هذیان

 
 
دیروز داشتم به این فکر می‌کردم که مثل آدم‌های سرِ راهی، دچار فقر محبت شده‌ام. باورت می‌شود؟! حتا به زنم هم نگفتم. خُب حق هم دارم، کدام احمقی می‌رود بنشیند به کسی بگوید: «لطفن به من محبت کن» تازه اگر هم بخواهم که محبت را گدایی کنم چیزی شبیه به غرور، یک‌جور غرور حال‌به‌هم‌زن، اجازه این کار را نمی‌دهد.
این حرف‌ها شبیه هذیان است. انگار تب دارم؛ یکی باید باشد که دست بگذارد روی پیشانی آدم و بگوید که: ای وای... تب داری، و بعد آدم را ببوسد و یک مشت قرص بیاورد که بخوری. و تو مثل آدم‌های عاشق بگویی: نه، تو پیشم باشی خوب می‌شم!
چه‌قدر عشق‌بازی‌های این‌جوری خوب است. لعنت به این پوزیشن روشنفکری که جلوی آدم را می‌گیرد. لعنت به این کتاب‌خواندن، به این حرف‌های فلسفی زدن، به این معناگرایی متعالی کثیف، لعنت به این شخصیت فرهنگی که جلوی لودگی، جلوی هرزه‌گی، جلوی لاقید بودن، جلوی همه‌چیز را می‌گیرد... دلم می‌خواهد لودگی کنم، دلم می‌خواهد از این پوسته‌یِ رسمیِ خشک جدا شوم. نمی‌خواهم شاعر باشم، نمی‌خواهم نویسنده باشم، فیلم نمی‌سازم، حرف نمی‌زنم؛ روزنامه‌نگاری را نمی‌خواهم، فط یک روز... می‌خواهم کمی آزاد باشم وَ لوده و هرزه و لاقید...
عکس: بی‌وفا / ساخته‌ی آدریان لین
اینجا را ببینید

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٩