌کردم که این کلام، این کلام خیال‌پرداز و شاد، بی‌پایان است. من با سادگی هر چه تمام‌تر شاخ و برگ مرگ را بر فراز زندگی‌مان فراموش کرده بودم و فراموش کرده بودم که این شاخ و برگ می‌تواند ناگهان تیره گردد و بر ما سنگینی کند و ناگهان دیگر کسی نیست تا غم و شادی‌اَم را با او در میان بگذارم؛ کسی نیست تا به کلمه‌های روزمره‌ی زندگی، ملایمتِ پلووِری افتاده بر شانه را در شب‌های تابستانی ببخشاید؛ در شب‌های تابستانی – زمانی که درخت‌های بزرگ جز سرما و ظلمت چیزی نمی‌بخشند.

 

فراتر از بودن / نوشته‌ی کریستین بوبن / برگردان: نگار صدقی

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱